مجيد اوائل بهمن ماه جهت ديدار با پدر و مادر به طرف بهبهان رفت.اما پس از طي 40 کيلومتر راه از ادامه سفر منصرف شد.بچه‌ها پرسيدند:«چه اتفاقي افتاده؟» احساس کردم، اگر پيش شما بسيجيها باشم، بهتر است، شب از نيمه گذشه بود که به قرارگاه رسيديم، بقائي تا صبح به مناجات پرداخت، صبح عازم قرارگاه نجف اشرف شديم.در ميان راه فقط قرآن مي‌خواند و اشک مي‌ريخت، از مناظر سرسبز که مي‌گذشتيم ناگهان گفت:آقا جعفري بوي بهشت را احساس نمي‌کني؟با خنده گفتم:«اين جا زيبا هست، ولي نمي‌دانم شما چه منظوري داري؟»قطرات درشت اشک گونه‌هايش را تر کرد و ادامه داد:«بله به خدا بوي بهشت مي‌آيد و من بهشت را به چشم خود مي‌بينم و دليل و نشانه‌اش همين بسيجي‌هايي است که مي‌بيني،در ميان تپه‌ها به ستون راهپيمائي مي‌کنند، به قرارگاه رسيديم، از من خواست به «حسن باقري» اطلاع بدهم بايد براي شناسائي به فکه برويم، سپس قرآن کوچکش را در آورد و شروع به قرائت نمود (يا ايتهاالنفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي، ودخلي جنتي او سعي داشت اين آيه را حفظ کند). ساعتي بعد مجيد و حسن به فکه رفتند، پايان روز که به مقر بازگشتم، هرکدام از بچه‌ها در گوشه‌اي نشسته بودند، دلم نمي‌خواست باور کنم براي آنها اتفاقي افتاده است؟ به سراغ معاون قرارگاه رفتم، با شنيدن خبر شهادت مجيد و حسن سريع خود را به بيمارستان انديمشک رساندم، پيکر پاره پاره مجيد بر روي تخت بيمارستان بود صدايش در گوشم پيچيد،:«آقا! جعفر بوي بهشت مي‌آيد».

 

منبع:تا چشمه بقا

راوي:جعفر رنجبر