شیوانا و تعدادی از شاگردانش به همراه عده‌ای مردم دهکده برای کمک به روستایی که دچار سیل شده بود به آن منطقه رفتند. موقع استراحت که شد دو کودک آواره مقابل شیوانا و همراهانش سبز شدند و از آنها غذا خواستند. یکی از کودکان سفید و خوش‌چهره و سرحال بود و کودک دیگر سیاه و زخمی و رنجور می‌نمود. یکی از همراهان که پیرمردی جاافتاده بود مقداری غذا به کودک سفید و سالم داد و به او لبخند زد و به کودک سیاه هیچ نداد و اصلا توجهی به او نکرد.
شیوانا با ناراحتی به پیرمرد خیره شد و گفت: "عجیب است این‌قدر عمر از خدا گرفته‌ای و هنوز سیاهی را از دلت پاک نکرده‌ای؟"
پیرمرد با تعجب گفت: "از چه سخن می‌گویید؟ من کمک کردم همین و بس! شما می‌گویید چه کنم؟"
شیوانا گفت: "این تازیانه را بردار و درخت مقابل را به خاطر درخت بودن شلاق بزن. بر سر آن گربه‌ای که آن‌سو نشسته فریاد بزن و او را به خاطر گربه بودنش بترسان. آن گاوی را هم که در کنار مزرعه به ما زل زده، به خاطر گاو شدنش نوازش کن و به او دسته علفی جایزه بده."
پیرمرد گفت: "اما درخت که در درخت شدنش مقصر نبوده است که حالا من او را تازیانه بزنم. گربه هم خودش نخواسته گربه شود که حالا مستحق ترس و وحشت و اذیت باشد. گاو هم گاو زاییده شده و خودش نمی‌خواسته گاو شود که حالا از من پاداشی بیشتر از بقیه حیوانات انتظار داشته باشد."
شیوانا پرسید: "تو در کمک به آن دو کودک یکی را به خاطر نازیبا بودن با بی‌اعتنایی‌ات به روحش تازیانه زدی و آن دیگری را به خاطر چهره زیباتری که داشت پاداش دادی. چگونه است در ذهن تو درخت و گربه و گاو در زشت و زیبا و این شکلی شدنشان بی‌تقصیرند ولی آن کودک سیاه و زخمی در زشتی چهره‌اش مقصر!"
برگرد و از آن کودک دوم هم دلجویی کن و اگر بین آنها تفاوت می‌بینی و دلت به این کار راضی نمی‌شود از من و بقیه فاصله بگیر و پی ‌کار خودت برو که مردم مصیبت‌دیده این دیار به کمک آدم‌هایی چون تو نیازی ندارند."