اسب پير
سر و كله يك اسب
در كوچه مان پيدا شد
تا بچه ها فهميدند
در كوچه مان غوغا شد
¤¤¤
آن اسب پير و خسته
اسب خيلي خوبي بود
اما بر روي دوشش
يك گاري چوبي بود
¤¤¤
براي آن اسب پير
دل من خيلي مي سوخت
صاحب آن، پيرمرد
فقط ميوه مي فروخت
¤¤¤
زني با زنبيل آمد
لبخندي زد پيرمرد
- لطفاً دو كيلو پياز
با سه كيلو سيب زرد
¤¤¤
زنبيل خالي پر شد
آن زن زنبيلش را برد
سيبي از زنبيل افتاد
اسب خسته آن را خورد
محمد عزيزي (نسيم)