بسیجی ها و حاج همت
چمشمش که به بچه ها و سنگر ها مي افتاد، ديگر حواسش به هيچ چيز نبود. يک روز بيشتر از عروسي مان نگذشته بود.مي رفتيم پاوه ،هر جا مي رسيد پياده مي شد و با بسيجي ها حال و احوال مي کرد. وقتي پياده شد،چند نفر که بيرون بودندجلو دويدند، شروع کردن بدن و لباس حاجي را دست کشيدن و بويدن. باران روي بدن حاجي سر مي خورد،باد گيرش را هم از توي ماشين بر نداشته بود.يکي شان انگار همت پدرش باشد،شانه و دست او را بوسيد و با دلتنگي گفت:اين چند روزي که نبوديد سنگر مون را آب گرفت خيلي اذيت شديم. حاجي با حوصله گوش مي داد. دست هايش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها انگار مي خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا دهد..