همه زندگي ام با اين يك روز معنا پيدا مي كند
از همان دوران كودكي درباره شان كنجكاوي مي كرديم، خيلي هامان دلمان مي خواست بدانيم چطور به اينجا آمده اند و دليل پذيرفته شدنشان چه بوده، آن هم پذيرفته شدن در محضر باشكوه ترين و در عين حال مهربان ترين سلطان ها، سلطان قلب هاي شكسته... خادمان حرم را مي گويم، كه در كسوت هاي مختلف كشيك چي و كفشدار و راهنما و... به زائران و مسافران آن آستان مقدس خدمت مي كنند. شايد حس كرده باشي كه چقدر مهربان و منطقي صحبت مي كنند، حتي با آن زائراني كه رعايت نمي كنند. يقين دارم كه صفت رئوف بودن را از مولايشان وام گرفته اند و الحق كه چه خوب امانت داري مي كنند... دل را به دريا زدم و چند دقيقه ميهمان يكي از همين نازنين ها شدم.
كفشداري شماره يك. ورودي خانم ها. بعد از زيارت وقتي به كفشداري آمدم و شماره كفشم را تحويل دادم، طبق معمول خداقوتي گفتم و التماس دعايي. موقع تحويل كفش هايم گفت شما براي ما دعا كنيد، جوان هستيد و به خدا نزديك تر دخترم! لبخند دلنشين لبانش و حس پدرانه اي كه در نگاهش موج مي زد، مرا به گفت وگو ترغيب كرد و همين بهانه لازم بود تا سر حرف را با او باز كنم: حاج غلامرضا، متولد مشهد تقريبا شصت ساله، كه افتخار پانزده سال كفشداري در حرم امام رئوف را دارد، مي گويد: هر هشت روز يك مرتبه، نوبت به من مي رسد و كشيك صبح هستم كه از 6 صبح مي آيم تا 6 بعد از ظهر.حاج غلامرضا از پدرش و خاندانش هم گفت كه آنها هم لياقت اين خدمت را داشته اند و گويي اين لياقت در خانواده شان ارثي است. وقتي از آن يك روز در هفته و حال و هوايش پرسيدم، اشك در چشمانش حلقه زد و گفت اگر آن يك روز نباشد، زندگي ام بي معنا مي شود و سخت. هر هفته اينجا دوباره اخلاص را مي آموزم و زير سايه مولا تجديد پيمان مي كنم.
برايم از بركات اين خدمت در زندگي اش گفت، او پانزده بار جمعا به عمره و تمتع مشرف شده بود و چند باري هم سوريه و معتقد بود مكان زيارت خيلي تفاوتي ندارد و اصل آن است كه بتواني طعم زيارت را حفظ كني و تاثير بگيري از آنها. همان چيزي كه ما مي گوييم زيارت با معرفت ...
از او خواستم خاطراتش را از زائران برايم تعريف كند، همين قدر گفت كه خيلي هاشان گفتني نيست، فقط بدانيد زائر مخلص تمام حاجاتش را مي گيرد و مي رود...اخلاص ... اخلاص در زيارت.
از خستگي مي گفت كه روي آن را كم كرده بود و هر لبخند و احساس رضايت زائران لشكري مي شد كه با آن به جنگ خستگي ها مي رفت. بزرگ ترين آرزويش اين بود : مولا و زائرانش از من راضي باشند، همين.
سروناز حر