دانلود كتاب جوان و انتخاب بزرگ
| جوان و انتخاب بزرگ | ||
|
دریافت فایل های مرتبط با مطلب
25.متن کتاب جوان و انتخاب بزرگ (word)(209KB) تاريخ: يكشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ يادداشت: ؛ جوان كسى است كه انتخابى مطابق جوانىاش بكند، بايد انتخاب بزرگ داشته باشد وگرنه جوان نيست. شما اين جوانهاى شكستخورده را ديدهايد، اگر از آنها بپرسيد: «چه مىخواهيد؟!»... |
||
مراكز پخش: 1- گروه فرهنگي الميزان تلفن: 7854814- 0311 2- دفتر انتشارات لبالميزان همراه 09131048582 فهرست مطالب جوان و انتخاب بزرگ رابطة دين وجوان 10 مراحل سهگانة زندگي 11 جوان به چه كسي ميگويند؟ 12 انتخاب بزرگ چيست؟ 13 پيراني كه هنوز جواناند 16 انسان، ميبيند كه ميميرد 19 چگونه ميتوان ابديت را انتخاب كرد؟ 25 ابعاد متضاد روح جوان 26 معني شريعت در زندگي 27 وقتي كه انسان، انتخاب بزرگ در زندگي ندارد 29 شريعت؛ انتخاب بزرگ انسان 30 من كو ؟! 35 خودم بدون بدنم 38 ميبينيم كه ميميريم 39 روح انسان؛ فوق زمان و مكان 40 سير روح آزاد جوان بهطرف خوبيها 42 ارتباط با دنيايي وسيعتر 43 مرگ، ابتداي نشاط 44 غم عصر جمعه 45 تأثير روح بر حركات ورزشي 49 بدنهايي كه مانع ظهور زيباييهاي روحاند 53 وقتي روح بر بدن حاكم باشد 54 چگونه روح را بر بدن حاكم كنيم؟ 55 نتايج حاكميت روح بر بدن 57 ورزش و تقويت اراده 59 ورزش؛ عامل سير به عالَم معنا 61 مقدمة ناشر باسمه تعالي از آنجايي كه دوران جواني، جدّيترين دوران زندگي هر انساني است و جوانان بايد در دوران جواني با ابعاد جدّيِ زندگي روبهرو شوند، و با توجه به اينكه «تربيت بايد گرم و جدّي» باشد و نه سطحي و غير جذاب، اين انتشارات تصميم گرفت مباحثي را كه استادطاهرزاده با جوانان در ميان گذاردهاند، طي چند كتاب منتشر نمايد تا: اولاً: نسل جوان جامعة ما به بهانة اينكه بايد به جوانان سختگيري نكرد، از معارف حقيقي و جدّي محروم نماند. ثانياً: روشن شود كه ميتوان با جوانان، معارف جدّي را با زبان روان مطرح كرد و روح جوانان را در جهتي عميق سير داد. در اين كتاب سه بحث زير مطرح است: 1- جوان و انتخاب بزرگ در زندگي: كه سعي شده است جوانان عزيز متوجه باشند چگونه ميتوانند در دوران جواني انتخابهاي خود را تا قيامت و ابديّت خودشان وسعت دهند تا همواره در نشاط جواني باقي بمانند. 2- من كو؟ : در اين بحث با زباني ساده و با مثالهايي در خور فهم جوانان، بحث مجردبودن روح مطرح شده است كه مبناي بسياري از معارف ديني است. 3- تأثير روح در حركات ورزشي: از آنجايي كه امروز ورزش كردن يك ضرورت است و از طرفي خطر حضور انگيزههاي غلط، ورزش را از نتيجهاي كه شخص ميتواند بهدست آورد، ساقط ميكند؛ در اين بحث سعي شده است انگيزههاي صحيح ورزش مدّ نظر قرار گيرد تا اولاً:جوانان ارادة دائمي براي ورزش كردن داشته باشند. ثانياً: بتوانند از ورزش كردن، نتايج معنوي و روحاني ببرند. إنشاءالله انتشارات لُبّ الميزان بسماللهالرحمنالرحيم اين يك قاعده است كه انسان به اندازهاى كه صحيح فكر كند، صحيح عمل ميكند. بههمين جهت، كساني كه خيلى كاركنند ولي خوب فكر نكنند، كارشان ضد خودشان مىشود. شنيدهايد كه در حمامهاى قديم، دلّاك هايى بودند كه سر افراد را مىتراشيدند، يكي از آنها وقتى تيغاش كُند ميشد، زور ميزد تا با فشار، سرطرف را بتراشد درنتيجه پوست سر آن فرد بيچاره كنده مىشد. يكبار شخصى به آن دلّاك گفت: «آقاي محترم! دهريال بده يك تيغ نو بخر و سر مردم را درست بتراش!» دلّاك با خونسردي تمام كه گويا كارش هيچ عيبي ندارد، گفت: «چرا دهريال بدهم يك تيغ بخرم، يك ريال مىدهم نان ميخرم و مىخورم زورم كه زياد مىشود، بيشتر زور مىزنم». در بعضي موارد مَثَل ما، مَثل اين دلاّك است؛ چون عقلمان به كارمان نمىرسد، هر چه بيشتر كار مىكنيم، و در نتيجه دچار مشكلات بيشترى ميشويم وباز براى رهايى از اين مشكلات، بهجاي اينكه ريشة مشكلات را پيدا كنيم باز بيشتر كار مىكنيم، آنوقت سراسر زندگيمان پريشانى وپراكندگى مىشود. يكي از دانشمندان[1] ميگويد: «غفلت از خردمندى، تا بدان پايه رسيده كه ما همواره مىكوشيم كه يك بيمارى را با تشديد علّتهاى آن شفا دهيم». حال با اين مقدمّه كه «كار»، به تنهايي كارساز نبوده و تفكر هم نياز است و البته تنبلى هم كارساز نميباشد، بلكه خوب فكر كردن وخوب كار كردن كارسازاست؛ بر سر اين مطلب ميرويم كه: رابطة دين وجوان اين بحث امروزه هم در دنيا مطرح است كه آيا اصلاً جوان با دين ارتباط دارد يا نه؟! و خودش به خودى خود در دوره جوانى علاقمند به دين هست يا نه؟ وآيا ما بايد علاقمندي به دين را با تشويق و تبليغ در جوان ايجاد كنيم؟ يا روح جوان بهخوديخود چنين گرايشي دارد و عوامل محيطي يا فرهنگي ممكن است گرايش به دين را در او ضعيف كنند. براي روشن شدن اين موضوع بايد به مراحل زندگي انسانها توجه نمود تا جايگاه جواني را در اين مراحل پيدا كنيم. مراحل سهگانة زندگي ما انسانها در زندگى سه مرحله داريم: كودكى، جوانى و پيرى؛ كودكان چرا كودكند؟ يعنى ما از كجا مىفهميم كه يك كسى كودك است؟ از آنجايى كه ميبينيم انتخابهايش بچّهگانه است. حال اگر شخص بزرگى همان انتخابهاى كودك را داشت، مورد تمسخر واعتراض بقيه واقع مىشود، چرا؟! چون شخص بزرگى است كه انتخابهايش بچّهگانه بوده است. در حاليكه نبايد چنين انتخابهايي را در اين مرحله از زندگياش داشته باشد. مثلاً اگر يك شخص سىساله مثل بچة پنجساله، چوبى بردارد و سوارش شود و در كوچه و خيابان بازى كند، مورد اعتراض واقع مىشود در حاليكه اگر يك بچة پنجساله اين كار را بكند، اصلاً كسى به او اعتراض نمىكند، چون اين كار، كارِ بچّهگانه است و اين فرد هم كودك است و بايد كارهاي كودكانه انجام دهد. پس كودكان انتخابهايشان كودكانه است؛ يعنى كارهايشان سطحى وبراي سرگرمى است. حالا بياييم در مقابل كودكان كه انتخابهايشان سطحي و زودگذر و براي سرگرمي است، پيرمردها وپيرزنها راببينيم، آيا اينها مىتوانند انتخابهاى بزرگ بكنند؟! مثلاً به يك پيرمرد نودساله بگوييد آيا حاضرى يك مؤسسه تأسيس كنى و درآن جوانانى را تربيت نمايى، كه به دانشگاه بروند، بعد برايشان تعدادى كارخانه بسازى واينها مهندسان آن كارخانه ها بشوند و...؟! خواهيد ديد كه اصلاً طاقت شنيدن چنين برنامه وسيعي را هم ندارد، چه رسد بخواهد عمل كند. خدا هم از او نخواسته است، اگر هم بخواهد چنين كاري را برنامهريزي كند و شروع نمايد، ممكن است مورد تمسخر واقع شود كه پيرمرد نودساله چه آرزوهايى در سر ميپروراند. بهاصطلاح مىگويند: «سر پيرى و معركهگيرى!» پس بهخوبي روشن است كه عموماً انسانها در سنّ پيري نمىتوانند انتخابهاى بزرگ بكنند، پس ملاحظه كرديد كه خصوصيات دو مرحله از زندگي انسانها – يعني مرحله كودكي و پيري – طوري است كه انتخابهايشان معمولاً محدود و سطحي است. جوان به چه كسي ميگويند؟ از آنچه گفتيم ميتوان نتيجهگيري كرد كه «روحية هر انسانى را انتخابهايش مشخص مىكند»، حال بايد ببينيم بر اساس همين قاعده، جوان به چه كسى ميگويند؟! با مقايسه با دو مرحله كودكي و پيري ميتوان گفت: جوان؛ كسى است كه انتخابهاى بلند مىكند. اين يك قانون است واگر چنين نكند، يا كودك است يا پيرى شكسته و فرتوت. مثلاً اگر فردى بين پانزده تا بيست ساله باشد، از لحاظ سنّى او را جوان مىگوييم؛ حال اگر اين فرد انتخابش اين باشد كه يك گودال بكند و مقدارى آب در آن بريزد و يك مگس در آن بيندازد تا در آن غرق شود، آيا به اين شخص مىگوييم جوان يا به او گفته مىشود بچّه؟! حتماً مىگوييم او بچّه است؛ چون انتخابش سبك و بچّهگانه است. پس جوان بايد انتخاب بزرگ داشته باشد، بايد انتخاب وسيع و عميق و همه جانبه داشته باشد. در اسلام به انسانِ جوان مىگوييم رشيد؛ يعنى انساني كه رشد كرده و انتخاب بزرگ انجام ميدهد و به اهداف واقعى و عميق و به ابزارى كه او را به هدفش مىرساند، فكر مىكند. انتخاب بزرگ چيست؟ روشن شد كه اگر كسى انتخابش سطحى و زودگذر باشد، بچّه است و جوان بايد انتخاب بزرگ داشته باشد. حال اگر جوانى تمام انتخاب و آرزويش اين باشد كه مثلاً بتواند در كنكور قبول شود، آيا اين انتخاب براي او يك انتخاب بزرگ است؟ آيا اين جوان، انتخابي مناسب جوانىاش كرده است و يا اين كار، در عين اينكه ميتواند ضروري باشد، كار بزرگى نيست و او انتخاب مناسب جوانىاش نكرده است؟ آري! اين انتخاب و امثال اين انتخابها هيچ كدام بد نيست، ولى اگر دقّت شود، ملاحظه مىكنيد كه انتخابى در شأن يك جوان و بهعنوان يك انتخاب بزرگ براي او نيست. و حتماً توجّه خواهيد داشت كه اگر جوان، انتخاب مناسب با شأنش نكرد، جوانى شكست خورده و مأيوس است و خيلى زود اين شكست و يأس در زندگياش ظاهر مىشود. اگر جوانى، قبول شدن در كنكور را انتخاب بزرگ خود بداند، يعنى هدف اصلياش اين است كه برود دانشگاه، خوب وقتى دانشگاه رفت بايد واحد درسي بگيرد، و بعد واحدها را بگذراند، بعد چي؟! بعد فارغالتحصيل شود و شغلي پيدا كند و بعد ازدواج كند و بچّهدار شود، بعد چي؟! بچّههايش بزرگ شوند و آنها را به مدرسه و دانشگاه بفرستد و شغلي براي آنها پيدا كند، بعد آنها را زن بدهد و يا به خانه شوهر بفرستد، بعد چي؟! بعد هم بميرد ....حال آيا اين واقعاً يك انتخاب بزرگ براي زندگي است؟! بحث بر سر اين است كه آيا ما حق داريم امرى چنين محدود را انتخاب بزرگ زندگيمان قرار دهيم؟! آيا اين انتخاب، انتخابِ بزرگ است يا نه؟! و اگر جوان انتخابِ بزرگ زندگىاش را چنين چيز كوچكى قرار بدهد، چه مىشود؟ گفتيم؛ جوان كسى است كه انتخابى مطابق جوانىاش بكند، بايد انتخاب بزرگ داشته باشد وگرنه جوان نيست. شما اين جوانهاى شكستخورده را ديدهايد، اگر از آنها بپرسيد: «چه مىخواهيد؟!»، مىگويند: « دلمان مىخواهد جايى كار مىكرديم و يك حقوق نسبتاً خوبي به ما مىدادند و از ما كار مىكشيدند »؛ از آنها ميپرسيد: همين؟! در حاليكه اين انتخاب، يك انتخاب انفعالى است. اين جوان روحيهاش مرده است، روحيهاش شكستخورده است. پس اوّل بايد اين مسئله حل بشود كه انتخاب بزرگ چيست؟ و انسان جوان اگر چه چيزى را انتخاب كند، آن انتخاب در شأن اوست و عامل شكست روحية او نميگردد؟ انسانِ جوان فقط مىتواند انتخاب بزرگ داشته باشد، پس اگر جوان انتخاب بزرگ نكرد، در تمام عمر به جوانىاش خيانت كرده است. از طرفي ملاحظه كرديد كه اگر جوانى به سنّ پيرى رسيد، ديگر نمىتواند انتخاب بزرگ داشته باشد؛ البته مىتواند از انتخاب بزرگ جوانىاش در مرحلة پيرى استفاده كند و در پيرى هم جوان بماند، ولى ديگر در آن مرحله به راحتى انتخابى بزرگ نمىتواند داشته باشد. پيراني كه هنوز جواناند مصداق انسانى كه در پيرى هم جوان مانده را به وضوح مىتوانيم در حضرت امامخميني«رحمةاللهعليه» ببينيم. وقتى آن خبرنگار چكاسلوواكى با ايشان مصاحبه كرده بود، گفته بود: «روحية اين انسان، مثل يك جوان بيست و چهارساله است». يعنى جوان و پر حرارت و آيندهساز. چونكه حضرت امامخميني«رحمةاللهعليه» در جوانى بهواقع يك انتخاب بزرگ كرده است و چون انتخابش در جوانى بزرگ بود در نودسالگى هم جوان بود، امّا برعكس؛ اگر در زندگىِ انسانهايى كه حدود چهل يا پنجاهسالگى پوسيدهاند، خوب دقّت كنيم مىبينيم كه اينها در جوانى، بهواقع جوانى نكردهاند! يعنى در جوانى انتخاب بزرگ، مربوط به دوران جواني را انجام ندادهاند و به چيزهايى خوش بودهاند كه هيچ ارزشى نداشته است. مثلاً به اين خوش بودهاند كه توانستهاند دزدانه چشمچرانى كنند، و يا به اين خوشحال بودهاند كه از فلان قهرمان ورزشي، يك امضاء بگيرند و يا تلاش كنند در رشتهاي از رشتههاي ورزشي قهرمان شوند. البته؛ اصلِ ورزش براى سلامت جسم و تقويت اراده لازم است، ولى نمىتواند يك انتخاب بزرگ براي زندگي انسان باشد. پس اشخاصي كه انتخابهاي اصليشان در زندگي از اين قبيل چيزها باشد كه عرض شد در واقع اينها در جوانى هم پيرِ پوسيدة شكستخوردهاند كه اين پوسيدگي و شكستخوردگي در پيري ظاهر ميشود. اما چرا به چنين روزگاري گرفتار ميشوند؟ دقّت كنيد فقط به خاطر آنكه به وسعت روح ابدي خود در جواني خود انتخابشان را شكل ندادهاند. اين مسئله را فراموش نكنيد كه وسعت انسان به اندازة ابديّت است. چون اصل انسان، بدن انسان نيست، بلكه اصل انسان، جان و روح او است و روح هم كه هميشه زنده و جاودانه است و بعد از نابودى بدن باز موجود است، يعنى ما خودمان كه همان روح و جانمان باشد، تا ابديّت هستيم. حال اگر درجوانى انتخاب مناسب با ابديّت نداشته باشيم، به جوانى و انسانيّت خود خيانت كردهايم. چرا كه انسان به وسعت ابديّت است؛ يعنى هميشه هست. مثلاً شما در خواب هم خودتان هستيد. وقتى مىخوابيد آيا از خودتان هم مىخوابيد و از خودتان غايب مىشويد؟! يا نسبت به فلان شخص يا فلان مكان كه در كنار شما بود، خواب هستيد؟! و آنها را ديگر نمىبينيد، امّا آيا اصل خودتان را هم نمىبينيد و از خودتان جدا مىشويد؟! مثلاً وقتى خواب ديديد كه در خيابان هستيد، بعد كه بيدار شديد، مىگوييد: «من خواب ديدم كه در خيابان بودم» نمىگوييد: «من خواب ديدم، غريبهاى در خيابان بود». بلكه خودت در خيابان بودهاى، يعني در خواب هم خودت، خودت هستى، پس، از خودت خواب نيستى، هر چند از بدنت جدا باشى. وقتى شما خواب مىبينيد كه داريد از خيابان رد مىشويد و يا خواب ميبينيد با دستتان يك پرتقال برداشتهايد، با كدام چشم مىبينيد؟ با كدام دست پرتقال را برداشتهايد؟ و با كدام پاها در خيابان راه مىرويد؟ اين چشم و دست و پا كه در رختخواب است و كارى به آن نداريد، ولي خودتان چشم و پا و ... داريد، هرچند اين چشم و پاي گوشتي را آنجا نداريد، پس بدون اين بدن، خودتان، خودتان هستيد. و يا مثلاً وقتى سر كلاس نشسته و در خيالات خود غرقيد ، بعد معلّم در كلاس مطلب خندهدارى را تعريف مىكند و همه مىخندند، شما به خودتان مىآييد و مىگوييد: چه شد؟ چه گفت؟ مگر شما، گوش و چشمتان سر كلاس حاضر نبود، مسلّم چشم و گوش و بدن مادّى شما حاضر بود، پس چه كسي نبود كه اين گوش مادي نشنيد؟ اين گوش مربوط به بدن تو بود. اين چشم مربوط به بدن تو بود. ولى «خودت» چون حاضر نبودي اين گوش نشنيد، پس معلوم است شنوندة واقعي و بينندة واقعي، خودتان هستيد، و اين چشم و گوش ابزار است. شما كه خودتان بدنتان نيستيد، شما هستيد، فقط هم هستيد در حدّ خودتان. شما زندهايد، آري زندهايد؛ اصلاً انسان مرگ به معناى نابودى ندارد، هميشه زنده است، هميشه بيدار است، حتي وقتي هم كه بدنش خوابيد، بيدار است و خواب ميبيند. انسان، ميبيند كه ميميرد آيا به نظر شما، انسان مىبيند كه مىميرد يا مىميرد؟ اگر كمي در مورد خودتان دقت كنيد متوجه ميشويد كه هيچ كس نمىميرد، بلكه مىبيند كه مىميرد. همينطورى كه اگر شما يك دستتان قطع شد، مىبينيد كه دستتان قطع شده، حالا اگر دست ديگرتان هم قطع شود، باز هم مىبينيد كه دو دستتان قطع شده، اگر دو پايتان هم قطع شود، مىبينيد كه پاهايتان قطع شد، حالا اگر دستها و پاهايتان قطع شود، آيا «من»ِ شما هم كم مىشود؟ يعنى نيمْ من مىشويد؟ يا همان من قبلي هستيد و باز هم مىگوييد: «من»؛ پس منِ شما كم نمىشود. حالا اگر تمام دست و پا و بدنتان هم جدا شود، چه ميشود؟ مىبينيد كه مىميريد. همانطور كه اگر يك دست شما قطع مىشد، مىديديد كه ديگر آن دست، دستِ شما نيست. حال اگر تمام اجزاء بدنتان هم قطع شود، مىبينيد كه تمام بدنتان ديگر در اختيار شما نيست. اين را مىگويند: « مردن». در قرآن كريم در آيه 42 سوره زمر داريم: «اَللهُ يَتَوَفَّى الْاَ نْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَالَّتي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها» يعنى خداوند انسانها را در هنگام مرگ و هنگام خواب مىگيرد، پس طبق فرمايش قرآن، انسان در حين مرگ، به جايى ديگر توجّه دارد. يعنى مىبيند كه مىميرد. كمى خودتان فكر كنيد، لازم نيست ما زياد بحث كنيم. خلاصه؛ شما هيچ وقت نمىميريد، بلكه مىبينيد كه مى |
||
عکس های مرتبط: |