در نقل است که ساره خاتون شوی خود ابراهیم را گفت : اینک که مرا فرزندی حاصل نیاید ، هاجر را به همسری برگزین! شاید  از او صاحب فرزندی شوی! زمان چندانی نگذشت، که ابراهیم هشتاد و شش ساله، صاحب پسری شد که گویا کام او با تشنگی پیوندی دیرینه داشت .

 

 

جناب ابراهیم همراه همسرش هاجر و فرزندش اسماعیل به سوی سرزمین پسران "جر هم"(1) آهنگ سفر نمود! و به وادی لم یزرع "بکه"(2) در آمد.

بار پروردگارا؛ گروهی از فرزندانم را در دره ای بی کشت نزدیک خانه شکوهمند تو جای داده ام . پروردگارا؛ تا نماز بپا دارند.(3)

ابراهیم به فلسطین بازگشت و بنابر فرمان الهی ، هاجر و اسماعیل  را در میان آن دره  پر رمز  و راز،  رها فرمود .

اینک هاجری تنها  و تشنگی و طفلکی معصوم که هنوز، زبان به کامش نیامده و در دره ای به غایت گرم و آتشین و ناهموار!

خداوندا؛  با غریبی و غربت چه کنم ؟ با عطش و آتش چگونه بسازم ؟

هرم خورشید آزارش بیشتر می شد و طفل ابراهیم در آغوش مادر !...  در سینه اش دیگر شیری نمانده و طفلش در نزدیکی مرگ ، گامهایش را به زمین می ساید .

کودک را رهانید  تا بلکه او را از تشنگی برهاند، به گمان آب، بر تلی گریخت، اما آبی نیافت،  تنهایی اسماعیل، نگرانش کرده بود، ناگزیر به سویش بازگشت .

ناگاه؛ در کنار کودک، حباب های خسته آب ، چشمانش را نوازش داد ، نمی دانست خواب است یا بیدار ؟ آری این بار آب بود و سراب نبود ! گامهای کوچک اسماعیل بر زمین سایید و ناگاه، چشمه ای جوشید و گویا نشاه ای دیگر در نشأه اولی رخ نمود!!

 

صحنه دلخراشی بود، کودکش چون ماهیان  بیرون افتاده از آب له له می زد . نگرانیش افزون شد ، سرابی دیگر از آن سوی، خودنمایی می کرد، دوباره کودک را رهانیده و به سوی آن سراب روان شد! تلی دیگر در سویی دیگر، اما در اینجا نیز آبی نیافت! تشنگی اسماعیل ، هوش از سرش ربوده بود و سرش را  آسیمه! باز به سوی صفا برگشت ! آبی نبود و از آنجا به سوی مروه ، تا که شاید جرعه آبی، کام  تشنه اسماعیلش را، اما هیچ !  دریغ از قطره ای !

از پا افتاده بود و گل شرم  بر چهره اش نقشی نگارین زده بود و اسماعیلش از فرط تشنگی چون ماهیان ، هنوز تلظی (4) می کرد.  

ناگاه؛ در کنار کودک، حباب های خسته آب ، چشمانش را نوازش داد ، نمی دانست خواب است یا بیدار ؟  آری این بار آب بود و سراب  نبود! گامهای کوچک  اسماعیل  بر زمین سایید و  ناگاه، چشمه ای جوشید و گویا نشاه ای دیگر در نشأه اولی(5) رخ نمود!! هاجر از خوشحالی نزدیک بود قالب تهی کند ، سینه هایش دوباره پر از شیر شد و طفلکش از تشنگی رهید و پرندگان از دور دست به سوی زمزم آمدند و  "جرهمیان"  نیز به دنبال پرندگان در  کنار صفا و زمزم جای گرفتند و بدینسان در مرکز زمین؛  زندگی آغاز شد .

در تاریخ  تشنگی آمده است که این داستان بار دیگر در مرکز دیگری از هستی رخ نمود! اما این بار جناب ابراهیم ؟ نه ! حضرت حسین قافله سالار تشنگان بود !

ابراهیم از فلسطین و مسجد الاقصی به سوی مکه آمده بود اما حسین علیه السلام از "مکه"حرم امن الهی به سوی کعبه دیگری ره می نوردید، گویا تاریخ تشنگی امتدادی بود از اعماق زمان به سوی کعبه شوق وصال یار!

 و آب  برای همیشه تاریخ ، از شرم صورتش نیلی ماند . 

کاروانی تشنه ؛ آرام آرام  در دل صحرا ؛

 خورشید غروب دوم محرم با جلالی غریبانه و غبار آلود در دل افق جای گرفت و سکوتی آشنا و مرگبار بر تمام کاروان سایه افکند ، آهسته آهسته ، ولوله ای در دل کاروان براه افتاد.

اولین نفر از فرزندان ابوطالب که به میدان پای گذاشت جناب علی اکبر بود ، از پدر اجازت طلبید و پدر او را به مصاف سپاه سیاه شیطان فرستاد و فرمود : بارخدایا ؛ تو بر این قوم گواه باش ، جوانی را به سوی انان فرستادم که شبیه ترین مردم در سیرت و صورت و گفتار به رسول خداست ؛ ما هر گاه دلتنگ پیامبر می شدیم به او می نگریستیم

 

غروب و غربت

عطش و آتش

خیمه  و فراق

چهره ماه؛ نیلگون خواهد شد ؟

خورشید؛ سرنگون خواهد گشت؟

 زهره؛ از سر، معجر اندازد؟

خار مغیلان و اسارت کاروان ؟!

و ناگاه آوازی دلنشین با آهنگی  ربوبی طنین انداز شد !

قافله سالار  شهیدان ؛  سکوت را ؛ آری سکوت را؛ برای همه تاریخ شکست و گفت : ای اهل کاروان، بار بگشایید ، اینجا کر بلاست!

آنجایی که مرکب های ما  را پی می برند!

آنجایی که خون ما را می ریزند

حرمت ما را می شکنند

مردان ما را می کشند

طفلان ما را سر میبرند

همانجایی که دلهای شیدایی ، به زیارت قبرهای ما می آیند و......

کاروان آرام آرام؛ رحل اقامت افکند و خیمه ها بر افراشته شد

خیمه ای در آنسو از آن کاروان سالار خیل تشنگان

خیمه ای در سوی دیگر  از آن  کاروان سالار اسیران

و خیمه هایی دیگر  برای  یاران و سپاهیان  

از دور دست بیابان ، سوارانی  نمایان شدند و چشم های کاروان به سوی آنان خیره شد .  

قافله سالار  به آنان فرمود : با مایید یا بر علیه ما ؟

گفتند: بر علیه شماییم ، جلوتر نروید ، ابن مرجانه جاسوسانی بر من گماشته ، تا از فرمانش گذر نکنم .... و اینگونه حادثه کربلاء آغاز گشت .

روزها از پی شب ها آمدند و رفتند تا عاشورا فرا رسید و یاران  و انصار ، یکی پس از دیگری به میدان رزم درآمدند و با لبهایی خشک و زبانهایی تشنه ، به فیض شهادت نائل آمدند .

اینک؛ آینه تمام نمای محمدی ، به میدان  می رود .  

آورده اند اولین نفر از فرزندان ابوطالب که به میدان پای گذاشت جناب علی اکبر بود، از پدر اجازت طلبید و  پدر  او را به  مصاف  سپاه سیاه شیطان  فرستاد و فرمود : بارخدایا ؛ تو بر این قوم گواه باش ، جوانی را به سوی آنان فرستادم که شبیه ترین مردم  در سیرت و صورت و گفتار به رسول خداست ؛ ما هر گاه دلتنگ پیامبر می شدیم به او می نگریستیم ... تا آنجا که فرمودند: ای زاده سعد ؛ خداوند  برکتش را از تو بستاند و این آیه شریفه را تلاوت کردند : که خداوند ؛ آدم و نوح  و  خاندان ابراهیم را بر همه جهانیان برگزید(6) .

علی اکبر به میدان رفت و نبردی سهمگین را به نمایش گذاشت و بازگشت و گفت : ای پدر؛ تشنگی و عطش ، مرا از پای در آورده است و سنگینی زره طاقتم را طاق کرده است  .... آیا جرعه آبی هست ؟

گویند که مولا زبان د ر کام او گذاشت و گفت : زود باشد که از دست مبارک جدت  سیراب شوی ! فقط قدری درنگ !

دوباره به میدان رفت و بسیار جنگید تا نا جوانمردی به نام "منقذ بن مره عبدی" فرق  مبارکش را با شمشیری آخته بشکافت و چون شیر بر زمین افتاد ! لشکر سیاهی از هر سو ، به او تاختند تا آنکه "فقطعوه ارباً اربا"  .

و آن هنگام که از فراز اسب به زیر افتاد و در خون خود غلتید از  دور پدر را خواند و گفت : ای پدر و اقای من؛ درود  بر شما باد ؛ آری اینک از دستان جدم آبی نوشیدم که هرگز تشنه نخواهم شد  و این هنگام بود که مولا در کنار پیکر اسماعیلش فرمود : ای پسر کوچکم ؛ بعد از تو   دنیا چه زشت و کریه خواهد بود .

و گفتند دیگر ابراهیم را بسیم ندیدند و حزنی در چهره اش ، نقش بست و گره خورد که در تمام تاریخ ، دیگر گشوده نشد و اینچنین بود که حسین ؛ ارمغان سالهای ولایت اللهی است برای همه عصرها و نسل ها و چراغ روشنی است برای راه خدا و کشتی نجاتی است بر کرانه های بی کرانه همه زندگی در دنیا و عقبا

 

 اما اسماعیل ؛ چهارده سال گذشت تا او جوان برومندی شد ، به گونه ای که هر گاه ابراهیم  او را می نگریست ، مسرور می گشت و شادمان.  نزدیک محرم بود که ابراهیم ، اسماعیل را گفت : در خواب دیده ام که تو را قربانی می کنم ! اسماعیل گفت : ای پدر؛ آنچه به تو گفته اند به پایان رسان که مرا از شکیبایان خواهی یافت .

ابراهیم در آزمونهای سخت و جانفرسا  و در جدال های  دشوار با ابلیس،  بارها بر او فائق آمده، اما این آزمون به غایت سخت و دشوار است ، لیکن ابراهیم همان بنده ای است که خداوند می فرماید "و سلام علی ابراهیم"(7)  بی سبب نیست که این بار نیز به ابلیس فائق آمده و آن رجیم را رجم کرده و تصمیم بر ذبح اسماعیل می گیرد که تا ابد در مصیبت او اندهگین باشد ، اسماعیلش  را به  مسلخ می برد و خنجر بر حنجرش می گذارد! تلاشش بی ثمر است ، خنجر بران ، گلویش را نمی برد ، خنجر را به سنگی  میزند، سنگ می شکافد  و ناگاه وحی می آید که قربانیت را پذیرفتیم ،  ابراهیم  سخت دلگیر می شود و اندوهگین ! که دیگر در مصیبت فرزندم اندوهی برای خدا ندارم .

جبرائیل می گوید می خواهی در اندوه فرزندت همیشه گریان باشی ؟

گفت : آری !

ای ابراهیم تو برتری یا پیامبر آخرالزمان ؟

پیامبر آخرالزمان

اسماعیل تو برتر است یا فرزند پیامبر خاتم؟

فرزند پیامبر خاتم

پس گوش فرا ده که اسماعیلت را در ازای فرزندت حسین که اندوه او برای تو سخت تر است پذیرفتیم و اسماعیلت ر اینچنین در قبال ذبحی عظیم آزاد نمودیم(8) .

و گفتند دیگر ابراهیم را بسیم (9) ندیدند و حزنی در چهره اش ، نقش بست  و گره خورد که در تمام تاریخ ، دیگر گشوده نشد و اینچنین بود که حسین ؛ ارمغان سالهای ولایت اللهی است برای همه عصرها و نسل ها و چراغ روشنی است برای راه خدا و کشتی نجاتی است بر کرانه های بی کرانه همه زندگی در دنیا و عقبا. 

 

پاورقی:

(1)  قبیله ای یمنی که در آن زمان به  جزیره العرب آمدند و حضرت اسماعیل از آنان همسر اختیار نمود

(2) نام دیگر مکه

(3)          سوره ابراهیم آیه 27

(4)  له له می زد

(5) زندگی دنیا

(6) سوره آل عمران  آیه 33

(7)سوره صافات آیه 109

(8) عیون اخبار الرضا و خصال شیخ صدوق

(9) خندان

سیدمحمد آقامیری