حکایات عبرت آموز
نگاهدارى زبان
عثمان بن عيسى مىگويد : خدمت حضرت ابوالحسن عليهالسلام بودم كه مردى به آن جناب گفت : به من توصيهاى بنما ، حضرت فرمودند : زبانت را نگهدار تا عزيز باشى و مهار خود را به دست مردم مده تا از خوارى و ذلّت دور بمانى.
سعادت ابدى
در كتاب « اسرار معراج » اين حديث بسيار مهم و جالب و حيرتآور را مىخوانيم : در زمان رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در شهر مدينه ، شخصى بود بسيار ظاهر الصلاح ، به طورى كه كسى در حق او در هيچ موردى ، گمان سوء و ظن خلاف نداشت .
شايد بسيارى از مردم در برخورد با او از وى طلب دعا مىكردند ، ولى او بدون توجه به ظاهر آراسته خويش ، در بعضى از شبها به خانه مردم مدينه ، دستبرد مىزد ! !
شبى براى دزدى از ديوار خانهاى بالا رفت ، اثاث زيادى در آن خانه بود و در ميان خانه به غير از يك زن جوان تنها كسى نبود ، عجيب خوشحال شد كه امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان ، در رختخواب عيش و عشرت هم شركت خواهم كرد .
همان طور كه در دل تاريكى بر سر ديوار ، منظره فريبنده اثاث خانه و چهره دلرباى زن را مىنگريست ، به فكر فرو رفت : دزدى تا كى ، ننگ تا چه مدت ، براى چه بايد زحمات انبيا و اوليا را از ياد برد ، عاقبت اين همه گناه و فساد چه خواهد شد ، مگر براى من مرگ و برزخ و قيامت و محاكمات الهيه نيست ، در پيشگاه حق و در دادگاه عدل ، جواب اين همه ظلم و جنايت را چگونه بايد داد ؟ ! !
آرى ، با ادامه اين اعمال به روزى خواهم رسيد كه براى من راه گريز و فرار از چنگال عدالت نخواهد بود ، آن روز پس از اتمام حجت حق ، مبتلا به غضب خداوندى مىشوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگىهايم را پس خواهم داد ! !
پس از اندكى تأمل و فكر ، از دزدى و تجاوز به آن زن ، سخت پشيمان شد و با دست تهى به خانه بازگشت .
به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و در حضور آن جناب نشست !
ناگهان ديد ، زن صاحب خانهاى كه شب گذشته براى دزدى اثاث آن ، در نظر گرفته بود به محضر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمد ، عرضه داشت : اى رسول خدا ! زن بىشوهرى هستم همراه با ثروتى زياد ، پس از چند ازدواج ديگر قصد شوهر كردن نداشتم ، اما ديشب به نظرم رسيد كه دزدى به خانهام راه پيدا كرده ، گر چه چيزى نبرده ، ولى مرا وحشت زده كرده ، از اين پس مىترسم در تنهايى ادامه زندگى دهم ، اگر صلاح مىدانيد براى من همسرى انتخاب كنيد
حضرت اشاره به آن مرد ـ يعنى به دزد شب گذشته ـ كردند و فرمودند : اگر ميل دارى ، تو را به آن شخص تزويج كنم ، زن به چهره مرد خيره شد ، او را پسنديد و نسبت به او اظهار ميل و رغبت كرد .
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله عقد آن زن را براى آن مرد بست ، سپس هر دو به منزل آمدند ، دزد در كمال نشاط و شادى داستان خود را براى آن زن تعريف كرد و به او گفت : اگر شب گذشته ثروتت را مىبردم و دامن عفتت را آلوده مىكردم ، علاوه بر اين كه يك شب بيشتر در كنار تو نبودم ، آتش غضب هميشگى حق را ، براى خود برمىافروختم ، ولى در عاقبت كار فكر كردم و بر هجوم هواى نفس صبر و استقامت ورزيدم و در نتيجه براى هميشه به ثروت حلال و زوجه صالحه و عاقبت خوش و سعادت ابد رسيدم ! !
فضيل كه به خاطر قدرت زياد و شغل كاروان زنى ، جوى از ترس و وحشت براى دولت عباسى فراهم آورده بود و امنيت جادههاى تجارتى و مسافرتى را بهم ريخته بود ، عاشق زنى صاحب جمال گشت ، قسمتى از اموال به دست آورده را ، براى او مىفرستاد و گاهى براى كامجويى از او به نزديك خانه او مىرفت ، ولى زمينه دسترسى به آن زن برايش ميسر نمىگشت .
تصميمش براى رسيدن به وصال معشوقه سختگير قطعى شد ، خانواده زن ، در ترس و وحشت بودند ، ولى از ضعف اراده و عدم توانايى ، چارهاى جز تسليم در برابر آن قدرت شيطانى ، در خود نمىديدند .
كاروانى به وقت شب از نزديكىهاى محل زندگى فضيل ، در بيابان مرو يا باورد عبور مىكرد ، يكى از كاروانيان با صداى خوش ولى آميخته با حزن اين آيه را قرائت مىنمود :
أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ .
آيا براى اهل ايمان وقت آن نرسيده كه دل هايشان براى ياد خدا و قرآنى كه نازل شده ، نرم و فروتن شود ؟
آيه شريفه چون تيرى بود كه بر جان فضيل نشست ، گويى آيه كريمه به او گفت :
اى فضيل ! تا كى تو راه مردم زنى ؟ گاه آن آمد كه ما راه تو زنيم ، فضيل لحظهاى در آيه و در كار خود و در كار مردم و عاقبت برنامه انديشيد ، بيدار شد ، خجل و گريان روى به ويرانه نهاد ، كاروانى در آنجا اطراق داشت ، عدهاى مىگفتند : برويم ، يكى مىگفت : نتوان رفت كه فضيل بر سر راه است ! !
فضيل چون اين مسئله بشنيد ، فرياد زد : بشارت باد شما را كه آن دزد خطرناك و آن منبع شرّ با خدا آشتى كرد ، ديگر بيم راه نيست . پس از آشتى با حق همه روزه ، روزه گرفت و به تدريج رضايت صاحبان مال را جلب كرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهى از نفس الهى او به مدار تربيت قرار گرفتند ! !
از حضرت شيخ الانبيا وجود مقدس نوح مرويست كه مىفرمود : دنيا در نظر من ، همانند خانهاى دو در است كه از يكى داخل شدم و از ديگرى بيرون روم ، اين است حال كسى كه گفتهاند : نزديك به دو هزار سال و كسرى طول عمر داشته ، وقتى نظر چنين بيدارى به دنيا چنين باشد ، واى به حال كسى كه با عمرى بسيار كم ، دل به دنيا بسته باشد ، آن چنان دلبستنى كه انگار ، جز دنيا جايى نيست و گويا يك در براى دنيا ، جز در ورود نبوده و براى اين منزل در خروجى نهاده نشده ! !
مگو آن شيعه ماست
از حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام مروى است كه : مردى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفت : فلانى به خانه همسايه نگاه مىكند و از ديدن نامحرم مضايقه ندارد ، آن حضرت خشمناك شده فرمود : بياوريد او را ، كسى گفت : يا رسول اللّه ! او از شيعه شماست و اعتقاد به نبوت شما و ولايت على دارد و از دشمنان شما بيزارى مىجويد . فرمود : مگو آن شيعه ماست ، پس به تحقيق دروغ مىگويد ، آگاه باش ! شيعه ما كسى است كه ما را در اعمال ما متابعت كند و آنچه ذكر كردى از اعمال ما نيست.
آه از كمى توشه و طول سفر
ضرار كه از دلباختگان اميرالمؤمنين عليهالسلام بود مىگويد :
به خدا قسم كه اميرالمؤمنين را ديدم كه در محراب ايستاده ، نزد پروردگار خود تضرع و استغاثه مىكرد ، مانند كسى كه او را مار گزيده باشد و مىگريست ، مانند كسى كه مصيبت عظيمى به او رسيده باشد و گويا در گوش من است كه مكرر مىفرمود :
آه ، آه ، از كمى توشه و طول سفر و وحشت و تنهايى ؛ آه ، آه از عظمت شدت اهوالى كه ناچار بايد وارد آن ها شد
انديشه در موت
من شخصى را مىشناختم كه به انواع معاصى آلوده بود ، امر به معروف و نهى از منكر در او اثر نداشت ، از دين بىخبر و نسبت به هر گناهى ، اهل عمل بود .
سالها او را نديدم ، تا در ماه رمضانى ، ديدم انسانى با وقار و با تربيت در حالى كه از احوالات الهى بهرهمند بود و از ايمان و عمل صالح وجودى سرشار داشت به نزدم آمد و پرسيد : مرا مىشناسى ؟ گفتم : نه ، گفت : من همانم كه مدتى از عمر گرانمايه را در باطل سپرى كردم . گفتم : وسيله بيداريت چه بود ؟ گفت : دوستى داشتم از دنيا رفت تا نزديك قبر ، جنازه او را مشايعت كردم ، به فكر افتادم كه بالاى سر قبر بايستم و آنچه با مرده معامله مىشود ، ببينم . ديدم بند كفنش را گشودند ، به زير صورتش خاك ريختند بالاى سرش لحد چيدند و قبر را با گل و خاك پوشاندند ، آنوقت به مشايعت كنندگان گفتند : به خانههايتان برگرديد . ناگهان از اين مناظر عجيب و غريب تكان شديدى خورده به خود آمدم و با خود گفتم : برخورد به تمام اين واقعيتها براى تو هم خواهد بود ، آن وقت در جواب حضرت حق كه عمرى به تو احسان داشت و تو در مقابل احسانش ، عمرى اسائه ادب داشتى ، چه خواهى گفت ؟
از همان زمان به توفيق الهى تمام معاصى و خطاها را ترك گفتم و اكنون از بركت آن روز ، به ادامه زندگى هماهنگ با قواعد الهى مشغولم.
اگر لقاء مرا دوست دارى
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد : به يكى از انبياى بنى اسرائيل وحى شد : اگر لقاى مرا در فرداى قيامت در حظيره قدس دوست دارى ، در دنيا تنها ، غريب ، غصه دار و وحشتزده از مردم باش ، همانند پرندهاى تنها كه در سرزمين بىآب و علف پر مىزند و از سر درختان مىخورد و از آب چشمهها مىآشامد و چون شب مىرسد به لانه تنهايى مىرود و از بودن با طيور مىپرهيزد ، با پروردگارش انس مىگيرد و از طيور وحشت مىكند . اين تنهايى و غربت و حزن و غصه و وحشت كه در روايت دستور داده شده در برابر بدكاران جامعه است ، يعنى آنان كه يك پيامبر صلىاللهعليهوآله يا يك انسان صالح از هدايت آنان مأيوس است و بودن با آن ها ، جز ضرر و خسارت ، سودى براى انسان ندارد.
مردم «افسوس» ـ منطقهاى در يونان يا به گفته گروهى لبنان ـ به وقت عيد ، در جشنى كه جهت خدايان خودساخته خود برپا كرده بودند ، با مراسم مخصوصى به آن معبودها تقرب مىجستند .
مردى بزرگزاده و كريم ، مراسم مردم برايش اطمينانآور نبود و توجهش به دين و مكتب مردم جلب نمىشد ، در مسئله بتها ترديد داشت و در تحير و اضطراب بود .
او از ميان جمع مردم بيرون رفت تا اين كه به درختى رسيد و در زير سايه آن درخت ، با غم و اندوه و ترديد و حيرانى سر به گريبان شد . چند لحظهاى نگذشت كه فرد ديگرى به او پيوست ؛ زيرا او هم در عقيده مردم ترديد پيدا كرده بود و حيران شده بود .
سپس ديگرى آمد و ديگرى آمد ، تا هفت نفر شدند ، جمعى كه درباره وضع عقيدهاى مردم در ترديد بودند .
به زودى روح اين افراد با يكديگر آشنا شد و عقايدشان به يكديگر نزديك گشت و نقش واحدى آنان را متحد ساخت ، گرچه خويشاوندى قريبى نداشتند ، ولى با يكديگر مأنوس شدند و ترديد و شك خود را آشكار ساختند و مخالفت خود را با خدايان قلابى مردم ، اظهار داشتند .
سپس با فكر نافذ و فطرت سليم خويش به تحقيق در جهان و موجودات پرداختند ، تا اين كه افكارشان به نور توحيد روشن گرديد و بر ايجاد كننده موجودات و رمز وجود راهنمايى شدند و به توحيد توجه نموده ، روحشان از آسايش و اطمينان برخوردار شد . اين بزرگواران و كريمان ، تصميم گرفتند كه خدا را در اعماق قلب خود مخفى دارند و در باطن جان او را حفظ نمايند ؛ زيرا سلطان مملكت بتپرست و در دين خود پابرجا بود و با تمام وجود از مشركان پشتيبانى مىكرد .
جوانان خدايافته و خداپرست ، مانند مردم ديگر در كارهاى عمومى و ناراحتىها شركت مىكردند ، ولى آن گاه كه به خلوتگاه خود مىرفتند و به خود مىآمدند به عبادت و نماز و ذكر خدا مىپرداختند .
تا اين كه در يكى از شبها كه گرد يكديگر جمع بودند و انجمن آنان آراسته بود ، يكى از جوانان با صداى آهسته و ترس و ترديد گفت : اى دوستان ! ديروز خبرى شنيدم كه اگر صحيح باشد و من اعتقاد به راستگويى آوردنده خبر دارم ، در اين خبر نابودى دين و يا از دست دادن جان ما موجود است .
من شنيدهام سلطان از امر ما آگاه گرديده و عقيده و دين ما در نظر او مفتضح آمده ، او از دست ما ناراحت شده و دچار هيجان گشته و تهديد نموده كه اگر از عقايدى كه با جان ما عجين است و با وجود ما يكى شده ، دست برنداريم ما را تحت تعقيب قرار دهد .
احتمال مىرود كه ما را فردا احضار كند و از دم شمشير آبدار ، همه ما را بگذراند ، در كار خود فكر كرده و تصميم بگيريد .
نفر دوم گفت : من اين خبر را قبلاً شنيده بودم و فكر مىكردم از حرفهاى دروغپردازان و شايعهافكنى نادانان است ، ولى معلوم مىشود اين مطلب را اغلب مردم مىدانند و علامت صحت خبر و يا امكان وقوع آن به دست آمده است .
من معتقدم بر دين خود استوار باشيم و براى قتلى كه در كمين ما نشسته است استقامت داشته باشيم ، محال است كه ما در برابر اين مجسمههايى كه اين نادانان پرستش مىكنند ، سر تعظيم فرود آريم ؛ زيرا ما فساد و بطلان اين مجسمهها را به دست آوردهايم و غير ممكن است كه دست از عبادت حضرت معبود برداريم ، هر روزى كه خورشيد طلوع مىكند دليل وجود خدا را به همراه دارد و در هر جولان فكر ، دليلى براى عظمت خدا موجود است .
شايعهها راست بود ، اخبار درست بود ، آنان را از منازلشان و از ميان جمع بستگانشان بيرون كشيدند و همه را در مقابل پادشاه ستمگر قرار دادند . سلطان ظالم به جوانان گفت : مىخواستيد مطلبى را مخفى بداريد ، ولى نتوانستيد ، كوشيديد كه دين خود را پنهان داريد ولى پيروز نشديد و كارتان به آنجا رسيده كه گاهى مخفى هستيد و گاهى آشكار ، از اخبار كم و بيش آگاهيد ، به من خبر رسيده كه از دين پادشاه و رعيت خارج شده و به دينى روى كردهايد كه من نمىدانم آن را از كجا آوردهايد ؟
براى من آسان است كه شما را رها كنم كه در دين خود سرگردان باشيد و اختيارتان را به دست خودتان بگذارم ، ولى اين كار در صورتى بود كه من نمىدانستم از بزرگان قوم خود هستيد و از افراد برجسته طائفه خويش مىباشيد .
اگر مردم از وضع شما آگاه گردند ، ممكن است به زودى به دين شما بيايند و آيين شما را قبول كنند و از عقايد شما پيروى نمايند و به دنبال آن رژيم و تاج و تخت من متلاشى شود و امنيت از دست برود . من در شكنجه شما عجله نمىكنم ، كيفر شما را به زودى متوجه شما نمىسازم ، تا اين كه در كار خود كه بر آن اقدام مىكنيد فكر نماييد و به ملت و آيين مردم بازگرديد و به عقايد مردم معتقد شويد و يا اين كه رهگذران ، ناگهان مىبينند سرهايى آويزان است و بدنهايى قطعه قطعه است و خون شما بر زمين جارى است . خداوند عزيز دلهاى آن خداپرستان را محكم كرد و در ايمانشان تأييدشان نمود ، گفتند : اى پادشاه ! در دينى كه ما وارد شدهايم از روى تقليد نبوده است و از روى اكراه و اجبار بنده دين نشدهايم ، فطرت ما از ما دعوت كرد و ما هم پاسخ داديم ، عقل به ما روشنى بخشيد و ما در كنار روشنى آن گردش نموديم ، ما را به سوى خداى يكتا دعوت كردند و ما غير از او خداى ديگرى قبول نمىكنيم .
قوم ما كه به عبادت بت پرداختهاند ، از روى نادانى و تقليد است ، دليلى براى كار خود ندارند ، برهانى آن ها را راهنمايى نكرده است ، اين است آنچه ما به آن علم پيدا كردهايم و فكر ما به آن رسيده است ، هر چه مىخواهى درباره ما انجام بده .
پادشاه گفت : امروز برويد ولى به شرط آن كه فردا بياييد تا درباره شما فكر و در داستان شما قضاوت كنم .
جوانان خداپرست در خود فرو رفتند و در كار خويش به مشورت و تبادل نظر پرداختند كه چه عملى انجام دهند ، يكى از جوانان گفت : پادشاه از وضع ما آگاه گرديده و ما ديگر نمىتوانيم در مقابل وعده و تهديدهاى او و نويد و بيم او استقامت كنيم ، ما بايد دين خود را حفظ نموده و به شكاف اين كوه پناه ببريم ؛ زيرا گاهى در تاريكى شكاف كوه و تنگى آن ، آسايش خاطر است و براى انسان وسعت بيشترى از اين زمين پهناور كه نمىتواند خدا را مطابق ميل خود عبادت كند ، وجود دارد .
مكانى كه ما را به دينى كه مورد اعتمادمان نيست دعوت مىنمايند براى ما قابل زندگى نمىباشد و در مملكتى كه ما را مجبور سازند ، تسليم فكرى شويم كه عقيده به آن نداريم احترام و توجهى نيست .
خداپرستان بار سفر بستند و دست از وطن شستند و به خاطر حفظ دين خود ، راه اعتزال و گوشهگيرى و مهاجرت اختيار نمودند .
در كنار راه سگى به آنان پيوست و با ايشان همراه شد ، جوانان ديدند مانعى نيست كه سگ به همراهشان بيايد و از آنان نگهبانى كند ، جوانان آن قدر راه رفتند تا به شكاف كوه رسيدند ، در شكاف كوه خوراكهايى به دست آوردند كه خوردند و آبى كه نوشيدند ، سپس براى اين كه خستگى راه را از خود بگيرند و پاهايشان آماده حركت گردد دراز كشيدند ، تا سلامتى خود را بازيابند ولى هنوز سر را زمين نگذاشته بودند كه چرت مختصرى بر چشمانشان احساس شد و بر پلكهاى آنان سنگينى كرد ، بلافاصله به خواب عميقى فرو رفتند .
شب به دنبال روز آمد و سالى پس از سال ديگر آمد و آنان در خواب بودند ، گوش و چشم آنان را خواب فرو گرفته بود ، بادهاى هولناك و رعد و برق آن ها را بيدار نمىساخت ، خورشيد طلوع مىكند و از روزنهاى درون شكاف را روشن مىسازد و نور و حرارت مىبخشد ، ولى اشعه زرين خورشيد به بدن آنان نمىرسد ، اين مسائل پى در پى و مرتب است تا اراده خدا به آن زمانى كه تعلق گرفته ، تمام شود .
اگر كسى در وضع آنان دقت مىكرد ، مىديد گاهى از طرف راست به چپ و از چپ به راست مىغلطند .
سيصد و نه سال از خوابشان گذشت ، ناگهان از خواب برخاسته و متوجه شدند كه گرسنگى سختى بر آنان غالب شده است .
يكى از آنان گفت : من گمان مىكنم كه ساعتهاى طولانى در خواب بودهايم ، نظر شما چيست ؟
يكى از آنان پاسخ داد : من گمان مىكنم يك روز خوابيده باشيم ؛ زيرا اين گرسنگى دليل گمان من است .
سومى گفت : ما صبح خوابيديم و اين خورشيد هنوز به غروب نزديك نشده ، من گمان مىكنم قسمتى از يك روز را خوابيده باشيم .
چهارمى گفت : سخن را رها كنيد ، خدا به مدت خواب ما آگاهتر است . من آن چنان گرسنهام كه گويى چند روز است غذا نخوردهام ، بايد يكى از ما به شهر برود و براى جمع ما غذا تهيه كند ، ولى بايد هشيارى به خرج دهد كه كسى او را نشناسد ؛ زيرا اگر مردم «افسوس» بر ما دست يابند و به مكان ما پى ببرند ، ما را مىكشند يا به ايمان ما ضربه زده ، آن را از ما سلب مىكنند .
يكى از خداپرستان به شهر رفت تا خوراك تهيه كند ، چون نزديك شهر رسيد اوضاع شهر را بگونهاى ديگر ديد .
بناها عوض شده ، خرابهها آباد و آبادىها ويران گشته ، به هيچ عنوان قيافه شهر آشنا نيست ! !
نگاهش حيرتآميز است ، اضطراب در راه رفتن دارد ، توجه مردم به او جلب شد ، پرسيدند : غريبى ؟
گفت غريب نيستم ، در جستجوى غذا آمدهام ، ولى جايگاه فروش آن را نمىدانم . مردى دستش را گرفت و به محل غذا فروشى برد ، براى تهيه غذا پول به صاحب مغازه داد ، صاحب فروشگاه با كمال تعجب پول را ضرب بيش از سيصد سال پيش ديد ، فكر كرد جوان گنجى پرقيمت يافته ، اطراف جوان از طرف مردم محاصره شد ، از گنج پيدا شده سؤال كردند ، پاسخ داد اشتباه مىكنيد ، اين پولها از گنجى بدست نيامده ، اين پولها از معاملهاى است كه ديروز انجام دادهام و امروز براى خريد غذا با خودم آوردهام ، چرا به من تهمت مىزنيد و با گمان سوء با من معامله مىكنيد ، وضع عجيبى بود ، خواست به سرعت برگردد ، مردم مانع شدند ، با مهر و محبت با او به سخن نشستند و فهميدند كه اين شخص يكى از همان اشخاصى است كه سيصد و نه سال قبل از شرّ زمامدار كافر منطقه ، به شكاف كوه پناه بردهاند .
جوان چون دانست ، مردم فهميدهاند اينان همان فراريان هستند ، بر جان خود و دوستانش ترسيد و خواست فرار كند ، يكى از آنان كه اطراف او بودند گفت : اى مرد !
وحشت مكن ، آن زمامدارى كه از او مىترسى ، سيصد سال پيش مرده است و زمامدار فعلى ايمانش همانند ايمان شماست ، به ما بگو باقى دوستان تو كجا هستند ؟
جوان تازه به واقعيت مسئله پى برد و فهميد كه شكاف عميقى از تاريخ بين آنان و مردم به وجود آمده است و اكنون به صورت شبحى بيش نيست كه راه مىرود و يا سايهايست كه حركت مىكند ، لذا به طرف گفت : مرا واگذار تا بروم و به دوستان غار داستانمان را بيان كنم ؛ زيرا انتظارشان طول كشيده و اضطرابشان شديد گرديده است .
سلطان وقت ، از وضع آنان آگاه شد و براى ديدار آنان شتافت و به سوى شكاف كوه رهسپار گرديد ، در ميان كوه مردمى را ديد كه زنده هستند و نور زندگى در پيشانى آنان مىدرخشد ، خون در رگهاى آنان جارى است ، با آنان دست داد و به آغوششان كشيد و به مركز شهر آنان را دعوت كرد كه بيايند و در محل زندگى او زندگى كنند .
آنان گفتند : ما علاقهاى به ادامه حيات نداريم ؛ زيرا فرزندان و بازماندگان ما از دست رفتهاند و خانه و منزل ما خراب شده و رشته زندگى ظاهر ما گسيخته است ، سپس به سوى خدا توجه كردند و از خداوند خواستند آنان را براى خود برگزيند و رحمت خود را شامل حالشان گرداند ، هنوز چشمى بهم نخورده بود كه مانند جسدهاى بىجان روى زمين افتادند .
مردم شهر گفتند : ما كه اين بزرگان را با اين وضع يافتهايم ، براى اين جهت بوده كه بدانيم وعده حق نسبت به روز قيامت متين و صحيح است و در برپا شدن محشر شكى نيست ، سپس به اختلاف نظر پرداختند ؛ عدّهاى گفتند : ساختمانى به روى آنان بنا كنيم ، گروهى كه زمام كار را در دست داشتند ، نظر دادند كه مسجدى روى بدن آنان بنا شود ، ولى خداوند از وضع آنان آگاهتر است.
اوضاع آخر الزمان
قمى ، در تفسير خود از پدرش از سليمان بن مسلم خشاب از عبداللّه بن جريح مكى از عطاء بن ابى رياح از عبداللّه بن عباس نقل كرده است : در حجة الوداع با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج نموديم ، پيامبر صلىاللهعليهوآله درب كعبه را گرفته و با صورت خود به سوى ما توجه نموده و فرمود : شما را به علائم قيامت خبر ندهم ؟
سلمان كه آنجا نزديكتر از همه به آن حضرت بود گفت : چرا يا رسول اللّه ، فرمود : از علائم قيامت ، ضايع كردن نماز و پيروى از شهوات و ميل به هواها و بزرگداشت مال و فروش دين به دنياست .
آن گاه دل و اندرون مؤمن از آن منكراتى كه مىبيند و نمىتواند تغيير دهد ، هم چون نمك در آب گداخته و آب مىشود .
سلمان عرض كرد : يا رسول اللّه ! اين برنامهها حتماً شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، در آن وقت فرماندهانى ستمگر و وزيرانى فاسق و عارفانى ظالم و امينانى خائن بر ايشان حكومت مىكنند . سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن زمان بد ، خوب و خوب ، بد شده و خائن مورد امانت قرار گيرد و امين خيانت ورزد و دروغگو تصديق و راستگو تكذيب مىشود .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين حتماً شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن زمان زن با شوهرش در تجارت شركت مىكند و باران در تابستان مىبارد !
شرافتمندان به غضب مىآيند ، فقير اهانت مىشود ، بازارها نزديك مىشود ، آن وقت اين مىگويد چيزى نفروختهام ، آن مىگويد سودى نبردهام ، مىبينى همه مذمّت خدا مىكنند .
سلمان گفت : يا رسول اللّه اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن گاه زنان فرمانده و كنيزان طرف مشورت مىشوند ، بچهها روى منبر مىروند ، دروغ زيبا و زكات ضرر و غنيمت وفىء مسلمانان تاراج مىشود ، مرد به پدر و مادر خود جفا و به دوستش نيكى مىكند و ستاره دنبالهدار ظاهر مىشود .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن گاه طلاق زياد مىشود و براى خدا حدى به پا نمىشود و به خدا ضررى نمىزند .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، قسم به آن كه جانم به دست اوست ، آن گاه زنان آوازه خوان و ملاهى زياد مىشود و بدان امتم بر ايشان مسلط مىشوند .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن گاه ثروتمندان امتم براى تفريح به مكه مىروند و متوسطين ايشان براى تجارت و فقيران براى نشان دادن و شنواندن به مردم ، آن گاه مردمى پيدا مىشوند كه قرآن را براى غير خدا ياد مىگيرند و آن را مزمار مىكنند ، مردمى پيدا مىشوند كه فقه دينى را براى غير خدا ياد مىدهند ، اولاد زنا بسيار مىشود ، با قرآن تغنى و آوازهخوانى مىكنند و به دنيا افتخار و مباهات مىنمايند .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين مىشود ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، اين در آن وقتى است كه پرده حرامها دريده شود ، گناهها كسب گردد ، بدان بر نيكان مسلط شوند ، دروغ زياد و لجاجت پيدا و فقر رايج شود .
مردم در لباس به هم مباهات كنند ، باران بىوقت بر ايشان ببارد ، طبل و شيپورها را بپسندند ، امر به معروف و نهى از منكر را انكار مىكنند ، تا آنجا كه مؤمن در آن وقت ذليلترين مردم شود ، ميان عابدان و قاريانشان بدگويى پيدا مىشود و اين ها در ملكوت آسمانها ، پليد و نجس خوانده مىشوند .
سلمان گفت : يا رسول اللّه ! اين شدنى است ؟ فرمود : آرى سلمان ، سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، آن گاه ثروتمندان از فقر مىترسند ، به طورى كه سائل از جمعه تا جمعه ديگر سؤال مىكند و كسى را نمىيابد كه چيزى در دستش بگذارد .
به غضب مىآيند ، فقير اهانت مىشود ، بازارها نزديك مىشود ، آن وقت اين مىگويد چيزى نفروختهام ، آن مىگويد سودى نفَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا . پس هنگامى كه قيامت بر آنان فرا رسد . بردهام ، مىبينى همه مذمّت خدا مىكنند .
برگذيدگان خلق
موسى بن عمران على نبينا و عليه السلام به پروردگار عرضه داشت : خداوندا ! برگزيدگان از خلقت كيانند ؟
پاسخ شنيد : آن كس كه داراى سخاوت بسيار است ، قول صادقانه دارد ، متواضعانه حركت مىكند ، كوه از جا كنده مىشود و اينگونه عبادم از راه من منحرف نمىگردند . عرضه داشت : كدام يك از بندگانت در دار قدس بر تو وارد مىشود ؟ خطاب رسيد :
آنان كه به دنيا نظر ندارند ، اسرار دينشان فاش نمىشود ، بر حكومت خويش رشوه نمىگيرند ، حق در قلب آنان است ، صدق برزبانشان تجلى دارد ، اينان در دنيا زير پوشش من و در آخرت در دار قدس نزد من هستند .
اهميت سلامت دين
مسئله حفظ سلامت دين و پابرجا ماندن اين سلامت آن قدر مهم است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد :
به وقت خطبه خواندن رسول اسلام صلىاللهعليهوآله در جهت معرفى عظمت ماه مبارك رمضان از جاى برخاستم و عرضه داشتم : يا رَسُولَ اللّهِ ! ما أفْضَلُ الْأعْمالِ فى هذا الشَّهْرِ ؟ فَقالَ : يا أبا الْحَسَنْ ! أفْضَلُ الأعْمالِ فى هذا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ ، ثُمَّ بَكى ، فَقُلْتُ : يا رَسُولَ اللّهِ ما يُبْكيكَ فَقالَ : يا عَلىُّ اَبْكى لِما يُسْتَحَلُّ مِنْكَ فى هذَا الشَّهْرِ كَأَنّى بِكَ وَاَنْتَ تُصَلَّى لِرَبِّكَ وَقَدْ اِنْبَعَثَ اَشْقَى الأَوَّلينَ وَأَشْقَى الآخرينَ شَقيقُ عاقِرِ ناقَةِ ثَمُودُ فَضَرَبَكَ ضَرْبَةً عَلى قَرَنِكَ فَخَضَبَ مِنها لِحْيَتِكَ . . . ؟
اى رسول خدا ! بهترين عمل در اين ايام چيست ؟ فرمود : اى اباالحسن ! بهترين عمل در اين ماه ورع از محرمات الهى است ، سپس پيامبر اسلام گريه كرد ، گفتم : يارسول اللّه !
علت گريه شما چيست ؟
فرمود : براى اين است كه در اين ماه تو را در حال نماز در پيشگاه پروردگارت مىبينم ، در حالى كه شقىترين اولين و آخرين ، رفيق پى كننده ناقه ثمود ، پشت سرت ايستاده و شمشيرى بر فرقت مىزند كه محاسن تو به خون آن رنگين مىشود .
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد : عرضه داشتم :
يا رَسُولَ اللّهِ ! وَذلِكَ فى سَلامَةٍ مِنْ دينى ؟ فَقالَ : فى سَلامَةٍ مِنْ دينِكَ . اى رسول خدا ! كشته شدنم در حال سالم بودن دينم انجام مىگيرد ؟ فرمود : آرى ، در عين سلامت دينت از دنيا مىروى.
بالاترين انتخاب
ابوالمؤيد موفق بن احمد اخطب الخطباى خوارزمى در كتاب «المناقب» به سند خود از ابو سليمان راعى نقل مىكند كه گفت :
شنيدم از آن حضرت كه مىفرمود : در شب معراج خداى متعال به من وحى فرمود كه : يا محمد ! نظر كردم به سوى اهل زمين و ترا از ميان ايشان برگزيدم و نامى از نامهاى خود براى تو جدا كردم .
در جايى ياد نشوم ، مگر اين كه تو با من ياد شوى ، من محمودم و تو محمد ، بعد از تو على را از ميان اهل زمين برگزيدم و نامى از نامهاى خود براى او جدا كردم ، منم اعلى و اوست على ، يا محمد ! تو و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان از اولاد حسين را آفريدم از نور خود و ولايت شما را بر آسمانها و زمينها عرض كردم ، پس هر كس قبول كرد از مؤمنان است و هر كس انكار كرد از كافران است ، يا محمد ! مىخواهى ايشان را ببينى ؟ عرض كردم : بلى ، خطاب فرمود :
اُنْظُرْ إلى يَمينِ الْعَرْشِ ، فَنَظَرْتُ فَإذاً : عَلىٌّ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَعَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ وَمُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ وَجَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَمُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ وَعَلىُّ بْن مُوسى وَمُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ وَعَلِىُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَالْحَسَنُ بْنُ عَلِىٍّ وَمُحَمَّدٌ الْمَهْدىُّ ابْنُ الْحَسَنِ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرّىٌّ .
به طرف راست عرش بنگر ، چون نظر كردم ، ناگهان على و حسن و حسين و على بن حسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و محمد مهدى بن الحسن [ عليهمالسلام ] را هم چون ستاره درخشان ديدم .
آن گاه خطاب الهى رسيد :
يا مُحَمَّدُ ! هؤُلاءِ حُجَجى عَلى عِبادى وَهُمْ أوْصِياءُكَ .
اى محمد ! اينان حجج من بربندگان و جانشينان بعد از تو هستند .
مرض غفلت
مردى به موسى گفت : تو مىگويى در اثر گناه قلب آدمى سياه مىشود ، پس چرا من هر اندازه گناه مىكنم قلبم سياه نمىشود ؟
موسى گفت : سياهى و تيرهگى دل از اين بالاتر چيست كه سياهى و تيرگى قلب خود را درك نمىكنى !
اجابت خدا
برادر مؤمنى داشتم كه از هر جهت مورد اطمينان بود ، بيست و پنج سال خدمتگزارى زائران خانه حق را به عهده داشت ، نيكان و پاكان سعى داشتند در اين سفر ملكوتى در معيت او باشند . روزى در محضر او از اين مقوله سخن بود ، داستان اعجابانگيزى در يكى از سفرهايش برايم تعريف كرد .
گفت : تعدادى زائر در يكى از سالها براى رفتن به حج از طريق عراق همراه من شدند ، همه در اتوبوس مستقر گشته ، تا طى راه نمايند ، در اين ميان يك زن و شوهر كه از چهره آنان آثار عظمت و ادب و عبوديت مىدرخشيد براى سوار شدن به اتوبوس نزديك شدند و اين دو نفر آخرين مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در كاروان من نامنويسى داشتند . با احترام هر دو را سر جاى مخصوص به خودشان نشاندم ، يكى از بدرقهكنندگان سفارش هر دو را با حالتى خاص به من داشت . زيارت عالى عتبات را در عراق طى كرديم ، پس از آن عازم حج شديم ، به مدينه رسيده مدتى در آنجا اقامت كرديم ، سپس آماده رفتن به ميقات شديم ، در بين مسافران آن سال من ، آن مرد و زن حال ديگرى داشتند ، انقلاب حال به آنان مهلت نمىداد ، تا به مسجد شجره رسيديم ، جمعيت در آن ناحيه موج مىزد ، هر كس با سرعت هرچه تمامتر به فكر محرم شدن بود ، پيرمرد از من مهلت خواست تا غسل كند ، وسائل غسلش را فراهم كردم ، غسل كرد و دو پارچه احرام را بر خود بست ، گريه به او مهلت نمىداد ، او را براى گفتن تلبيه حاضر كردم ، سؤال كرد : معناى تلبيه چيست ؟ عرضه داشتم :
يعنى : اى خداى مهربان ! مرا دعوت كردى به حريم قرب تو درآيم ، آمدم ؛ گفت : آه معناى تلبيه اين است ؟ ! يكى دو بار در شدت انقلاب حال گفت : خدايا آمدم ، آمدم و ناگهان نقش زمين شد ؛ با كمال حيرت بالاى سرش قرار گرفتم ، ديدم از دنيا رفته است.