مراتب عبادت
ما ميگوييم: خدايا تنها تو را عبادت ميكنيم. هم توحيد و هم عبادت كردن مراتبي دارد. يك مرتبة عبادت اين است كه ما مثل كساني كه بت ميپرستند يا به خدايان متعدد قائل هستند، نيستيم. ما فقط يك معبود داريم. اين نازلترين مرتبة معناي «اياك نعبد» است كه مفاد اولين مرتبه «لاالهالا الله» نيز همين است، ولي معناي جمله به همين يك طيف يا مرتبه منحصر نيست. يك طرف، چنين كسي است و طرف ديگر، كسي مثل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) است. اگر سعي كنيم مقداري مراتب توحيد رابهتر بفهميم، شايد همت عاليتري پيدا كنيم. ما به گونهاي آفريده شدهايم كه وقتي به خودمان توجه ميكنيم، يك وجود مستقلي براي خود قائل هستيم. هركسي لااقل خودش را در ابتدا همينطور ميبيند. ذهن انسان به اينسو ميرود كه خدا هم نباشد، من هستم و يا بدتر از اين گاهي فكر ميكند اگر خدا هم نبود، ممكن بود من باشم! اين اشتباه بزرگي است. اگر ارادة خداوند نبود، من و شما چيزي نبوديم. «هل اتي علي الانسان حين من الدّهر لم يكن شيئاً مذكوراًَ»1 (آيا بر انسان روزگاراني نگذشت كه چيزي لايق ذكر نبود) كسي كه اين قدر به علم، قدرت، ابتكار، هنر و فهمش مينازد، اگر يادش بيايد كه پنجاه سال پيش يك قطره آب گنديده بود، از خودش هم تنفر پيدا ميكند. هرچه امروز داري، خدا به تو داده است. آن روز هم اگر چيزكي بودي، آن را نيز خدا آفريده بود. از بس خداوند لطف فرموده و اين نعمتها را مستدام بر ما ارزاني داشته است، خيال ميكنيم اينها از خودمان است! اگر خداوند اينها را يك لحظه بگيرد، آن وقت ميفهميم هيچچيز نداشتيم و نداريم. اينكه فكر ميكنيم ميتوانيم يك ساعت سخنراني كنيم، اين به خاطر بيتوجهي ماست و الا«بسمالله» كه گفتيم، معلوم نيست، بتوانيم آن را تمام كنيم. تازه خيلي از جاها وقتي نيازمان برطرف ميشود، خيال ميكنيم ديگران نياز ما را برطرف كردند. بايد بفهميم كه ديگران نيز مثل ما فقيرند و چيزي از خودشان ندارند، پس براي رفع نيازمان از كسي كه داراست، كمك بگيريم و فقط در مقابل او كرنش كنيم. اين همان عبادت است.
اصليترين رابطه را سكهاي تشكيل ميدهد كه يك روي آن، احساس خضوع و حقارت انسان در پيشگاه الهي است و روي ديگر آن، درخواستهاي ما از خداست. انگيزههاي عبادت با تمام وسعت و تفاوتي كه در مراتب نيتها وجود دارد، به اين دو چيز بر ميگردد.
يكي از مراجع بزرگ كه هم اكنون در قيد حياتند و انشاءالله خداوند بر طول عمرشان بيفزايد، ميفرمود: «كه اگر سلاطين عالم، آنها كه لذتپرست هستند، ميدانستند نمازخواندن چه لذتي دارد، دست از همهچيز ميكشيدند و به نماز ميايستادند!»
يك طيف از انگيزهها به اين وابسته است كه انسان حقارت خود را در مقابل عظمت الهي درك كند. اثر طبيعي اين درك حالت خضوع و خشوع است. «يخرون للاذقان يبكون و يزيدهم خشوعاًَ؛ و آنها با چشمگريان همه سر بر خاك نهاده و پيوسته بر خوف و ترسشان از خدا ميافزايد »2
و طيف ديگر به احساس نياز انسان وابسته است. وقتي گرسنه ميشود، از خدا غذا ميخواهد و ... پس بايد براي رفع نيازها به سوي خدا برويم. وقتي توجه پيدا كرديم كه منشأ همة خيرات او است، براي رفع نيازها فقط بايد از او كمك بخواهيم.
البته اين خواستن مراتبي دارد. گاهي انسان براي خود قدرتي احساس ميكند، ولي قدرت خود را كم ميداند. اين يك مرتبه از استعانت است كه ميگوييم: خدايا تو هم كمك كن. خدا نيز همين را ميپذيرد و ميداند معرفتها يكسان نيست؛ اما آنهايي كه معرفت كامل دارند، ميفهمند كه هيچكس كارهاي نيست و همه كارها از اوست. اي كاش با تجربه مييافتيم كه كارهاي روزمره ما با تدبير ديگري تنظيم ميشود. خيال ميكنيم كارها به طور اتفاقي رخ ميدهد. گاهي ميگوييم: اتفاقاً فلاني را ديدم، اتفاقاً چيزي گفتم و او قبول كرد، يا اتفاقاً او پيشنهاد كرد و ... خيال ميكنيم همه اينها اتفاقات است. اگر مقداري معرفتمان بيشتر شود، خواهيم فهميد كه هيچ يك از اينها اتفاقي نيست، تدبيرهاي حساب شدهاي است كه همه از يكجا نشأت ميگيرد. آنوقت ديگر جا ندارد بگوييم: خدايا من خودم كار ميكنم و تو نيز كمك كن. ميفهميم كه كمك او يعني همه چيز و اين همان معناي توكل است كه مرتبة كاملتري از استعانت است. انسان وقتي وكيل ميگيرد، ميگويد: كارم را به تو واگذار كردم، تو آن را درست كن،و خدا براي اينكه بندهاش را تربيت كند، ميگويد: كارت را به من واگذار كن، من وكيل تو هستم. چه وكيل خوبي، ديگر از اين بهتر نميشود.
از سلسله مباحث حضرت علامه مصباح يزدي(دامظله)