مشاعره آنلاین
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است
تا می توانی دلی بست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه غزل است
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
| كى بود در زمانه وفا جام مى بيار | تا من حكايت جم و كاووس كى كنم |
| از نامه ء سياه نترسم كه روز حشر | با فيض لطف او صد ازين نامه طى كنم |
من نگویم که مرا از قفس آزدا کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بیتابم، که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
هـرگـز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثــبــت اســت بــر جــریـده عـالـم دوام مـا
آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش نهانی دانست
تــرســم کـز ایـن چـمـن نـبـری آسـتـیـن گـل
کــز گــلــشــنــش تــحــمـل خـاری نـمـیکـنـی
يکريز میکشند ز دل فرياد
یکريز میزنند دو کف بر هم:
مــن دیــوانــه چــو زلــف تـو رهـا مـیکـردم
هــیــچ لــایــقــتــرم از حــلـقـه زنـجـیـر نـبـود
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تـو خـفـتـهای و نـشـد عـشـق را کـرانه پدید
تـبـارک الـلـه از ایـن ره کـه نـیـسـت پـایـانش
| شاها فلك از بزم تو در رقص و سماعست | دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل |
| مى نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت | شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل |
| دور فلكى يك سره بر منهج عدلست | خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل |