راسخون

بهائیت در یك نگاه

pouya_123 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 170
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 
مؤسس اين فرقه شخصي به نام شيخ احمد احسايي از مردم احساء يا لحسا ناحيه‌اي در جزيرة‌العرب در غرب خليج فارس است.

 

شيخ احمد داراي مسلك اخباري بود او به اموري غريب معتقد بود كه با اعتقادات شيعه فاصله زيادي داشت. مواردي از اعتقادات او عبارتند از:

 

1-    اصول دين4 تاست؛ خدا، پيغمبر، امام؛ ركن رابع.

 

2-    قرآن كلام پيامبر است (منكر وحي بودن قرآن بود)

 

3-    اعتقاد به ركن رابع داشت (شيعه‌ي كامل كه واسطه بين شيعيان و امام غائب است.)

 

4-    اعتقاد به حقانيت فرقه شيخيه و عقايد آن‌ها و تصريح  به بطلان همه فرق شيعه حتي اماميه.

 

5-    معاد جسماني را قبول نداشت و براي انسان دو جسم مثالي و حقيقي متصور بود(معراج جسماني پيامبر را قبول نداشته و معراج آن حضرت را روحاني مي‌پنداشت.)

 

پس از مرگ او شاگردش سيد كاظم رشتي رهبري فرقه شيخيه را به عهده گرفت، شاگردان او به ترويج عقايد او پرداختند و كارهاي آنان به اختلاف بين صفوف شيعيان منجر شد.

 

او حدود 20 سال رئيس فرقه بود، پس از مرگ او بين شاگردانش بر سر جانشيني اختلاف افتاد. عده‌اي اطراف حاج محمد كريم‌خان كرماني، عده‌اي ديگر ميرزا شفيع تبريزي و دسته سوم ميرزا طاهر حكاك اصفهاني و نهايتاً عده‌اي اطراف ميرزا علي محمد شيرازي جمع شده و فرقه شيخيه به چند دسته تقسيم شد.

 

 

 

سيد علي محمد شيرازي بيان‌گذار فرقه ضاله بابيه در محرم 1235 قمري در شيراز به دنيا آمد؛ پدرش سيد محمدرضا و مادرش فاطمه بيگم نام داشت. در كودكي پدر را از دست داد و تحت كفالت مادر و دايي‌اش قرار گرفت. تحصيلات خود را در نزد شيخ عابد كه داراي اعتقادات شيخي‌گري و از پيروان شيخ احمد احسائي بود گذراند. مدتي در كلاس‌هاي درس سيد كاظم رشتي در كربلا حضور يافت؛ زماني كه سيد كاظم رشتي از دنيا رفت علي‌محمد شيرازي در بوشهر بود اما با كمك فردي به نام ملا حسين بشرويه‌اي ادعاي بابيت خود را مطرح كرد و افرادي را به دور خود جمع نمود، او بسيار مغيرالعقيده بود؛ گاهي خود را تا ربوبيت بالا مي‌برد و بعد يك‌دفعه از تمام ادعاهاي خود توبه مي‌كرد.

 

از ادعاهاي او مي‌توان به اين چند مورد اشاره نمود:

 

1-    ادعاي ذكريت( مفسر قرآن است.)

 

2-    ادعاي بابيت( واسطه بين مردم و امام زمان است)

 

3-    ادعاي مهدويت( امام زمان است)

 

4-    ادعاي پيامبري( ادعاي اين‌كه دين جديد و كتاب جديد آورده است)

 

5-    ادعاي ربوبيت(ادعاي اين‌كه پروردگار عالميان است)

 

در جايي هم تمامي دعاوي خويش را منكر شد و توبه كرد اما به دليل شورش و فتنه‌هايي كه يارانش با تحريك خود او از زندان انجام دادند بالاخره به وسيله استعمار‌شكن فهيم، امير كبير به اعدام محكوم شد و اعدام گرديد.

 

از نكات مهمي كه مي‌توان دخالت قدرت‌هاي استعماري را در ايجاد اين فرقه به وضوح مشاهده كرد حضور كنسول روسيه در مراسم اعدام باب و درخواست عفو براي اوست.

 

علي محمد باب، ميرزا يحيي صبح ازل برادر حسينعلي بهاء را به عنوان جانشين خود معرفي كرد.

 

ميرزا حسينعلي نوري در سال 1233 قمري در تهران به دنيا آمد. پدرش ميرزا عباس به كار منشي‌گري و حسابداري و معلمي اشتغال داشت. حسينعلي خواندن و نوشتن را نزد پدرش آموخت البته او بعدها ادعاي امي بودن كرد اما خواهرش اين امر را تكذيب كرد.

 

هنگامي كه علي‌محمد شيرازي ادعاي خود را مطرح كرد او از كساني بود كه از او پيروي كرد و كم‌كم از سران مهم فرقه بابيه شد.

 

وي در افتضاحات بدشت كه در آنجا هوادران و پيروان باب نسخ دين اسلام را اعلام كردند حضوري فعال داشت. او در توطئه ترور نافرجام ناصرالدين شاه شركت داشت و پس از دستگيري با وساطت سفارت روسيه به بغداد تبعيد شد.

 

به دنبال تبعيد او، برادرش ميرزا يحيي نيز، كه با لباس مبدل خود را به آنجا رسانده بود، كم‌كم اجتماعي از بابيان در خاك عراق شكل گرفت اما اختلافات بين اين دو برادر بر سر جانشيني باب، باعث شد آن‌ها به ادرنه تبعيد شوند و چون اختلافات بالا گرفت دولت عثماني ميرزا يحيي و يارانش را به قبرس و ميرزا حسينعلي و هوادارانش را به عكا در فلسطين تبعيد كرد.

 

ميرزا حسينعلي پس از رسيدن به عكا به صورت كامل و علني ادعاي من يظهر‌اللهي كرد و فرقه بهائيت را بنيان‌گذاري كرد.

 

حسينعلي نوري پس از خود پسرش عباس افندي ملقب به عبدالبهاء را جانشين خود كرد كه از مهمترين رويدادهاي زندگي او سفر به اروپا و آمريكا و جاسوسي براي آن‌ها و كمك به ساقط شدن دولت عثماني بود به همين علت لقب سِر مدال نايت هود را از دولت انگلستان گرفت

 

پس از عبدالبهاء شوقي افندي ملقب به شوقي رباني فرزند دختر عبدالبها به جانشيني او منسوب شد. گروهي جانشيني او را نپذيرفتند و آيين بهائي را رها كردند از جمله: عبدالحسين آيتي، فضل‌الله صبحي مهتدي و حسن نيكو كه اينها نسبت به اعتبار وصيت‌نامه ترديد كردند.

 

در زمان او حكومت اسرائيل در فلسطين اشغالي تأسيس شد كه او با رئيس‌جمهور اسرائيل ملاقات كرد و مراتب دوستي بهائيان را نسبت به تأسيس كشور اسرائيل اظهار داشت.

 

او قبل از مرگش چون فرزندي نداشت دستور تأسيس بيت‌العدل را داد و از آن زمان تا كنون بيت‌العدل مسئول تصميمات بهائيان مي‌باشد.

 

فرقه‌ي بهائيت از جمله مسلك‌هاي سست و بي بنياد است كه از سويي فاقد اصول، معيارها و ملاك‌هاي ديني قوي و مستند است و از سويي ديگر فاقد پيشينه‌ي سياسي- تاريخي قابل دفاع براي رهبران و بنيان‌گذاران اين فرقه به ويژه با پيوند آشكاري كه سران آن از ديرباز با قدرت‌هاي استكباري و نظام سلطه جهاني داشته و دارند، مي‌باشد.

 

امروزه اين فرقه‌ي باطل و دروغين در چنان وضعيتي به سر مي‌برد كه براي افراد دقيق و نكته سنج نيازي به بحث علمي و استدلالي براي نقد و رد مدعيات شبه ديني آن وجود ندارد.

 

هدف از بيان اين مباحث، ارتقاي سطح آگاهي و عمق بينش اهل خرد و انديشه است تا پاسداري از استقلال و سربلندي كشور ايران و پايداري در برابر دشمنان رنگارنگ آن‌را اولويت اصلي خويش قرار داده و پاسداري و صيانت از آن‌را وظيفه‌اي شرعي و ميهني قلمداد كنند.
pouya_123 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 170
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

انتظار مفهومي اسلامي و ارزشي- فرهنگي است كه از آن رفتار و فرهنگي معين سرچشمه مي‌گيرد.

 

«انتظار» پيوند و ارتباط برجسته‌اي با «حركت» دارد. حركت از به آينه‌هاي انتظار و انتظار از جهت‌دهنده‌هاي آن است.

 

مردم گاهي از انتظار برداشت منفي مي‌كنند كه در اين صورت انتظار به مانعي براي حركت تبديل مي‌شود و گاهي نيز از آن برداشت مثبت دارند كه در اين صورت عاملي براي حركت، قيام و انگيزش در زندگي مردم خواهد بود.

 

انتظار بر دو گونه است: انتظار آگاهانه و مطلوب و انتظار نامطلوب

 

انتظار مطلوب همراه با فعاليت و حركت و امر به معروف و نهي از منكر است و هم دعوت به سوي خدا و جهاد و اين از زمينه‌هاي اساسي ظهور امام عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) است.

 

انتظار، اميد را در درون انسان برمي‌انگيزد و اميد، توانايي مقاومت و حركت را به وي مي‌بخشد.

 

غريقي كه منتظر گروه نجات است، بي‌گمان چندين برابر كسي كه اميدي به نجات ندارد، از خود استقامت نشان مي‌دهد.

 

انتظار يعني اميدواري، چشم به راهي، آمادگي، نگراني،چشم‌داشت

 

اما انتظار امام مهدي )عجل الله تعالي فرجه الشريف) فراتر از اين هاست.

 

انتظار امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ايماني به «غيب» اقرار به «ولايت» و باورداشت حق حاكميت «قرآن» است،

 

عصاره‌ي «يقين» چكيده‌ي «تقوي» و خلاصه‌ي «عمل صالح» است و عشق به «زيبايي» التزام به «خوبي‌ها» شوق به «كمالات» است.

pouya_123 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 170
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 
pouya_123 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 170
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 
از جمله سؤالات مطرح پيرامون امام زمان عليه‌السلام مسئله‌ي به امامت رسيدن ايشان در سنين كودكي است. حضرت مهدي عليه‌السلام پس از شهادت پدر بزرگوارشان در سن پنج‌سالگي به امامت منصوب شدند. احمد الكاتب مي‌نويسد:‌‍‹‹ معقول نيست كه خداوند متعال طفل صغيري رابه رهبري مسلمين منصوب نمايد.››[1]

 

 ابن هجر هيثمي از علماي اهل سنت مي‌نويسد:‹‹آن‌چه در شريعت مطهر ثابت شده است اين است كه ولايت طفل صغير صحيح نيست. چگونه شيعيان به خود اجازه داده و گمان بر امامت كسي دارند كه عمر او در هنگام رسيدن به امامت بيش از پنج‌سال نبوده است.››[2]

 

قبل از جواب به اين شبهه بايد بگوييم كه اين دو فرد اصلاً جايگاه امامت را نشناخته‌اند تا صلاحيت نظر دادن در اين مورد را داشته باشند.با توجه به آيات قرآن كريم:

 

الف- امامت جعل خداوند است. ‹‹ إنّي جاعلك للنّاس إماما››[3]   

 

 ‹‹ و جعنا هم أئمّهً يهدون بإمرنا››[4]
 ب- امامت عهد خداست. ‹‹ ... ... لاينال عهدي الظالمين››[5]
نتيجه مي‌گيريم كه تمامي ائمه معصومين عليهم السّلام توسط خداوند انتخاب شده بودند و امامتشان در زمان رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم قطعي شده بود. حال براي يافتن پاسخ، شبهه را از چند منظر بررسي مي‌كنيم:

 

1-از ديدگاه قرآن

 

 قرآن به مقام امامت و نبوت رسيدن كودك را نه تنها ممكن بلكه وقوع يافته مي‌داند.

 

الف- در قرآن خداوند متعال خطاب به حضرت يحيي بن زكريا عليهما السّلام فرموده است: ‹‹ يا يحيي خذ الكتاب بقوّهٍ و آتيناه الحكم صبياً››[6]
امام باقرعليه السلام فرمودند: بعد از وفات زكريا فرزند او كتاب و حكمت را از او به ارث برد.[7]
فخر رازي از مفسران اهل سنت در اين‌باره مي‌نويسد: مراد از حكم در آيه‌ي شريفه نبوت است زيرا خداوند متعال او را در سنين كودكي محكم وكامل كرد و به او وحي فرستاد و خداوند حضرت يحيي و حضرت عيسي عليهما السّلام را در سنين كودكي مبعوث به رسالت كرد.[8]

 

ب- و نيز قرآن در مورد حضرت عيسي عليه السّلام مي‌فرمايد: ‹‹ فأشارتْ إليه قالوا كيف نُكلّمُ مَن كان في المهد صبيّاً- قالَ إنّي عَبدُالله آتاني الكتابَ و جَعَلَني نبيْا››[9]در حديثي ذيل آيه از امام باقر عليه السّلام نقل شده‌است: عيسي عليه السّلام در آن هنگام پيامبر و حجت خدا بود ولي به مقام رسالت مبعوث نشده‌بود.[10]

 

2- از منظر تاريخ

 

- امام جواد عليه‌السلام در سن هفت سالگي به امامت رسيدند.

 

 در حديثي از امام رضا عليه‌السلام نقل شده است: من ابوجعفر ( كنيه‌ي امام جواد عليه‌السلام ) را به جاي خود نشاندم وجانشين خود قرار دادم، ما خانداني هستيم كه كوچكترين ما مو به مو از بزرگان ما ارث مي‌برد.[11]
صفوان بن يحيي گويد: به امام رضا عليه السّلام عرض كردم: اگر پيشامدي رخ دهد به چه كسي مراجعه كنيم؟ حضرت با دست مباركش به فرزند خود امام جواد عليه السّلام اشاره كرد، عرض كردم او تنها سه سال دارد، فرمودند: هيچ زياني به امامت او ندارد، همانا عيسي بن مريم عليه السّلام قيام به حجت كرد زماني كه كمتر از سه سال داشت.

 

 مورخان نوشته‌اند وقتي امام رضا عليه السّلام رحلت نمودند گروهي از وكلاي ايشان در خانه‌ي عبدالرحمان بن حجاج گرد آمدند تا درباره‌ي امامت امام جواد عليه السّلام تحقيق كنند و همگي آن‌ها به امامت امام جواد عليه السلام در آن سن اذعان نمودند.

 

 

- امام هادي عليه السّلام نيز در نه سالگي به امامت رسيدند. پس از شهادت امام جواد عليه السّلام سران شيعه درخانه‌ي محمد ‌بن فرج وكيل برجسته‌ي امام جواد عليه السّلام اجتماع كردند تا نسبت به جانشين آن حضرت صحبت كنند و وي با دعوت از خادم امام جواد عليه السّلام براي حضور در آن جمع و ارائه نامه‌هاي ايشان براي تثبيت امامت فرزندش امام هادي عليه السّلام، سران شيعه را نسبت به حقانيت امامت آن حضرت قانع نمود.

 

پس با توجه به حقايق مسلم تاريخي مي‌توان نتيجه گرفت كه پديده‌ي امامت زود هنگام پديده‌اي واقعي و ملموس و مجرب است نه توهمي بي‌اساس و دور از حقيقت، زيرا امامي كه به صحنه مي‌آيد و با وجود كودكي، امامت روحي و زعامت فكري خود را بر مسلمانان اعلام مي‌كند و امت نيز به ولايت و امامت وي ايمان آورده و گردن مي‌نهند زعامتش بدون بر‌خورداري از بالاترين درجات علمي و وسعت افق فكري و اشراف و تسلط كامل بر فقه و تفسير و كلام هرگز مورد پذيرش واقع نمي‌شود، زيرا اگر از چنين شخصيتي برخوردار نباشد محال است كه از جانب جامعه‌اي كه در ميان آنان متخصصان علوم و فنون نيز زياد به چشم مي‌خورد از پايگاهي برخوردار گردد و از طرف ديگر سكوت دستگاه خلافت پيرامون امامت زود هنگام بياينگر اين است كه آنان به اين حقيقت پي برده بودند كه اين امرپديده‌اي اصيل و الهي است نه ساختگي و بي‌پشتوانه وعاري از واقعيت.

 

 

 

 

 

3-از ديدگاه عقل

 

برخي مي‌گويند امامت در سنين كودكي عقلاً محال است، در پاسخ مي‌گوييم محال بر سه قسم است:

 

الف- محال ذاتي يا عقلي: جايي است كه حتي فرض تحقق چيزي محال باشد مثل اجتماع نقيضين.

 

ب- محال وقوعي: كه وقوع آن محال است مثل وقوع معلول بدون علت.

 

ج- محال عادي: يعني آن كه پديده‌اي معلول علل و عوامل عادي نباشد بلكه از راهي غير از نظام اسباب و مسببات عادي و مأنوس ناشي شده باشد كه اين نوع محال عقلاً محال نيست بلكه عادتاً محال است، مانند معجزات كه از اين قسم هستند.

 

در مورد امامت در سنين كودكي نيز اين پديده محال ذاتي يا محال وقوعي نيست بلكه محال عادي است و عقل آن را بعيد نمي‌داند. چراكه خداوند قادر است تمام شرايط رسالت و امامت را در كودك قرار دهد. حال سؤالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا كودك دراين سنين مي‌تواند رشد عقلي داشته باشد؟

 

طبق نظر دانشمندان براي رشد عقلي سن خاصي وجود ندارد. چه بسا شخص در سنين كودكي به قدرت خداوند داراي رشد عقلي به حد كافي شود.

 

 در اينجا عده‌اي ديگر اين سؤال را مطرح نموده‌اند كه در حالي كه طبق آيه‌ي قرآن يتيمان تا قبل از بلوغ حق تصرف در اموالشان را ندارند يك كودك چگونه مي‌تواند امام باشد؟[13]

 

 

 

 در پاسخ به اين سؤال دو جواب را مطرح مي‌كنيم:

 

1-تمام امت اتفاق دارند كه آيه‌ي مورد بحث درباره كساني است كه عقلشان به حد كمال نرسيده است، اما امامان ما به حد كمال عقلي رسيده‌اند اگرچه كودك باشند، لذا آيه‌ي شريفه شامل ائمه معصومين عليهم ‌السّلام نمي‌شود.

 

 2-پاسخ ديگر اينكه وجوب دفع اموال به يتيمان هنگامي اتفاق مي‌افتد كه آن‌ها به رشد عقلي رسيده باشند نه بلوغ. شاهد اين‌كه اگر كسي به بلوغ رسيده باشد اما رشد عقلاني نيافته باشد اموالش را به او نمي‌دهند. پس ملاك رشد عقلاني است كه از ابتداي سنين كودكي در امام وجود دارد.

 

پرسش ديگري كه به ذهن مي‌رسد اين است كه چه ضرورتي داردكه امام كودك باشد تا مورد شك‌ و ترديد عده‌اي قرار گيرد؟

 

ممكن است عواملي چند در اين انتخاب مؤثر باشد:

 

1-امتحان مردم: با اثبات امامت طفل، تسليم حق شدن مردم مورد امتحان قرار مي‌‌‌‌گيرد.

 

2-براي اثبات اين‌كه امامت از سوي خداوند است: زيرا اگر تمام امامان در سنين بزرگسالي به امامت مي‌رسيدند اين تصور پديد مي‌آمد كه فضايل آن‌ها اكتسابي است. اما چون در كودكي چنين چيزي منتفي است پس شكي باقي نمي‌ماند كه فضايل درحد امامت ايشان از جانب خداوند است. 3- براي اثبات اين‌كه مقام و منزلت بر حسب لياقت است نه بزرگي سن. مانند آن‌چه در جريان اسامه‌بن زيد رخ داد و پيامبر به جهت لياقت اسامه اصرار بر فرماندهي وي داشت.

 

اما مهم‌ترين دليل ما بر امامت اماماني كه در سنين كودكي به امامت رسيده‌اند وجود نص از سوي امام قبلي است كه به طور صريح يا ضمني بر امامت آنان اشاره شده است.

 

           در پايان اين نكته را ذكر مي‌نماييم كه خود امام مهدي عليه‌السّلام نيز براي اثبات امامت خود در جامعه‌ي شيعي اقداماتي را انجام دادند از جمله اقامه‌ي معجزات و كرامات[14] و هم‌چنين پاسخ به سؤالات كه از طريق نواب اربعه براي ايشان ارسال مي‌شد و حضرت جواب‌ها را به صورت توقيع مرقوم مي‌داشتند.

 



[6] -
[7]-