شهید کشوری_5
شمردن بالگردها
راوی: علی محمدآزاد، فرمانده وقت سپاه پاسداران ایلام و فرماندار نظامی مهران در سال 1359.
از آنجا که عراق به طور ناگهانی به ایران حمله کرده بود، در آغاز جنگ در مناطق مرزی استان ایلام نیروی نظامی و تدافعی کافی مستقر نبود، از این رو ایران آمادگی نظامی و تجهیزات کافی برای مقابله نداشت. مرز تقریباً در دست ژاندارمری وقت بود و سپاه پاسداران هم به تازگی نیروهای جدیدی در اختیار گرفته بود که در حال آموزش بودند. از این رو نخستین حملة عراق به کشور ما باعث شد که قسمتی از خاک ایران توسط نیروهای عراقی اشتغال شود. از جملة این مناطق، قسمتهایی از میمک، موسیان و سلسله ارتفاعات حمرین بود. دشمن سعی داشت تا با یک برنامه ریزی منسجم تمام مناطق را به اشغال خود درآورد. با توجه به این هجوم، مسئولین بر آن شدند تا بخشی از نیروهایی را که در سایر مناطق بودند، به منطقة ایلام انتقال دهند. از جملة این نیروها تیپ 81 خرمآباد بود که به منطقه انتقال داده شد. با توجه به وضعیت خاصی که منطقه داشت، استفادة بهینه از این تیپ بدون پشتیبانی هوانیروز ممکن نبود؛ از این رو تصمیم بر این شد که از هوانیروز کمک گرفته شود. در آن زمان یکی از پایگاههای هوانیروز در کرمانشاه استقرار داشت که بخشی از نیروهای آن، در منطقة مربوطه با دشمن درگیر بود و قرار شد به بخش دیگری از نیروهای هوانیروز مأموریت داده شود که در ایلام مستقر شوند. با توجه به بررسیهای اولیه، تصمیم گرفتند تا پایگاه این بالگردها در تنگه قوچعلی ـ که از لحاظ نظامی و اختفا فوقالعاده ایمن بود ـ باشد. مدتی بعد عدهای از کارکنان هوانیروز وارد منطقة ایلام شدند و پس از بازدید و بررسیهای همه جانبه تصمیمات لازم گرفته شد. مسئول این گروه احمد کشوری بود. در آن زمان من فرماندار شهرستان مهران بودم، اما از آنجایی که شهر مهران کاملاً اشغال و تخلیه شده بود، ما در ایلام مستقر شده بودیم. به دلیل ارتباط مستمر با نیروهای نظامی مستقر در منطقه، سعادتی دست داد تا من با کشوری از نزدیک آشنا شوم. پس از تصمیمات نهایی به ما مأموریت داده شد تا با خلبانان هوانیروز ارتباط مستمر و هماهنگی لازم را داشته باشیم. ما به اتفاق گروه و به سرپرستی احمد کشوری از منطقة مورد نظر به عنوان پایگاه با در نظر گرفتن امکاناتی نظیر آب، برق، غذا، سوخت و سایر مایحتاج کارکنان بازدید کردیم. قرار شد نیروهای خدماتی و گروه پرواز که تعدادشان بیشتر بود، در میهمانسرایی به نام جلب سیاحان، اسکان داده شوند. با تخلیه و آماده سازی ساختمان، محل استراحت و اسکان کارکنان و گروه فنی هوانیروز آماده شد. چندی بعد که بالگردها و تجهیزات آنان در منطقه و پایگاه استقرار یافت، کمکم یک رشته عملیاتی شروع شد. در آن زمان ون از لحاظ نیروی زمینی و رزمی در اقلیت بودیم، حضور هوانیروز ایلام و وجود بالگردها باعث شد تا امید تازهای در دل مردم جوانه بزند. بالگردها هر صبح با برنامهریزی خاصی به قصد شکار تانک و انهدام مواضع دشم به منطقة عملیاتی اعزام میشدند. به خاطر شرایط موجود، حجم کاری بچههای هوانیروز در عملیاتها گسترده بود. آنها امور مربوط به نیروی زمینی، نیروی زرهی و همچنین هوانیروز را انجام میدادند. به این معنی که هم با نیروهای پیاده میجنگیدند، هم با نیروهای زرهی و تانکها مقابله میکردند و هم کار شناسایی و مقابله با دیگر تجاوزات دشمن را انجام میدادند. دشمن با دیدن چنین صحنههایی و حضور هوانیروز در منطقه، به شدت غافلگیر شد و از پیشرویش به سمت جلو و اشغال مناطق دیگر خاک ایران منصرف شد. همین رشادتهای هوانیروز به فرماندهی احمد کشوری بود که باعث شد تا مردم امید و نیروی تازهای بگیرند؛ به طوری که حضور بالگردها، با لحظه به لحظه زندگی روزانة مردم عجین شده بود. هر گاه بالگردها پرواز عملیاتی داشتند و از فراز شهرستان ایلام میگذشتند، به جرئت میتوانم بگویم که بیشتر مردم چه در کوچه و خیابان، چه در محل کار و منازل و حتی بچههای مدرسه که در کلاس درس بودند، از پشت پنجرهها عبور بالگردها را تماشا میکردند و آنها را میشمردند. پس از بازگشت بالگردها از منقطة عملیاتی، همان کار تکرار میشد که مبادا خدای نکرده، یکی از آنها دچار سانحه شده باشد. در واقع تمام مردم نگران وضعیت پرواز و عملیات بالگردهای هوانیروز بودند. این کار برای مردم به صورت یک عادت روزانه درآمده بود. همین نگرانی مردم و دلبستگی شدید آنان به خلبانان هوانیروز به فرماندهی کشوری باعث شد که این گروه پروازی برای همیشه در ایلام بماند. چندی بعد کشوری به استانداری مراجعه کرد و اظهار داشت که من میخواهم خانوادهام را به ایلام منتقل کنم. این خواسته برای ما قدری نامأنوس و غیر قابل باور بود. چون با توجه به اینکه جنگ شروع شده بود و بخشی از مناطق کشور به اشغال دشمن درآمده بود و از هر جهت احساس خطر میشد، روال معمول و منطقی این بود که بیشتر مردم از مناطق جنگی به نقاط امن نقل مکان میکردند؛ اما دیدگاه و تفکر شهید کشوری متفاوت بود. حتی اوایل فکر میکردمی که شاید این موضوع در حد یک حرف باشد، اما بعدها با پافشاری و اصرار زیاد و تأکید کشوری تصمیم بر آن شد که جایی برای اسکان خانوادة ایشان در نظر گرفته شود. با این وجود، قضیه را زیاد جدی نگرفتیم و فکر کردیم که پس از چندی مسئله خود به خود فراموش میشود؛ ولی او هر بار پس از بازگشت از عملیات به ما مراجعه میکرد و میگفت: «موضوع خانه چه شد؟ همسر و فرزندانم نگرانند، من میخواهم آنان را به ایلام منتقل کنم.»
آن زمان کشوری دو فرزند خردسال داشت، سرانجام پس از صحبتهایی با استاندار وقت آقای اصغر ابراهیمی، تصمیم گرفته شد که جایی برای اسکان خانوادة کشوری پیدا کنیم. قرار شد طبقة زیرین ساختمانی را که خانوادة استاندار در آن اسکان داشتند برای خانوادة کشوری آماده کنیم. طبقة زیرین زیاد جالب نبود، دو اتاق متروک و غیر قابل استفاده که خیلی قدیمی و کهنه بود. آن مکان را به کشوری نشان دادیم و او گفت که مکان خوب و مناسبی است. ساختمان مورد نظر دو در ورودی داشت که یکی از آنها به داخل محوطه استانداری باز میشد و در دیگری به بیرون راه داشت. پس از تمیز کردن محل، کشوری خانوادهاش را به ایلام منتقل کرد و واقعاً تصمیم گرفته بود که تا آخر در ایلام بماند. از این به بعد بود که ما با روحیة کشوری کاملاً آشنا شدیم. ایشان واقعاً روحیةعجیبی داشت. در کسوت نظامی و رو در روی دشمن، فردی کاملاً نظامی، شجاع و بیباک بود و در میان مردم بسیار رؤف و مهربان بود. ما در عملیاتهایی که به همراه ایشان میرفتیم، به وضوح دریافتیم که این مرد چقدر شجاع و دلیر است؛ اما پس از مراجعه از عملیات، انسانی وارسته با روحی لطیف و بسیار احساساتی بود. اصلاً آدم فکرش را نمیکرد که احمد کشوری که تا چند لحظه پیش بسیار مقرراتی و یک نظامی به تمام معنا بود، حالا به انسانی متواضع، سر به زیر و شوخ طبع تبدیل شده است. روز به روز علاقة ما به او بیشتر میشد و احساس نزدیکی و صمیمیت بیشتری میکردیم. هر بار که از عملیات برمیگشت، به اتفاق بچهها به سراغش میرفتیم و از او میخواستیم که از عملیات برایمان صحبت کند. او معتقد بود که ما نباید دست روی دست بگذاریم و ساکت بنشینیم، بلکه باید تعدادی عملیات بالبرد طراحی کنیم. این دیدگاه برای ما مسئلهای تازه و جالب بود. ایشان با جدیت تمام، کار طراحی این عملیات را که هدف آن پیاده کردن و استقرار نیروهای خودی بر پشت مواضع دشمن بود، توضیح داد و امکانات مورد نیاز این عملیات را نیز تهیه کرد و قرار شد که این عملیات در قسمتی از منطقة دهلران انجام گیرد.
نیروهایی که برای این عملیات در نظر گرفته شده بودند، اغلب مردمی و افراد شخصی بودند، چون در آن زمان بسیج به صورت امروزی شکل نگرفته و سازماندهی نشده بود. ایشان با همان نیروهای مردمی در تنگه قوچعلی مرحلة آموزش این عملیات را شروع کرد و نحوة سوار شدن و پیاده شدن نیروها از بالگرد را به آنان آموزش داد. تا اینکه نیروها در وضعیت مطلوبی قرار گرفتند. به یاد دارم که او برای انجام این کار آن قدر شور و علاقه داشت که قابل توصیف نیست. تمام خدمات این عملیات آماده شد، ولی بعدها به دلایلی که من هم از آن بیخبرم، اجازة انجام این عملیات را ندادند. اما با وجود مخالفت مسئولان با این عملیات، همان نیروهایی که قرار بود از طریق بالبرد به منطقه انتقال پیدا کنند، داوطلبانه به منطقه رفتند و در منطقة دهلران ـ موسیان دست به انجام عملیاتهایی زدند و پیروزیهایی را به ارمغان آوردند. به نظر من یکی از بارزترین دلایلی که باعث شد این نیروها سر از پا نشناسند و راهی مناطق عملیاتی شوند، وجود و منش کشوری بود. وی چنان از رزم و عملیات صحبت میکرد و حرفهایش طوری بود که به دل مینشست و هر کس را مجذوب خود میکرد.
هیچ وقت جای ترکشی که بر گردن کشوری بود، از خاطرم نمیرود. هر بار که از او میپرسیدم این جای چیست؟ او با شگردی خاص بحث را عوض میکرد و از مسائل دیگری سخن به میان میآورد. یعنی حتی حاضر نبود که بگوید من در ماجرای غرب کشور زخمی شدهام. ایشان با آنکه مسئولیت گروه آتش هوانیروز در منطقة ایلام را بر عهده داشت؛ اما نگران مناطق دیگر هم بود. هر بار که از مناطق عملیاتی باز میگشت، اظهار میکرد که به کرمانشاه و دیگر جاها زنگ بزنیم. ببینیم وضعیت مناطق دیگر عملیاتی چگونه است. وی با حساسیت عجیبی نگران حال دیگر دوستانش که در کرمانشاه و قصرشیرین استقرار داشتند، بود و پیوسته با شهید سهلیان ارتباط داشت. یادم نمیرود هر بار که از منطقه برمیگشت در اولین فرصت به سراغ بچههایش میرفت، آنها را بغل میکرد و میبوسید. وقتی از بچههایش صحبت میکرد، گمان میکردیم که تنها کار و زندگیاش معطوف به همین فرزندان میشود؛ اما در عین حال در صحنههای عملیات تنها چیزی که برایش مهم بود، فقط جنگ بود. در آن لحظات هیچ چیزی به جز رزم در برابر دشمن، برایش اهمیت نداشت. هنگامی که قرآن میخواند آن قدر صدایش زیبا بود که نمیشد از آن دل برید. مثلاً در بعضی از عملیاتها، به منظور شناسایی، ما به همراه بالگرد شناسایی به منطقه اعزام میشدیم و پس از پیاده شدن و استقرار در منطقه و شناسایی کامل در یکی از نقاط بخش ملکشاهی که از قبل به عنوان محل قرار در نظر گرفته بودیم، به هم میپیوستیم و پس از چند دقیقه به اتفاق هم منطقه را مورد ارزیابی قرار میدادیم. گاهی اوقات که با هم بودیم، قبل از پرواز، شروع به قرائت قرآن میکرد. با آنکه منطقه کاملاً نظامی بود و از هر طرف احساس خطر میشد، اما سایر بالگردها بیسیمها را روشن میکردند و گوش به صدای دلنشین قرائت قرآنش میدادند. همه در آن لحظه احساس آرامش عجیبی داشتند. انگار نه جنگ بود و نه قرار بود که ما به منطقة عملیاتی برویم؛ شاید یکی از دلایل قوت قلب بچهها که باعث شده بود دل دشمن بلرزد و رزمندگان تا عمق مواضع دشمن پیش بروند، همان احساس آرامش ناشی از توسلی بود که به قرآن داشتند. آن وقت ترسی که از دشمن در دلها ریشه دوانده بود، از بین میرفت. جدای از اینها، گاهی در حین پرواز سربهسر دوستانش میگذاشت و در آسمان با آنها شوخی میکرد. یعنی رمزها را عوض میکرد و همة بیسیمها روشن میشد و شروع به شوخی و مزاح با دیگر خلبانها میکرد. برای هر یک از بچههای هوانیروز یک اسم ویژه گذاشته بود و با همان نام با آنها شوخی میکرد. این کار ادامه یافت تا وقتی که وارد منطقة عملیاتی میشدند، از آن به بعد بیسیمها بر روی رمزهای مخصوص قرار میگرفتند و کسی جرئت شوخی کردن نداشت. آنجا صحنة رزم و میدان رشادت بود. گاهی اوقات که در منطقه بودیم، از طریق بیسیم «پی.آر.وی.سی» با او تماس میگرفتیم و پس از پایان عملیات همراه با او به ایلام بازمیگشتیم. هنگام بازگشت سربهسرمان میگذاشت و به خلبانانی که ما در بالگرد ترابریشان بودیم، میگفت که با حرکات نمایشی ما را اذیت کنند.
با آنکه جنگ بود، کشت و کشتار بود و دشمن از هر طرف ما را احاطه کرده بود؛ اما هیچ گاه از روحیة با احساس و شوخ طبع خودش نکاست. برخوردهایش، به گونهای بود که انگار نه جنگ بود و نه خطری او را تهدید میکرد؛ اما در مواقع حساس و ضروری شخص دیگری میشد. یعنی همان احمدی که بچهها به صورت دستهجمعی روی زمین با او شوخیهای لفظی و فیزیکی میکردند، وقتی که عملیات شروع میشد، دیگر کسی جرأت نداشت با او مزاح کند. آن وقت یک افسر نظامی و یک فرد کاملاً جدی و عملیاتی بود. کشوری چنین کسی بود.