اصفهانیه چشماش ضعیف بود وعینک می‌زد. می‌خوادست روزنامه بخونه، هی عینکشو میزد یک کمی می‌خوند، دوباره می‌ذاشت تو جیبش؛ دوباره میزد یه خورده میخوند.
دوستش میگه: خوب، چرا عینکتو نمیزنی یکدفعه همشو بخونی؟
اصفهانیه میگه: آخه اونایی که درشت نوشته بدون عینک می‌تونم بخونم، عینک رو برمی‌دارم که شیشه‌اش مصرف نشه
غضنفر زنگ ميزنه به یکی از دوستاش و آهسته ميگه: من الان توي جلسه‌ام. بعدا باهات تماس مي‌گيرم
از غضنفر می‌پرسن: تولدت چه روزیه؟
جواب میده: 5 آذر.
می‌پرسن: چه سالی؟ میگه: هر سال
به یارو میگن به نظر شما سیو همان سیب است؟ میگه: نه بابا، من چندتاش رو خوردم، صابونه
یارو یه تیكه یخ گرفته بوده بالا، ‌داشته خیلی متفكرانه بهش نگاه می‌كرده. رفیقش ازش می‌پرسه: چیرو نگاه می‌كنی؟ طرف میگه: ازش آب می‌چیكه ولی معلوم نیست كجاش سوراخه