مشاعره آنلاین
شکستن صف من کار بی صفایان نیست
که شهریارم و صاحبدلان سپاه منست
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
نکتهای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
وفاداری و حق گویی نه کار هرکسی باشد
غلام آصف الثانی جلال الحق و الدینم
من همان به که از او نیک نگه دارم دل که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت
روزی کرشمهای کن ای یار برگزیده
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفر کرده پیامی داری
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور