سلمان هراتي
من دستهاي مهربانم را
به تو مي بخشم
و در اين بخشش
جز درك عشق گمشده ام
هيچ نمي خواهم
من و دلم
تماممان را به تو مي بخشيم
تا حس زنده بودن خود را
كه در نگاه يك نامعلوم مرد
در بخشش تمام به تو باز يابيم
من پاهايم را
در جسم فسرده ي خاك مي كارم
و آب را
در عطش كوير
زمزمه مي كنم
و در اين بخشش
معرفتي است
كه من آن را
با هستي
و با زيبايي آن لحظه
كه مرگ از پس آن مي آيد
آشتي مي دهم پاييز
در كوچه ها و خيابانها
هر روز صبح
وقتي به مدرسه مي آييم
يك باد سرد مي آيد
و برگها
از شاخه ها جدا شده مي افتند
آن لحظه من به ياد توام
مرد رفتگر
آه اي پدر
پاييز
تنها نه كار مرا بلكه
كار شما و درختان را هم
دشوار مي كند