هر چه تو بخواهي
زنگ خوش آهنگ كارواني كه از مصر به سوي فلسطين در حركت بود، گوش صحرا را مي نواخت. صداي گريه نوزادي، زنگ كاروان را همراهي مي كرد. ابراهيم سرش را به سوي آسمان بلند كرد و وسعت آسمان در چشمان مهربانش جاي گرفت.
ساره نگاهي به سوي او انداخت و آهي كشيد و فكر اينكه نتوانسته است براي او فرزندي بياورد، كوهي از غم را بر شانه هايش آوار كرد. چشمانش به هاجر كه افتاد دلش ريخت. هاجر، كنيز پاكيزه اي كه پادشاه مصر به آنها بخشيده بود. با خود گفت:
- اين بار دل به دريا مي زنم و همه چيز را به ابراهيم مي گويم.
چند روزي مي شد كه سفر تمام شده بود و خستگي راه، جانشان را رها كرده بود.
ساره كنار ابراهيم نشست و نگاهش را به نگاه او گره زد.
- مي داني ابراهيم! حسرت شنيدن خنده هاي كودكي، بر دلم سنگيني مي كند. مي خواهم هاجر را به همسريت درآورم تا كودكت، خورشيد زندگيمان باشد.
و ابراهيم هيچ نگفت.
و بالاخره ميل ساره، كار خودش را كرد.
- آه، ابراهيم! چقدر شبيه توست. دستان كوچكش را ببين، و چشمان سياهش را راستي! نامش را چه بگذاريم؟
ابراهيم، در حالي كه نوزاد را در بغل ساره مي گذاشت گفت:
نام او را اسماعيل مي گذارم، ساره! اسماعيل.
باران نگاه اسماعيل، جان تكيده ابراهيم را طراوتي دوباره داد.
اما، هر قدر آتش شوق در دل ابراهيم شعله ورتر مي شد، آتش حسد جان ساره را مي گداخت.
- من ديگر تحمل هاجر و فرزندش را ندارم. مي خواهم آنها را به نقطه اي بسيار دور از من ببري. ديگر نمي توانم آنها را ببينم.
ابراهيم حرفهاي ساره را شنيد و فرمان خدايش را اطاعت كرد، زيرا خدايش هم، چنين مي خواست.
پس از طي مسافتي طولاني در بيابانهاي خشك، به سرزمين مكه رسيدند و در محل خانه اي كه هنوز بنا نشده بود فرود آمدند.
صحرا، خشك بود و گرم و تا چشم كار مي كرد بيابان بود و بيابان، و ابراهيم در انديشه كه چگونه آنها را تنها بگذارد و يادش آمد كه فرمان خداوند است و آرام گرفت.
اينك زمان جدايي فرا رسيده بود، ابراهيم فرزندش را در آغوش گرفت و گفت:
مي داني فرزندم! دوري از تو براي من بسيار سخت است، من در حالي از تو جدا مي شوم كه جانم را در كنارت جا مي گذارم. من فرمان خدايم را اجرا مي كنم و از او مي خواهم اين دوري را براي من، تو و مادرت آسان كند. من، بايد شما را در اين سرزمين بي آب و علف تنها بگذارم، اما ميدانم، او شما را تنها نمي گذارد. من در برابر اراده او تسليم هستم، تو هم تسليم باش.
سپس او را بوسيد و بر زمين گذاشت. نگاهي به هاجر انداخت و با چشمان مهربانش او را دلداري داد و از تپه ها سرازير شد. چندين بار به عقب برگشت. آتش فراق در دلش زبانه مي كشيد و جان او را مي گداخت. اشكهايش، داغ داغ بود.
ابراهيم، گاهي به سراغ آنها مي رفت و هر بار اسماعيل را بزرگتر و بزرگتر مي ديد.
او ديگر جواني شده بود.
- ابراهيم! وقت آن رسيده است كه فرزند جوانت را قرباني كني.
سراسيمه از خواب بيدار شد. از عرق خيس بود.
آه خداي من! چه خواب غريبي. اما مي دانم، كه روياي من، روياي صادقي است.
- اسماعيل، آرام جان و قرار دل من است و من هنوز او را سير نديده ام، اما هرچه تو بخواهي، همان مي كنم.
در تمام طول راه به اسماعيل فكر مي كرد و اينكه چگونه بايد به او بگويد.
- اسماعيل! عزيز جانم! صورت زيبايت نور چشمان من است و گرماي وجودت آرام و قرارجان فرتوتم. من ديگر بسيار پير و ناتوانم و فكر مي كردم كه مي توانم به تو تكيه كنم و عمر بگذرانم، اما من به امر سختي مامور شده ام. خدايم، كه روزگاري با بخشيدن تو مرا جاني دوباره بخشيد، اينك تو را از من مي خواهد.
اسماعيل! فرزندم! تو بر درخت زندگيم تابش خورشيدي و بر بيابان جانم، لطف باران. نمي توانم بگويم چقدر تو را دوست دارم، اما، كسي تو را از من طلب كرده است كه بيش از تو دوستش دارم.
ابراهيم سر به زير انداخت و سكوت كرد.
اسماعيل در حالي كه سر و قامتش بر اندام نحيف ابراهيم سايه انداخته بود او را در حلقه بازوانش گرفت و گفت:
كسي را كه بيش از من دوستش داري، من نيز بسيار دوست دارم. روا نيست كه فرمانش را بيش از اين به تاخير بيندازيم.
هاجر كنار در چادر ايستاده بود و دور شدن آنها را تماشا ميكرد. اسماعيل دائم به عقب برمي گشت و مادر را مي ديد كه هم چنان جلوي در ايستاده است. احساس كرد كه چقدر دلش براي او تنگ مي شود.
به اندازه كافي كه از هاجر دور شدند، ابراهيم ايستاد و يكبار ديگر اسماعيل را عاشقانه نگاه كرد.
اسماعيل براي اينكه سوزدل پدر را تسكين دهد گفت:
- پدر جان! هنگام انجام فرمان خداوند، دست و پايم را ببند تا استوار بمانم و كارد را به اندازه اي تيزكن تا به يكباره بر گلوي من بنشيند.
- پدر جان! بدون من كه بازگردي، مادر بي تابي خواهد كرد و اگر پيراهن خونين مرا ببيند اندوهش بي نهايت مي شود.
سپس، پيراهنش را بيرون آورد و به ابراهيم سپرد و گفت:
- مي خواهم پيراهنم را در آغوش بگيرد تا شايد دلش آرام گيرد.
ابراهيم كه ديگر تحمل شنيدن حرفهاي اسماعيل را نداشت، او را در آغوش گرفت، بوسيد و بوييد و گفت:
- فرزندم! اي عزيزي كه زندگي من با تو معناي ديگري گرفت، حرفهاي تو، آرام جان پرسوز و گدازم شد و قرباني كردنت را برايم آسان كرد.
و سپس يك بار ديگر گونه اش را بوسيد و او را بر خاك گذاشت، طوري كه گونه او رو به خاك قرار گرفت. احساس مي كرد كه روحش را از تن درآورده و بر خاك خوابانده است.
سفيدي گلوي اسماعيل، دل او را به درد مي آورد. گويا كسي دلش را در مشتهايش مي فشرد.
با خود گفت:
- اگر كمي ديگر تأمل كنم، شايد شدت عشقي كه به او دارم مانعم شود.
پس كارد را به گلوي اسماعيل نزديك كرد و به يكباره به حركت در آورد. حال خودش را نمي فهميد. نگاه كرد، حتي يك خراش كوچك بر گردن اسماعيل نبود.
- كارد را كه تيز كرده ام، خداي من! چرا نبريد؟
اينبار، روي اسماعيل را بر خاك گذاشت تا صورتش را نبيند، و راحت تر و محكم تر كارد را كشيد.
- آه خداي من! اين كارد نمي برد. تو خوب مي داني كه من با تمام توانم آن را به حركت درمي آورم و خالصانه اين كار را مي كنم. من مي خواهم كه اسماعيلم را قرباني كنم، اما نمي دانم چرا نمي برد.
در آن صحراي خشك، باران مهرباني خداوند بر آنها باريد و صدايي، جان ابراهيم را نوازش كرد.
- ابراهيم! تو با اخلاص، خواسته پروردگارت را انجام دادي و از اين امتحان سربلند بيرون آمدي.
ابراهيم، ايستاد و نفس عميقي كشيد و تمام آسمان را در چشمهايش جاي داد.
نگاه كه كرد، گوسفندي به سوي آنها روان بود.
خدایا ..
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند ، مرا با نداشتن و نخواستن ، رویین تن کن.
خدایا ..
بر اراده ،دانش ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنهایی ام بیافزای .
اضطرابهای بزرگ ، غم های ارجمند ، حیرت های عظیم را بر روحم عطا کن. لذت ها را بر بندگانحقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز .. ..