مشاعره آنلاین
دفــتــر دانــش مــا جــمــلــه بــشــویـیـد بـه مـی
کــه فــلــک دیــدم و در قــصــد دل دانـا بـود
در شـب قـدر ار صـبـوحـی کـردهام عیبم مکن
سـرخـوش آمـد یـار و جـامـی بـر کـنـار طـاق بـود
در مــقــامــات طــریــقــت هــر کــجــا کـردیـم سـیـر
عـــافــیــت را بــا نــظــربــازی فــراق افــتــاده بــود
در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
شکر خدا که از مدد بخت کار ساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
| تا خلق ازو رسند بسایش | هرگز بعمر خویش نیاساید | |
| آنروز کسمانش برافرازد | از توسن غرور بزیر آید | |
| تا دیگران گرسنه و مسکینند | بر مال و جاه خویش نیفزاید | |
| در محضری که مفتی و حاکم شد | زر بیند و خلاف نفرماید | |
| تا بر برهنه جامه نپوشاند | از بهر خویش بام نیفراید | |
| تا کودکی یتیم همی بیند | اندام طفل خویش نیاراید | |
| مردم بدین صفات اگر یابی | گر نام او فرشته نهی، شاید |
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
| مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو | جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو |
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد؛
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت؛
ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست
صد بار بنا گشت و دگر باره فرو ریخت.