پرواز
علي در حياط، كنار قفس كبوتر سفيدش كه خيلي هم دوستش داشت، نشسته بود و آمدن پدرش را به او هم خبر ميداد. همه ميدانستند كه علي چه علاقهاي به اين پرنده دارد و همدم هميشگي اوست. پسرك سرش را به قفس نزديك كرد و حرفي زد، به نظر ميرسيد اين بار حرفهايش با گذشته فرق دارد و اين را كبوتر هم حس كرده بود. علي از كنار قفس بلند شد و به كوچه رفت. دود و بوي اسفند همه جا را گرفته بود، بابابزرگ گوشهاي ايستاده بود و دعا ميخواند، مادر از شادي اشك ميريخت و علي هم حال و روز غريبي داشت. ناگهان صداي صلوات و الله اكبر جمعيت، سكوت كوچه را شكست و يكي بلند گفت: اومدن، اومدن و باز هم صلوات بود كه در فضاي كوچه پيچيد. پدر در ميان مردم به طرف خانه ميآمد، بابابزرگ را بغل گرفت و هر دو گريه كردند، علي نگاهي به آن دو كرد و از لاي در خانه نگاهي هم به كبوترش انداخت. وقتي نزديك شدند بابا پرسيد: علي كجاست؟ بابابزرگ گفت: همين جا بود، علي جان. علي در حالي كه كبوتر را ميان 2 دستش گرفته بود از خانه بيرون آمد و فرياد زد بابا! دستانش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خداي مهربون، شكر كه بابام برگشت. كبوتر را رها كرد و خودش را به آغوش پدر رساند. رضا بداقي
علي خيلي خوشحال بود براي اينكه قرار بود باباش آزاد بشود و به خانه برگردد. بابابزرگ برايش گفته بود كه چند سال قبل دشمن به كشورمان حمله كرده بود اما مردم شجاع و دلير ما به دفاع از سرزمينشان پرداختند و اجازه ندادند خاك وطن به دست آنان بيفتد، اما در اين راه جوانان بسياري شهيد، زخمي و اسير شدند.
باباي علي جزو اسراي 8 سال دفاع مقدس بود و حالا برميگشت. وقتي او به جبهه رفت علي خيلي كوچولو بود و چيز زيادي از آن روز به ياد ندارد، اما الان 11 ساله شده و بيصبرانه منتظر پدرش است. علي ياد روزهايي افتاد كه ساعتها با عكس بابا حرف ميزد و از دلتنگيهايش براي او ميگفت، اما امروز همه چيز تمام ميشود و بابا ميآيد.
ان شالله شاهد فعالیت های بیشتر شما در این تالار فسقلی ها باشیم