شمعهاى ميدان مين

راوى: مرتضى حاج باقرى

از لشكر: 41 ثارالله

عمليات: والفجر ـ 1

محل وقوع: مهران

نگارش: سيدمحمدعلى ديباجى

مجيد, پافشارى مرا مصرانه رد مى كرد; به او مى گفتم: ((الان تبليغات خيلى لازمه; بچه ها احتياج دارن ...)) او جواب مى داد :

ـ ((اگه بنا بود تبليغات كنم, در همان بندر مى موندم !))

باز به او مى گفتم: ((همين كه شما اين بچه ها رو به نماز و دعا و امثال اينها آشنا كنين, خودش از جنگ و جهاد بالاتره ...)) اما او با جديت مى گفت :

ـ ((اينها همه اش توجيه! من از حوزه اومدم كه بجنگم, كارى هم به كسى ندارم; اگه اينجا نذارين, ميرم تو يه گردان ديگه .))

نمى شد او را مجبور كرد; در طول چند روزى كه به ((تخريب)) آمده بود, روحيه اش را شناخته بودم: سخت كار مى كرد و لحظات بيكاى را با كتاب و دعا مى گذراند; كارهايش جدى بود; اما خودش, خنده رو و صميمى; وقتى خبر از آموزش يا ((دو)) بود, بين بچه ها حاضر مى شد و در رزمهاى شبانه پيشاپيش ستون حركت مى كرد ...

به من مى گفت: ((مرا دعا كن! مادرم كمى بى طاقته, نكنه از دستم عصبانى شده باشه, خب وظيفه داشتم بيام جبهه. در برابر حكم امام, غير از اين چيكار مى تونستم بكنم؟)) روز ديگر, در حالى كه اشك چشمانش را گرفته بود, در همان حال و هواها بود :

ـ ((مادرم انگار از دست من ناراحته; چند روز پيش كه نامه داده بود, گله مند بود. نوشته بود اگه برنگردى, ميرم ...)) مجيد نتوانست حرفش را تمام كند; بغض, صدايش را مى شكست اما آرام, گريه چشمهايش را شفاف مى كرد ...

بچه ها در تب و تاب عمليات (كربلاى يك) بودند ; گردان تخريب بايد معبر آزادى مهران را باز مى كرد. قبل از عمليات بود كه دوباره مجيد مرا, تنها گير آورد و گفت: ((مرتضى! مى خوام حرفى بهت بزنم ; اما به شرط اينكه بين خودمون باشه و اونو باور كنى!)) با تعجب گفتم :

(( باشه , مگه چيه؟)) با حالتى معمولى گفت: ((خلاصه اش اينه كه اگه من يه دفعه از ميان شما رفتم و خواستين به شهر ما بياين, به خونه ما نرين! چون ممكنه مادرم, با ناراحتى با شما برخورد كنه! اون وقته كه من شرمنده تون مى شم ! ...))

حرفش برايم زياد باوركردنى نبود; ولى حالت جدىاش مرا كنترل مى كرد. گفتم: ((حالا كجا تا اون روزها, فعلا با تو كار داريم! كجا مى خواى برى؟ ...))

ماه خرداد در هواى گرم مهران مى گذرانديم. روزهاى بعد از علميات بود; ما بوديم و ميدانهاى بزرگ مين كه پاكسازى نشده بودند. هر روز با بچه ها به طرف ميدان راه مى افتاديم; چند نفر طلبه و بسيجى. مجيد از نيروهاى ((هميشه در ميدان)) بود! على هم با ما همراه بود; طلبه اى از ( حوزه) اصفهان: روزهاى اولى كه با او آشنا شده بودم, هميشه از اوقات بكيارى رنج مى برد. سرانجام, قرار شد وقتى خبرى نيست به حوزه برگردد كه از درسها عقب نماند; اما, با نزديك شدن عمليات, خودش را به منطقه برساند . خودش از اين پيشنهاد, خوشحال بود: به شهرستان مى رفت و مواقع عمليات, با يك تلفن, خودش را مى رساند. شده بود از ((نيروهاى تلفنى)) ما !

آن چند روز پاكسازى را, همه بوديم; صبح زود به ميدان مى رفتيم; بعد از مدتى كار, صبحانه را در ميان مين هاى خنثى شده مى خورديم و دوباره دست به كار مى شديم. قرارمان تا ساعت 10 بود; بيش از آن نمى شد كار كرد; گرمى هوا همه چيز را به زانو در مىآورد ...

مجيد, آن روز هم با عشق و علاقه هميشگى, مينها را خنثى مى كرد, مثل شبهاى پيش از عمليات كه معبرى طولانى را باز كرده بود و گردان, بدون هيچ خطرى, از آن جا گذشته بود. بچه ها براى جمعآورى مينها مسابقه مى دادند; در ميدانى به وسعت صدها متر; و موانعى كه جان همه را به خطر مى انداخت .

وقت بازگشت بود; راننده چند بوق زد و بچه ها, يكى يكى آمدند. از توى ماشين, مجيد را ديدم كه هنوز نشسته بود. صدايش كرديم; جواب داد :

ـ ((صبر كنين! دو سه تا ديگه بيشتر نمونده, بذارين اين رديف تموم بشه .))

قبلا هم از اين كارها مى كرد. كمى منتظر شديم; انگار داشت آخرين مين آن رديف را خنثى مى كرد. اما ناگهان صداى انفجار, همه را خبر كرد! بيشتر بچه ها درازكش شدند. صدا, همان نزديكى بود; آنجا كه مجيد داشت كار مى كرد ...

پيكر تكه تكه شده مجيد, در اطراف پراكنده شده بود; در چند گوشه ميدان. بچه ها دسته جمعى به سراغش رفتند. وقتى با گيجى و ناباورى به او نزديك مى شدم , بدنش شعله ور شده بود; مثل شمعهايى كه در چند گوشه بگذارند. بچه ها بر سرش حاضر شدند; با چشمانى در محاصره اشكها و قيافه هاى افسرده و ناباور. چند نفرى, سوختن او را تحمل نمى كردند, و با قمقمه هاى خود, به روى شعله هاى بدنش آب مى ريختند. بچه ها, بعد از چند لحظه اى پيكر تكه تكه شده مجيد را جمع كردند ...

رسم بچه هاى تخريب بود كه براى تشييع شهداى خود به شهرهاى آنها مى رفتند. اين دفعه در بندرعباس بوديم; در زير آفتاب خرداد و در سايه پربركت ماه رمضان. دلهره من اين بود كه در اين هواى داغ طاقت فرسا, چند نفر براى تشييع خواهند آمد؟ زير آن آفتاب پر ريزش, تاب انسان كم مى شد. اما وقتى كه بچه ها, خيل جمعيت را ديدند, در شگفتى شدند. به شوخى مى گفتند وصيت كنيم, ما را همينجا تشييع كنند! عمامه مجيد بر فراز عمارى كه سنگين مى رفت, مرا ياد جنب و جوشهاى او در منطقه مى انداخت .

اگرچه حرفهاى مجيد, ما را از رفتن به خانه شان برحذر مى كرد; اما نمى توانستيم او را به اين زودى رها كنيم; بايد به خانواده اش تسليت مى گفتيم. مى رفتيم تا محيط پرورش او را ببينيم .

وقتى وارد خانه شديم, مادرش به استقبال ما آمد; با چشمانى كه گرفتار طوفان غم بود; اما سواحل اطمينان, تموج آن را مهار مى كرد; اشكهاى شفاف, آرام و سر به زير, انعكاس آن موجها بودند. به ما خوشامد گفت. افراد ديگرى هم آمده بودند. اتاق پر بود از تسليت گويندگان. وقتى فهميد كه ما از همرزمان مجيد هستيم, خود به پذيرايى پرداخت. شرم و تاثر ما را گرفته بود; نگاه تمامى بچه ها بارانى احساس بود و بغض, گلويمان را مى فشرد ...

در زير دودهاى اسپند و نگاههاى لحظه اى و خوددار مادر, بيرون آمديم. با دنيايى از شرمندگى و در فضايى مملو از عاطفه. با بغضهايى شكننده و چشمهاى خيس خورده; بغضهايى كه مرتب, ترك برمى داشت و چشمانى كه مدام باران مى گرفت .