زمزمه هاي دلتنگي
مادر
صداي گامهاي خسته ام در آشيانه ي دلتنگي ام پيچيده و سکوتم را در هم شکسته و من اين بار در خيالم پرنده اي مي شوم وبالهايم را مي گشايم و از تمام نگاههاي باراني نشاني تو را مي پرسم. آنقدر بالا مي روم تا تو را در دستهاي خدا ببينم! بهشت نثار تو و بهشتيان همجوار تو مادر!
دلي آرام
چهره هاي ماتم زده و گونه هاي شبنم زده، همه از فراق تو مي گويند و شکوه از رفتن تو دارند. هنوز بر باورهايمان نقش آمدنت تازه بود که با دنيايي از پاکي با ما وداع کردي و با دلي آرام وقلبي مطمئن دعوت معبود را لبيک گفتي.
آرزو
بزرگترين آرزويم در کنار تو بودن است و زيباترين ثانيه هايي زندگي ام به ياد تو بودن. قشنگ تريم آرزويم را بر باد مده!
گلهاي بهاري
تو را عاشقانه دوست دارم. مثل گلهاي بهاري، مثل پنجره هاي باز رو به دريا، مثل گلهاي عاشق در باغچه هاي انتظار، تو را مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم.
اي کاش
اي کاش خنده هايت هنوز هم نوازشگر لحظات تنهايي ام بود و نگاه مهربانت دلگرمي لحظات سخت زندگي ام. اي کاش باز هم صداي گرمت در گوشم طنين انداز مي شد و من هر روز بر دستهاي پرمهرت بوسه مي زدم اي مادر مهربانم...
پدر
تنهايي و غم به کلبه دلم هجوم آورده اند و شب برروي شانه هايم سنگيني مي کند. قصه هيچ شهر زادي مرا از فکر تو دور نمي کند ومن هنوز عاشق شنيدن قصه هاي خوب کودکي و نوازشهاي پر مهرت هستم. پدر مهربانم!
روح خدا
وقتي آمدي تاريکي و ظلمت رخت بر بست و نور و روشنايي همه جا را فرا گرفت و پرچم عدالت که در دستهايت بود،روزهاي سپيد آينده را برايمان ترسيم کرد.
تو آمدي و با آمدنت شکوفه لبخند بر لبهايمان نقش بست و وقتي بار سفر بستي، اشک و آه بود که از ديده و دلهايمان جاري شد.
وقتي تو بيايي
وقتي تو بيايي بر زخم دلهايمان مرهم مي نهي و دردهاي کهنه ما را التيام مي بخشي. وقتي تو بيايي زمين و زمينيان برخود خواهند باليد و آسمان و آسمانيان غبطه خواهند خورد. وقتي تو بيايي شب معنايي نخواهد داشت و همه جا پر از نور و روشنايي خواهد شد.
ما هر جمعه منتظريم تا بيايي اي گل خوشبوي محمدي.
منبع :مجله روزهاي زندگي شماره 329.