بگذار خود را معرفي كنم
بگذار خود را معرفي كنم. من مخلوق خالق يكتا و مملوك مالك بي همتا
وعبد معبودم هستم كه از بندگي تنها نام آن را به دوش ميكشد. من همان
مرزوق روزي دهنده بخشنده وكريمي هستم كه نمك مي خورد
ونمكدان مي شكند.
من سائلي هستم كه دست نياز به سوي خداوند رحمن ورحيم درازكرده
و ضعيفي هستم كه به خانه قويترين آمده است. اي عزيز توحكيمي
و سزاوار نيست كه من ذليل را رها كني. تو غافري و من خطاكار،
پس جزخانه تو به كدامين سو بايد بروم ؟
مگر نه اينكه فرمودهاي بر زير دستانمان سخت نگيريم پس اي بردبار
و دانا، برمن عجول وجاهل آسان بگير روزي كه ريز و درشت اعمالم را نمايان خواهي كرد. من، مضطرب و پريشاني مبتلا به كبر و عجب و ريا هستم كه بيماري غيبت يقهام راگرفته است. حرص و طمع آسايشم رابرهم زده است وازهمه بدتراينكه دروغگويي بابي بسوي بديها برمن گشوده است ومن به تنهايي توان جداشدن ازاين همه بلاها را ندارم. گرچه زنجيره گناهانم به اينجا ختم نميشود واين رشته سردراز دارد. من آنقدر از دردهاي مختلف به خود ميپيچم كه برخي شان را فراموش كردهام. پناه مي برم به خدا از اينكه صبر او وگذشت زمان گناهانم را از يادم ببرد و آنچنان آسوده سر بر بالين بگذارم كه گويي هيچ خطايي ازمن سرنزده است. خدايا من دراين لحظه واين ساعت به اشتباهاتم اعتراف مي كنم چه آنهايي كه به ياد دارم و از بيان آنها شرم دارم و چه آنهايي كه يادشان از ذهنم پركشيده است .
«وان كان قددنا اجلي ولم يدنيني منك عملي فقد
جعلت الاقرار بالذنب إليك وسيلتي»
«واگراجلم نزديك شد وعمل صالحم مرا به تونزديك نكرد
من هم اقراربه گناهانم راوسيله عفوت قرارمي دهم.»