راسخون

داستاني

rasool110 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 269
|
تاریخ عضویت : تیر 1389 

داستان مردی که دلش نسوخت ولی تا آخر عمر مرض جوع گرفت
در یک سفر آیت الله بروجردی به یک روستا اطراف قم می رود.کسی را پیش آقای بروجردی می آورند که مرض جوع داشته (هرچه غذا می خورده احساس سیری نداشته) آیت الله بروجردی از او سوال می کند از کودکی به این مرض مبتلا بوده ای.آن مریض می گوید نه من قبلا شکارچی بودم وبه کوه ها می رفتم وبه شکار می پرداختم .تا این که یک روز شکاری پیدا نکردم وسفره ی غذایم را باز کردم تاناهاربخورم .سگی را دیدم

که به طرف من می آمد .سگ با زبان بی زبانی از من غذا طلب می کرد ومن توجهی به او نکردم معلوم بود خیلی گرسنه است .تا این که لقمه ی آخر را در دهانم گذاشتم وسفره خالی شد .سگ بی چاره ناامید شدو فوری هلاک شد از همان موقع به بعد من هرچه غذا می خورم هیچ وقت احساس سیری نمی کنم. آزار رساندن یا لطف کردن به مخلوقات خداوند هر چند یک سگ باشد در سرنوشت انسان تاثیر دارد.
 

nikbakht88 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 5887
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 

سلام و خسته نباشید.

کاربر محترم جدا از تکراری نبودن مطالبی که ارسال می کنید، باید در چینش مرتب و منظم مطالبتان هم دقت کنید. مطالب شعر گونه را جمعآ در یک تاپیک قرار دهید. و از پخش و بهم ریختگی مطالب خودداری کنید.

 

 

موفق باشید