ریز بخند
یه پیرمرد به نوش میگه برو عقب بعد بدو بیا بپر روی پشت من نوه این کار و میکنه بعد پدر بزرگ بهش میگه خوشت آمد میگه بله ولی ترجیح می دادم روی یه الاغ واقعی بپرم
یه گدا هر روز یه کلاه دستش میگرفت و سر کوچه می نشست یه پیرزن هم توی اون کوچه زندگی میکرد یه روز پیرزن دید گدا به جای یه کلاه دوتا کلاه دستش گرفته ازش پرسید چرا ؟ گفت مخارج بالا رفته شعبه دوم زدم
مردی با لباسی نا مرتب و کثیف و شوریده به محفلی وارد شد ادیبی او را دید و گفت به شما دو نصیحت دارم اگر مجردی ازدواج کن متاهلی همسرت را طلاق بده
مردی برای ساخت مقبره خود معماری آورد و او برایش مقبره ای با شکوه ساخت وقتی تمام شد مرد از معمار پرسید دیگر چیزی کم ندارد ؟ معمار گفت چرا حضور جناب عالی را