دلایل تجرد روح
در بحث معاد دو موضوع بايد مدّ نظر قرار گيرد؛ يکي ابديبودن انسان است و ديگر اينکه انسان در زندگي ابدي خود با قواعد خاصي زندگي خود را ادامه ميدهد و چنانچه در زندگي دنيايي براي خود عقايد و اعمال و اخلاق حق و صالحي ايجاد نکرده باشد، در قيامت و در آن زندگي ابدي با مشکلات متعددي روبهروست که بحث اصلي اين کتاب در مورد مسئله دوم ميباشد. و اما بحث تجرد نفس روشن ميکند که انسان بدون اينبدن داراي وجود مستقل از بدن است و لذا بايد متوجه باشد که با مرگ و رهاکردن بدن، زندگي به پايان نميرسد.
در مورد تجرد روح از ديدگاههاي مختلف دلايل متعددي در کتابهاي فلسفي و روانشناسي و اخلاق مطرح است. ما در اينجا به نحو مختصر و با روش احساس حضور نفس بدون بدن، چند دليل مطرح ميکنيم، ولي پيشنهاد داريم در مورد روشنشدن چگونگي تجرد نفس به کتاب «ده نکته از معرفت نفس» رجوع فرماييد که به طور مختصر بعضي نکات آن در پاورقي خدمتتان ارائه شده است.[1] اما در مورد دلايل تجرد نفس نظر شما را به نکات زير جلب مينماييم؛
1ـ همين كه انسان هنگام رؤياي صادقه ميبيند در مكان خاصي قرار دارد و دقيقاً احساس ميكند خودش در آن مكان است، در حاليكه بدنش در رختخواب است و پس از مدتي در بيداري با بدنش با آن صحنه روبهرو ميشود، دليل بر اين است كه بدون اين بدن، باز خودش، خودش است وبدنش در حقيقت ِاو دخالت ندارد، بلكه ابزاري در خدمت نفس است.
2ـ همين كه شما بدن خود را درك ميكنيد دليل بر آن است كه شما غير بدنتان هستيد، زيرا مُدرِك يا درککننده، غير از مُدرَك يا درکشونده است و شما بدنتان را درك ميكنيد پس شما غير بدنتان هستيد و علاوه بر اين چون بدن خود را درک ميکنيد نشان ميدهد كه روحاً مجرد هستيد، چون علم و درك، مربوط به ماده نيست و به همين جهت هم بدن شما ، شما را ادراك نميكند. پس اولاً: معلوم شد شما غير بدنتان هستيد، ثانياً: روح يا حقيقت شما مجرد است.
3ـ سومين دليل بر اثبات تجرد روح بر اساس قاعدة همسنخي بين عرض و معروض مطرح شده است؛ ميگويند: با توجه به اينكه غضب و خوشحالي از جنـس ماده نيست، - چون نه بُعد دارد و نه وزن - از طرفي مَن يا به عبارت ديگر نفس انسان غضبناك يا خوشحال ميشود ، پس معلوم است كه من يا نفس انسان هم از جنس غضب و خوشحالي است . چون هميشه عَرَض و معروض همجنساند، حال که عَرَض، مثل غضب و خوشحالي مجرداند، پس معروضِ آنها که روح است نيز بايد مجرد باشد.
حاصل همة براهين تجرد نفس اين است كه آنچه حافظ شخصيت و عامل وحدتِ شخصيت و «مَنِ» هر انساني است، همان «روح مجرد» اوست و نه جسم او. چرا كه همواره بدن او در طول عمرش در حال تغيير است ولي «منِ» او ثابت است، و «مَنِ» او آنچنان است كه حتي حركتهاي تكاملي روح ، مَنِ انسان را در طول مسير آن حركات، از بين نميبرد و باز آن «من» ثابت است وآن حركاتِ تكاملي و يا ضد تكاملي را به من نسبت ميدهد. ميگويد: «من اين كمالات را بهدست آوردم و اين تغييرات را كردم». و لذا اين روحِ ثابتِ انسان پس از جداشدن از بدن، باز به حيات خود ادامه ميدهد.
روح وقتي به مرحله بلوغ شرعي ميرسد و در مرحلهاي خاص از حركت خود قرار ميگيرد، بايد با اختيار خود مسير خود را انتخاب كند، بدن او هم در خدمت او و ابزار حركت و عمل اوست و در عين حال آن بدن نيز در مسير خاص خود به حركت خود ادامه ميدهد، ولي نقش اصلي و بقاء ابدي مربوط به روح است البته با بدن خاص خودش، و اين روح با آن بدن مخصوص، جاودانه ميماند و مسئول اعمال و عقايد خود ميباشد.
حال وقتي متوجه شديم كه نفس مجرد است، متوجه ميشويم كه مجرد از بين رفتني نيست و لذا همواره خواهد بود و با خودش و اعمالش براي هميشه زندگي خواهد كرد. و معني اعتقاد به معاد نيز همين مطلب است. ميماند اينکه چه اعمال و عقايدي را براي خود داشته باشد که در آن حيات ابدي بهراحتي بتواند زندگي کند و مانند کسي نباشد که خود را براي حيات ابدي خود آماده نکرده و توشهاي با خود نبرده است تا آنجا بهخوبي زندگي کند، بلکه همة انرژي خود را صرف همين زندگي زودگذر دنيايي کرده است.
[1]- نكتة اول: انسان يك «تن» دارد و يك «من»، كه حقيقت او همان «من يا نفس» اوست و همه ادراكات، مخصوص و مربوط به نفس است.
نكتة دوم: در موقع خواب ديدن و رؤيا، بخصوص در رؤياي صادقه، در عين اينكه بدن و جسمِ ما، در رختخواب است، خود ما در صحنههايي حاضر ميشويم كه بعداً همان صحنهها در عالم ماده حادث ميگردد. يعني ما بدون اين جسم و بدن در صحنههايي واقعي حاضر ميشويم.
نكتة سوم: «تن» در قبضه «من» است و در حقيقتِ انسان دخالت ندارد. به همين جهت هم «تنِ» انسان از حالات و تأثّرات « نفس» متأثّر ميشود.
نكتة چهارم: « نفس» چون بدون بدن ميتواند ادراك داشته باشد و حتي بهتر از بدن حوادث را درك ميكند و حوادثي را ميبيند كه هنوز چشم بـدني آنها را نديده، پس بدن انسان نقشي در حيات انسان نداشته و نفس، بدون بدن زندهتر است و حتي ميبيند كه ميميرد.
نكتة پنجم: نفس انسان از طريق به كار بردن «تن» كامل ميشود و به همين جهت هم نفس، بدن را تكويناً دوست دارد و آن را از خودش ميدانـد و با اين حال چون به كمالات لازم خود رسيد « تن» را رها ميكند، و علت مرگ طبيعي هم همين است كه «روح» تن را رها ميكند.
نكتة ششم: نفس انساني فوق زمان و مكان است و در همين راستا است كه در بدن، مكان برايش مطرح نيست. و در عين اينكه حضورِ«كامل» در بدن دارد، در مكان خاصي از بدن جاي ندارد، زيرا مجرد از ماده است.
نكتة هفتم: همچنانكه «نفس» باطنِ « تن» است، «عالَم برزخ» هم باطنِ «عالَم ماده» است و در هنگام مرگِ انسان؛ زمين، « قبرِ تن» و برزخ، « قبرِ من يا نفس» خواهد بود.