عروج _ آقا حمید باکری
در حال توجيه كردن دو تن از نيروهايش براي حفظ پل بود كه خمپارهاي ميان آنها افتاد. حميد هيچ جراحتي برنداشت اما هر دو نيرويش به شهادت رسيدند. نگاهي به آسمان كرد، لبهايش لرزيد: «خدايا بندگان ضعيفت را چرا اين گونه به امتحان ميكشي؟» در همين احوال بچهها فرياد زدند كه عراقيها روي پل هستند. حميد اسلحه را برداشت و به طرف پل دويد. حفظ جزاير، از جان گذشتگي بسيار ميطلبيد. اطراف پل زير آتش هزاران گلوله توپ و خمپاره بود. ديگر تا كي بايد در نوبت ديدن يار، منتظر ماند. هنگامه نماز رسيد و حميد بر بالاي حوضچه نمك ايستاد. هيچكس نفهميد. او ميخواست لحظهاي را انتخاب كند كه هيچ كس متوجهاش نباشد و هيچ كس هم نديد، فقط فهميدند سفير پيام، خمپارهاي بود كه به ميهماني حميد آمد و او را با خود برد. شهادت او چون زندگياش، چون فرماندهياش و چون... زيبا بود و گمنام. كار پيكار بالا گرفت... اما مجنون حفظ شد. خوشا به حال تو كه خدا در لحظه لحظه زندگيات حضور داشت و هزاران ملك بر تو نازل شدند. ديگر چه ميخواهي؟!
«اولت غسل ميدهند، دومت تشييع ميكنند و سومت عروج.
اي گمشده مجنون! عروج»
منبع:كتاب گمشدگان مجنون