آنها در چنگ ما اسیرند
خبرگزاری فارس: آنهایی هم که بیدار بودند با زبان عربی از ما میپرسیدند که چه خبر شد؟! دقایقی طول کشید تا به آنها بفهمانیم که ما ایرانی هستیم و آنها در چنگ ما اسیرند!
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شب ۲۰ بهمن، هوا مانند شبهای گذشته سرد بود. تا لحظاتی دیگر باید روانه فاو میشدیم. شهری با موقعیت استراتژیک، که تصرف آن کمر رژیم بعث را شکست. بچههای غواص زودتر از همه حرکت کرده بودند. ماموریت آنها این بود که پس از رساندن خود به ساحل، کارهای مقدماتی را انجام دهند؛ از جمله این که آتش دشمن را خاموش کنند و در یک حرکت غافلگیرانه، زمینه حمله نیروهای دیگر را فراهم سازند. کار بسیار سخت و دشواری بود. عراق هر آن با پرتاب منورهای رنگی، سطح اروند را کنترل میکرد. از طرفی دیگر سردی هوا و شدت جریان آب، مانع سختی بر سر راه غواصان بود. قبل از آغاز رسمی عملیات، زمزمههایی در بین بچههای رسمیگردان پیچید. گویا جزر و مد آب باعث شده بود که برخی دیگر نیز سلاحهای خود را از دست داده بودند. وقتی با قایق، خود را به ساحل فاو رساندیم، معلوم شد که همان غواصان توانستهاند خود را به سنگرهای دشمن برسانند و خوب از پس آنان برآیند. سرعت عمل بچههای غواص که منجر به تار و مار شدن نگهبانان عراقی شده بود، تحسین همه رزمندگان را برانگیخت.
عکسالعملهای غیر طبیعی نیروهای بعثی نشان میداد که هرگز گمان حمله سپاهیان اسلام را به ذهن خود راه نمیدادند. موانع دفاعی عراقیها چنان پیچیدگی داشت که به طور طبیعی امکان حمله به فاو را غیرممکن مینمود.
من به همراه تعدادی از بچهها مشغول پاکسازی سنگرها شدیم. هنوز لحظاتی از هجوم ارتش اسلام نگذشته بود، که با یکی از دوستان وارد سنگر عراقیها شدیم، بسیاری از آنها خواب بودند و از حمله ما خبر نداشتند و آنهایی هم که بیدار بودند با زبان عربی از ما میپرسیدند که چه خبر شد؟! دقایقی طول کشید تا به آنها بفهمانیم که ما ایرانی هستیم و آنها در چنگ ما اسیرند! از طرف فرمانده گردان دستور آمد که تعدادی از بچهها برای کمک به بقیه گردانها به نقطهای دیگر اعزام میشوند. گویا کمی آنطرفتر یکی از گردانها با مشکل روبهرو شده بود.
در بین راه با دیواری از سیم خاردار روبهرو شدیم. فرصتی برای بریدن سیم نبود. پشت آن، یکی از سنگرهای دشمن قرار داشت که به شدت تیراندازی میکرد. آر.پی.جی را به دوش گرفتم و با توکل به خدا شلیک کردم. از آن سنگر، دیگر آتشی برنخاست. سنگرهای دیگر هم که متوجه حمله ما شده بودند، آماده شلیک شدند. چارهای نبود، من و پنج نفر دیگر از بچهها از لابهلای سه ردیف سیم خارداری که در مقابل ما قرار داشت به سرعت عبور کردیم. بدن ما زخمی شده بود. با نارنجک سنگرهای جلویی را منهدم کردیم. بقیه بچهها با بریدن سیمها به ما ملحق شدند. تعدادی از بچههای غواص نیز از راه رسیدند و با کمک هم، درگیری سختی را با نیروهای دشمن آغاز کردیم. دشمن از هر طرف به ما تیراندازی میکرد. هم از داخل سنگرها و هم از داخل نخلستان. بچههای غواص رشادت بینظیری از خود به نمایش گذاشتند. تعدادی از آنها با چابکی روی سنگرهای دشمن میرفتند و با پرتاب نارنجک به دهانه سنگر، آتش دشمن را خاموش میکردند.
شهید محمد بنفشه فرمانده یکی از گروهانهای غواص بود. وقتی بالای یکی از سنگرهای دشمن پرید، از داخل نخلستان هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. صحنه شهادت او نمادی از رشادت قهرمانانه سربازان خمینی(ره) بود.
آن شب با تمام سختیها و مرارتهایش به پایان رسید. با روشن شدن هوا دیگر اثری از نیروهای بعثی به چشم نمیآمد. شیرینی این پیروزی تمام خستگیها را از تن ما بیرون کرد. خبری از استراحت نبود. فرمانده، بچهها را دور خود جمع کرد و پس از مرور کالک عملیات، توضیح و تذکرهای لازم را بیان کرد. هدف بعدی ما تصرف پاسگاه قشله بود. آزادسازی این پاسگاه به دلیل اهمیتی که داشت همراه با استعانت از پروردگار دقت عمل یکایک نیروها را طلب میکرد.
در یک ستون از لابهلای نخلستانی که از کشتههای عراقی پر بود عبور کردیم. تعداد جنازهها به حدی بود که گاه مجبور میشدیم از روی آنها رد شویم. پس از رسیدن به جاده باید از داخل کانالی که سنگرسازان بیسنگر در بحبوحه عملیات ساخته بودند، عبور میکردیم. آتش دشمن فوقالعاده سنگین بود. بالای سر ما گلولههای مختلفی مانند فشنگ، دوشکا، تیربار، قناسه و حتی سلاحهای سنگین، ضد هوایی، دولول، چهار لول، آرپیجی، اس.پی.جی و ... به سرعت برق و باد، رد و بدل میشد! بازاری بود از سلاحهای متنوع! یک اشتباه کافی بود تا جان خود را از دست بدهیم. دشمن بدجوری وحشی شده بود. در حالی که هنوز زیر آتش شدید دشمن بودیم، به پاسگاه رسیدیم. بچهها با تمام توان خنده را آغاز کردند. روحیه بچهها خیلی برایم جالب بود. سربازان عراقی حدود ۲۰ دقیقه مقاومت کردند و سرانجام پا به فرار گذاشتند. از عراقیها مقدار قابل توجهی سلاح و مهمات به جا مانده بود. دشمن تا ظهر روز بعد، برای بازپسگیری پاسگاه، پاتکهای سنگینی انجام داد، اما موفقیتی به دست نیاورد. در محورهای دیگر، درگیری همچنان ادامه داشت.
روز سوم عملیات بود. ناگهان فریاد بعضی از بچهها به گوش رسید... شیمیایی... شیمیایی... ماسکهاتون رو بزنین... من دیر متوجه شدم. ماسک را به صورتم زدم. در حال تیراندازی بودم، نتوانستم دستهایم را بپوشانم. احساس کردم دستهایم ورم کردند. درد طاقتفرسایی داشت. در همین موقع عراقیها با ماسکهای ضد گاز که بسیار پیشرفته بود، پاتک دیگری را شروع کردند. ماسکهای ما هم تنفس را دشوار مینمود و هم تحرک را. باز هم به لطف خدا پیروزی از آن ما شد.
حوالی غروب بود. گوشهای نشستم و دستهای او بدتر بود. دلش خیلی پر بود. گفت: ببین چقدر اینها نامردند. فرماندهان میگویند آنها را در حال فرار نکشیم، اسرایشان را آب و غذا دادیم ولی آنها چه کار کردهاند...؟ حق با او بود.
وقت نماز شده بود. با همان لباسهای خونی، تیمم کردیم و به جماعت ایستادیم. شام مختصری خوردیم و برای استراحت داخل سنگر رفتیم. شب به نیمه نرسیده بود که دستور آمد به طرف جاده البحار - بصره حرکت کنیم. گردانهای تازهنفس هم از راه رسیده بودند. دشمن فهمیده بود که خبرهایی است. با گلولههای منور، آسمان تیره را چون روز روشن کرده بود و با انواع تجهیزات، بیهدف شلیک میکرد. شدت آتش به حدی بود که یک نقطه، چندین بار هدف اصابت گلوله قرار میگرفت. بعضی از بچهها که در بین راه مجروح یا شهید میشدند، چندین بار هدف قرار میگرفتند.
مقابل ما نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق قرار داشتند. نیروهایی که سختترین دورههای آموزشی را برای انواع شرایط جنگی گذرانده بودند. درگیری شدیدی رخ داد. تعداد زیادی از دوستان شهید یا مجروح شدند. اما خون آنها انگیزه رزمندگان را برای سرکوبی دشمنان بیشتر میکرد. تانکهای عراقی مجهز به نورافکنهای قوی بود. برای همین از پهلو به آنها حمله کردیم. آیه و جعلنا... خیلی به کار میآمد. با نزدیک شدن نیروها به هم، جنگ تن به تن آغاز شد. به رغم خستگی چند روزه اغلب بچهها در مقابل آمادگی فوقالعاده نیروهای تازه نفس گارد ریاست جمهوری عراق، برتری قوای اسلام کاملا مشهود بود. همان جا این سوال برایم ایجاد شد که به راستی چه عاملی میتواند جوانهای ما را این طور مقاوم و خستگیناپذیر بار آورد.
عراقیها که از معرکه گریختند، چند دقیقهای فرصت استراحت پیدا کردیم. البته فقط چند دقیقه! چندین روز بیخوابی گاهی باعث میشد ناخواسته به خواب برویم. درگیریهای پراکنده همچنان ادامه داشت. دشمن، تحمل از دست دادن جاده را نداشت.
صبح عراقیها هم سحرخیز شده بودند. تعداد بیشماری از تانکهای عراقی در حال پیشروی بودند. آتش سنگین توپخانه و خمپارهاندازهای دشمن، این پاتک را پوشش میداد.
در این پاتک سنگین تعدادی از ما به شهادت رسیدند. نفرات و تجهیزات ما کمتر از آن بود که طبق محاسبات عادی توانایی مقابله با یک تیپ آماده را داشته باشد. بچهها نیمنگاهی به هم انداختند. در چشمان همه برقی از غیرت و شهامت موج میزد.
فرمانده به سراغ بچهها آمد. گفت اگر میخواهید خون دوستانتان هدر نرود باید با تمام وجود از این جاده محافظت کنید. قرار شد کمی به طرف دشمن پیشروی کنیم. این طوری تسلط بیشتری بر اوضاع پیدا میکردیم. مقابل ما زمین باتلاقی بود. پوتینها آنقدر سنگین شد که کسی قدرت حرکت نداشت. به ناچار آنها را از پا بیرون آوردیم. حالا ترکشهایی که در باتلاق فرو رفته بود پاهای ما را زخمی میکرد. به هر زحمتی که بود از آن جا عبور کردیم. آتش دشمن غیر قابل توصیف بود. فاصله ما با تانکها کم شده بود. در حالی که بسیاری از آر.پی.جیزنها به شهادت رسیده بودند و مهمات ما نیز رو به اتمام بود. دست به دعا بردیم از خداوند طلب یاری کردیم. محاصره نعل اسبی، تاکتیک نهایی دشمن برای شکست دادن بچهها بود. از نیروهای کمکی هم خبری نبود. فقط یک راه باقی مانده بود نبرد تن و تانک. نارنجکها را برداشتیم و به سمت تانکها یورش بردیم. شدت انفجار مرا به گوشهای پرت کرد. از شدت درد، زمینگیر شدم. سرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم. به رغم شلیک بیامان تیربارچیهای عراقی، تعدادی از بچهها با چابکی و حرکات سریع زیگ زاگ، خود را به تانکها میرساندند. بعضی، شنی تانکها را هدف قرار میدادند و برخی دیگر بالای تانک رفته و نارنجک را به داخل آن میانداختند. صدای انفجار چند تانک دشمن، جهنمی از آتش و دود را ایجاد کرده بود. بعضی بچهها که چالاکتر بودند، جستی زده، از تانک فاصله میگرفتند،
اما برخی نیز با انفجار تانک تبدیل به خاکستر میشدند. من این صحنهها را میدیدم. با دیدن این صحنهها بغضی که مدتها گلویم را میفشرد ترکید، گریستم. صدای بالگرد مرا به خود آورد. با خود گفتم تانکها کم بود حالا این هم اضافه شد! کار جاده دیگر تمام بود. اما دیری نگذشت که تبسم بر چهره بچهها گل انداخت. بالگرد خودی بود. حالا نوبت بچهها بود که تانکها را دنبال کنند. بچهها با بالا رفتن از برجک تانک، نارنجکی را به رسم یادبود به خدمه آن هدیه میکردند! صدای انفجار تانکها کمی از دردمان میکاست. تعدادی از بالگردهای خودی وارد منطقه شدند، اما بچهها هوانیروز خوب از پس تانکها برآمدند. با رسیدن نیروهای کمکی نفس راحتی کشیدیم. آن چه که برایم جالب بود و باید در تاریخ مقاومت ملت ایران ثبت شود این بود که بچههای گردان ما به رغم همه این مرارتهایی که تحمل کرده بودند و با وجود نیروهای جایگزین حاضر به ترک منطقه نبودند و با اصرار فراوان برای شرکت در مراحل بعدی عملیات آمده بودند.
نبرد دیگری با نیروهای دشمن پیشرو داشتیم، درگیری باز هم تن به تن بود. باز هم پیروزی از آن ما بود و به لطف خدا کارخانه نمک فاو هم به تصرف ما دآمد. در بین پیکرهای شهدا ناگهان چشمم به بدن غرق در خون دوست کرمانیام افتاد. رفیق نجیب و مهربانی بود. پاهایم سست شد. روی زمین خم شدم و چهره سرخگونش را غرق بوسه کدم. از مزد مردانگیاش را گرفته بود. دستور رسید که بدون فوت وقت باید به سمت جلو حرکت کنیم. نفرات در دستههای مختلف تقسیم شدند. پس از عبور از جاده به نیزار رسیدیم.
ساعت حدود ۱۱ شب بود. نفر عقبی ناگهان فریاد زد که از دسته خبری نیست. دور و برمان را خوب نگاه کردیم. جز من و دو نفر دیگر از بچهها خبری از بقیه نیروها نبود. منطقه بسیار خطرناک بود. دست و پای خود را گم کرده بودیم. من که بعد از آن همه درگیری و کمخوابی رمقی نداشتم و شهادت دوستانم مرا رنجور ساخته بود کمی جلوتر رفتم. در مقابل ما یک سنگر بود که اطرافش از جنازه سربازان عراقی پر بود. گمان نمیکردیم کسی در آن دور و بر باشد. خوشحال شدیم که این منطقه هم به تصرف نیروهای خودی درآمد. صدای رگباری ما را به خود آورد. ده دوازده نفر از نیروهای عراقی ما را محاصره کرده بودند. دوست نداشتم پایان مبارزاتم به اسارت ختم شود، اما مگر غیر از این چارهای هم بود؟ اسلحهها را به زمین انداختیم. آهسته به دو برادر دیگر سفارش کردم که عکسالعمل خاصی نشان ندهند تا ببینیم چه میشود. این حرف زدن کار دست ما داد. افسری که به ظاهر فرماندهی آن جمع را به عهده داشت گمان کرد که لابد من کارهای هستم که آن دو از من حرفشنوی دارند. کمی جلو آمد و با قنداق اسلحه، محکم به سینهام کوبید. خودم به اندازه کافی بیرمق بودم. چنان به زمین افتادم که دیگر نای بلند شدن نداشتم. ب
عد از من نوبت آن دو برادر بود. هر سه روی زمین خوابیده بودیم و ضربات شدید قنداق و لگدهای بیرحمانه عراقیها به سر و روی ما فرود میآمد. معلوم بود که قصد کشتن ما را دارند. اما افسر عراقی جلوی سربازانش را گرفت. گویا قصد داشت از ما حرف بکشد. دست و پاهای ما را بستند و به داخل سنگر بردند. یکی از سربازها که فارسی را دست و پا شکسته بلد بود با آن افسر داخل سنگر آمدند. او فکر میکرد چون ما سه نفره حرکت میکردیم لابد نیروی اطلاعات هستیم. هرچه میگفتیم نیروی عادی هستیم باورش نمیشد. او موقعیت نیروهای ما را میخواست بداند. یکی از بچهها گفت ما در حال عقبنشینی بودیم که گرفتار شما شدیم. همه نیروهای ما عقب رفتهاند. افسر عراقی مثل این که باورش شده بود. خندهای کرد و چیزهایی را به عربی بلغور کرد.
سرباز برای ما ترجمه کرد بله بله ما شما را فراری دادیم. ما بودیم که ایرانیها را شکست دادیم... در دلم به حال او پوزخندی زدم. ناگهان یکی دیگر از برادران با غضب جواب داد نطق جالبی بود! اما شما ترسوتر از آن هستید که جلوی حمله ما را بگیرید... سرباز کمی سرخ شد. افسر عراقی وقتی لکنت سرباز را در ترجمه حرفهای آن برادر مشاهده کرد چشمانش باد کرد. فریادی زد و به جان ما افتاد. خون از سروصورتم روی زمین میریخت. یکی از برادرها از شدت ضربات آن افسر بیهوش شد.
احساس کردم که نفسهای آخر را میکشم. شهادتین را گفتم. او ما را تهدید میکرد و پشت سر هم رده نظامی ما را جویا میشد. میگفت:اگر حرف نزنید شما را تحویل بازجوهای بعثی میدهیم. آنها شیر بیزبان را به حرف وا میدارند! من داشتم خون بالا میآوردم. افسر به همراه سرباز از سنگر خارج شد. منتظر بودم تا برگردند و کار ما را یکسره کنند. سه ساعت طول کشید و آنها دیگر بازنگشتند. به شدت احساس ضعف میکردم و قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. به حضرت اباالفضلالعباس(ع) توسل جستم. ناگهان منطقه شلوغ شد. گویا نیروهای ایرانی حمله کرده بودند. میدانستم که در این صورت عراقیها قبل از عقبنشینی ما را خواهند کشت.
صدای پایی نظر ما را به خود جلب کرد. کسی به طرف سنگر میآمد. پشت سر او چند نفر دیگر هم آمدند. آنها فارسی صحبت میکردند. از ته دل خدا را شکر کردم. نیروهای خودی بودند. یکی از برادران همچنان بیهوش بود. من و برادر دیگر نگاهی به هم انداختیم. نگاهی که نشان از پیروزی و پایمردی داشت. یکی از پشت سنگر گفت: برادران مزدور عزیز! آقایان عراقی! لطفاً بفرمایید بیرون. یکی دیگر حرفش را قطع کرد و گفت: آقایان... نشنیدید! بیایید بیرون. با شما کاری نداریم، فقط یک دقیقه فرصت دارید. سروصدای بیرون خیلی زیاد بود. باید طوری به آنها میفهماندم که ما ایرانی هستیم. و الا ممکن بود کاری دست ما بدهند! هرچه توان داشتم در حلقوم خود جمع کردم و داد و بیداد راه انداختم ما از بچههای لشکر ثارالله هستیم. ما ایرانی هستیم. آهای! رفیقم که حتی قدرت سخن گفتن نداشت ناامیدانه نگاهم کرد. اما بالاخره صدای ما را شنیدند و با احتیاط به داخل آمدند. با دیدن ما تعجب کردند. شما اینجا چیکار میکنید؟ گفتم: ما از بسیجیهای لشکر ثارالله هستیم. آنها خندیدند. یکیشان گفت: شما عملیات را زود شروع کردید! دست و پای ما را باز کردند. ما را از سنگر بیرون بردند چشمم به همان افسر عراقی که با سربازانش به اسارت نیروهای اسلام در آمدند افتاد.
به سختی خودم را به او رساندم و گفتم: گهی پشت به زین و گهی زین به پشت وحشت از چشمان او میبارید. دلم برایش سوخت. شاید فکر میکرد الان نوبت ماست که همان کتکها را نثار او و یارانش کنیم. شدت جراحت ما باعث شد تا دستور دهند به عقب منتقل شویم. سوار آمبولانس شدیم. البته همراه با دهها مجروح دیگر. من گویا قرار بود باز هم تا دهانه مرگ جلو بروم. آمبولانس چند متری جلو نرفته بود که خمپارهای آمد و واژگون شد. من به بیرون پرت شدم. خمپارهای دیگر آمد و ترکش آن به پایم نشست. فهمیدم که قرا رنیست دست خالی از این میدان بروم! با این که آتش دشمن شدید بود اما راننده یک نفربر با جوانمردی در کنار ما ترمز کرد. او با لهجه شیرین اصفهانی داد زد مجروحینی که قادر به حرکت نیستند بیایند سوار شوند! در آن شلوغی حرف او مرا به خنده واداشت. هرچه کردم نتوانستم از جایم بلند شوم. یکی آمد و مرا کشان کشان به داخل نفربر برد! من دیگر از حال رفتم. وقتی به هوش آمدم روی تخت یکی از بیمارستانهای صحرایی بودم. تنم به شدت درد میکرد، اما بیش از هر چیز به فکر نتیجه عملیات بودم، تا این که یکی از بچههای مجروح را به داخل چادر آوردند، وقتی از او خبر پیروزی کامل رزمندگان اسلام را شنیدم تمام دردهایم را فراموش کردم. خیلی خوشحال شده بودم. اشک در چشمهایم حلقه بست. دوست داشتم کسی را پیدا کنم و این پیروزی بزرگ را به او تبریک بگویم، اما کسی آن جا نبود، سرم را با حسرت برگرداندم. تصویر زیبایی از حضرت امام(ره) در مقابلم بود. نگاهم در چشمهای زیبای او گره خورد. امام تبسم شیرین بر لب داشت. اشک، همپای لبخند بر صورتم نقش بست.
راوی: محمد رضا قنبری
«ویژه نامه شب های عاشورای عملیات والفجر هشت در خبرگزاری فارس»
انتهای پیام/