یک شعر
شعری بسیار زیبا و پر معنی که از کتاب گنجینه اسرار اثر عمان سامانی آورده ام.ارزش چندین بار خوندن رو داره :
باز ساقی برکشید از دل خروش گفت ای صافی دلان دردنوش
مرد خواهم همتی عالی کند ساغر ما را ز می خالی کند
انبیاء و اولیاء را با نیاز شد به ساغر،گردن خواهش دراز
جمله دل را درطلب چون خم به جوش لیک آن سر خیل مخموران خموش
سر به بالا یک سر از برنا و پیر لیک آن منظور ساقی سر به زیر
هر یک از جان همتی بگماشتند جرعه ای از آن قدح برداشتند
باز بود آن جام عشق ذوالجلال هم چنان در دست ساقی مال مال
جام بر کف منتظر ساقی هنوز الله الله غیرت آم غیر سوز
باز ساقی گفت تا چند انتظار ای حریف لا ابالی سر بر آر
ای قدح پیما درآ هویی بزن گوی چوگانم سرت ، گویی بزن
چون بموقع ساقی اش درخواست کرد پیر میخواران ز جا قد راست کرد
زینت افزای بساط نشأتین سرور و سر خیل مخموران حسین(ع)
گفت آن کس را که می جویی منم باده خواری را که می گویی منم
شرطهایش را یکایک گوش کرد ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از این شراب خوش گوار دیگرت گر هست یک ساغر بیار
پ.ن : کتاب مذکور ، منظومه ایست که وقایع کربلا را به صورت داستان آورده است .
یا علی