قیصر امین پور
در کتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم میروند
هریک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم میروند
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا گاه پنهان میشوند
شادی و غم نیز هریک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان میشوند
گاه اوج خنده ما گریه است
گاه اوج گریه ما خنده است
گریه دل را آبیاری میکند
خنده یعنی این که دلها زنده است
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
قیصر امین پور
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود...
قیصر
دل من دیر زمانی است كه
می پندارد"دوستــــــی" نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز ، ساقه تُرد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنكه
روا می دارد جان این ساقه نازك را "دانسته" بیازارد !
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار هر سخن ، هر رفتار
دانه هایی است كه می افشانیم
برگ و باری است كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش "مهر" است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس بینیازت سازد ،
از همه چیز و همه كس
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن"دوست"نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد
رنج می باید بُرد
دوست می باید داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد
بالبخند دست یكدیگر را بفشاریم به مهر
جام دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو ! ای دیده به دیدار توشاد
باغ جانت همه وقت از اثر "صحبت دوست"
تازه ،عطر افشان، گلباران باد
فــــــــــریدون مشیـــــــری