مشاعره آنلاین
به جهان خورم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
تـا چـنـد زنـم بـروی دریـاها خشت بـیـزار شـدم ز بـتپـرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود کـه رفـت بدوزخ و که آمد ز بهشت
تـرا کـه نـرگـس مـخـمـور و زلـف مـهـپـوشـست وفــا و عــهــد قــدیــمــت مـگـر فـرامـوشـسـت
ز شـور زلـف تـو دوشـم شـبـی دراز گـذشت اگـر چـه زلـف سـیـاهـت زیـادت از دوشست
ته که ناخواندهای علم سماوات تـه کـه نـابردهای ره در خرابات
تـه کـه سـود و زیان خود ندانی بـیـاران کی رسی هیهات هیهات
تـن مـحـنـت کـشـی دیرم خدایا دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشـوق مـسـکـن و داد غـریـبی بـه سـیـنـه آتـشـی دیـرم خدایا
اگـر یـار مـرا دیدی به خلوت بـگـو ای بـیوفـا ای بـیـمـروت
گریبانم ز دستت چاک چاکو نخواهم دوخت تا روز قیامت
تـا چـشم دل به طلعت آن ماه منظر است طـالـع مـگـو که چشمه خورشید خاورست
کـافـر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی است آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
تــنــهــا نــه مـن از شـوق سـر از پـا نـشـنـاسـم یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست
هــر نــالــه کـه داری بـکـن ای عـاشـق شـیـدا جــائـی کـه کـنـد نـالـه عـاشـق اثـر ایـنـجـاسـت
تا مگر هم چو صبا باز به کوی تو رسم حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
در خـانـهٔ دل عـشـق تـو مـجـمـع دارد و از دادن جـان کـار تـو مـقـطع دارد
در شعر تخلص به تو کردم که وجود نظمی است که از روی تو مطلع دارد
در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست نشینم گهی انگشت به دست و گهی سر بر سر زانو
وقـت شـبـگـیـر بـانـگ نـالهٔ زیر خوشتر آید به گوشم از تکبیر
زاری زیـر و ایـن مدار شگفت گـر ز دشـت انـدر آورد نـخجیر
ره و رسم گردون دل آزردن است شکفته شدن بهر پژمردن است
تـن او تـیـر نـه، زمـان به زمان بـه دل انـدر هـمـیگـذارد تـیـر
گــاه گــریــان و گـه بـنـالـد زار بــامـدادان و روز تـا شـبـگـیـر
رهرو ان نیست که گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود