راسخون

کجا تمام شدم؟

saeedzadeh کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 72
|
تاریخ عضویت : فروردین 1389 

 

کجا تمام شدم؟!... حالم را نمی فهمم. حرف کمی نبود... حتما نباید دروغ بگویی تا دوستت بدارند. سراسر زندگی من به اندوه گذشت. من هرگز به شادی و آسایش عادت نکرده ام و آنچه که به آن جوانی می گویند... و از این جوانی جز طعم شکست در خاطرم بر جای نمی ماند.

کجا تمام شدم؟!...سکوت بود..و تعبیر این سکوت گیجم کرد.نفهمیدم. رایحه را نفهمیدم و گل وجودم را برای آنکه مهربانی ام را ببخشم، چیدم. باران را نفهمیدم و چتر بر سر گرفتم. اردیبهشت و هوایش را نفهمیدم و تنها زیر آسمانش قدم برداشتم. خورشید و گرمایش را نفهمیدم و گرمای دلم را بی دریغ بخشیدم. نفهمیدم و...


کجا تمام شدم؟!...شکستم. بی صدا شکستم. در خودم آرام شکستم... زندگی من روزهاست خاموش ماندن است و لحظه ها، همه تکرار همند. وحالا می خواهم ریشه احساس را در خودم ببندم. این بار حتی اگر تو هم پایان انتظار مرا مژده بخشی، هرگز نمی روم و حتی به زندگی فرصتی دیگر نمی دهم. من باور زندگی را نمی فهمم.

حقیقت زندگی من این بود: آمدم... شاد نبودم ولی شادی آوردم... گرم نبودم ولی گرمای محبت را نثارت کردم... بی تاب و بی قرارت بودم اما نماندم، رفتم... و تو هر بار که می آمدی، چقدر دور بودی از من، چقدر من فاصله داشتم از بودن تا نبودن تو...


حالا ناله هایم را چه کنم؟برای تنهایی ام یادی ندارم. خلوتم را چگونه پر کنم؟ ... نمی دانم. نه! نمی توانم بر گردم. این زندگی هر روزش هزار سال است، صد هزار سال است. و تو اگر این رنج عظیم من را بعد ها خواهی دید، من آن را همین روزها، همین شب ها، همین ساعت ها، همین دقیقه ها، همین ثانیه ها و لحظه ها، همین چه می دانم چه بگویم... همین الان به چشم می بینم، به دل حس می کنم، به جان می کشم...

من بیهوده می خواستم زندگی را زیبا زندگی کنم. فقط بگو، تو می دانی من از کجا رو به نیستی رفتم؟! کجا تمام شدم؟!
mashhadizadeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 25019
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 

مگر نه این است که هر چیزی به آخر می‌رسد؟ شب به آخر می‌رسد، روز به آخر می‌رسد، هفته، ماه، سال...

من هم به آخر رسیدم.

رسیدم... به همان آخری که می‌گویند! اما این «آخر»، همانی نبود که انتظارش را داشتم.

فکر می‌کردم آخر خط، مهربان بودن است؛ خوب حرف زدن است؛ خوب شنیدن است؛ عاشق بودن است؛ منتظر ماندن است...

فکر می‌کردم آخرش زندگی است؛ امید است؛ فهمیدن است...

اما نبود،

هیچ نبود... حتی هیچ هم نبود.

آخر خط، نه پاییز بود نه زمستان... نه بهار بود نه تابستان!

آخر خطِ من، هیچ نبود . . .


mashhadizadeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 25019
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1388 

دنیای عجیبی است؛ وقتی می خواهی گریه کنی، شانه ای نداری تا سر بر آن گذاری و غم دلت را زار زار اشک بریزی و وقتی شانه ای برای گریستن داری دیگر اشکی برای ریختن نداری، و نه حتی نیازی به ریختن اشک