شهید کشوری_16
شب پاییزی چهاردهم
راوی: مهندس اصغر ابراهیمی الاصل، استاندار ایلام در سال 1359.
عراقیها چون در جبههها مرد جنگ و رزم نبودند و از شیرمردان ما ضربه میخوردند و به قولی عرضة جنگ با دلیرمردان ما را نداشتند، عقدهشان را بر سر مردم بیدفاع و زن و بچههای ساکن در شهرها خالی میکردند و با بمبارانها کمی از خصلت اجداد خود همچون حجاج بن یوسف را نشان میدادند. یک روز غروب هواپیماهای بعثی به شهر ایلام حمله کردند. در این بمباران وحشیانه و کوکورانه تعدادی از افراد شهر شهید و تعدادی مجرح شدند و تعدادی خانه هم ویران شد. وقتی کشوری از مأموریت برگشت و خبر بمباران را به او دادند، خیلی ناراحت شد؛ به حدی که تا مرز انزجار وتنفر از بعثیها رسیده بود. وقتی به خانه رسید مشکلات را بیرون در گذاشت و با گشادهرویی وارد منزل شد و گلهای زندگیش مریم و علی را به روی زانو نشاند و آنها را عاشقانه بوسید. تند و تند مریم و علی را در بغل میفشرد و میگفت: «باباجون فردا میخواهم یک هواپیمای عراقی را ساقط کنم.» آن شب رفتارهای احمد حال و هوای فراق و جدایی داشت. حرفها و رفتارش ضربهای بود که بر طبل جدایی میزد و هر ضربهاش صدایی رساتر داشت. کاوسیفر پدر چند شهید و دوستان دیگری که آن شب با احمد بودند، همگی میگفتند: «آن شب چهرة احمد بسیار نورانی بود، نگاه و کلامش بوی جدایی میداد و روحی و جانمان را میآزرد.»
همسر احمد به من گفته بود: «آن شب کشوری از نورانیت خاصی برخوردار بود و در حرفهایش سوز خاصی بود. او سعی داشت با بچهها بازی کند و آنان را بخنداند.» میگفت: «اولین بار بود که احمد یک مدت طولانی بچهها را این گونه در آغوش میگرفت و آنها را میبوسید.»
آن شب پاییزی چهاردهم آذر گذشت. صبح فردا احمد با همرزمانش با سه بالگرد به منطقهای خارج از مرز ایران و در خاک عراق حمله کردند. پس از نابود کردن تانکهای دشمن، هنگام بازگشت از مأموریت موفقیتآمیز، با دو هواپیمای دشمن که مجهز به پیشرفتهترین و به روزترین سلاحها بود، مواجه شدند. مهرآبادی خلبان نجات موضوع را اعلام میکند. احمد فرمانده گروه آتش، دو فروند بالگرد را میفرستد و خودش در آسمان مشغول رزمایش میشود تا جان بچههای دیگر را نجات دهد. او سعی میکند هواپیماهای عراقی را به سمت سهند 3 هدایت کند. چون آنجا مجهز به موشکهای ضدهواپیما بود. تا نیروهای مستقر بتوانند دستکم یک هواپیمای جدید دشمن را ساقط کنند. بعد از عبور از پستی و بلندیها تقریباً نزدیک ایستگاه سهند و داخل شیار میمک، وعدهگاه احمد و خدا، مورد هدف موشک هواپیمای عراقی قرار میگیرد و بالگرد در هوا منفجر میشود و رحیم پزشکی کمک خلبان احمد از بالگرد بیرون پرت میشود و آسیب زیادی میبیند ولی زنده میماند. اما احمد باید برای اثبات ایمان و اعتقاد به راهش و برافروختن شعلههای عشق به دین، میهن و فرزندان این آب و خاک در بالگرد بماند و بسوزد تا سوختنش ساختنی باشد برای مردم این مرز و بوم. پس از 29 سال از شهادتش جوانانی از دیارش رنج تحقیق به جان بخرند تا نام احمد را دیگر بار با سند و مدرکی متقن زندهتر کنند.
به جرئت میتومان گفت: اگر سینههای تکتک مردم ایلام شکافته شود، میتوان نام احمد را دید که بر قلبشان زرین نگاشته شده است. این میسر نبود مگر به خاطر شجاعت در نبرد، ملاطفت در برخورد با زیردست و همنشینی با مستمند. آنکه با هنر نقاشی، صدای زیبا، تلاوت قرآن و مدیحهسرایی اهل بیت(ع) به آن آذین میداد و با زندگی ساده و صمیمی به آن جلا و دوام میبخشید. کشوری پرندة آهنین بالش ـ بالگرد کبرا ـ این مرکب رسیدن به خدا را نه به عنوان یک جنگنده، بلکه به عنوان وسیلهای برای حاکمیت دین خدا و ابزاری برای دفاع از مردم میدانست. او در مأموریتهایش از آسیب رساندن به مردم عادی و بیدفاع خودداری میکرد و موشک و گلولههایش را برای دشمن و عشق و محبتش را برای مردم و خانوادهها به کار میبرد.