پدر همه چیز محمد بود

پدر ، همه چیز محمد بود ؛ هم پدر بود ، هم سایه سر . پدری كه فداكاری و ایمانش مثال زدنی بود ؛ اما دوران با او بودن دوامی نداشت . هنوز محمد پنج ساله بود كه او را از دست داد و تنها چیزی كه از او برای محمد به یادگار ماند ، یك خاطره شیرین بود و یك جلد كتاب دعا . این كتاب ، قدیمی بود و محمد آن را به عنوان یادگار از پدر برداشت و تا آخر عمر ، با خودش نگاه داشت .

******

دلم شکست

در كودكی مشكلات فراوانی داشت ؛ چون پدرش در همان دوران از دنیا رفته بود و سرپرستی محمد را مادرش به عهده داشت . وضع مالی مادر محمد هم زیاد تعریفی نداشت . محمد از خاطرات كودكی اش تعریف می كرد كه :

« بچه كه بودیم سر و وضع درست و حسابی نداشتیم . حتی از كفشی كه زیر پامون بندازیم و به مدرسه بریم ، خبری نبود . توی سرما و گرما پابرهنه می رفتیم مدرسه . شلوارمون هم عبارت بود از یك زیر شلواری كوتاه و بالای زانو. با این كه درسم خیلی خوب بود ، به خاطر ظاهرمون بچه های دیگه توی مدرسه مسخره مون می كردند ، و توی راه ، توی حیاط مدرسه ،‌به طرفمون سنگ و خاك پرت می كردن . ما هم به ناچار ،‌می ساختیم و دم برنمی آوردیم .

با این حال ،‌استعداد خوبی داشتم . بچه ها درسهایی رو كه معلم می داد ،‌نكته به نكته یادداشت می كردند ولی باز موقع درس پس دادن ، وا می موندن ؛ اما من بدون این كه نكته ای رو یادداشت كنم ، همه اونها رو از حفظ بودم و تا آخر سال هر وقت كه معلم می خواست به او پاسخ می دادم ؛ اونهم پاسخهای درست .

یك روز كه بچه ها خیلی اذیتم كرده بودند دلم شكست و غصه همه وجودم رو گرفت . با درموندگی گوشه ای نشستم تا غروب شد . شب هم به خونه نرفتم . به ناچار در یك جایی بیرون از خونه موندم .

اون شب غصه دار وضع زندگی مون بودم ،‌نه كسی بود كه از ما دستگیری كنه و نه راهی می شناختم كه بتونم از اون طریق زندگی رو بچرخونم . دست نیاز به طرف هركس دراز می كردم ، دستم رو رد می كرد .

اون شب خیلی به درگاه خدا راز و نیاز كردم . در همون عالم كودكی ، گاهی از خدا گله می كردم و گاهی پوزش می خواستم .

صبح كه شد ، طاقت نیاوردم كه مادر و برادران و خواهرانم رو تنها بذارم ، آهسته راه خونه رو پیش گرفتم و رفتم خونه . »

******

تو هم باید روزه بگیری

كلاس ششم ابتدایی كه بود ، با دهان روزه سر كلاس درس می رفت و وقتی كه موقع اذان ظهر می شد ، وضو می گرفت و در یك گوشه از مدرسه نمازش را می خواند .

در حالی كه من شش سال از او بزرگتر بودم ،‌به من گفت : داداش ! تو هم باید روزه بگیری و نمازت رو سر وقت بخونی .

******

بد و خوب را می فهمید

از همان دوران بچگی مواظب اوضاع و احوال خانواده بود . با این كه سنش خیلی كم بود ؛ اما به اندازه یك آدم بالغ می اندیشید . خوب وبد را تشخیص می داد و همه چیز را خوب می فهمید .

همیشه به خواهرانش تذكر می داد كه : مبادا یك دفعه بی روسری یا چادر باشند و بدون جوراب بیایند . آنها هم مواظب بودند ؛ چون اگر محمد آنها را با آن وضع می دید ، حسابی ناراحت می شد.

محمد از همان دوران كودكی ،‌برای افراد خانواده یك الگوی اخلاقی بود .