مشاعره آنلاین
ابرو به هم کشید و مرا گفت
دیگر شکار تازه ای نداری؟
یاد دارم ز راه و رسم کهن که دو ناساز را به هم پیوست
تو طاعت حق کنی به امید بهشت
نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو
ور ایدون که زین کار هستم گناه جهان آفریدم ندارد نگاه
هر جا که می روی ز رخ یار روشن است
خفاش وار راه نبرده ایم سوی دوست
توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگتر گردد کمند
دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آنکه دیوانه خال روی تو نشد عاقل نیست
تا به کی نازی به حسن عاریت ما و من ایینه داری بیش نیست
تا اسیر رنگ و بویی،بوی دلبر نشنوی
هر که این اغلال در جانش بود، آماده نیست
تو مو میبینی و من پیچش مو تو ابرو، او اشارات ابرو
وارستگان به دوست پناهنده گشته اند
وابسته ای چو من به جهان، بی پناه شد
دید کز آن دل آغشته به خون اید آهسته برون این آهنگ:
آه دست پسرم یافت خراش! وای پای پسرم خورد به سنگ!
دید کز آن دل آغشته به خون اید آهسته برون این آهنگ:
آه دست پسرم یافت خراش! وای پای پسرم خورد به سنگ!
گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنیت را سوختم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشد می رویم
من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را
روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را