دانستني هاي قرآني
در قرآن بعضی از آیات تكرار شدهاند، ابتدا آیاتی كه تكرار شدهاند را بر میشمریم، سپس به حكمت این تكرار اشاره مینماییم.
آیات مكرر:
1. «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ»؛ این آیه مباركه «31» مرتبه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
2.«وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِینَ»؛ این آیه مباركه «10» مرتبه در سوره «مرسلات» آمده است.
3. «فَاَلْقی عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ»؛ این آیه مباركه هم در سوره اعراف آیه«107» و هم در سوره شعراء آیه«32» آمده است.
4. «وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذا هِیَ بَیْضاءُ لِلنَّاظِرِینَ»؛ این آیه مباركه هم در سوره اعراف آیه «108» و هم در سوره شعراء آیه «33» آمده است.
5. «وَ لا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما أَعْبُدُ»؛ این آیه شریفه هم در آیه «3» و هم در آیه «5» سوره «كافرون» تكرار شده است.
6. «كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ»؛ این آیه شریفه، در آیات «2 و 3» سوره «تكاثر» آمده است.
7. «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»؛ آیه مباركه درسوره «شرح» آیات «5 و 6» تكرار شده است.
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ إِلاَّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ»
8. این آیات شریفه، بین سورههای «مؤمنون» آیات «5 الی 8» و سوره «معارج» آیات «29 الی 32» مشابه میباشد.
9. «وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ»؛ این آیه شریفه بین سوره «مؤمنون» آیه «9» و آیه «34» سوره «معارج» مشابه میباشد.
10. «یا بَنِی إِسْرائِیلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْكُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُكُمْ عَلَی الْعالَمِینَ وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَهٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ»؛ این آیات مباركه، بین آیات «47 و 48» با آیات «122 و 123» سوره «بقره» مشابه میباشد.
11. «الم» این آیه شریفه «6» مرتبه در كل قرآن تكرارشده است.
سورههای: بقره، آل عمران، سجده، لقمان، روم، عنكبوت.
12. «فَسَجَدَ الْمَلائِكَهُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ».
در این آیه شریفه در آیه«73» سوره «ص» و همچنین در آیه «30» سوره «حجر» آمده است.
13. «یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ فَما ذا تَأْمُرُونَ قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ یَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِیمٍ»
این آیه شریفه «110 و 111 و 112» سوره «اعراف» مشابه با آیات «35 و 36 و 37» سوره «شعراء» میباشند.
14. «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ»
این آیه شریفه درسورههای «عنكبوت» آیه «57» و «انبیاء» آیه «35» آمده است.
15. «وَ أُلْقِیَ السَّحَرَهُ ساجِدِینَ قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِینَ رَبِّ مُوسی وَ هارُونَ»
آیات شریفه «120 و 121 و 122» سوره «اعراف» مشابه و مثل آیات «46 و 47 و 48» سوره «شعراء» میباشد.
لازم به ذكر است، در بعضی از آیات، نصف آیه با آیه دیگر مشابه هستند یا اینكه مشابه هستند ولی حروفی مانند: این، واو، فاد و ... اضافه شده است بهطور كلی این تشابه، دلیل بر مشترك بودن تمام محتوای آیه نیست؛ چون هر آیهای معنی و مفهوم خاص خودش را دارد.
علت تكرار آیات: تكرار آیات در قرآن انگیزههای مختلفی میتواند داشته باشد از جمله:
1. تاكید:
یكی از حكمتهای تكرار در قرآن میتواند به منظور تأكید باشد. مثلاً در سوره انشراح خداوند به پیامبرش بشارت میدهد كه همراه با سختیها آسانی است. «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»[1] یا در آیه بعدی تأكید میكند كه با هر سختی آسانی است. «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا»[2]
2. تكرار به خاطر متعلقات:
یكی از حكمتهای تكرار آیات در قرآن تناسب با متعلقات و موارد وموضوعات مختلف است. مثل تكرار آیات در سوره مرسلات و الرحمن و قمر.
3. تكرار برای تهدید:
یكی دیگر از رازهای تكرار كلمات در بعضی سور برای تهدید است مثل «أَوْلی لَكَ فَأَوْلی ثُمَّ أَوْلی لَكَ فَأَوْلی» كه برای تهدید نسبت به افراد بیایمان است كه آیات الهی را تكذیب میكنند.
4. هدایت افكار:
بیدار ساختن افكار و وجدانها ایجاب میكند كه از یك موضوع در موارد مختلف بهطور مكرر سخن به میان آید، لذا بعضی از نكات اجتماعی و اخلاقی در موارد متعدد بیان میشود و این نوع تكرار بر اساس پایه بلاغت است و مقتضای حالت است.
5. هشدار: یكی از علل تكرارهای آیات جنبه هشداری دارد. مثل جریان شیطان كه با آن كه آن همه عبادت كرد ولی در اثر نافرمانی به چنان سرنوشتی دچار شد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سوره انشراح، آیه5.
[2] . سوره انشراح، آیه 6
عزائم از ماده عزم به معنای قصد، آهنگ، اراده به كار واجب و فریضه است. در قرآن چهار آیه است كه با خواندن و شنیدن آنها واجب است سجده كرد، آن آیات، آیات عزائم و به سورههایی كه آیات را در بردارند سوره عزائم میگویند، آن چهار سوره عبارتند از: 1. والنجم، 2. اقراء، 3. الم تنزیل، 4. حم سجده،
چرا در موقع خواندن یا شنیدن این آیات سجده واجب است؟
1. تعبد: دربعضی از روایات ائمه ـ علیهم السلام ـ آمده است كه با خوندن یا شنیدن این آیات كه در این سور قرار دارد باید سجده كرد،[1] اگر ما در موقع خواندن یا شنیدن این آیات سجده میكنیم از باب تعبد به این فرامین است كه در حقیقت فرمان خداوند است.
2. دستور سجده در این آیات: چون در خود این آیات دستور به سجده دادهاند از باب انجام دادن این فرمان كه در خود آیات است باید موقع خواندن یا شنیدن این آیات سجده كرد. چون خود خداوند در این آیات دستور به سجده كردن داده است.
3.سجده درمقابل عظمت خداوند: در این سورهها به خلقت انسان و آسمانها و زمین اشاره شده است. با دقت در این آیات، در این سورهها انسان به عظمت خداوند پی میبرد همچنین خود را در مقابل این همه عظمت پست و بیمقدار احساس میكند و با سجده كردن در مقابل او اعتراف به فقر و ناچیزی خود میكند.
4. مبارزه با تفكر شركآلود: همانطور كه میدانیم این سورهها در مكه نازل شدهاند، جایی كه مشركان آن در مقابل بتها سجده میكردند و بتها را مدبر امور میدانستند و آنها را شفیعان خود در نزد خداوند میدانستند، خداوند برای مبارزه با این تفكر و باطل اعلام كردن این فكر، دستور داد كه در برابر خداوند سجده كنند و برای غیر خدا سجده كردن جایز نیست.
وقتی كه پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ آیات سوره نجم را تلاوت میكردند به گونهای كه این آیات در دل شنوندگان تأثیر گذاشته بود كه وقتی آن حضرت آیه سجده را خواندند همه حاضرین اعم از مؤمنین و مشركین به سجده افتادند به جز ولید بن مغیره كه به خاطر ناراحتی نمیتوانست خم شود و مشتی خاك برداشت و پیشانی بر آن خاك گذاشت.[2]
5. زدودن تكبر: كسی كه در پیشگاه خداوند سجدهای كند و شریفترین موضع بدن خود (پیشانی) را به خاك میساید نهایت تواضع و اخلاص را از خود نشان میدهد در این صورت است كه هر دستوری خداوند بدهد بدون چون و چرا انجام میدهد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شیخ صدوق، خصال، آیت الله كمرهای (تهران، انتشارات كتابچی، چ 4، 1376 هجری) ج 1، ص 231.
[2] . تفسیر نمونه، ناصر مكارم شیرازی، (تهران، انتشارات دارالكتب الاسلامیه، چ 9، 1371)، ج22، ص 576
با صرف نظر از اینكه سورهها اسامی خاصی دارند اما بسیاری از سورهها در احادیث و بیانات دانشمندان اسلامی با القاب و اوصاف خاصی معروفند.
1. حامدات: سورههایی كه با حمد الهی شروع میشوند. مانند: 1. فاتحه، 2. انعام، 3. كهف، 4. سباء، 5. فاطر.
2. مقطعات: سورههایی كه با حروف مقطعه آغاز میشوند. كه تعداد آنها 29 سوره است.
3. میادین: سورههایی كه با الم شروع میشوند. مانند: 1. بقره، 2. آل عمران، 3. عنكبوت، 4. روم، 5. لقمان، 6. سجده.
4. الزهراوان: دو سوره نورانی و درخشان قرآن كه عباتند از: 1. بقره، 2. آل عمران.
5. جمال القرآن: 1. سوره بقره، 2. سوره آل عمران.
6. مخاطبات: سورههایی كه با جمله خطابی مانند «یا ایها الذین آمنو، یا ایها الناس» شروع میشوند. ماند سوره نساء، مائده، حج، حجرات، تحریم و ...
7. قرینتین: 1. انفال 2. توبه، چون در كنار هم هستند و بعضی آنها را یك سوره شمردهاند.
8. حوامیم: سورههایی كه با «حم» آغاز میشوند. مانند سورههای: 1. غافر، 2. فصلت، 3. شوری، 4. زخرف، 5. دخان، 6. جاثیه، 7. احقاف، به این سورهها عراش القرآن هم میگویند به لحاظ زیبایی كه دارند. همچنین به سورههای دیباج القرآن (لطافت خاصی دارند) و ثمرات القرآن (میوههای درخت قرآنند) معروفند.
9. طواسین: سورههایی كه با «طس» شروع میشوند. مانند: شعراء، نمل، قصص.
10. عزائم: سورههایی كه مشتمل بر آیات سجده واجبند. مانند: 1. سجده، 2. فصلت، 3. نجم، 4. علق.
11. مسبحات: سورههایی كه در آیه نخست آن تسبیح الهی با عبارت سبّح، یسبح شروع شده است. مانند: 1. حدید، 2. حشر، 3. صف، 4. جمعه، 5. تغابن.
12. المعوذتین: 1.ناس، 2. فلق. كه در آنها به خدا پناه برده میشود.
13. اسبع الطوال: سورههای طولانی قرآن، مانند: 1. بقره، 2. آل عمران، 3. نساء، 4. مائده، 5. انعام، 6. اعراف، 7. انفال، 8. توبه.
14. المثانی: سورههایی كه به لحاظ طولانی بودن پس از سورههای طولانی قرار دارند. مانند: سوره یونس سوره نحل.
15. المئون: سورههایی كه حدود صد آیه دارند.
16. المفصلات: سورههای كوتاه كه فاصله آیات آنها نسبت به یكدیگر كم است.
17. عتیق (عتاق): سورههای: 1. اسراء، 2. كهف، 3. مریم، 4. طه، 5. انبیاء.
18. چهار قل: سورههایی كه با قل شروع میشود. مانند: كافرون، اخلاص، فلق، ناس.
19. بساتین: سورههایی كه با «المر» شروع میشود.
20. ممتحنات: فتح، حشر، سجده، طلاق، ن والقلم، حجرات، تبارك، تغابن، منافقون، جمعه، صف، جن، نوح، مجادله، ممتحنه، تحریم.
نامهای دیگرسورهها
هریك ازسورههای قرآن نام خاصی دارد كه به آن اسم شناخته میشوند. اما بعضی از این سورهها نامهای دیگری هم دارند به آنها اشاره میشود:
نام سورهها نامهای دیگر سورهها
1. العلق اقراء
2. القلم ن(نون)
3. الحمد الفاتحه، السبع المثانی، ام القرآن، فاتحه الكتاب، الشفاء، ام الكتاب، الشافیه، الوافیه، الكافیه، الاساس، الصلاه، الكنز.
4. لهب ابی لهب، المسد، تبت.
5. التكویر كوّرت.
6. الانشراح الم نشرح، شرح.
7. الماعون ارأیت، الدین.
8. الكافرون جحد، العباده، المقشقشه.
9. الفیل الم ترك كیف.
10. الاخلاص التوحید، الصمد، نسبه الرب، قل هو الله احد.
11. عبس السفره، اعمی.
12. القدر انا انزلناه
13. الشمس الناقه، صالح.
14. قریش ایلاف.
15. الهمزه لمزه.
16. المرسلات العرف.
17. ق الباسقات.
18. القمر اقتربت الساعه.
19. الاعراف المص
20. الفاطر الملائكه
21. اسراء بنی اسرائیل، سبحان
22. یوسف احسن القصص
23. الزمر الغرف
24. المؤمن الغافر، الطَوْل
25. فصلت حم السجده، المصابیح
26. الشوری حمعسق
27. الجاثید الشریعه، الدهر
28. النحل النعم
29.السجده المضاجع، سجده لقمان، جزر، الم، تنزیل
30. الملك المنحیه، الواقعیه، تبارك، المانعه
31. المعارج سأل سائل، واقع
32. النباء عم، التساؤل، المعصرات
33. الانفطار انفطرت
34. المطففین التطفیف
35. البقره فطاط القرآن، سنام القرآن
36. الممتحنه الامتحان، الموده
37. الزلزال الزلزله
38. محمد(ص) القتال
39. الدهر الانسان، هل اتی، الابرابر
40. الطلاق النساء القصری، النساء الصغری
41. البینه البریه، لم یكن، القیامه، اهل الكتاب
42. المجادله الظهار
43. التحریم یا ایها النبی، المتحرم، لِمَ تحرم
44. الصف الحواریین، عیسی
45. المائده العقور، المنقذه
46. التوبه الفاضحه، المنقره، البحوث، برائه، الحاضره، المثیره
47. النصر التودیع
48. آل عمران دبابیج، الطیبه
49. انفال بدر
50. طه الكلیم، الحكیم
51. شعراء الجامعه
52. نمل سلیمان
53. الكهف الحائله
54. الحشر بنی النضیر
55. یس قلب قرآن، ریحانه القرآن
56. غافر مؤمن، طَوْل
57. بروج سوره پیامبران
58. فجر سوره امام حسین ـ علیه السلام ـ
1. آیه وحدت: « وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا » (ال عمران / 103) و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراكنده نشوید.
2. اطاعت از اولیالامر: « أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ » (نساء59) خدا را اطاعت كنید و پیامبر و اولیای امر خود را (نیز) اطاعت كنید.
3. آیه تطهیر: « إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیراً » (احزاب / 33) خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور كند و كاملاٌ شما را پاك سازد.
4. حكومت مستضعفین: « وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ » (قصص / 5) ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.
5. جاءالحق: « وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً » (اسراء / 81) و بگو:حق آمد، و باطل نابود شد، یقیناٌ باطل نابود شدنی است.
6. و ان یكاد: « وَ إِنْ یَكادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لََمجْنُونٌ » (قلم / 51) نزدیك است كافران هنگامی كه آیات قران را میشنوند با چشم زخم خود تو را از بین ببرند، و میگویند او دیوانه است.
7. نفس مطمئنه: « یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلی رَبِّكِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی » (فجر / 27تا30) تو ای روح آرام یافته-به سوی پروردگار بازگرد در حالیكه هم تو از خوشنودی و هم او از تو خشنود است- پس در سلك بندگانم درآی-و در بهشتم وارد شو.
8. حساب در قیامت: « فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ » (زلزله / 7و8) پس هر كس هموزن ذرهای كار خیر انجام دهد آن را میبیند و هر كس هموزن ذرهای كار بد كرده آن را میبیند.
9. آیهالكرسی : در روایات آمده كه آیهالكرسی عظیمترین آیه در كتاب خداست. مردی عرض كرد: یا رسولالله! كدام آیه در كتاب خدا عظیمتر است فرمود: آیهالكرسی. نامیدن این آیه به آیهالكرسی از همان صدر اسلام مشهور بوده، حتی در زمان حیات رسول خدا صلیالله و حتی در زبان خود آن جناب به این نام بیان میشد.
«اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ لا إِكْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ » (بقره / 255تا257)
هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده، كه قائم به ذات خویش است ، و موجودات دیگر، قائم به او هستند، هیچگاه خواب سبك و سنگینی او را فرا نمیگیرد.او لحظهای از تدبیر جهان هستی، غافل نمیماند.آنچه درآسمانها وآنچه درزمین است، ازآن اوست كیست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟ (بنابراین، شفاعت كنندگان، برای انها كه شایسته شفاعتند، ازمالكیت مطلقه او نمیكاهد) .آنچه را در پیش روی آنها (بندگان) و پشت سرشان میداند، (و گذشته و آینده، در پیشگاه علم او، یكسال است.) و كسی از علم او آگاه نمیگردد، جز به مقداری كه او بخواهد. (اوست كه به همه چیز آگاه است، و علم و دانش محدود دیگران، پرتوی از علم بیپایان و نامحدود اوست.) تخت (حكومت) او، آسمانها وزمین را در بر گرفته است، و نگاهداری آن دو (آسمان و زمین) او را خسته نمیكند. بلندی مقام و عظمت، مخصوص اوست. (255)
در قبول دین، اكراهی نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است.بنابراین، كسی كه به طاغوت (بت و شیطان، و هر موجود طغیانگر) كافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیر محكمی چنگ زده است، كه گسستن برای آن نیست.و خداوند، شنوا و داناست. (256)
خداوند، ولی و سرپرست كسانی است كه ایمان آورهاند، آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون میبرد. (اما) كسانی كه كافرشدند، اولیای آنها طاغوتها هستند، كه آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون میبرند، آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند. (257)
10. آیه الوصیه: « كُتِبَ عَلَیْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ » (بقره / 180) دستور داده شده كه چون یكی از شما را مرگ فرارسد.
11. آیه وام: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ » (بقره / 282) ای اهل ایمان چون به قرض و نسیه معامله كنید
12. آیه التوجه: « وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ » (بقره / 115) مشرق و مغرب جود و ملك خداست.
13. آیه روزه: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَیْكُمُ الصِّیامُ » (بقره / 183) ای اهل ایمان به شما هم روزه داشتن فرض كردید.
14. آیه كتمان: « إِنَّ الَّذِینَ یَكْتُمُونَ ما انزلناهُ ...» (بقره / 159) آن گروه اهل كتاب كه آیاتی ما را كه فرستادیم كتمان نموده.
15. آیه نفی سبیل: « وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً » (نساء / 141) و خداوند هیچگاه برای كافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط باز نخواهد نمود.
16. آیه ولایت: « إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ » (مائده / 55) ولی امر و یاور شما تنها خدا و رسول خدا است.
17. آیه تصدیق: « وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ » (توبه / 61) و بعضی (از منافقان) آنان هستند كه دائم پیغمبر را میآزارند.
18. آیه نفر: « ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا كَافَّهً » (توبه / 122) نباید مؤمنان همگی بیرون رفته.
19. آیه سؤال: « فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » (نحل / 43) بروید از اهل ذكر اگر نمیدانید سؤال كنید.
20. آیه عزت: « وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً » (اسراء / 111) او بگو ستایش مخصوص اوست كه هرگز فرزندی ندارد.
21. آیه نور: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ » (نور / 35) خدا نور زمینها و آسمانها است.
22. آیه مودت: « قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی » (شوری / 23) بگو من از شما اجرت رسالت جزء این نخواهم كه مودت و محبت مرا در حق خویشاوندان مظور دارید.
23. آیه نبأ: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ » (حجرات / 6) ای مؤمنان هر گاه فاسقی خبری برای شما آورد.
24. آیه نحوی: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ ...» (مجادله / 12) ای اهل ایمان هر گاه بخواهید با رسول سخن سری بگوئید.
25. آیه البسمله: (آیه تسمیه) بسم الله الرحمن الرحیم.
26. آیه قصاص: « وَ لَكُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ » (بقره / 179) عاقبت حكم قصاص برای حفظ حیات شماست.
نام تعداد
1. آیات 6236
2. كلمات 77701
3. حروف 323671
4. نقطه 10115030
5. فتحه 93243
6. كسره 39586
7. ضمه 4804
8.الف 48872
9. همزه 3272
10. تشدید 19253
11. مد 1771
12. محل وقف 5098
حروف مقطعه به معنای جدا جدا است، چهارده حرف از حروف الفبای زبان عربی در ابتدای 29 سوره قرآن میباشند كه آنها را حروف مقطعه میگویند. آن چهارده حرف عبارتند از: الف، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق، ك، ل، م، ن، هـ، ی،
حروف مقطعه كه در اوائل سورهها هستند یك حرفی، دوحرفی، سه حرفی، چهار حرفی و پنج حرفی میباشند كه عبارتند از:
یك حرفی: ص، ق، ن.
دو حرفی: طه، طس، یس، حم.
سه حرفی: الم، الر،طسم.
چهار حرفی: المص، المر.
پنج حرفی: كهیعص، حمعسق.
گفته شد كه در ابتداء 29 سوره قرآن حروف مقطعه وجود دارد. آن 29 سوره عبارتند از:
بقره (الم)، آل عمران (الم)، اعراف (المص)، یونس (الر)، هود (الر)، یوسف (الر)، رعد (المر)، ابراهیم (الر)، حجر (الر)، مریم(كهیعص)، طه (طه)، شعراء (طسم)، نمل (طس)، قصص (طسم)، عنكبوت (الم)، روم (الم)، لقمان (الم)، سجده (الم)، یس (یس)، ص (ص)، مؤمن (حم)، فصلت (حم)، شوری (حمعسق)، زخرف (حم)، دخان (حم)، جاثیه (حم)، احقاف (حم)، ق (ق)، ن (ن)، .
برای حروف مقطعه تفاسیر متعددی شده است كه ما به چند مورد اشاره میكنیم:
1. این حروف اشاره به آن دارد كه این كتاب آسمانی با آن عظمت و اهمیتی دارد به طوری كه تمام ادبا و سخنوران عرب را به عجز نشانده از همین حروف كه در اختیار همگان است تشكیل شده است، در عین اینكه قرآن از این حروف تركیب یافته است ولی به طوری است كه افكار و عقول را در برابر خود به تعظیم واداشته است و مردم را هم به تحدی طلبیده است. در روایات هم به این معنا گواه است.[1]
2. علامه طباطبائی میفرماید: با تدبر در سورههایی كه حروف مقطعه همسان دارند مظامین همسان هم دارند. مثلاً سورههایی كه با الم، الر، طس، حم، شروع میشوند، در مضمون هم همسان هستند. مثلاً سورههایی كه با «الر» مضمون تلك آیات الكتاب دارند یا سورههایی كه با الم شروع میشود مضمون نفی ریب از قرآن دارند.[2]
3. حروف مقطعه در اوایل برخی سورهها نشانه به كار رفتن این حروف در كلمات آن سوره است. مثلاً حرف «ق» در سوره «ق» و حم عسق 57 بار تكرار شده است و نسبت به حروف دیگر بیشتر است.
4. برخی از این حروف علامت اختصاری و اشاره به اسمی از اسماء الهی و برخی اشاره به نام پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلّم ـ است. و به این معنا در بعضی از روایات اشاره شده است كه ( الف، لام، میم) اشاره به انا الله الملك است. و (الم) اشاره به انا الله المجید است.[3]
این حروف، رمز و سری میان خداوند سبحان و حبیب او (رسول اكرم ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ ) است و مراد فهماندن دیگران نیست و روایات به این معنا اشاره شده است.[4]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بكرالدین عبدالله زركشی، البرهان فی علوم القرآن (بیروت)، نشر دارالمعرفه، ج1، ص 255.
[2] . المیزان، علامه طباطبائی،(انتشارات اسلامی)، ج 18، ص 8.
[3] . تفسیر القرآن الكریم، (محمد بن ابراهیم صدرالدین الشیرازی، انتشارات بیدار)، ج 1، ص 197.
[4] . همان.
تعریف سورههای مكی و مدنی: آنچه كه از قرآن در دوره سیزده سال كه پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ در مكه مشغول تبلیغ بود نازل شد آیات وسورههای مكی هستند، خواه در خود مكه نازل شده باشد یا نه. و آیات و سورههایی كه در طول ده سال بعد نازل شد، مدنی میباشند خواه در مدینه نازل گردیده باشند یا در جاهای دیگر.
ویژگیهای آیات و سورههای مكی:
1. هر سورهای كه در آن سجده وجود دارد مكی است.
2. هر سورهای كه در آن لفظ كلاًّ به كار رفته است مكی است.
3. هر سورهای كه درآن «یا ایها الناس» آمده و «یا ایها الذین آمنوا» درآن دیده نمیشود مكی است مگر سوره حج.
4. هر سورهای كه در آن قصص انبیاء و ملل گذشته است مكی است به جز سوره بقره.
5. هر سورهای كه در آن داستان آدم و ابلیس دیده میشود مكی است به جز سوره بقره.
6. هر سورهای كه با حروف مقطعه از قبیل: الم، الرا و امثال آن آغاز میشود مكی است به جز دو سوره بقره و آل عمران.
7. سوگندهای زیاد.
8. كوتاه بودن سورهها و آیات آنها.
ویژگیهای آیات و سورههای مدنی:
1.هر سورهای كه درآن فرمان جهاد و جنگهای پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ دیده میشود مدنی است.
2. هر سورهای كه در آن احكام و فرائض و حقوق ، قوانین مدنی، اجتماعی، سیاسی است و به طور مفصل در آنها آمده مدنی است.
3. هر سورهای كه در آنها از منافقین یاد شده است مدنی است. به جز سوره عنكبوت كه در این سوره از منافقین یاد شده است كه سوره مكی است. ولی یازده آیه اول آن مدنی هستند.
4. مجادله با اهل كتاب و دعوت آنها به عدم تعصب و غلو در دینشان نشانه مدنی بودن است.
5. طولانی بودن سورهها و آیهها.
6.خطاب در سورههای مدنی «یا ایها الذین آمنوا» است.
.. ما شياطين را به سراغ كافران ميفرستيم تا آنها را از راه به در برند[1].
58ـ وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
منصور يكي از خلفاي عباسي به عارفي گفت: چه چيز تو را از آمدن به نزد ما بازميدارد؟ عارف گفت: خداوند سبحان ما را از شما بازداشته است، چرا كه ميفرمايد:
وَ لا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ...[2]؛ شما مؤمنان، هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست باشيد و گرنه آتش كفر آنان، شما را نيز خواهد گرفت... .
پس منصور، عارف را نزد خود فراخواند و گفت: آن چه از من خواهي بگو. عارف گفت: خواهم كه مرا به درگاه خويش نخواني، تا خود آيم و چيزي به من ندهي تا از تو خواهم. پس بيرون رفت. آنگاه منصور گفت: ما مِهر خود را در دل هر دانشمندي افكنديم مگر اين شخص[3].
59ـ وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ
از بخيلي پرسيدند: از قرآن كدام آيه را دوست داري؟ گفت: آية:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ؛[4] اموالتان را به بيخردان ندهيد[5].
60ـ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
مريضي به ابنسيرين گفت: در عالم خواب، كسي به من گفت: براي شفاي خود لا و لا بخور، تعبير اين خواب چيست؟ ابنسيرين گفت: برو زيتون بخور. زيرا خداوند در قرآن دربارة آن ميفرمايد: لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ[6].
61ـ مِنَ الْمُنْظَرِينَ...
پس از رحلت امام صادق، (ع)، ابوحنيفه به مؤمن طاق كه از شاگردان آن حضرت بود، بعنوان سرزنش گفت: امامِ تو از دنيا رفت. فوراً مؤمن طاق گفت: اَمّا اِمامُكَ؛ اما پيشواي تو (شيطان)؛
مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إِلي يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ[7]؛ تا قيامت زنده است[8].
62ـ يا هامانُ
يكي از خلفا، به نديم خود گفت: أيْنَ كُنْتَ يا هامان؟ كجا بودي اي هامان؟ نديم گفت:
كُنْتُ ابني لَكَ صَرْحاً؛[9] داشتم براي تو صرح و نردباني ميساختم.
چون اين همان چيزي بود كه هامان براي فرعون ساخته بود.
نديم با اين جوابش به او فهماند كه اگر من هامان هستم تو نيز فرعون هستي.
خليفه از اين جواب خجل شد و هيچ نگفت[10].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شهيد قاضي نورالله، مجالس المؤمنين، ج 1، ص 354.
[2] . سورة هود، آية 113.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[4] . سورة نساء، آية 5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[6] . سورة نور، آية 35.
[7] . سورة حجر، آيات 37ـ 38.
[8] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
[9] . اشاره به آية 26 سورة مؤمن.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هشتم، ص 62.
استشهادها و لطیفههای قرآنی
ديوانهاي از ترس سنگاندازيِ كودكان ميگريخت تا به خانة خواجهاي رسيد و چون در باز بود به درون رفت و در را بست. كودكان بيرون خانه، سنگ به دست به انتظار او نشستند. صاحبخانه چون ديوانه را سر و پا برهنه و مجروح ديد، دلش به حال او سوخت و به غلامان خود گفت تا مقداري غذا برايش آوردند. ديوانه كه آن غذاي لذيذ را ديد اين آيه را خواند:
...لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ؛[1] ... آن حصار، دري دارد كه باطن و درون آن رحمت است و از جانب ظاهر، عذاب خواهد بود.
با اين آيه، هم به لطف صاحبخانه اشاره كرد و هم به عذابي كه بيرون درب در انتظارش بود. خواجه از اين اقتباس او خوشش آمد و گفت تا اطفال را از آن جا راندند و به او هدايايي داد[2].
47ـ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ...
منصور دوانقي امر كرد، مردي را كه دربارة او سعايت كرده بود آوردند. آن مرد نيز شروع به طرح دلايل خود كرد. منصور برآشفت و گفت: آيا نزد من نيز، دوباره به تكرار حرفهايت ميپردازي؟
آن مرد پاسخ داد. خداوند ميفرمايد:
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها...؛[3] يادآور روزي را كه هر كس براي رفع عذاب از خود، به جدل و دفاع برخيزد... .
تو با خدا مجادله ميكني و ما چيزي به تو نميگوييم، حال مرا به اين گستاخيام مؤاخذه ميكني؟
منصور از اين پاسخ مبهوت شد و دستور داد تا جايزه به او بدهند[4].
48ـ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
در مجلس جشن شاهانهاي، مردم يكايك وارد ميشدند و هر كس سعي ميكرد نزديك پادشاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله نامي، كنار پادشاه نشسته بود كه فتحالله نامي، وارد شد و خواست بين او و شاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله گفت: خداوند در قرآن مجيد ترتيب نشستن ما را معلوم كرده است، آن جا كه فرموده:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ؛[5] آن هنگام كه ياري و پيروزي خدا فراميرسد.
پس بايد بعد از من نشيني[6].
49ـ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ!
روزي زني را نزد حجاج آوردند كه قبيلة او سركشي كرده بود. حجاج به او گفت: اي زن! آيهاي مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن اين آيه را خواند:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً.
حجاج گفت: واي بر تو! اشتباه گفتي بلكه يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ، درست است. زن گفت: اي حجاج! دَخَلُوا وَ أَنْتَ تُخْرِجُهُمْ؛ مردم در دين خدا شدند و تو آنها را خارج ميكني[7].
50ـ إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً
يكي نماز ميخواند و در نماز، پس از خواندن سورة حمد، شروع به خواندن سورة نوح نمود. در همان آية اول:
إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً؛[8] ما نوح را فرستاديم.
بازماند و بيش از آن را به ياد نياورد. اعرابي كه حوصلهاش سر رفته بود، گفت: اگر نوح نميرود، ديگري را بفرست و ما را باز رهان[9].
51ـ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ...
منصور خليفه عباسي، سليمان بن راشد را به ولايت موصل برگمارد و او را با هزار عجم، راهي موصل كرد و گفت: همراه تو هزار شيطان فرستادم تا با آنها مردم را گمراه و ذليل كني!
نزديكي موصل، هزار عجم سرپيچي كردند و پراكنده شدند. منصور به سليمان نوشت: أَكَفَرْتَ النِّعْمَةَ يا سُلَيْمانُ؟ پاسِ نعمت نگه نداشتي اي سليمان؟
سليمان پاسخ داد:
وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا؛[10] سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كافر شدند.
منصور خنديد و او را بخشيد[11].
52ـ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
از اصمعي روايت شده كه در بازار بغداد ميگذشتم، دكاني كه به انواع ميوهها و مرغهاي چاق، آراسته بود، ديدهام را جلب كرد، در اين حال، زني خوش صورت و زيبا به در دكان رسيد. من اين آيه را خواندم:
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ؛[12] و ميوههايي از هر نوع كه انتخاب كنند و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند و همسراني از حورالعين دارند. همچون مرواريد در صدف پنهان.
آن زن فوري جواب داد:
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛[13] اينها پاداشي است در برابر اعمالي كه انجام ميدادند[14].
53ـ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ...
در يكي از ايام عيد، ديوانهاي ميگفت:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ؛[15] اي مردم، من فرستاده خدايم به سوي شما.
بهلول وقتي اين را شنيد، سيلي محكمي به صورت آن ديوانه زد و گفت:
...لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضي إِلَيْكَ وَحْيُهُ...؛[16]... شتاب مكن به تلاوت قرآن، پيش از آن كه به تو وحي برسد...[17].
54ـ نادان چه كسي است؟
روزي معاويه به يكي از يمنيها گفت: از شما نادانتر نبوده است، زيرا زني بر شما فرمانروايي داشته است. يمني در پاسخ گفت: نادانتر از قبيلة من، دودمان تو هستند كه چون پيامبر خدا، (ص)، آنان را فراخواند، گفتند:
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛[18] و (به خاطر آوريد) زماني را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف توست، باراني از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكي براي ما بفرست!
و نگفتند كه پروردگارا اگر اين بر حق است، ما را به سوي او هدايت كن[19].
55ـ بهلول با قرآن جواب ميدهد
روزي هارون، پنجمين خليفة عباسي، بهلول را به حضور طلبيد. او، ناگزير نزد هارون آمد. هارون از او پرسيد: عاقبت مرا چگونه ميداني؟
بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست، روش خود را با دستورات آن تطبيق كن. قرآن ميگويد:
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ؛[20] نيكوكاران از نعمتهاي بهشتي بهرهمندند، و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.
اگر كردار تو نيك است، عاقبتت خوب است وگرنه عاقبت بدي خواهي داشت.
هارون گفت: پس اين همه كارهاي نيك ما، در كجاست؟ بهلول گفت: خداوند تنها كردار پرهيزكاران را ميپذيرد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ[21].
هارون گفت: پس رحمت خدا در كجاست و چه ميشود؟ بهلول گفت: رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الُْمحْسِنِينَ[22].
هارون گفت: پس خويشاوندي ما با رسول خدا چه ميشود؟ بهلول گفت: در روز قيامت از عمل ميپرسند، نه از خويشان: فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ[23].
هارون گفت: پس شفاعت رسول خدا؟ بهلول گفت: بستگي به اذن و اجازة خدا دارد: يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً[24].
هارون به بهلول گفت: آيا حاجتي داري تا برآورم؟ بهلول گفت: حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني.
هارون گفت: برآوردن چنين حاجتي از دست من خارج است، ولي شنيدهام مقروض هستي، خواستم بدهكاري تو را ادا كنم.
بهلول گفت: اگر راست ميگويي اموال مردم را به صاحبانش برگردان، تو كه خودت بدهكار هستي، با بدهكاري نميتوان رفع بدهكاري كرد.
هارون گفت: آيا ميخواهي دستور دهم همه روز تا آخر عمر، معاش روزانة تو را بدهند؟
بهلول گفت: اي هارون من و تو هر دو بندة خدا هستيم. صاحب ما، اوست، آن خدايي كه معاش تو را تأمين ميكند و او هرگز مرا فراموش نميكند[25].
56ـ أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا...
قرآن ميفرمايد:
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ...؛[26] آيا مؤمنان را هنگام آن نرسيده است كه دلهايشان به ياد خداوند و آن چه از حق نازل شده است، خشوع يابد؟
شنيدستم فُضَيلِ نيك فرجام شبي بر شد به دزدي بر درِ بام
شنيد از خانهاي آواز قرآن بزد راه دل او راز قرآن
دل شب داشت بود پارسايي بدين خوش نغمه از قرآن، نوايي
ز شورانگيز، آه عاشقانه ألَم يأْنِ هميزد در ترانه
كه پويي تا به كي راه خطا را؟ دل آگه شو، به ياد آور خدا را
فضيل آن نالة جانسور بشنيد پشيمان شد و راه عشق، بگزيد
به كنج مسجد آن شب تا سحرگه برآورد از دل افغان و از جگر آه
از آن پس راه، رسم عشق دريافت به جانش پرتو توفيق برتاخت
سخن كز دل برآيد همچو تيري بشيند بر دل روشن ضميري[27]
الهي قمشهاي
57ـ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ...
روزي ابوحنيفة كوفي با اصحاب خود، در مجلسي نشسته بودند كه ابوجعفر مؤمن، شاگرد برجستة امام صادق،(ع)، از دور پيدا شد و رو به سوي ايشان آورد: چون نظر ابوحنيفه به او افتاد، از روي تعجب و عناد، با اصحاب خود گفت:
قَدْ جآءَكُمُ الشَّيطانُ؛ شيطان به سوي شما آمده.
ابوجعفر چون اين سخن شنيد، نزديك رسيد و اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند:
...أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَي الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛[28] .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة حديد، آية 13.
[2] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
[3] . سورة نحل، آية 111.
[4] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[5] . سورة نصر، آية 1.
[6] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة يازدهم، ص 61.
[7] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 59.
[8] . سورة نوح، آية 1.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 61.
[10] . سورة بقره، آية 102.
[11] . معادن الجواهر و نزههالخواطر، ج 2، ص 230.
[12] . سورة واقعه، آيات 20ـ 23.
[13] . همان، آية 24.
[14] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين، ج 4، ص 190، به نقل از تاريخ نگارستان، داستان 87.
[15] . سورة اعراف، آية 158.
[16] . سورة طه، آية 114.
[17] . مكالمة قرآني، ص 29.
[18] . سورة انفال، آية 32.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 64.
[20] . سورة انفطار، آيات 14ـ 15.
[21] . سورة مائده، آية 27.
[22] . سورة اعراف، آية 56.
[23] . سورة مؤمنون، آية 101.
[24] . سورة طه، آية 109.
[25] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين، ج 1، ص 223، به نقل از عنوان الكلام، ص 206.
[26] . سورة حديد، آية 16.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 52.
[28] . سورة مريم، آية 83.
چون خبر يافت كه رسول خدا رحلت كرده است، توبه نمود و به عبادت مشغول شد. كسي سؤال كرد: چگونه شد كه توبه كردي و پشيمان شدي؟ جوان پاسخ داد: تا زماني كه پيامبر در حيات بود، به اين آيه پشتگرم بودم:
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ؛[1] تا تو در ميان آنان هستي، خدا آنان را عذاب نخواهد كرد.
اكنون آن در، بسته شد و پناه به اين آيه آوردم:
وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛[2] مادامي كه از نافرماني خدا استغفار كنند، خدا آنان را عذاب نخواهد داد[3].
32ـ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً
روزي منصور عباسي در حالي كه بر منبر نشسته بود و سخن ميگفت، مگسي روي بيني او نشست. منصور، مگس را با دستش دور كرد، در صورتي كه عادت خلفا اين بود كه دستشان را بر روي منبر تكان ندهند. مگس پرواز كرد و بر چشم او نشست. او مجدداً آن را پراند. ولي مگس دوباره روي چشم ديگر او نشست. تا اين كه منصور ناراحت شد و او را به دستش كشت.
چون از منبر پايين آمد، از عمرو بن عبيد پرسيد: خدا مگس را براي چه خلق كرد؟
عمرو گفت: براي اين كه ستمكاران را ذليل كند.
منصور پرسيد: اين را از كجا ميگويي؟
گفت: از فرمايش خداوند متعال كه ميفرمايد:
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛[4] اگر مگس چيزي از آنها بربايد، نميتوانند آن را بازستانند، و طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
منصور گفت: وصَدَقَ اللَّهُ الُْعَظيم[5].
33ـ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم...ٍ
روزي يك زنداني به زندانبان نوشت:
ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ؛[6] از پروردگارتان بخواهيد تا يك روز از عذاب ما بكاهد.
زندانبان نوشت:
...ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ...؛[7] ستمكاران را در آن روز، نه خويشاوندي باشد و نه شفيعي كه سخنش را بشنوند[8].
34ـ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ...
شيخ شرفالدين درگزيني از مولانا عضدالدين ايجي (دانشمند معروف) پرسيد كه: خداي تعالي در كجاي قرآن نامي از من برده است؟
مولانا پاسخ داد كه: در كنار علما ياد كرده است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛[9] آيا آنان كه ميدانند با آنان كه نميدانند برابرند؟[10]
35ـ سورة بقره و سورة فيل
شخصي به نماز جماعت حاضر شد و امام جماعت، سورة بقره را ميخواند. آن شخص خسته شد و نماز را فرادا خواند و پيِ كار خود رفت. روز بعد به جماعت آمده و امام شروع به خواندن سورة فيل كرد.
نمازگزار با خود گفت: پناه بر خدا! من كه نتوانستم بر سورة بقره صبر كنم، چطور به سورة فيل توانم ايستاد؟![11]
36ـ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ...
شخصي به احمد بن خالد گفت: خدا به تو عطايي كرده كه به رسول خدا، (ص)، نكرده بود. احمد از اين گفته در خود فرو رفت و به خشم آمد و با عتاب، از گوينده، سؤال كرد: اي كم خرد آن چيست كه خداوند به من عطا كرده و به رسول اكرم ارزاني نداشته است؟
آن مرد در پاسخ گفت: خداوند به رسول خودش ميفرمايد:
لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ؛[12] (اي پيامبر) اگر تو تندخو و سخت دل بودي، مردم از گرد تو متفرق ميشدند.
در صورتي كه تو تندخو و سختدل هستي و ما از گِردت متفرق نميشويم[13].
37ـ سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا
از شعبي پرسشي پرسيدند، گفت: نميدانيم.
به او گفتند: آيا از گفتن نميدانم، حيا نميكني و حال آنكه تو فقيه عراق هستي؟
او گفت: ملايكه نيز حيا نكردند آنگاه كه گفتند:
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا؛[14] منزّهي تو، ما را جز آن چه خود به ما آموختهاي دانشي نيست.[15]
38ـ فَجٍّ عَمِيقٍ
به صَعْصَعَةبن صوحان گفته شد: از كجا آمدهاي؟ گفت: از
فَجٍّ عَمِيقٍ؛[16] از راهي دور.
پرسيده شد: كجا ميروي؟ گفت:
الْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛[17] خانة ديرينه (کعبه).[18]
39ـ وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ
طفيلي جمعي را ديد كه صحبتكنان با هم ميرفتند. ترديدي به دل راه نداد كه به مجلس سور و طعام ميروند، پس به دنبال آنان روانه شد. در يك لحظه متوجه شد آنان شاعرند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سرودههاي خويش را بخوانند. از آنها جدا نشد و همراه آنان به خدمت سلطان رفت. هر يك از شعراء شعر خويش خواندند. و صلهاي دريافت كردند و رفتند. نوبت به طفيل رسيد. سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپيوند.
طفيل گفت: ولي من شاعر نيستم!
سلطان پرسيد: پس چهكارهاي؟
گفت: من غاوي هستم از آن كساني كه خداوند متعال فرموده است:
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ؛[19] و گمراهان از پس شاعران ميروند.
سلطان خنديد و صلهاش بخشيد![20]
40ـ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا
اسكافي در ديوان رسايلِ نوحبنمنصور، دبير بود، ولي چون قدر او را نشناختند، از نزد او و بْخارا اعراض كرد و به نزد آلپتكين رفت. آلپتكين او را عزيز داشت و پايگاه بخشيد سپس بين نوح بن منصور و آلپكتين مجادلهاي پيش آمد و كار بالا گرفت. نوح، نامهاي بسيار آتشين پر از وعيد و تهديد براي آلپتكتين نوشت، و به قول نظامي عروضي كه راوي اين حكايت است: همة نامه پر بود از آنكه بيايم و بگيرم و بكشم.
چون نامه به آلپتكين رسيد، بسيار آزرده خاطر شد كه چرا نوح از حدّ خود تجاوز كرده و آن همه لاف و گزاف نوشته است. سپس از اسكافي خواست كه در پاسخ، سنگ تمام بگذارد.
اسكافي با فراست و بالبديهه به آية بسيار مناسبي از قرآن مجيد استشهاد كرد و آن را در پشت نامة نوح نوشت. آيه چنين بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ؛[21] اي نوح! با ما جدال كردي و در جدال، زيادهروي نمودي، اگر راست ميگويي وعدههايي را كه به ما ميدهي انجام ده[22].
41ـ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
يكي از اكابر، به صاحب بن عباد، رقعهاي نوشت در شفاعت و حمايت ظالمي كه مستوجب قتل شده و مجازات وي بر اين وجه قرار گرفته بود كه او را در حوض آب، مكرر غوطه دهند تا وقتي كه بميرد. صاحب عباد در جواب رقعة آن بزرگ، اين آيه را نوشت:
وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛[23] در مورد (اخلاص) آنها كه ظلم كردند با من خطاب مكن كه ايشان غرقشوندگانند[24].
42ـ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ
امير اسماعيل گيلكي، پسر خواندهاي داشت كه دچار مرض آبله شد و زيبايي صورتش در اثر اين بيماري از بين رفت. روزي وي به همراه اميراسماعيل ايستاده بود و قاضي ابومنصور كه در آن جا حاضر بود، اين آيه را خواند:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ؛[25] همانا ما انسان را در نيكوترين صورت آفريديم، سپس او را به صورت پستترين پستان، برگردانديم.
چون خود قاضي نيز چهرة زيبايي نداشت، پسر در پاسخ گفت:
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ؛[26] براي ما مثلي زد و خلقت خويش را فراموش نمود. قاضي خجل گشت و ديگران از فطانت پسر، متعجب شدند[27].
43ـ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا
يكي از بزرگان به صاحب بن عباد، مكتوبي نوشت در نهايت لطافت، كه بسي آثار فصاحت وبلاغت از آن ظاهر بود، چون صاحب بن عباد آن را مطالعه كرد، دريافت كه اكثر اين كلمات نغز و بديع كه در نامه درج شده، از خود اوست، از اين رو، در جواب او، اين آيه را نوشت:
هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا؛[28] اين كالاي ماست كه به سوي ما بازگردانيده شده است[29].
44ـ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري
در زمان خلافت مأمون، شخصي، خلافي كرد. امر به گرفتاريش شد. او فرار كرد. برادرش را گرفتند و نزد مأمون آوردند. مأمون به او گفت: برادرت را حاضر ساز، وگرنه تو را به جاي او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: اي خليفه! اگر سرباز تو بخواهد مرا بكشد و تو حكمي بفرستي كه مرا رها كند، آيا آن سرباز مرا آزاد ميكند يا نه؟! گفت: آري.
گفت: من نيز حكمي از پادشاهي آوردهام كه اطاعت او بر تو لازم است و به واسطة حكم او، بايد مرا رها سازي؟ گفت: آن كيست و آن حكم چيست؟
گفت: آن كس خداي تعالي و حكم، اين آيه است:
...وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري...؛[30] ...و هيچ گناهكاري، گناه ديگري را متحمل نميشود... .
مأمون متأثّر شد و گفت: او را رها كنيد كه حكمي صحيح آورده است[31].
45ـ يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ...
ديوانهاي در شهر بغداد از آزار و سنگاندازي كودكان ميگريخت تا اين كه به خواجة بزرگواري رسيد، به نزدش دويد و اين آيه را خواند:
يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلي أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا؛[32] اي ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، فساد (و خونريزي) ميكنند، آيا چنانكه ما خرج آن را به عهده بگيريم، سدي ميان ما و آنها ميبندي (كه از شر آنان آسوده شويم)؟
خواجه از اقتباس او به اين آيه متعجب شد و كودكان را از آزار او بازداشت و از طعام، سيرش ساخت[33].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة انفال، آية 33.
[2] . همان.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره دهم، ص 61.
[4] . سورة حج، آية 73.
[5] . الاقتباس، ج 2، ص 156.
[6] . سورة غافر، آية 49.
[7] . همان، آية 18.
[8] . الاقتباس، ج 2، ص 47.
[9] . سورة زمر، آية 5.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 60.
[11] . همان.
[12] . سورة آل عمران، آية 159.
[13] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[14] . سورة بقره، آية 32.
[15] . الاقتباس، ج2، ص39.
[16] . سورة حجّ، آية 27.
[17] . همان، آية 33.
[18] . الاقتباس، ج2 ، ص37.
[19] . سورة شعراء، آية 224.
[20] . الاقتباس، ج2، ص 47.
[21] . سورة هود، آية.32.
[22] . قرآنپژوهي، ص 782ـ 783، به نقل از چهار مقاله، نظامي عروضي سمرقندي، ص 13ـ 15.
[23] . سورة هود، آية 37.
[24] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[25] . سورة تين، آيات 4ـ5.
[26] . سورة يس، آية 78.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[28] . سورة يوسف، آية 65.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[30] . سورة انعام، آية 164.
[31] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة چهاردهم، ص 60.
[32] . سورة كهف، آية 94.
[33] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
به او گفتند: مگر سخن خداي بزرگ را نشنيدهاي كه ميفرمايد:
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً؛[1] بگو اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهرة كمي از زندگاني نخواهيد گرفت.
وليد گفت: من فقط همان بهرة كم را ميخواهم نه چيز ديگري را!![2]
20ـ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ...
روزي عقيل بن ابيطالب در دمشق پيش معاويه نشسته بود و همة اعيان شام و حجاز و عراق حاضر بودند. معاويه بر سبيل ظرافت گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ[3] را شنيدهايد؟ گفتند: بلي، معاويه گفت: ابيلهب عموي عقيل است.
عقيل گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ، فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.[4] را شنيدهايد. گفتند: بلي. عقيل گفت: اين حَمَّالَةَ الْحَطَبِ عمة معاويه است.
معاويه از ظرافت خود پشيمان، و از آن جواب خجل گشت[5].
21ـ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ
منصور دوانقي به زياد بن عبدالله مبلغي داد تا آن را در ميان افراد نابينا و يتيم تقسيم نمايد. ابوزياد تميمي كه طمع در مال داشت، گفت: نام مرا در ميان نابينايان بنويس. زياد بن عبدالله گفت: باشد مينويسم چرا كه خداوند ميفرمايد:
...فَإِنَّها لا تَعْمَي الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛[6] اين كافران را چشمان سر گرچه كور نيست، ليكن چشم باطن و ديدة دلها كور است.
سپس ابوزياد درخواست كرد كه نام فرزندش نيز در دفتر نام ايتام نوشته شود. زياد بن عبدالله گفت: آن را هم مينويسم، هر كه را تو پدري، يتيم است[7].
22ـ وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ
شخصي به ابن عمر گفت: مختار گمان ميكند كه به او وحي ميشود. ابن عمر پاسخ داد: البته درست ميگويد چرا كه خداوند متعال فرموده است: ...وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ...؛[8]... و شياطين سخت به دوستان خود وسوسه (وحي) كنند...[9].
23ـ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
هنگامي كه عبدالله بن مطرف درگذشت، پدرش با لباسهاي نو و در حالي كه خود را معطر كرده بود، در برابر مردم ظاهر شد، در اين حال بستگانش بر او ايراد گرفتند كه: عبدالله مرده است و تو اين گونه در ميان ما آمدهاي؟! مطرف گفت: آيا بايد گريه كنم؟ در حالي كه پروردگارم به سه ويژگي مرا وعده داده و اين ويژگيها براي كساني است كه ميخواهند از اين دنيا به سوي خدا بروند:
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛[10] آنها كساني هستند كه هرگاه مصيبتي به ايشان ميرسد، ميگويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز ميگرديم. اينها همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا، شامل حالشان شد و آنها هدايتيافتگان هستند.
آيا باز هم بعد از اين بايد گريه كنم؟
سپس اين مصيبت بر بستگان وي آرام شد[11].
24ـ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ
مهدي عباسي در خواب ديد كه صورتش سياه شد. همين كه از خواب برخاست، تمام معبرين را جمع كرد و از خوبش براي آنها نقل كرد. همه، اظهار عجز نمودند و گفتند كه تعبير اين، نزد استادمان ابراهيم كرماني است. ابراهيم را نزد خليفه حاضر كردند و خليفه خواب خود را براي او نقل كرد. ابراهيم گفت: خداوند عالم، دختري به شما كرامت فرمايد. خليفه گفت: از كجا ميگويي؟ ابراهيم گفت: از قول خداي متعال كه ميفرمايد:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ؛[12] و چون يكي از ايشان را از دختر خبر دهند، چهرهاش (از خشم و تأسف) سياه شود و تأسف خود را فرو خورد.
مهدي عباسي از اين تعبير بسيار خشنود شد و امر كرد تا ده هزار درهم به او بدهند. پس از گذشت مختصر زماني، خداوند دختري به خليفه، روزي فرمود. آنگاه خليفه دستور داد تا يك هزار درهم ديگر براي ابراهيم معبر، بفرستند و رتبة او را نزد خودش بلند نمود[13].
25ـ فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ
روزي اصمعي، لغويِ مشهور، بر سفرة هارونالرشيد نشسته بود، پالودة عسل آوردند. اصمعي گفت: بسياري از اعراب، نام پالودة عسل را هم نشنيدهاند. خليفه گفت: بايد ثابت كني كه چنين چيزي است كه اگر ثابت كني كيسهاي زر به تو دهم. اتفاقاً اعرابي را ديدند كه هيچ نميدانست. پالودة عسل به او خوراندند و از وي سؤال كردند: آيا ميداني اين چيست؟ اعرابي گفت: خدا در قرآن ميفرمايد:
فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ؛[14] در آن دو بهشت، ميوه و خرما و انار بسيار است.
نخل كه در نزد ما هست حتماً اين رمان است.
اصمعي رو به خليفه نمود و گفت: اي خليفه، دو كيسه زر بر تو واجب شد، چرا كه اين عرب نه تنها معناي پالوده را نميداند، بلكه معناي رمان را نيز نميداند[15].
26ـ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ
ابوالعينا در ايام جواني وارد اصفهان شد. اتفاقاً مقارن ساعت ورودش، بچهها سنگبازي ميكردند و بدون نظر بر سر او سنگي زدند و سرش را شكستند. صورت و لباسهاي او به خون، آلوده گرديد. اين يك ناراحتي براي ابوالعينا بود.
ناراحتي ديگرش آن بود كه در اصفهان دوستي داشت كه ميخواست بر او وارد شود و چون جاي او را نميدانست گردش زيادي كرد تا مقداري از شب گذشت و خانة دوستش را يافت و به آن جا نزول نمود. و نيز چون در خانة ميزبانش، خوراكي وجود نداشت و دكاني هم باز نبود، ناچار ابوالعينا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذّب وزير رسيد. وزير پرسيد: چه ساعتي وارد شهر شدهاي؟ ابوالعينا گفت:
فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ؛[16] در ساعت دشوار.
باز پرسيد: در چه روزي آمدي؟ گفت:
فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ؛[17] در روز نكبت دنبالهدار.
در پايان، سؤال كرد: به كجا وارد شدهاي؟ پاسخ داد:
بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ؛[18] در محلي كه هيچ حاصلي نداشت.
وزير از اين جوابها خنديد و او را از انعام خود ممنون ساخت[19]
27ـ وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ
شخصي در نماز جماعت حاضر شد، شنيد كه امام جماعت اين آيه را ميخواند:
الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً؛[20] باديهنشينانِ عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است.
مرد چوبي برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بيرون رفت. روز ديگر كه به نماز جماعت آمد. شنيد كه امام جماعت اين آيه را ميخواند:
وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ؛[21] گروهي از عربهاي باديهنشين، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند.
مرد گفت: اي امام! معلوم است چوب در تو اثر كرد![22]
28ـ وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً
مهدي عباسي سومين خليفة عباسي بود. او پسر منحرفي به نام ابراهيم داشت كه نسبت به حضرت علي، (ع)، كينة خاصي ميورزيد. روزي نزد مأمون، هفتمين خليفه عباسي آمد و به او گفت:
در خواب، علي را ديدم كه با هم راه ميرفتيم تا به پلي رسيديم كه مرا در عبور از پل، مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا ميكني كه اميرِ بر مردم هستي، ولي ما از تو به مقام امارت و پادشاهي سزاوارتريم. اما، او به من پاسخ كامل و رسايي نداد.
مأمون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخ داد؟
ابراهيم گفت: چند بار به من سلام كرد و گفت: سَلاماً، سَلاماً.
مأمون گفت: او، تو را ناداني كه قابل پاسخ نيستي معرفي كرده است، چرا كه قرآن در توصيف بندگان خاص خود ميفرمايد:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً؛[23] بندگان خداوندِ رحمتگر، كساني هستند كه با آرامش و بيتكبر، بر زمين راه ميروند. و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند و (سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام ميگويند (و با بياعتنايي و بزرگواري ميگذرند)[24].
29ـ فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ
عربي بر سرِ خوانِ خليفهاي حاضر شد. طعامي آوردند. خليفه او را همكار خود كرد؛ در طعام، پيش خليفه، روغنِ بسيار بود و طعامِ نزد عرب، خشك بود، عرب با سرِ انگشتِ خود، جويي ساخت تا روغن به طرف او روان گشت، خليفه اين آيه را خواند:
أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها؛[25] آيا كشتي را سوراخ ميگرداني، تا اهل آن را غرق نمايي.
عرب اين آيه را خواند:
فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ؛[26] ما ابر پر آب را بر زمينِ افسرده رانديم (تا زمين مرده را زنده گردانيم)[27].
30ـ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ
روزي شخصي به عيادت مريضي رفت، حال او را سخت يافت بدو گفت: خدا را شكر كن و حمد او را بجاي آور. مريض گفت: چطور شكر كنم و حال آن كه خداوند فرموده است:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛[28] اگر شكر كنيد بر شما زياد كنم.
ميترسم شكر كنم و بيماريام افزون شود[29].
31ـ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
جواني در زمان رسول خدا، (ص)، حركات ناپسندي انجام ميداد و بر منهيات اقدام مينمود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة احزاب، آية 16.
[2] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 63.
[3] . سورة مسد، آية 1.
[4] . همان، آيات 4ـ5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[6] . سورة حج، آية 46.
[7] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[8] . سورة انعام، آية 121.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 62.
[10] . سورة بقره، آيات 156ـ157.
[11] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 64.
[12] . سورة نحل، آية 58.
[13] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[14] . سورة الرحمن، آية 68.
[15] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[16] . سورة توبه، آية 117.
[17] . سورة قمر، آية 19.
[18] . سورة ابراهيم، آية 37.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[20] . سورة توبه، آية 97.
[21] . همان، آية 99.
[22] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 60.
[23] . سورة فرقان، آية 63.
[24] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 61.
[25] . سورة كهف، آية 71.
[26] . سورة فاطر، آية 9.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[28] . سورة ابراهيم، آية 7.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 61.
استشهادها و لطیفههای قرآنی
ديوانهاي از ترس سنگاندازيِ كودكان ميگريخت تا به خانة خواجهاي رسيد و چون در باز بود به درون رفت و در را بست. كودكان بيرون خانه، سنگ به دست به انتظار او نشستند. صاحبخانه چون ديوانه را سر و پا برهنه و مجروح ديد، دلش به حال او سوخت و به غلامان خود گفت تا مقداري غذا برايش آوردند. ديوانه كه آن غذاي لذيذ را ديد اين آيه را خواند:
...لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ؛[1] ... آن حصار، دري دارد كه باطن و درون آن رحمت است و از جانب ظاهر، عذاب خواهد بود.
با اين آيه، هم به لطف صاحبخانه اشاره كرد و هم به عذابي كه بيرون درب در انتظارش بود. خواجه از اين اقتباس او خوشش آمد و گفت تا اطفال را از آن جا راندند و به او هدايايي داد[2].
47ـ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ...
منصور دوانقي امر كرد، مردي را كه دربارة او سعايت كرده بود آوردند. آن مرد نيز شروع به طرح دلايل خود كرد. منصور برآشفت و گفت: آيا نزد من نيز، دوباره به تكرار حرفهايت ميپردازي؟
آن مرد پاسخ داد. خداوند ميفرمايد:
يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها...؛[3] يادآور روزي را كه هر كس براي رفع عذاب از خود، به جدل و دفاع برخيزد... .
تو با خدا مجادله ميكني و ما چيزي به تو نميگوييم، حال مرا به اين گستاخيام مؤاخذه ميكني؟
منصور از اين پاسخ مبهوت شد و دستور داد تا جايزه به او بدهند[4].
48ـ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ
در مجلس جشن شاهانهاي، مردم يكايك وارد ميشدند و هر كس سعي ميكرد نزديك پادشاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله نامي، كنار پادشاه نشسته بود كه فتحالله نامي، وارد شد و خواست بين او و شاه بنشيند. در اين هنگام نصرالله گفت: خداوند در قرآن مجيد ترتيب نشستن ما را معلوم كرده است، آن جا كه فرموده:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ؛[5] آن هنگام كه ياري و پيروزي خدا فراميرسد.
پس بايد بعد از من نشيني[6].
49ـ وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ!
روزي زني را نزد حجاج آوردند كه قبيلة او سركشي كرده بود. حجاج به او گفت: اي زن! آيهاي مناسب بخوان تا تو را ببخشم. زن اين آيه را خواند:
إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَخْرُجُونَ مِن دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً.
حجاج گفت: واي بر تو! اشتباه گفتي بلكه يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ، درست است. زن گفت: اي حجاج! دَخَلُوا وَ أَنْتَ تُخْرِجُهُمْ؛ مردم در دين خدا شدند و تو آنها را خارج ميكني[7].
50ـ إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً
يكي نماز ميخواند و در نماز، پس از خواندن سورة حمد، شروع به خواندن سورة نوح نمود. در همان آية اول:
إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً؛[8] ما نوح را فرستاديم.
بازماند و بيش از آن را به ياد نياورد. اعرابي كه حوصلهاش سر رفته بود، گفت: اگر نوح نميرود، ديگري را بفرست و ما را باز رهان[9].
51ـ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ...
منصور خليفه عباسي، سليمان بن راشد را به ولايت موصل برگمارد و او را با هزار عجم، راهي موصل كرد و گفت: همراه تو هزار شيطان فرستادم تا با آنها مردم را گمراه و ذليل كني!
نزديكي موصل، هزار عجم سرپيچي كردند و پراكنده شدند. منصور به سليمان نوشت: أَكَفَرْتَ النِّعْمَةَ يا سُلَيْمانُ؟ پاسِ نعمت نگه نداشتي اي سليمان؟
سليمان پاسخ داد:
وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا؛[10] سليمان كافر نشد، بلكه شياطين كافر شدند.
منصور خنديد و او را بخشيد[11].
52ـ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
از اصمعي روايت شده كه در بازار بغداد ميگذشتم، دكاني كه به انواع ميوهها و مرغهاي چاق، آراسته بود، ديدهام را جلب كرد، در اين حال، زني خوش صورت و زيبا به در دكان رسيد. من اين آيه را خواندم:
وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ؛[12] و ميوههايي از هر نوع كه انتخاب كنند و گوشت پرنده از هر نوع كه مايل باشند و همسراني از حورالعين دارند. همچون مرواريد در صدف پنهان.
آن زن فوري جواب داد:
جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛[13] اينها پاداشي است در برابر اعمالي كه انجام ميدادند[14].
53ـ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ...
در يكي از ايام عيد، ديوانهاي ميگفت:
يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ؛[15] اي مردم، من فرستاده خدايم به سوي شما.
بهلول وقتي اين را شنيد، سيلي محكمي به صورت آن ديوانه زد و گفت:
...لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضي إِلَيْكَ وَحْيُهُ...؛[16]... شتاب مكن به تلاوت قرآن، پيش از آن كه به تو وحي برسد...[17].
54ـ نادان چه كسي است؟
روزي معاويه به يكي از يمنيها گفت: از شما نادانتر نبوده است، زيرا زني بر شما فرمانروايي داشته است. يمني در پاسخ گفت: نادانتر از قبيلة من، دودمان تو هستند كه چون پيامبر خدا، (ص)، آنان را فراخواند، گفتند:
وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛[18] و (به خاطر آوريد) زماني را كه گفتند: پروردگارا! اگر اين حق است و از طرف توست، باراني از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكي براي ما بفرست!
و نگفتند كه پروردگارا اگر اين بر حق است، ما را به سوي او هدايت كن[19].
55ـ بهلول با قرآن جواب ميدهد
روزي هارون، پنجمين خليفة عباسي، بهلول را به حضور طلبيد. او، ناگزير نزد هارون آمد. هارون از او پرسيد: عاقبت مرا چگونه ميداني؟
بهلول گفت: قرآن كتاب خدا در ميان ماست، روش خود را با دستورات آن تطبيق كن. قرآن ميگويد:
إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ؛[20] نيكوكاران از نعمتهاي بهشتي بهرهمندند، و بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند.
اگر كردار تو نيك است، عاقبتت خوب است وگرنه عاقبت بدي خواهي داشت.
هارون گفت: پس اين همه كارهاي نيك ما، در كجاست؟ بهلول گفت: خداوند تنها كردار پرهيزكاران را ميپذيرد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ[21].
هارون گفت: پس رحمت خدا در كجاست و چه ميشود؟ بهلول گفت: رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است: إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الُْمحْسِنِينَ[22].
هارون گفت: پس خويشاوندي ما با رسول خدا چه ميشود؟ بهلول گفت: در روز قيامت از عمل ميپرسند، نه از خويشان: فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ[23].
هارون گفت: پس شفاعت رسول خدا؟ بهلول گفت: بستگي به اذن و اجازة خدا دارد: يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاَّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلاً[24].
هارون به بهلول گفت: آيا حاجتي داري تا برآورم؟ بهلول گفت: حاجتم اين است كه مرا بيامرزي و اهل بهشت گرداني.
هارون گفت: برآوردن چنين حاجتي از دست من خارج است، ولي شنيدهام مقروض هستي، خواستم بدهكاري تو را ادا كنم.
بهلول گفت: اگر راست ميگويي اموال مردم را به صاحبانش برگردان، تو كه خودت بدهكار هستي، با بدهكاري نميتوان رفع بدهكاري كرد.
هارون گفت: آيا ميخواهي دستور دهم همه روز تا آخر عمر، معاش روزانة تو را بدهند؟
بهلول گفت: اي هارون من و تو هر دو بندة خدا هستيم. صاحب ما، اوست، آن خدايي كه معاش تو را تأمين ميكند و او هرگز مرا فراموش نميكند[25].
56ـ أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا...
قرآن ميفرمايد:
أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ...؛[26] آيا مؤمنان را هنگام آن نرسيده است كه دلهايشان به ياد خداوند و آن چه از حق نازل شده است، خشوع يابد؟
شنيدستم فُضَيلِ نيك فرجام شبي بر شد به دزدي بر درِ بام
شنيد از خانهاي آواز قرآن بزد راه دل او راز قرآن
دل شب داشت بود پارسايي بدين خوش نغمه از قرآن، نوايي
ز شورانگيز، آه عاشقانه ألَم يأْنِ هميزد در ترانه
كه پويي تا به كي راه خطا را؟ دل آگه شو، به ياد آور خدا را
فضيل آن نالة جانسور بشنيد پشيمان شد و راه عشق، بگزيد
به كنج مسجد آن شب تا سحرگه برآورد از دل افغان و از جگر آه
از آن پس راه، رسم عشق دريافت به جانش پرتو توفيق برتاخت
سخن كز دل برآيد همچو تيري بشيند بر دل روشن ضميري[27]
الهي قمشهاي
57ـ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ...
روزي ابوحنيفة كوفي با اصحاب خود، در مجلسي نشسته بودند كه ابوجعفر مؤمن، شاگرد برجستة امام صادق،(ع)، از دور پيدا شد و رو به سوي ايشان آورد: چون نظر ابوحنيفه به او افتاد، از روي تعجب و عناد، با اصحاب خود گفت:
قَدْ جآءَكُمُ الشَّيطانُ؛ شيطان به سوي شما آمده.
ابوجعفر چون اين سخن شنيد، نزديك رسيد و اين آيه را بر ابوحنيفه و اصحاب او خواند:
...أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَي الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛[28] .
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة حديد، آية 13.
[2] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
[3] . سورة نحل، آية 111.
[4] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[5] . سورة نصر، آية 1.
[6] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة يازدهم، ص 61.
[7] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة دوم، ص 59.
[8] . سورة نوح، آية 1.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 61.
[10] . سورة بقره، آية 102.
[11] . معادن الجواهر و نزههالخواطر، ج 2، ص 230.
[12] . سورة واقعه، آيات 20ـ 23.
[13] . همان، آية 24.
[14] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين، ج 4، ص 190، به نقل از تاريخ نگارستان، داستان 87.
[15] . سورة اعراف، آية 158.
[16] . سورة طه، آية 114.
[17] . مكالمة قرآني، ص 29.
[18] . سورة انفال، آية 32.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 64.
[20] . سورة انفطار، آيات 14ـ 15.
[21] . سورة مائده، آية 27.
[22] . سورة اعراف، آية 56.
[23] . سورة مؤمنون، آية 101.
[24] . سورة طه، آية 109.
[25] . سرگذشتهاي تلخ و شيرين، ج 1، ص 223، به نقل از عنوان الكلام، ص 206.
[26] . سورة حديد، آية 16.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة هفتم، ص 52.
[28] . سورة مريم، آية 83.
چون خبر يافت كه رسول خدا رحلت كرده است، توبه نمود و به عبادت مشغول شد. كسي سؤال كرد: چگونه شد كه توبه كردي و پشيمان شدي؟ جوان پاسخ داد: تا زماني كه پيامبر در حيات بود، به اين آيه پشتگرم بودم:
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ؛[1] تا تو در ميان آنان هستي، خدا آنان را عذاب نخواهد كرد.
اكنون آن در، بسته شد و پناه به اين آيه آوردم:
وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ؛[2] مادامي كه از نافرماني خدا استغفار كنند، خدا آنان را عذاب نخواهد داد[3].
32ـ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً
روزي منصور عباسي در حالي كه بر منبر نشسته بود و سخن ميگفت، مگسي روي بيني او نشست. منصور، مگس را با دستش دور كرد، در صورتي كه عادت خلفا اين بود كه دستشان را بر روي منبر تكان ندهند. مگس پرواز كرد و بر چشم او نشست. او مجدداً آن را پراند. ولي مگس دوباره روي چشم ديگر او نشست. تا اين كه منصور ناراحت شد و او را به دستش كشت.
چون از منبر پايين آمد، از عمرو بن عبيد پرسيد: خدا مگس را براي چه خلق كرد؟
عمرو گفت: براي اين كه ستمكاران را ذليل كند.
منصور پرسيد: اين را از كجا ميگويي؟
گفت: از فرمايش خداوند متعال كه ميفرمايد:
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛[4] اگر مگس چيزي از آنها بربايد، نميتوانند آن را بازستانند، و طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
منصور گفت: وصَدَقَ اللَّهُ الُْعَظيم[5].
33ـ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم...ٍ
روزي يك زنداني به زندانبان نوشت:
ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنَّا يَوْماً مِنَ الْعَذابِ؛[6] از پروردگارتان بخواهيد تا يك روز از عذاب ما بكاهد.
زندانبان نوشت:
...ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لا شَفِيعٍ يُطاعُ...؛[7] ستمكاران را در آن روز، نه خويشاوندي باشد و نه شفيعي كه سخنش را بشنوند[8].
34ـ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ...
شيخ شرفالدين درگزيني از مولانا عضدالدين ايجي (دانشمند معروف) پرسيد كه: خداي تعالي در كجاي قرآن نامي از من برده است؟
مولانا پاسخ داد كه: در كنار علما ياد كرده است:
قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛[9] آيا آنان كه ميدانند با آنان كه نميدانند برابرند؟[10]
35ـ سورة بقره و سورة فيل
شخصي به نماز جماعت حاضر شد و امام جماعت، سورة بقره را ميخواند. آن شخص خسته شد و نماز را فرادا خواند و پيِ كار خود رفت. روز بعد به جماعت آمده و امام شروع به خواندن سورة فيل كرد.
نمازگزار با خود گفت: پناه بر خدا! من كه نتوانستم بر سورة بقره صبر كنم، چطور به سورة فيل توانم ايستاد؟![11]
36ـ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ...
شخصي به احمد بن خالد گفت: خدا به تو عطايي كرده كه به رسول خدا، (ص)، نكرده بود. احمد از اين گفته در خود فرو رفت و به خشم آمد و با عتاب، از گوينده، سؤال كرد: اي كم خرد آن چيست كه خداوند به من عطا كرده و به رسول اكرم ارزاني نداشته است؟
آن مرد در پاسخ گفت: خداوند به رسول خودش ميفرمايد:
لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ؛[12] (اي پيامبر) اگر تو تندخو و سخت دل بودي، مردم از گرد تو متفرق ميشدند.
در صورتي كه تو تندخو و سختدل هستي و ما از گِردت متفرق نميشويم[13].
37ـ سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا
از شعبي پرسشي پرسيدند، گفت: نميدانيم.
به او گفتند: آيا از گفتن نميدانم، حيا نميكني و حال آنكه تو فقيه عراق هستي؟
او گفت: ملايكه نيز حيا نكردند آنگاه كه گفتند:
سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا؛[14] منزّهي تو، ما را جز آن چه خود به ما آموختهاي دانشي نيست.[15]
38ـ فَجٍّ عَمِيقٍ
به صَعْصَعَةبن صوحان گفته شد: از كجا آمدهاي؟ گفت: از
فَجٍّ عَمِيقٍ؛[16] از راهي دور.
پرسيده شد: كجا ميروي؟ گفت:
الْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛[17] خانة ديرينه (کعبه).[18]
39ـ وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ
طفيلي جمعي را ديد كه صحبتكنان با هم ميرفتند. ترديدي به دل راه نداد كه به مجلس سور و طعام ميروند، پس به دنبال آنان روانه شد. در يك لحظه متوجه شد آنان شاعرند و آهنگ قصر سلطان را دارند تا سرودههاي خويش را بخوانند. از آنها جدا نشد و همراه آنان به خدمت سلطان رفت. هر يك از شعراء شعر خويش خواندند. و صلهاي دريافت كردند و رفتند. نوبت به طفيل رسيد. سلطان به او گفت: شعرت را بخوان و به دوستانت بپيوند.
طفيل گفت: ولي من شاعر نيستم!
سلطان پرسيد: پس چهكارهاي؟
گفت: من غاوي هستم از آن كساني كه خداوند متعال فرموده است:
وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ؛[19] و گمراهان از پس شاعران ميروند.
سلطان خنديد و صلهاش بخشيد![20]
40ـ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا
اسكافي در ديوان رسايلِ نوحبنمنصور، دبير بود، ولي چون قدر او را نشناختند، از نزد او و بْخارا اعراض كرد و به نزد آلپتكين رفت. آلپتكين او را عزيز داشت و پايگاه بخشيد سپس بين نوح بن منصور و آلپكتين مجادلهاي پيش آمد و كار بالا گرفت. نوح، نامهاي بسيار آتشين پر از وعيد و تهديد براي آلپتكتين نوشت، و به قول نظامي عروضي كه راوي اين حكايت است: همة نامه پر بود از آنكه بيايم و بگيرم و بكشم.
چون نامه به آلپتكين رسيد، بسيار آزرده خاطر شد كه چرا نوح از حدّ خود تجاوز كرده و آن همه لاف و گزاف نوشته است. سپس از اسكافي خواست كه در پاسخ، سنگ تمام بگذارد.
اسكافي با فراست و بالبديهه به آية بسيار مناسبي از قرآن مجيد استشهاد كرد و آن را در پشت نامة نوح نوشت. آيه چنين بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ؛[21] اي نوح! با ما جدال كردي و در جدال، زيادهروي نمودي، اگر راست ميگويي وعدههايي را كه به ما ميدهي انجام ده[22].
41ـ وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا...
يكي از اكابر، به صاحب بن عباد، رقعهاي نوشت در شفاعت و حمايت ظالمي كه مستوجب قتل شده و مجازات وي بر اين وجه قرار گرفته بود كه او را در حوض آب، مكرر غوطه دهند تا وقتي كه بميرد. صاحب عباد در جواب رقعة آن بزرگ، اين آيه را نوشت:
وَ لا تُخاطِبْنِي فِي الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ؛[23] در مورد (اخلاص) آنها كه ظلم كردند با من خطاب مكن كه ايشان غرقشوندگانند[24].
42ـ وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ
امير اسماعيل گيلكي، پسر خواندهاي داشت كه دچار مرض آبله شد و زيبايي صورتش در اثر اين بيماري از بين رفت. روزي وي به همراه اميراسماعيل ايستاده بود و قاضي ابومنصور كه در آن جا حاضر بود، اين آيه را خواند:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ؛[25] همانا ما انسان را در نيكوترين صورت آفريديم، سپس او را به صورت پستترين پستان، برگردانديم.
چون خود قاضي نيز چهرة زيبايي نداشت، پسر در پاسخ گفت:
وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ؛[26] براي ما مثلي زد و خلقت خويش را فراموش نمود. قاضي خجل گشت و ديگران از فطانت پسر، متعجب شدند[27].
43ـ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا
يكي از بزرگان به صاحب بن عباد، مكتوبي نوشت در نهايت لطافت، كه بسي آثار فصاحت وبلاغت از آن ظاهر بود، چون صاحب بن عباد آن را مطالعه كرد، دريافت كه اكثر اين كلمات نغز و بديع كه در نامه درج شده، از خود اوست، از اين رو، در جواب او، اين آيه را نوشت:
هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا؛[28] اين كالاي ماست كه به سوي ما بازگردانيده شده است[29].
44ـ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري
در زمان خلافت مأمون، شخصي، خلافي كرد. امر به گرفتاريش شد. او فرار كرد. برادرش را گرفتند و نزد مأمون آوردند. مأمون به او گفت: برادرت را حاضر ساز، وگرنه تو را به جاي او به قتل خواهم رساند.
آن شخص گفت: اي خليفه! اگر سرباز تو بخواهد مرا بكشد و تو حكمي بفرستي كه مرا رها كند، آيا آن سرباز مرا آزاد ميكند يا نه؟! گفت: آري.
گفت: من نيز حكمي از پادشاهي آوردهام كه اطاعت او بر تو لازم است و به واسطة حكم او، بايد مرا رها سازي؟ گفت: آن كيست و آن حكم چيست؟
گفت: آن كس خداي تعالي و حكم، اين آيه است:
...وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري...؛[30] ...و هيچ گناهكاري، گناه ديگري را متحمل نميشود... .
مأمون متأثّر شد و گفت: او را رها كنيد كه حكمي صحيح آورده است[31].
45ـ يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ...
ديوانهاي در شهر بغداد از آزار و سنگاندازي كودكان ميگريخت تا اين كه به خواجة بزرگواري رسيد، به نزدش دويد و اين آيه را خواند:
يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلي أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا؛[32] اي ذوالقرنين، يأجوج و مأجوج، فساد (و خونريزي) ميكنند، آيا چنانكه ما خرج آن را به عهده بگيريم، سدي ميان ما و آنها ميبندي (كه از شر آنان آسوده شويم)؟
خواجه از اقتباس او به اين آيه متعجب شد و كودكان را از آزار او بازداشت و از طعام، سيرش ساخت[33].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة انفال، آية 33.
[2] . همان.
[3] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره دهم، ص 61.
[4] . سورة حج، آية 73.
[5] . الاقتباس، ج 2، ص 156.
[6] . سورة غافر، آية 49.
[7] . همان، آية 18.
[8] . الاقتباس، ج 2، ص 47.
[9] . سورة زمر، آية 5.
[10] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 60.
[11] . همان.
[12] . سورة آل عمران، آية 159.
[13] . مجلّة بشارت، سال اول، شمارة سوم، ص 57.
[14] . سورة بقره، آية 32.
[15] . الاقتباس، ج2، ص39.
[16] . سورة حجّ، آية 27.
[17] . همان، آية 33.
[18] . الاقتباس، ج2 ، ص37.
[19] . سورة شعراء، آية 224.
[20] . الاقتباس، ج2، ص 47.
[21] . سورة هود، آية.32.
[22] . قرآنپژوهي، ص 782ـ 783، به نقل از چهار مقاله، نظامي عروضي سمرقندي، ص 13ـ 15.
[23] . سورة هود، آية 37.
[24] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[25] . سورة تين، آيات 4ـ5.
[26] . سورة يس، آية 78.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[28] . سورة يوسف، آية 65.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة پنجم، ص 62.
[30] . سورة انعام، آية 164.
[31] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة چهاردهم، ص 60.
[32] . سورة كهف، آية 94.
[33] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة دهم، ص 62.
به او گفتند: مگر سخن خداي بزرگ را نشنيدهاي كه ميفرمايد:
قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلاَّ قَلِيلاً؛[1] بگو اگر از مرگ يا كشته شدن فرار كنيد سودي به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهرة كمي از زندگاني نخواهيد گرفت.
وليد گفت: من فقط همان بهرة كم را ميخواهم نه چيز ديگري را!![2]
20ـ وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ...
روزي عقيل بن ابيطالب در دمشق پيش معاويه نشسته بود و همة اعيان شام و حجاز و عراق حاضر بودند. معاويه بر سبيل ظرافت گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ[3] را شنيدهايد؟ گفتند: بلي، معاويه گفت: ابيلهب عموي عقيل است.
عقيل گفت: اي اهل شام و حجاز و عراق، آيا آية وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ، فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.[4] را شنيدهايد. گفتند: بلي. عقيل گفت: اين حَمَّالَةَ الْحَطَبِ عمة معاويه است.
معاويه از ظرافت خود پشيمان، و از آن جواب خجل گشت[5].
21ـ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ
منصور دوانقي به زياد بن عبدالله مبلغي داد تا آن را در ميان افراد نابينا و يتيم تقسيم نمايد. ابوزياد تميمي كه طمع در مال داشت، گفت: نام مرا در ميان نابينايان بنويس. زياد بن عبدالله گفت: باشد مينويسم چرا كه خداوند ميفرمايد:
...فَإِنَّها لا تَعْمَي الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛[6] اين كافران را چشمان سر گرچه كور نيست، ليكن چشم باطن و ديدة دلها كور است.
سپس ابوزياد درخواست كرد كه نام فرزندش نيز در دفتر نام ايتام نوشته شود. زياد بن عبدالله گفت: آن را هم مينويسم، هر كه را تو پدري، يتيم است[7].
22ـ وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ
شخصي به ابن عمر گفت: مختار گمان ميكند كه به او وحي ميشود. ابن عمر پاسخ داد: البته درست ميگويد چرا كه خداوند متعال فرموده است: ...وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلي أَوْلِيائِهِمْ...؛[8]... و شياطين سخت به دوستان خود وسوسه (وحي) كنند...[9].
23ـ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
هنگامي كه عبدالله بن مطرف درگذشت، پدرش با لباسهاي نو و در حالي كه خود را معطر كرده بود، در برابر مردم ظاهر شد، در اين حال بستگانش بر او ايراد گرفتند كه: عبدالله مرده است و تو اين گونه در ميان ما آمدهاي؟! مطرف گفت: آيا بايد گريه كنم؟ در حالي كه پروردگارم به سه ويژگي مرا وعده داده و اين ويژگيها براي كساني است كه ميخواهند از اين دنيا به سوي خدا بروند:
الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ * أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛[10] آنها كساني هستند كه هرگاه مصيبتي به ايشان ميرسد، ميگويند: ما از آن خداييم و به سوي او باز ميگرديم. اينها همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا، شامل حالشان شد و آنها هدايتيافتگان هستند.
آيا باز هم بعد از اين بايد گريه كنم؟
سپس اين مصيبت بر بستگان وي آرام شد[11].
24ـ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ
مهدي عباسي در خواب ديد كه صورتش سياه شد. همين كه از خواب برخاست، تمام معبرين را جمع كرد و از خوبش براي آنها نقل كرد. همه، اظهار عجز نمودند و گفتند كه تعبير اين، نزد استادمان ابراهيم كرماني است. ابراهيم را نزد خليفه حاضر كردند و خليفه خواب خود را براي او نقل كرد. ابراهيم گفت: خداوند عالم، دختري به شما كرامت فرمايد. خليفه گفت: از كجا ميگويي؟ ابراهيم گفت: از قول خداي متعال كه ميفرمايد:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ؛[12] و چون يكي از ايشان را از دختر خبر دهند، چهرهاش (از خشم و تأسف) سياه شود و تأسف خود را فرو خورد.
مهدي عباسي از اين تعبير بسيار خشنود شد و امر كرد تا ده هزار درهم به او بدهند. پس از گذشت مختصر زماني، خداوند دختري به خليفه، روزي فرمود. آنگاه خليفه دستور داد تا يك هزار درهم ديگر براي ابراهيم معبر، بفرستند و رتبة او را نزد خودش بلند نمود[13].
25ـ فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ
روزي اصمعي، لغويِ مشهور، بر سفرة هارونالرشيد نشسته بود، پالودة عسل آوردند. اصمعي گفت: بسياري از اعراب، نام پالودة عسل را هم نشنيدهاند. خليفه گفت: بايد ثابت كني كه چنين چيزي است كه اگر ثابت كني كيسهاي زر به تو دهم. اتفاقاً اعرابي را ديدند كه هيچ نميدانست. پالودة عسل به او خوراندند و از وي سؤال كردند: آيا ميداني اين چيست؟ اعرابي گفت: خدا در قرآن ميفرمايد:
فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ؛[14] در آن دو بهشت، ميوه و خرما و انار بسيار است.
نخل كه در نزد ما هست حتماً اين رمان است.
اصمعي رو به خليفه نمود و گفت: اي خليفه، دو كيسه زر بر تو واجب شد، چرا كه اين عرب نه تنها معناي پالوده را نميداند، بلكه معناي رمان را نيز نميداند[15].
26ـ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ
ابوالعينا در ايام جواني وارد اصفهان شد. اتفاقاً مقارن ساعت ورودش، بچهها سنگبازي ميكردند و بدون نظر بر سر او سنگي زدند و سرش را شكستند. صورت و لباسهاي او به خون، آلوده گرديد. اين يك ناراحتي براي ابوالعينا بود.
ناراحتي ديگرش آن بود كه در اصفهان دوستي داشت كه ميخواست بر او وارد شود و چون جاي او را نميدانست گردش زيادي كرد تا مقداري از شب گذشت و خانة دوستش را يافت و به آن جا نزول نمود. و نيز چون در خانة ميزبانش، خوراكي وجود نداشت و دكاني هم باز نبود، ناچار ابوالعينا آن شب را گرسنه به سر برد تا روز شد و به خدمت مهذّب وزير رسيد. وزير پرسيد: چه ساعتي وارد شهر شدهاي؟ ابوالعينا گفت:
فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ؛[16] در ساعت دشوار.
باز پرسيد: در چه روزي آمدي؟ گفت:
فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ؛[17] در روز نكبت دنبالهدار.
در پايان، سؤال كرد: به كجا وارد شدهاي؟ پاسخ داد:
بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ؛[18] در محلي كه هيچ حاصلي نداشت.
وزير از اين جوابها خنديد و او را از انعام خود ممنون ساخت[19]
27ـ وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ
شخصي در نماز جماعت حاضر شد، شنيد كه امام جماعت اين آيه را ميخواند:
الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً؛[20] باديهنشينانِ عرب، كفر و نفاقشان شديدتر است.
مرد چوبي برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بيرون رفت. روز ديگر كه به نماز جماعت آمد. شنيد كه امام جماعت اين آيه را ميخواند:
وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ؛[21] گروهي از عربهاي باديهنشين، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند.
مرد گفت: اي امام! معلوم است چوب در تو اثر كرد![22]
28ـ وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً
مهدي عباسي سومين خليفة عباسي بود. او پسر منحرفي به نام ابراهيم داشت كه نسبت به حضرت علي، (ع)، كينة خاصي ميورزيد. روزي نزد مأمون، هفتمين خليفه عباسي آمد و به او گفت:
در خواب، علي را ديدم كه با هم راه ميرفتيم تا به پلي رسيديم كه مرا در عبور از پل، مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا ميكني كه اميرِ بر مردم هستي، ولي ما از تو به مقام امارت و پادشاهي سزاوارتريم. اما، او به من پاسخ كامل و رسايي نداد.
مأمون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخ داد؟
ابراهيم گفت: چند بار به من سلام كرد و گفت: سَلاماً، سَلاماً.
مأمون گفت: او، تو را ناداني كه قابل پاسخ نيستي معرفي كرده است، چرا كه قرآن در توصيف بندگان خاص خود ميفرمايد:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً؛[23] بندگان خداوندِ رحمتگر، كساني هستند كه با آرامش و بيتكبر، بر زمين راه ميروند. و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب سازند و (سخنان نابخردانه گويند)، به آنها سلام ميگويند (و با بياعتنايي و بزرگواري ميگذرند)[24].
29ـ فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ
عربي بر سرِ خوانِ خليفهاي حاضر شد. طعامي آوردند. خليفه او را همكار خود كرد؛ در طعام، پيش خليفه، روغنِ بسيار بود و طعامِ نزد عرب، خشك بود، عرب با سرِ انگشتِ خود، جويي ساخت تا روغن به طرف او روان گشت، خليفه اين آيه را خواند:
أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها؛[25] آيا كشتي را سوراخ ميگرداني، تا اهل آن را غرق نمايي.
عرب اين آيه را خواند:
فَسُقْناهُ إِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ؛[26] ما ابر پر آب را بر زمينِ افسرده رانديم (تا زمين مرده را زنده گردانيم)[27].
30ـ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ
روزي شخصي به عيادت مريضي رفت، حال او را سخت يافت بدو گفت: خدا را شكر كن و حمد او را بجاي آور. مريض گفت: چطور شكر كنم و حال آن كه خداوند فرموده است:
لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛[28] اگر شكر كنيد بر شما زياد كنم.
ميترسم شكر كنم و بيماريام افزون شود[29].
31ـ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ
جواني در زمان رسول خدا، (ص)، حركات ناپسندي انجام ميداد و بر منهيات اقدام مينمود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . سورة احزاب، آية 16.
[2] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 63.
[3] . سورة مسد، آية 1.
[4] . همان، آيات 4ـ5.
[5] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[6] . سورة حج، آية 46.
[7] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[8] . سورة انعام، آية 121.
[9] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 62.
[10] . سورة بقره، آيات 156ـ157.
[11] . مجلّة بشارت، سال سوم، شمارة سيزدهم، ص 64.
[12] . سورة نحل، آية 58.
[13] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[14] . سورة الرحمن، آية 68.
[15] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[16] . سورة توبه، آية 117.
[17] . سورة قمر، آية 19.
[18] . سورة ابراهيم، آية 37.
[19] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة نهم، ص 64.
[20] . سورة توبه، آية 97.
[21] . همان، آية 99.
[22] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 60.
[23] . سورة فرقان، آية 63.
[24] . مجلّة بشارت، سال سوم، شماره چهاردهم، ص 61.
[25] . سورة كهف، آية 71.
[26] . سورة فاطر، آية 9.
[27] . مجلّة بشارت، سال دوم، شمارة چهارم، ص 63.
[28] . سورة ابراهيم، آية 7.
[29] . مجلّة بشارت، سال دوم، شماره يازدهم، ص 61.