دانستني هاي قرآني
|
حریف ناپذیری قرآن
از مهمترین عقاید شیعه عدم وقوع هرگونه تحریف در قرآن است که خود آیات قرآن وروایات ائمه معصومین گواه بر آن است. همچنین بررسی صحیح تاریخ وبازگشت به اقوال وعلما وبزرگان شیعه ما را به این نتیجه می رساند در آیات قرآن آیه 7سوره حجر که تضمین مصونیت قرآن از تحریف داده شاهد این مدعا است خداوند می فرماید: انا نحن نزلنا الذکر وانا له لحافظون این آیه با تاکیدات فروان (7تاکید) وعده حفظ الهی نسبت به قرآن کریم را می رساند . همچنین روایت امام صادق مبنی بر عرضه روایت منسوب به ایشان به قرآن وقبول آن در صورت موافقت با قرآن ورد آن در صورت مخالفت با قرآن دلالت بر صحت وعدم وجود تحریف در قرآن می نماید. علمای شیعه در طول قرنها در کتب و تفاسیرشان بارها به این اعتقاد اصلی شیعه اذعان داشته که در قرآن هیچ گونه تحریفی واقع نشده, از شیخ صدوق گرفته تا شیخ مفید و سید مرتضی, همچنین بزرگانی مانند شیخ طوسی و شاگردش شیخ طبرسی در تفاسیرشان بر قرآن مباحثی در رابطه با صحت وسلامت قرآن انجام داده اند. |
مهمترین دلایل عدم تحریف در قرآن
1)اهتمام یک ملت
بی شک قرآن به عنوان کتاب مقدس مسلمانان در بین آنها از جایگاهی ویژه ای برخوردار است. مسلمانان همیشه برای قرآن احترام خاصی قائل بوده و سعی در ترویج آن می نموده اند. از طرفی دیگر قرآن مرجع اصلی مسلمانان در همه مسایل زندگی است (از فعالیت های دینی گرفته تا فعالیت های سیاسی و …). بنابراین انگیزه های زیادی برای نقل و حراست از قرآن در بین مسلمانان وجود دارد و مرجع و ملاک اصلی آنها قرآن بوده و هست. همیشه در کنار قرآن شاهد تعداد زیادی حافظ قرآن بوده ایم … مسلمانان آنقدر به ضبط آیه ها و حرف حرف قرآن اهمیت می داده اند که گمان هرگونه تحریفی در قرآن را از بین می برد.
با این توصیف مسلما هر گونه تحریف و تغییری در قرآن باید با ی مسلمانان همراه بوده باشد و غیر ممکن است که مسلمانان در برابر این امر سکوت کرده باشند.
باید در کنار این موضوع این را هم در نظر گرفت که همواره به دنبال بهانه ای برای زیر سوال بردن قرآن بوده و هستند.
حال با توجه به این موارد اگر تغییر و تحریفی در قرآن رخ می داد بی ترید شاهد در این زمینه می بودیم در حالی که چنین نشده.
2)تواتر قرآن
يـكـى از دلايـل مـهـم كه شبهه تحريف را ازبين مى برد اين است كه قرآن بايد متواتر باشد, يعنى مـجـمـوع و اجـزاى آن , هـم سـوره ها و هم آياتش و حتى جمله ها، كلمات، حروف، بلكه قرائت و حركات حروفش همگى بايد بطور متواتر رسيده باشد.
پيامبر (ص) قرآن را در ميان جمعيت فراوانى -كه به حد تواتر مى رسيدند- ايراد مـى فـرمـودچـراكـه معجزه و نشانه راستگويى اوست و اگر به آن حد از جمعيت ابلاغ نمى كرد معجزه او محقق نمى گشت و حجتى بر نبوتش باقى نمى ماند (نهايةالوصول الى علم الاصول , به نقل بروجردى، البرهان، ص 111)
از این گذشته قرآن همواره به صورت متواتر در کتاب ها ضبط شده حتى تمام حروف، صداها، نحوه نگارش و مسائلى از اين قبيل هـمـگـى مـشـخص شده به طورى كه انسان گمان قوى، بلكه يقين پيدا مى كند چيزى بر قرآن افزوده يا از آن كم نشده است.
بـه عـبـارت ديـگر -از ميان قرائتها- تنها قرائتى صحيح است كه مشهور بوده و توده مسلمانان بر طـبـق آن، قـرآن را تـلاوت مـى كـنـنـد و اين ملاك تنها بر قرائت عاصم به روايت حفص تطبيق دارد (براى آگاهى بيشتر ر .ك : التمهيد، ج2، ص 145 به بعد)
دانـشـمـند محقق سيدمحمدجواد عاملى مى نويسد: در [موضوعات مهمى مثل ] قرآن عادتا تواتر حاصل مى شود آن هم تواترى همه جانبه و فراگير در تمام اجزاء، بخشها، الفاظ، حركات، ساكنها و جايگاه هر لفظ، چون انگيزه ها بر نقل اين مسائل فراوان است [و همگان بدان اهتمام مى ورزند] زيرا قـرآن اصل و ريشه تمام احكام و معجزه جاودان پيامبر (ص) مى باشد.
بـنـابـرايـن، وقـتـى كـلمه يا لفظ و حرفى مى تواند قرآن باشد كه به تواتر ثابت شود، آن هم تواترى سراسرى و در همه عصرها و نسلها از زمان پيامبر (ص) تاكنون.
حال اگر در زمینه تحریف قرآن وجود داشته باشد با توجه به تواتر قرآن به قطع می توان آن را مردود اعلام کرد.
3)معجزه بودن قرآن
قرآن معجزه ی جاوید پیامبر اسلام است.
تحدی: همه می دانیم قرآن مخالفان را به مبارزه طلبیده و از آنان دعوت کرده که اگر می توانند کتابی همانند این قرآن که دارای همه ی امتیازات آن باشد بیاورید، بلکه یک سوره که از هر جهت شبیه به یکی از سوره های قرآن باشد و ویژگی های آن را داشته باشد بیاورید یا حتی ده سوره بیاورند که این ده سوره بتوانند ویژگی های یک سوره را داشته باشند. (توضیح اینکه مشخص است که آوردن یک سوره همانند قرآن که از هر جهت شبیه به آن باشد، بسیار دشوار تر از آن است که بخواهند چندین سوره بیاورند که هر کدام یکی از ویژگی های قرآن را داشته باشد)
فصاحت و بلاغت قرآن بی نظیر است، و هیچ اختلافی در آن دیده نمی شود:
أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا ﴿82﴾
آيا در [معانى] قرآن نمىانديشند اگر از جانب غير خدا بود قطعا در آن اختلاف بسيارى مىيافتند (82) (نسا(4))
توجه شود که قرآن در مدت 23 سال نازل شده. متون بشری ای که در چنین مدت طولانی ای نوشته شوند به طور حتم نشان دهنده ی تغییرات تدریجی عقاید نویسنده ی آن بوده و خطا و تناقضات زیادی در آنها دیده می شود.
از طرفی قرآن شامل مسائل اقتصادی، اخلاقی، عرفانی، اجتماعی و … است، بعید است که یک انسان بتواند در همه ی این زمینه ها نظریه ای داشته باشد.
منظور از شیوایی کلمات و روانی تلفظ آنها و گوش نواز بودن سخن است.
منظور از رسایی و دقت تعابیر در فهماندن منظور است.
این وجه از اعجاز قرآن وقتی پررنگ تر می شود که می بینیم:
1-قرآن در میان اعرابی نزول یافته که خود به فصاحت و بلاغت شهرت دارند.
2-امی بودن پیامبر، یعنی پیامبر قبل از نازل شدن قرآن راهی برای یادگیریِ خواندن و نوشتن نداشته اند. ( این یک واقعیت انکار ناپذیر است،مثلا رجوع شود به ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج چهارم، کتاب دوم، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ص 207)
حتی اگر سخنانِ سخنورانِ بزرگی چون علی(ع) در نهج البلاغه را با قرآن مقایسه کنیم، برتری آیات الهی کاملا آشکار است.
تحريف منافى با معجزه بودن قرآن است . زيرا با تحريف، معانى قرآن ضايع مى گردد و مدار اعجاز فصاحت و بلاغت است كه دايرمدار معنى و لفظ هستند. مـعجزه بودن قرآن كه براى آن تحدى هم شده است و معارضان و مخالفان در اين تحدى شكست خـورده انـد، بـه شـرط حفظ كليت و تماميت آن و اينكه تمامى آن قابل استناد به حق تعالى باشد درست است، و اين امر جزو معتقدات مسلمانان است كه قرآن معجزه جاودانه الهى و نبوى است. ( براى تفصيل ـ التحقيق، ص 47؛ صيانة القرآن، 37 ـ 41)
4)آيات قرآنى و وعده هاى صريح الهى بر حفظ قرآن
مشهورترين اين آيات سه آيه است:
(این آیات برای کسانی قابل احتجاج است که قائل به تحریف به نقیصه باشند، و با توجه به اینکه تنها بعضی از مسلمانان گفته اند آیاتی از قرآن کم شده، ولی آیات موجود را تماما از جانب خدا می دانند، می توان از این برهان به راحتی در مقابل آنان استفاده کرد، و حتی برای دیگران هم کافیست وحیانی بودن این آیات ثابت شود، از طرفی این نکته را هم باید تذکر داد که وقتی یک “واو” را نتوانستند از قرآن حذف کنند، ناممکن می نماید که آیه ای کامل را بر آن بیافزایند و …)
-حـديـث مـشـهور كه از طرق خاصه و عامه در حد استفاضه است:
“انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض”
یعنی: “من در ميان شما دو يادگار گرانبها باقى مى گذارم , كتاب الهى و عترتم كه اهل بيت من است و آن دو از همديگر جدايى ناپذيرند تا در آخرت در كنار حوض كوثر به نزد من بازآيند”
این حدیث جزو اخبار متواتر در منابع شیعه و اهل سنت است. (”بحرانی” در غایت المرام این حدیث را به 39 طریق از اهل سنت و به 81 طریق از شیعیان نقل کرده، “هندی” در عقبات الانوار این حدیث را از طرق زیادی از 35 صحابی پیامبر نقل کرده و … )
قـول به تحريف قرآن، كتاب را كه ثقل اكبر است از حجيت و اعتبار مى اندازد. زيرا اولا ) قول به تحريف مستلزم عدم وجوب تمسك به كتاب منزل است . زيـرا كه كتاب به سبب وقوع تحريف [ به قول مدعيان ] بر امت اسلام تباه مى گردد، ولى وجوب تـمـسـك به كتاب به خاطر صريح اخبار ثقلين تا روز قيامت باقى است، پس قول به تحريف جزما باطل است. ثانيا ) از آنجا كه قول به تحريف موجب سقوط كتاب از حجيت مى گردد، پس نمى توان به ظواهر آن تمسك كرد، پس قائلان به تحريف بايد به امضاى [ تاييد ] ائمه طاهرين براى اين كتاب موجود در دست ما مراجعه كنند. و مـعـنـى ايـن امـر اين است كه حجيت كتاب موجود، متوقف بر امضاى ائمه است تا بتوان به آن استدلال كرد. و ظـاهـر اين اخبار متواتره اين است كه قرآن يكى از دو مرجع براى امت است و از ميان دو حجت مـسـتـقـل كه تمسك به آنها واجب است، كتاب برتر است، چرا كه ثقل اكبر است، پس نمى تواند حجيت آن فرع بر حجيت ثقل اصغر ( عترت ) باشد … ( البيان، ص 229 ـ 231 )
احـاديـث صحيحه اى داريم كه قائل به وجوب عرض خبرهاى متعارض، بلكه مطلق احاديث، بر قرآن كريم اند. آنـگاه بايد آنچه موافق قرآن است اخذ كرد و مخالف با قرآن را رها كرد، و در صورتى كه سوره ها و آيـات قـرآن مصون از تحريف و محفوظ از نقصان نبود، اين قاعده از سوى ائمه اهل بيت طاهرين (ع ) مقرر نمى گشت. ( نيز براى نصوص احاديثى كه در اين باره از منابع معتبر شيعه نقل شده است. ـ التحقيق فى نفى التحريف، ص 31 ـ 32؛ صيانة القرآن، ص 35 ـ 37 )
-روایات پرشماری که قرآن را ملاک شناسایی حق از باطل معرفی می کنند مثلا:
“اذا التبست علیکم الفتن کقطع الیل المظلم فعلیکم القرآن”
“آنگاه که فتنه ها چون پاره های شب بر شما مشتبه شدند، قرآن را دریابید” (مجلسی، بحارالانوار، ج 92، ص 17)
مثلا از امام صادق(ع) نقل شده که پیامبر فرمود:
“برای هر سخن حقی، حقیقتی و برای هر سخن درستی، نوری. پس آنچه را که موافق کتاب خداست فرا گیرید و آنچه مخالف است رها کنید”
(کلینی، الکافی، ج1، ترجمه ی سید جواد مصطفوی. ص 88-89)
-احـاديـث وارده در سـوره هـا در نمازها و غير آن كه اگر سوره هاى قرآن كاملا مجموع و مدون و نزد مسلمانان محفوظ نبود، اين امر معنى پيدا نمى كرد. (براى نصوص اين احاديث ـ التحقيق، ص 35 ـ 37 )
-احاديث وارده از ائمه عليهم السلام در باب اينكه آنچه در دست مردم است، همان قرآن نازل شده از سوى خداوند است. ( براى نصوص اين احاديث ـ صيانة القرآن، ص 41 ـ 42؛ التحقيق، 41 ـ 43)
و روایات از این دست بسیارند، قسمت دیگری از این روایات همان روایاتی هستند که بیان می دارند چرا نام امامان شیعه در قرآن نیامده است، که در آینده به طور جداگانه به آن خواهم پرداخت.
6)اجماع
اجماع فريقين، و نيز اجماع علماى شيعه از عصر ائمه تا امروز است.
بـزرگـان شـيعه از شيخ صدوق (قرن چهارم) تا آيت اللّه خويى و امام خمينى و ساير مجتهدان و مراجع بزرگ شيعه قائل به تحريف ناپذيرفتن قرآن بوده اند. نام برخی از مشهورترین آنها به قرار زیر است:
برخی از بزرگان شیعه: محدث بزرگ شيخ صدوق (متوفاى 381هـ .ق) – شـيـخ مـفـيـد (متوفاى 413هـ .ق) – شیخ طوسى (متوفاى 460هـ.ق ) – علامه طبرسى (متوفاى 548هـ .ق ) – علامه حـلى (متوفاى 726هـ .ق ) – شـيـخ الـفـقـهـاء شـيـخ جعفر كاشف الغطاء (متوفاى 1228 هـ .ق ) – شيخ محمدحسين كاشف الغطاء (متوفاى 1373هـ .ق) – شیخ الاسـلام، مـحمدبن حسين حارثى عاملى – شيخ بهائى (متولد بعلبك لبنان، 953هـ.ق و مـتـوفـاى اصـفـهـان، 1031هـ.ق ) – عارف و محقق نامدار محمدبن محسن، مشهور به فيض كاشانى (متوفاى 1090هـ.ق ) – خـاتـم مـحـدثـان متعهد، شيخ حر عاملى – محقق تبريزى – عـلامـه بلاغى (متوفاى 1352هـ .ق ) – مـحـقـق بـغـدادى – سـيـدمحسن اعرجى (1227هـ .ق ) – قـاضـى الـقـضـاة محقق كركى – امام سـيـدشـرف الـديـن عاملى (متوفاى 1381هـ .ق ) – سـيـدمـحـسـن امـيـن عاملى (متوفاى 1371هـ .ق ) – علامه امينى – عـلامه طباطبائى (متوفاى 1402هـ .ق ) و …
از بزرگان اهل سنت: ابـوالـحـسـن على بن اسماعيل اشعرى سردسته اشاعره – اسـتـاد مـعـاصـر دكـتـر مـحـمدعبداللّه دراز – شيخ محمدمحمد مدنى – دكتر محمد تيجانى سماوى و …
که اکثر این بزرگان رساله یا کتابی درباره ی عدم تحریف قرآن دارند.
7)نماز شيعه اماميه
زيرا ائمه طاهرين (ع) و فقهاى اماميه قرائت سوره كامله اى را بعد از حمد در ركعت اول و دوم هر نماز از نمازهاى پنجگانه روزانه واجب مى دانند؛ و اين حاكى از اعتقاد اماميه به نيفتادن چيزى از قرآن است. تـوضيح بيشتر آنكه قائلان به تحريف نمى توانند قرائت سوره اى را كه محتمل تحريف است جايز و مجزى بدانند. زيرا اشتغال يقينى، برائت يقينى مى خواهد. پـس ايـن تـرخيص از سوى ائمه (ع) خود فى نفسه دليل عدم وقوع تحريف در قرآن است وگرنه مستلزم ضايع كردن نماز واجب هر مكلف مى شد. ( البيان، ص 233 ـ 234؛ التحقيق، 48 )
9)عدم اعتراض علی(ع)
بـه ايـن شـرح كه اگر قرآن امام [مصحف عثمانى] كه در دوران خلافت عثمان فراهم آمده، و هـمين است كه در دست ماست، محرف بود، هر آينه بر على (ع ) واجب بود كه [اعتراض كند ] و تصحيح آن را در صدر برنامه حكومت خويش قرار دهد. همچنانكه تغييراتى را كه عثمان در سنت پيغمبر داده بود، و زيان آنها كمتر از تحريف قرآن بود، در وقت اولين اعلام برنامه حكومت خويش يادآورى كرد؛ چنانكه فرمود تيولهايى را كه عثمان از بـيـت المال مسلمانان بخشيده است، پس خواهم گرفت، هر چند به مهريه زنان و خريد غلامان داده باشيد. ( قـانـون تـفـسير، ص 95 ) [و پيشتر احاديثى را كه بالصراحه حاكى از تاييد اميرالمؤمنين (ع) از عملكرد عثمان و صحت مصحف عثمانى است، نقل كرديم]
10)دلیل عقلی
شـيـواتـريـن دلـيل عقلى را در اين زمينه شادروان علامه طباطبايى عرضه داشته است: اما آن قرآنى را كه زيد بن ثابت در زمان عثمان گردآورى كرد، بدون شك حاوى جميع قرآن است و در آن يك كلمه كم و يا يك كلمه زياد نشده است. و قول به تحريف قرآن از درجه اعتبار ساقط است. چون اخبار آحادى كه در تحريف وارد شده است، حجيت آنها متوقف بر حجيت قول امام است، كه آن را بـيان كرده است، و حجيت قول امام متوقف بر حجيت قول رسول اللّه (ص ) است كه امام را وصـى و خـلـيفه و معصوم معرفى فرموده است؛ و حجيت قول رسول اللّه متوقف بر حجيت قرآن است كه رسول اللّه را معصوم و امام و نبى و ولى معرفى كرده است؛ و اگر قائل به كم بودن يا زياد بـودن يـك حـرف در قرآن مجيد بشويم، تمام قرآن از حجيت ساقط مى شود و سقوط اين حجت حـجـيت اخبار تحريف را نيز ساقط مى كند … [ به تعبير ديگر ] اخبار تحريف كه قرآن را از حجيت سـقـوط مـى دهد، عمل به مفادش موجب اسقاط خود آنها مى شود، يعنى از ثبوتش عدمش لازم مى آيد و بنابراين عمل به آنها مستحيل [ غير ممكن ] است. ( مهر تابان، مجموعه مصاحبات آيت اللّه سيد محمد حسين حسينى طهرانى با علامه سيد محمد حسين طباطبايى، ص 206 ـ 207 )
11)دليل يا قرينه
مـؤيـده ديگر اين است كه هيات تهيه و تدوين محصف امام [عثمانى] بسم اللّه الرحمن الرحيم را بر سر 113 از 114 سوره قرآنى نوشته اند ولى به حق و به تبعيت از وحى، بر سر سوره توبه يا برائت ننوشته اند كه دلايل آن را مفسران ياد كرده اند. يـا حروف مقطعه [فواتح سور] يعنى حروف مرموز قرآنى نظير الر يا كهيعص را كه هنوز هم رمـز و مـعـناى آن بر قرآن پژوهان و مفسران و اسلامشناسان مسلمان و غير مسلمان كشف نشده اسـت و نـظـريـه مقبولى در توجيه آنها عرضه نگرديده است، عينا كتابت كرده اند؛ و هيچ گونه اصلاح قياسى و اجتهاد و تصرفى را روا نداشته اند. و ايـن اهـتـمام والا به بهترين وجه حاكى از صحت جمع و تدوين و مصونيت قرآن از هرگونه تغيير خودسرانه و افزايش و كاهش است.
(براى تفصيل و مشاهده فهرستى از 118 فقره از غرائب املايى در رسم عثمانى ـ التمهيد، محمد هادى معرفة، 315 ـ 348؛ حقائق هامة، سيد جعفر مرتضى عاملى، 189 ـ 221)
با سلام و عرض ادب
قرآن، از روند تاريخ و از آيندههاى دور و نزديك آن، گاهگاه خبرهاى قاطعى داده است اين پيشگوييها يكى از ابعاد اعجاز قرآن مجيد است بدين جهت كه:
الف: اين پيشگوييها قاطع و محكم است و ترديد و شايد و گمان در آنها نيست.
ب: اعجاز پیشگویی بعد از تحقق آن است وگرنه صرف پیشگویی که تحقق پیدا نکره باشد و محکم و قاطع نیز نباشد دلیلی بر اعجاز نخواهد بود.
ج: اين پيشگوييها متكى به آمار و شواهد و قرائن نيست خبرهايى از تاريخ است. بدون هيچ زمينه وجودى.
مثلا هنگامى كه پيامبر اكرم- صلى اللّه عليه و آله- در اوج ضعف است سوره كوثر فرود مىآيد و خبر مىدهد كه دشمنان پيامبر، ناكام و نافرجام و ابتر مى شوند. و خداوند به پيامبر- صلّى اللّه عليه و آله- نسل گسترده، نام و آوازه بلند و فراگير و يا ... مىبخشد.و موارد متعدد دیگری که در قرآن کریم آمده.
د: پیشگویی های پیشگویان قائم به حدسیات خودشان است در حالی که پیشگویی های قرآن قائم به آورنده آن نیست بلکه خود وحی الهی است. و این امر در سایر پیشگویی های رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله که عنوان قرآنی نداشته وجود دارد.
معمولا اساس استدلای شما را احتمال تشکیل می دهد، احتمالاتی که به قول خودتان بالاتر از صفر است. اما عجیب این است که شما به احتمالات بالاتر از صفر ارزش قائل می شوید و از آن طرف برای ظن خود اگر نگوئیم علم ارزشی قائل نیستید؟
سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ( 53 فصلت) به زودى نشانه هاى خود را در افقها[ى دور دست ]و در وجودشان به آنها نشان خواهیم داد، تا برایشان روشن گردد که او خود حق است .آیا کافى نیست که پروردگارت خود شاهد هر چیزى است
اینجا قرینه ی جالبی وجود دارد افقها یا کرانه ها اشاره به پدیدهای خیلی
دور از انسان و انفس اشاره به پدید های خیلی نزدیک به انسان می تواند
باشد
امروزه کرانه هاو کهکشانها ی شگفت انگیز را(افاق را) با دور بین می بینیم
ویاخته ها وشگفتی های داخل بدن را(فی انفسهم) با ریزبین یا داخل بین
(میکروسکپ یا اندوسکپ=داخل بین ....) *جالب است که بگویم در ساختمان میکروسکپ وتلسکوپ هم قرینه های جالب بکار رفته است **
در ضمن آیا از این آیه نکته دیگری هم بدست می آید ؟
هرکسی نظربهتری دارد ماییم ونوای بینوایی بسم الله ....
در ضمن علی رغم نظر بعضی از دوستان آیه زیر دلالت بر اختراع هواپیما ندارد بلکه دلالت بر اختراع بالون
دارد
فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ [أنعام : 125]
غلامعلی نوری
برخي از مورخان قبول ندارند كه معاويه او در زمره نويسندگان وحي بوده است.{1} ابن جرير طبري ضمن بازگويي رخدادهاي سال 72 هجري تحت عنوان «أسمأ من كتب للنبي(ص)» نامهاي كساني كه براي پيامبر(ص) كتابت و يادداشت ميكردند. تنها از حضرت علي(ع) و عثمان ياد كرده و گفته است: «اگر آن دو نبودند، وحي را ابي بن كعب و زيد بن ثابت مينگاشتند».{2}
خالد بن سعيد بن عاص و معاويْ بن ابوسفيان تنها نامههاي پيامبر(ص) را براي پسران قبيلهها و سلاطين، مكتوب ميكردند.
اگر هم ميبينيم كساني چون ابن حجر{3} و ابن اثير{4}، معاويه را كاتب پيامبر(ص) دانستهاند، معلوم نيست كه مقصود آنان، كتابت و نگارش وحي بوده باشد؛ بلكه همان طوري كه محمد بن عقيل علوي يماني، تصريح كرده است كه ادعاي كتابت وحي براي معاويه صحيح نيست و هر كس چنين ادعايي كند، بايد حداقل يك آيه را كه معاويه بعد از نازل شدن، ثبت و ضبط كرده است، نمونه بياورد.{5}
ابن بكار در الاخبار الموفقيات از مدائني چنين نقل كرده است: مطرف بن مغيرْ بن شعبه ثقفي گويد: با پدرم (مغيرْ بن شعبه) به نزد معاويه اعزام شديم. پدرم كراراً نزد معاويه ميرفت و صحبت ميكرد و بعد از بازگشت، از خردمندي و خوشرفتاري معاويه سخن ميگفت. تا اين كه روزي غمزده و محزون بازگشت و از خوردن شام خودداري كرد. ساعتي منتظر ماندم. فكر كردم پيشامد بدي براي ما و در كار دولتي پدرم رخ داده است. به همين جهت از او پرسيدم: چه شده است كه امشب غمگيني؟ گفت: پسر جان، من از پيشِ ناپاكترين آدمها ميآيم. پرسيدم: چطور؟ گفت: در حالي كه با معاويه جلسه خصوصي و محرمانه داشتيم، به او گفتم: تو اي اميرالمؤمنين، اكنون كه به اين مقام بلند رسيدهاي، چه ميشد اگر دادگري ميكردي و دايره احسانت را وسعت ميدادي ؛ زيرا تو ديگر پير شدهاي.
چه ميشد اگر به برادران هاشميات (بني هاشم) نظر لطف مينمودي و حق خويشاونديشان را به جا ميآوردي. به خدا امروز ديگر چيزي ندارند كه تو را به هراس اندازد. در جوابم گفت: هيهات، محال است چنين كاري كنم! آن تميمي {يعني ابوبكر} به حكومت رسيد و داد گسترانيد و آن كارها را كرد، اما تا مرد، نامش هم از ميان رفت، مگر اين كه گاهي كسي بگويد: ابوبكر. بعد از آن عدي{6} {يعني عمر} به حكومت رسيد و ده سال كوشيد و تلاش نمود؛ اما تا مرد، نامش هم از ميان رفت، مگر گاهي كسي بگويد: عمر. آن گاه هم از قبيله ما عثمان به حكومت رسيد كه هيچ كس نسبي به والايي او ندارد و آن كارها را كرد و با او آن رفتار شد؛ اما تا مرد، نام او و ياد هر چه كرده بود، نابود گشت. لكن آن هاشمي {رسول خدا} هر روز پنج بار نامش را به بانگ بلند ميبرند و ميگويند: أشهد أن محمداً رسولُ الله. با اين حال اي بيمادر، چه كاري جاويدان خواهد ماند؟ به خدا هر كاري دفن ميشود؛ دفن».{7}
آيا چنين كسي كه به تصريح شيعه و سني بغض و كينه رسول خدا(ص) را در دل داشت و آرزوي محو نام و ياد آن بزرگوار را در دل ميپرواند، شايستگي ورود در جرگه نويسندگان وحي را دارد؟ برخي بر اين عقيدهاند كه حقيقت حال معاويه با دستاويز قراردادن اين مطلب كه او كاتب وحي بوده، بر مردم مشتبه شده است. آنان گمان ميكنند داشتن چنين منصبي براي او فضيلت به شمار ميرفته است، در حالي كه واقع امر چيز ديگري است. معاويه همچون عبدالله بن سعد بن ابي سرح بود. اين دو با آن كه دشمن رسول خدا(ص) بودند، ولي در نظر قريش و مشركان، ارج و اهميت و اعتبار بسياري داشته، افرادي مطمئن به شمار ميآمدند. از همينرو پيامبر(ص) از آنها براي نگارش وحي استفاده كرد. فقط براي آن كه به مشركان و قريش ثابت كند آنچه بر او نازل ميشود، وحي الهي است؛ زيرا دشمنان اسلام باور نداشتند آياتي كه رسول خدا(ص) در حوادث مختلف ابراز ميكرد، وحي باشد.
آنان ميپنداشتند كه پيامبر چون از پيش خود جملات و كلماتي را ساخته و پرداخته است، عين هر مطلبي را كه در ارتباط با حادثهاي گفته است، در زمانهاي بعدي نميتواند بگويد و آن را به گونهاي ديگر ميگويد؛ يا لفظ و معنا هر دو را تغيير ميدهد و يا حداقل لفظ را تغيير ميدهد. رسول خدا(ص) براي اتمام حجت بر آنان، از آن دو خواست كه جملاتي را كه بر او نازل ميشود، (يعني وحي را) بنويسند. آن دو با آن كه حتي سعي ميكردند در ثبت و ضبط دقيق كلمات وحي اخلال كنند، ولي موفقيتي كسب نكردند و وحي الهي كه از لسان شريف نبوي(ص) تراوش ميكرد، همان گونه كه رسول خدا(ص) ميخواست، تدوين شد».{8} بر اين اساس ميتوان فهميد كه كساني چون معاويه و عبدالله، فقط مأموراني از سوي كفار و مشركان براي امتحان پيامبر(ص) بودند و براي همين در ليست كاتبان وحي در آمده بودند و اين نه تنها فضيلت و ارزشي براي آنان نيست، بلكه در شمار رسواييهاي آنان است و در كنار قراين و شواهد فراواني كه به كفر و نفاقشان دلالت ميكند، قرار ميگيرد. صرف نظر از تمامي آن قراين و شواهد كه در روايات و كتابهاي معتبر مطرح شده، كافي است به اين نكته توجه شود كه اگر چنانچه كسي در نبوت پيامبر(ص) يا سخنان وحياني وي شك كند، در شمار كفار است و نحوه ورود معاويه و عبدالله در ليست كتّاب وحي بيانگر شك و ترديد ايشان در اين موضوع است و اين كفر ايشان را اثبات ميكند. در نتيجه يا معاويه اصلاً كاتب وحي نبوده و يا اين كه گرچه در فهرست كاتبان وحي به حساب ميآمده است؛ ولي اين حضور در ميان كاتبان براي او نه تنها فضيلتي نيست، بلكه گوياي كفر و رسوايي او نيز هست/
[1].شرح نهجالبلاغه، ج 1، باب 25، ص 338، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحيأ الكتب، ابن ابي الحديد ميگويد: معاويه نامههاي پيامبر(ص) را مكتوب ميكرد/
[2].تاريخ طبري، ج 3، ص 533، دارالكتب العلميه، بيروت، چاپ دوم، 1408ه' و حوادث سال 72، ج 5، ص 24/
[3].الاصابْ، ج 3، ص 433، داراحيأ التراث العربي بيروت/
[4].أسدالغابْ، ج 5، ص 209، داراحيأ التراث/
[5].النصائح الكافيْ، محمد بن عقيل علوي، ص 265 و 266. كتاب التعجب (ملحق به كنز الفوائد، كراجكي، ص 344/
[6].عدي و تميم نام دو قبيله است/
[7].الغدير، ج 10، ص 283 - 284، دارالكتب الاسلاميه تهران، مروج الذهب، ج 2، ص 129 - 130/
[8].معاني الأخبار، شيخ صدوق، ص 346 - 347، باب معاني اًّستغانْ النبي بمعاويْ في كتابه الوحي، شيخ غفاري، مكتبْ الصدوق، تهران 1379/
در شماره كاتبان وحى اختلاف نظر بسيار است. حافظ بن عساكر (م 571 ه)
در تاريخ دمشق 23 نفر را ياد مىكند. ابو شامه در تلخيص اين تاريخ نام 25 نفر را مىبرد.» ابن عبد البر نيز همين رقم را مىدهد، شبر املسى (م 1087) تعداد را به چهل نفر مىرساند و حال آنكه حافظ عراقى (م 806 ه) قبلا نام 42 نفر را به نظم در آورده بود. برهان حلبى تعداد را در حواشى شفا 43 نفر ذكر مىكند و مجتهد زنجانى نيز همين عدد را نقل مىنمايد.
در ميان مستشرقان كه در اين زمينه اظهار نظر كردهاند بلاشر فرانسوى مىگويد:
تعداد كاتبان وحى به چهل نفر مىرسد. كازانوا پنج فهرستى را كه ابن سعد، طبرى، نووى، حلبى و ديار بكرى دادهاند مقايسه كرده ، اما به نظر بلاشر اين كافى نيست، بايد فهرستى را هم كه سيوطى مىدهد بدان افزود . ولى به واقع اظهار نظر قطعىتر، محتاج بررسى خيلى بيشترى در منابع است.
مشكل اصلى كار را كتابت وحى در دوران اقامت رسول خدا در مكه تشكيل مىدهد. زيرا اگر آيات مكى و مدنى را مقايسه كنيم از يكصد و چهارده سوره قرآن هشتاد و شش سوره در مكه آمده و يا اينكه از 6236 آيه، قريب 1600 آيه فقط مدنى است (يعنى كمى بيش از ربع). البته آيههاى مكّى كوتاهتر است و به همين جهت اگر شمار كلمات را در نظر بگيريم به تقريب، كمى بيش از يك ثلث قرآن در مدينه و قريب دو ثلث آن در مكه نازل شده است.
بدين ترتيب، اهميّت نويسندگان وحى در مكّه بيشتر نمودار مىشود. بخصوص كه توجّه كنيم: مدتى از دوران وحى را به مكه پيامبر در خانه ارقم و يا شعب ابى طالب پنهان و يا منزوى بوده است. به اضافه كه آگاهىهاى ما از دوران مكه، نسبت به مدينه، كمتر است. بنا بر اين، بررسى روايات و اخبار در اين زمينه كار مشكلى است. يكى از جهات خاص اين اشكال، انگيزهها و گرايشهاى مختلف، بخصوص تمايلات عقيدتى و مسلكى، در ثبت نام افراد به عنوان كاتب وحى است. علاقه به داشتن نام در اين فهرست افتخار، بخصوص كه تاريخ اظهار اسلام افراد به طور دقيق براى همه يكسان ثبت نشده، لحظات حضور هر كاتبى در خدمت رسول خدا معين نشده، مهمتر كه ميان كاتبان وحى و كاتبان رسائل و عهود تميز دقيقى نيست، اينها از عواملى است كه بر پيچيدگى كار مىافزايد. اما با همه اين مشكلات، بررسى را نمىتوان آغاز نكرد. تحقيق و پژوهش دقيقتر، دسترسى بيشترى به منابع متقنتر نياز دارد. اما بررسى كلى را مىتوان آغاز كرد. صورتى را كه محدّثان و مورّخان دادهاند با توجه به زمان روى آوردن صحابه به اسلام مىتوان بدين ترتيب تنظيم كرد:
نويسندگان دوران مكه:
خلفاى چهارگانه، شرحبيل بن حسنه (م 18 ه)، عبد اللّه بن سعد بن ابى السّرح قرشى (م 37 ه)، خالد بن سعيد بن عاص بن اميه، طلحه، زبير (م 36 ه)، سعد بن ابى وقاص (م 55 ه)، عامر بن فهيره (م 4 ه)، علاء بن حضرمى (م 21 ه)، معيقيب بن ابى فاطمة الدوسى (م 40 ه)، ارقم بن ابى الارقم (م 11 ه)، حاطب بن عمرو، حاطب بن ابى بلتعه (م 30 ه)، مصعب بن عمير، عبد اللّه بن جحش (م 3 ه)، جهم بن قيس و سالم مولى ابى حذيفه (م 12 ه).
دوران مدينه:
در اين دوره تعداد نويسندگان بيشتر شد. در آغاز كار نويسندگى را بيشتر ابىّ بن كعب انجام مىداد و بعد كه زيد بن ثابت آموختهتر و ورزيدهتر گرديد و كتابت را نزد اسيران بدر تكميل كرد ، او بيشتر در محضر نبى حضور مىيافت. كسانى كه بعد بدين جمع افزوده شدند عبارتند از:
عبد اللّه بن رواحه (م 8 ه)، ثابت بن قيس (م 12 ه)، حنظلة بن الربيع الاسيدى (م 45 ه)، حذيفة بن يمان (36 ه)، علاء بن عقبه، جهيم بن الصلت، عبد اللّه بن زيد (م 63 ه)، محمد بن مسلمة (م 43 ه)، حنظلة بن ابى عامر (م 3 ه)، عبد اللّه بن عبد اللّه بن ابىّ بن سلول، ابو زيد قيس بن السكن، عقبة بن عامر (م 58 ه)، معاذ بن جبل، ابو ايوب انصارى (م 52 ه)، مغيرة بن شعبه (م 50 ه).
عده ديگرى هم بعدتر بدين گروه افزوده شدند:
ابان بن سعيد بن عاصى (برادر خالد) (م 13 ه)، عمرو بن عاص (م 43 ه)، و خالد بن وليد (م 21 ه)، در سال هفتم هجرى.
ابو سفيان و دو پسرش يزيد و معاويه، عبد اللّه بن ارقم (م 44 ه) و حويطب بن عبد العزّى (م 54 ه) را نيز گفتهاند كه از سال هشتم هجرى (فتح مكه) در اين جمع بودهاند.
بدين ترتيب، نام چهل و پنج تن از صحابه را داريم كه گفتهاند در كتابت وحى شركت داشتهاند. اما اين صورت محتاج بررسى بيشتر و دقيقترى است.(تاريخ قرآن(راميار)، متن، ص: 264 )
اين کتاب بزرگ آسمانی تنها براي تلاوت نيست، بلکه هدف نهائي از آن، ذکر ( يادآوری) ، تدبر ( بررسي عواقب و نتائج کار )، انذار( خارج کردن انسانها از ظلمات به نور) است
به اين ترتيب بايد قرآن در متن زندگي قرار گيرد، اما متأسفانه بر خورد گروهي از مسلمانان با قرآن مناسب نيست، تنها به تلاوت بدون توجه به پيام آن می پرازند، برخي فقط به
تجويد و مخارج حروف و زيبائي صوت اهميت می دهند، بيشترين بدبختي گرفتاری مسلمانان نيز ناشي از بي توجهي به عمق قرآن و تدبر در آن است
و لذا مولا اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود
تدبروا آيات القرآن و اعتبروا به فانه ابلغ العبر
تفقهوا فیه فانه ربیع القلوب
يکی از مسائلي که قابل بررسي و توجه ويژه است، خطابهای قرآن (مخصوصا خطاب به مؤمنين ) می باشد، خدای متعال در قرآن کريم حدود 90 بار با عبارت ( یا ایها الذین امنوا )
به مؤمنين خطاب کرد و بيش از 200 مطلب بسيار مهم را بيان نمود، دقت کنيد
پرسشگر تصور میکند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن میآمد، اختلاف از بین میرفت، در حالی که این اصل کلیّت ندارد. چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازدهگانه، سبب میشد که آزمندان حکومت و ریاست به نسلکشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(ع) رخ داد.
روش آموزشی قرآن بیان کلیات و اصول عمومی است، تشریح مصادیق و جزئیات غالباً بر عهده پیامبر گرامی(ص) میباشد. رسولخدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنانکه میفرماید:
و أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون.(1) و قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه برای مردم نازل شده است، برای آنها بیان کنی و آشکارسازی، شاید آنان بیندیشند.
در آیه یادشده دقت کنید، میفرماید: «تبیّن» و نمیگوید: «لتقراً» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر(ص) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنی را روشن کند.
بنابراین انتظار اینکه مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسی کشور ذکر شود. اینک برخی از روشهای قرآنی را در مقام معرفی افراد بیان میکنیم:
1. معرفی به نام
گاهی شرایط ایجاب میکند که فردی را به نام معرفی کنند، چنانکه میفرماید: و مبشّراً برسولٍ یأتی من بعدی اسمه احمد(2)، (عیسی میگوید): من به شما مژده پیامبری را میدهم که پس از من میآید و نامش احمد است.
در این آیه حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفی میکند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل مینماید.
2. معرفی با عدد
و گاهی شرایط ایجاد میکند که افرادی را با عدد معرفی کند، چنانکه میفرماید: و لقد أخذ الله میثاق بنیاسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیباً ... .(3) و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختم.
3. معرفی با صفت
بعضی اوقات شرایط ایجاب میکند که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفی کند، چنانکه پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتی معرفی کرده است.
الذین یتّبعون الرسول النّبیّ الأمّیّ الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوراة و الإنجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال التی کانت علیهم... .(4)
کسانی که از رسول و نبی درس ناخواندهای پیروی میکنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته مییابند، که آنان را به نیکی دعوت کرده و از بدیها بازشان میدارد، پاکیها را برای آنان حلال کرده و ناپاکیها را تحریم مینماید و آنان را امر به معروف و نهی از منکر میکند و بارهای گران و زنجیرهایی که بر آنان بود، از ایشان برمیدارد...
با توجه به این روش، انتظار اینکه اسامی دوازده امام با ذکر نام و اسامی پدر و مادر در قرآن بیاید، یک انتظار بیجا است؛ زیرا گاهی مصلحت در معرفی به نام است و گاهی معرفی به عدد و احیاناً معرفی با وصف.
3. سورة مائده (5)، آیة 11.
4. سورة اعراف (7)، آیة 157.
منبع: ماهنامه موعود شماره 80
*چرا نام امامان دوازدهگانه در قرآن مجيد نيامده است؟
پاسخ: روش آموزشي قرآن بيان كليات و اصول عمومي است. تشريح مصاديق و جزئيات غالباً برعهده پيامبر گرامي ميباشد. رسول خدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت، چنان كه ميفرمايد:
«وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون».[1]
«قرآن را بر تو فرستاديم تا آنچه براي مردم نازل شده است، براي آنها بيان كني و آشكارسازي، شايد آنان بينديشند».
در آيه ياد شده دقت كنيد، ميفرمايد:«لِتُبَيّن» و نميگويد: «لِتَقرأ» يا «لِيَتلُو» و اين نشانه آن است كه پيامبر (ص) علاوه بر تلاوت، بايد حقايق قرآني را روشن كند. بنابراين، انتظار اين كه مصاديق و جزئيات در قرآن بيايد، همانند اين است كه انتظار داشته باشم همه جزئيات در قانون اساسي كشور ذكر شود. اکنون برخي از روشهاي قرآني را در مقام معرفي افراد بيان ميكنيم:
1. معرفي به نام
گاهي وضعيت ايجاب ميكند كه فردي را به نام معرفي كند، چنانكه ميفرمايد:
«وَمُبَشّراً برَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمَد».[2]
«(عيسي ميگويد:) به شما مژدة پيامبري را ميدهم كه پس از من ميآيد و نامش احمد است».
در اين آيه، حضرت مسيح، پيامبر پس از خويش را به نام معرفي ميكند و قرآن نيز آن را از حضرتش نقل مينمايد.
چرا نام ائمه در قرآن نیامده است؟
شيوه قرآن مجيد در رابطه با ائمه هدى (ع) به ويژه اميرالمومنين (ع) و خانواده آن حضرت اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگىهاى آنان بپردازد نه به معرفى «شخص». اين شيوه حكمتهاى متعددى دارد كه برخى از آنها به اختصار بيان خواهد شد.
1- انگشت گذاردن روى اشخاص به طور اساسى چندان نقشى در روشنگرى ندارد بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مىكشاند ودر یک زمان ممکن است صورت بگیرد ولی دیکر بعد از آن افراد، دیگر مردم نمی دانند سراغ چه کسی بروند. ولی با دادن ملاک مردم می دانند که باید به ملاکها عمل کنند و از کسی که مطابق با آن ملاکهاست پیروی کنند مثلا در عصر غیبت مردم با داشتن ملاکها تشخیص می دهند چگونه حکومت و حاکمی را بپذیرند چون قرآن در خیلی از آیات ولایت به شمردن ویژگیهای والی پرداخته ولی اگر نام مطرح می شد این جنبه تربیتی وجود نداشت. البته اين مانع آن نيست كه در مورد لزوم افراد نيز معرفى شوند ولى اساسا معرفى شخصيت معرفى الگوهاست و در نتيجه جامعه را به جاى گرايشات متعصب آميز جاهلانه به سمت تعقل و ژرف انديشى و توجه به ملاكها و فضايل و امتيازات واقعى سوق مىدهد.
(2) معرفى شخصيت زمينه ساز پذيرش معقول است در حالى كه معرفى شخص در مواردى موجب دافعه مىشود. اين روش بويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سو قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد بهترين روش است. و اين مساله دقيقا در مورد اميرالمومنين (ع) و اهلبيت (ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مساله لازم است ابتدا شرايط و ويژگيهاى جامعه اسلامى زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تا در پرتو جامعه شناسى آن زمان و روانشناسى اجتماعى خاص آن جامعه بتوانيم به درك صحيحى از مساله نايل آييم. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مومنان برجسته اكثريت جامعه صدر اسلام نسبت به اهل بيت (ع) به ويژه اميرالمومنين (ع) پذيرش نداشتند و پيامبر (ص) نيز در مقاطع مختلف با دشواريهاى زيادى آن حضرت را مطرح مىساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبرو مىشدند دلايل اين امر متعدد است از جمله: الف) بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباحى قبل در صف معارضين اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير على (عليهالسلام) را ديده واز همان جا كينه وى رابه دل گرفته بودند چنانكه حضرت فاطمه زهرا (س) نيز يكى از علل رويگردانى مردم از آن حضرت را همين نكته (نكير سيفه) بيان فرمودند.
ب) تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز براندشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و. را در امور سياسى دخيل مىدانستند و لذا به خاطر جوان بودن حضرت على (ع) وى را چندان شايسته براى رهبرى جامعه نمىدانستند.
ج) اين تفكر خطرناك در سطح جامعه رايج بود و توسط كسانى تبليغ مىشد كه پيامبر (ص) درصدد آن است كه خويشان خود را براى هميشه بر مسند قدرت و حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نيز نوعى بازى سياسى تفسير مىكردند كه براى چنگ اندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است.
2. معرفي با عدد
و گاهي موقعيت ايجاب ميكند كه افرادي را با عدد معرفي كند، چنان كه ميفرمايد:
«وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِيثاقَ بَني إِسرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَي عَشَرَ نَقِيباً...».[3]
«و خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگيختيم».
3. معرفي با صفت
بعضي اوقات وضعيت بهگونهای است كه فرد مورد نظر را با اوصاف معرفي كند؛ چنان كه پيامبر خاتم را در تورات و انجيل، با صفاتي معرفي كرده است.
«الّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُول النّبيَّ الأُمّي الّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدهُمْ فِي التَّوراةِ وَالإِنْجِيل يَامُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيّبات وَيُحَرّمُ عَلَيْهِمُ الخَبائِث وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ...».[4]
«كساني كه از رسول و نبي درس ناخواندهاي پيروي ميكنند كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مييابند، كه آنان را به نيكي دعوت كرده و از بديها بازشان ميدارد، پاكيها را براي آنان حلال كرده و ناپاكيها را تحريم مينمايد و آنان را امر به معروف و نهي از منكر ميكند و بارهاي گران و زنجيرهايي كه بر آنان بود، از ايشان برميدارد...».
با توجه به اين روش، انتظار اين كه اسامي دوازده امام با ذكر نام و اسامي پدر و مادر در قرآن بيايد، انتظاری بي جا است؛ زيرا گاهي مصلحت در معرفي به نام است و گاهي معرفي به عدد و احياناً معرفي با وصف.
اگر اين اصل را بپذيريم و بگوييم خداوند بايد كليه مسائل اختلاف آفرين را در قرآن ذكر كند، تا مسلمانان دچار تفرقه نشود; در اين صورت بايد صدها مسأله كلامي و عقيدتي و فقهي و تشريعي در قرآن ذكر شده باشد، مسائلي كه قرنها ماية جنگ و جدل و خونريزي در ميان مسلمانان شده است، ولي قرآن دربارة آنها به طور صريح و قاطع ـ كه ريشهكن كنندة نزاع باشد ـ سخن نگفته است، مانند:
1. صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر ذات؟
2. حقيقت صفات خبري مانند استواي بر عرش چيست؟
3. قديم يا حادث بودن كلام خدا.
4. جبر و اختيار.
اين مسايل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولي آنچنان شفاف و قاطع كه نزاع را يك سره از ميان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حكمت آن در اين است كه قرآن مردم را به تفكر و دقت در مفاد آيات دعوت ميكند، بيان قاطع همة مسائل، به گونهاي كه همة مردم را راضي سازد، بر خلاف اين اصل است.
* معرفي به نام، برطرف كنندة اختلاف نيست
پرسشگر تصور ميكند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن ميآمد، اختلاف از بين ميرفت، در حالي كه اين اصل كليت ندارد؛ زيرا در موردي تصريح به نام شده ولي اختلاف نيز حاكم گشته است.
بني اسرائيل، از پيامبر خود خواستند فرمانروايي براي آنان از جانب خدا تعيين كند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمينهاي غصب شدة خود را بازستانند و اسيران خود را آزاد سازند. آنجا كه گفتند:
«إِذْ قالُوا لِنَبِيّ لَهُمُ ابْعَث لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبيلِ اللّه».[5]
«آنان به يكي از پيامبران خود گفتند: براي ما فرمانروایي معين كن تا به جنگ در راه خدا بپردازيم...».
پيامبر آنان، به امر الهي فرمانروا را به نام معرفي كرد و گفت:
«إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلكاً...».[6]
«به راستي كه خدا طالوت را به فرمانروايي شما برگزيده است».
با اينکه نام فرمانروا با صراحت گفته شد، آنان زير بار نرفتند و به اشكال تراشي پرداختند و گفتند:
«أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ...».[7]
چرا بخشى از آيات قرآن متشابه است؟
با اينكه قرآن نور و روشنائى و سخن حق و آشكار است و براى هدايت عموم مردم آمده چرا متشابه دارد و چرا محتواى بعضى از آيات آن پيچيده است كه موجب سوء استفاده فتنه انگيزها شود؟
اين موضوع بسيار با اهميتى است كه شايان هرگونه دقت است، بطور كلى ممكن است جهات ذيل، سرّ وجود آيات متشابه در قرآن باشد:
1- الفاظ و عباراتى كه در گفتگوهاى انسانها به كار مىرود تنها براى نيازمنديهاى روزمره به وجود آمده، و به همين دليل، به محض اينكه از دائره زندگى محدود مادى بشر خارج شويم و مثلًا سخن درباره آفريدگار كه نامحدود از هر جهت است به ميان آيد به روشنى مىبينيم كه الفاظ ما قالب آن معانى نيست و ناچاريم كلماتى را به كار بريم كه از جهات مختلفى نارسائى دارد، همين نارسائىهاى كلمات، سرچشمه قسمت قابل توجهى از متشابهات قرآن است، آيات «يد الله فوق ايديهم» يا «الرحمن على العرش استوى» يا «الى ربها ناظرة» از اين نمونه است و نيز تعبيراتى همچون «سميع» و «بصير» همه از اين قبيل مىباشند كه با مراجعه به آيات محكم، تفسير آنها بخوبى روشن مىشود.
2- بسيارى از حقايق مربوط بجهان ديگر، يا جهان ماوارى طبيعت است كه از افق فكر ما دور است و ما به حكم محدود بودن در زندان زمان و مكان قادر به درك عمق آنها نيستيم، اين نارسائى افكار ما و بلند بودن افق آن معانى، سبب ديگرى براى تشابه قسمتى از آيات است، مانند بعضى از آيات مربوط به قيامت و امثال آن. و اين درست به اين مىماند كه كسى بخواهد براى كودكى كه در عالم جنين زندگى مىكند، مسائل اين جهان را تشريح كند. اگر سخنى نگويد، كوتاهى كرده و اگر هم بگويد ناچار است مطالب را بصورت سر بسته ادا كند زيرا شنونده در آن شرائط، توانائى و استعداد بيشتر از اين را ندارد.
3- يكى ديگر از اسرار وجود متشابه در قرآن، بكار انداختن افكار و انديشهها و بوجود آوردن جنبش و نهضت فكرى در مردم است، و اين درست به مسائل فكرى پيچيدهاى مىماند كه براى تقويت افكار انديشمندان، طرح مىشود تا بيشتر به تفكر و انديشه و دقت و بررسى در مسائل بپردازند.
4- نكته ديگرى كه در ذكر متشابه در قرآن وجود دارد و اخبار اهلبيت «عليهم السلام» آن را تأييد مىكند، اين است كه وجود اين گونه آيات در قرآن، نياز شديد مردم را به پيشوايان الهى و پيامبر و اوصياى او روشن مىسازد و سبب مىشود كه مردم به حكم نياز علمى به سراغ آنها بروند و رهبرى آنها را عملًا به رسميت بشناسند و از علوم ديگر و راهنمائىهاى مختلف آنان نيز استفاده كنند و اين درست به آن مىماند كه در پارهاى از كتب درسى، شرح بعضى از مسائل به عهده معلم و استاد گذارده مىشود تا شاگردان، رابطه خود را با استاد قطع نكنند و بر اثر اين نياز، در همه چيز از افكار او الهام بگيرند و در واقع در مورد قرآن به مصداق وصيت معروف پيامبر (انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض):
«دو چيز گرانمايه را در ميان شما به يادگار مىگذارم: كتاب خدا و خاندانم و اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا در قيامت در كنار كوثر به من برسند[1]».[2]
[1] - مستدرك حاكم، ج 3، ص 148.
[2] - تفسیر نمونه، ج2، ص322.
به هر حال از آن جا كه انتقال مفاهيم عالى و معنوى قرآن به انسانها جز از طريقالفاظ و عبارات امكانپذير نمىباشد، اين الفاظ مادى نمىتوانند دربرگيرنده همه آن محتوا و معنا باشد. به همين جهت، تشابه پديد مىآيد و دليل آن همان است كه معانى در قالب اين الفاظ نمىگنجند.