ادبيات جهان
نگاهي به 95 سال انتشار مستمر کتاب بهترين داستانهاي امريکايي
به سادگي کتاب، به سختي داستان
تجربه انتشار داستانهايي از نويسندگان جوان يا گمنام در قالب روزنامه، مجله يا نشريات سراسري، در هيچ کجاي دنيا حرف تازهاي نيست، نويسندگاني که از اين بستر به مخاطبان خود معرفي شدهاند نيز اما اگر انتشار منظم چنين داستانهايي به انتشار کتابي به همين نام که در بردارنده چکيده هنر داستاننويسي و برترين آثار خلق شده داستاني در طول سال در يک کشور شود و اين کتاب نيز به صورت منظم بيش از 95 سال منتشر شود، بايد به صورتي جدي به اين اتفاق توجه کرد. در مختصات ادبيات داستاني ايران کم نبودهاند نويسندگاني که نخستين ارتباط خود را با مخاطب از طريق رسانههاي عموميو نشريات گرفتهاند، اما تجربه کتابي که به صورت منظم و سالانه آثار اين نويسندگان را در خود ثبت و ضبط کند و از بستر خود نويسندگان جديد را به مخاطبان خود معرفي کند تا کنون در مختصات ادبيات ما تجربه نشده است. نگاهي به تاريخچه انتشار مجموعه The Best American Short Story يا بهترين داستانهاي کوتاه امريکا ميتواند نشان دهنده الگويي قابل توجه در ارتباط ميان مخاطب، کتاب و رسانه براي فراگير کردن و همگاني کردن مطالعه باشد.
يک آغاز
مجموعه بهترين داستانهاي کوتاه امريکايي براي اولين بار توسط اسمال، مينارد و شرکا در سال 1915 منتشر شد. در آن زمان ادوارد جي. او. برايان سردبيري اولين مجموعه را برعهده گرفت و ايده انتشار کتاب مذکور نيز به ابتکار وي صورت گرفت. هنگاميکه او کار روي اين کتاب را آغاز کرد. تنها 23 سال داشت اما با همين سن کم به عنوان شاعر و نمايشنامه نويسي که آثارش به چاپ رسيده بود، چهرهاي شناخته شده محسوب ميشد.
براي توجه به نوع کاري که او. برايان مبدع آن بود، بد نيست به اين موضوع توجه کنيم که در سالهاي آغازين اين قرن، امريکا پذيراي موجي از مهاجران بود. در واقع شايد بتوان گفت مهاجرت به عنوان بزرگترين داستان و ماجراي آن دوران تلقي ميشده است و مضامين آن در داستانهاي منتخب او. برايان منعکس گرديده است. سير تکاملي ادبيات ملي امريکا بر خلاف فرهنگ متجانس و همگون اروپا غير قابل تشخيص و پيگيري بود اما او. برايان اين تنوع فرهنگي را به منزله يک مزيت و امتياز تلقي نمود و در حالي که ساير منتقدان آن روز داستانهاي امريکايي را به دليل عدم وجود پيچيدگي و تکنيک در آن مردود ميدانستند، وي در اين ميان از آميزهاي از عوامل جديد و بکر پرده برداشت و اين عبارت بود از ادبيات منحصر به فرد امريکا که بايد به رسميت شناخته ميشد و در جايگاه خود مورد حمايت قرار ميگرفت.
او. برايان حس کرد داستان کوتاه بايد در مقوله خاص خود ارزيابي شود. وي کار خود را با اين ذهنيت آغاز کرد که ميتواند به موازات افزايش علايق خود در اين حوزه و افزايش اطمينان نسبت به تکنيکهاي مربوطه، روند توسعه داستانها را دنبال کند و به بررسي استانداردهاي متغير سالانه بپردازد . در هرصورت چنانچه بخواهيم از موضعي بالاتر به قضيه نگاه کنيم، توانايي او. برايان در تشخيص و تلاش براي دستيابي به داستانهاي با کيفيت به مراتب بسيار ارزشمندتر خواهد بود. به عنوان مثال در خصوص چاپ اثر شروود اندرسن که براي اولين بار در سال 1916 توسط وي در اين مجموعه آغاز شد، او. برايان در وهله اول استعداد جديدي را کشف کرد و پس از آن با انتشار آن در قالب کتاب خبر ظهور اولين نمونه داستان کوتاه مدرن به معناي واقعي کلمه در ادبيات ثبت کرد. او. برايان در سال 1920 در اين خصوص چنين مينويسد : «اين ستيز براي دستيابي به صداقت و اخلاص در داستان کوتاه مبارزهاي است که ارزش دست و پنجه نرم کردن با آن را دارد و محور تمامي آن چيزي است که من براي به دست آوردن آن تلاش ميکنم. فردي به غايت صادق چيزي برا ي گفتن دارد که هيچ جارو جنجالي قدرت بيان آن را ندارد، بايد مجال صحبت کردن را دارا باشد. او واقعي است و ما به او نياز داريم. به همين دليل است که من خود را موظف نمودهام سالانه داستانهاي کوتاه بسياري را مطالعه کنم و بخوانم. »
نويسندگاني که نام ميشوند
نتايج تلاشهاي طاقت فرساي او. برايان طي بيست سال درفهرست اسامينويسندگاني که توسط وي شناسايي شدند و به واسطه چاپ آثارشان در مجموعه داستانهاي منتخب وي مورد حمايت قرار گرفتهاند، مشهود است. از جمله نويسندگان مذکور ميتوان به رينگ لاردنر، ويلا کاتر، ويليام فالکنر، جي پي مارکواند، دوروثي پارکر، ارسکاين کالدول، اف. اسکات فيتزجرالد، توماس ولف، ويليام سارويان، جان اشتاين بک، اروين شاو، کي بويل و ريچارد رايت اشاره کرد.
در سال 1923 او. برايان سنتي را که خود بدعت گذارده بود، نقض کرد. به موجب اين قانون تنها داستانهايي قابليت چاپ را دارا بودند که قبلاً منتشر شده باشند. وي براي چاپ يک داستان کوتاه اثر يک نويسنده جوان و جنجالي که به تازگي در سوئيس با وي ملاقات کرده بود به نقض قانون خودساخته پرداخت. اين فرد کسي نبود جز ارنست همينگوي. تمامي داستانهاي کوتاهي که وي تا آن روز نگاشته بود توسط ساير سردبيران رد شده بود. وقتي همينگوي با او. برايان ديدار کرد، شرح مبسوطي از داستان اسفبار مفقود شدن چمدانش را که دست نوشتههايش را در خود جاي داده بود، بازگو کرد. وي تصديق کرد به حدي مايوس گرديده است که ميخواهد نوشتن را کنار بگذارد. او. برايان از وي خواست تا دو داستان باقي مانده را ببيند و تصميم گرفت يکي از آنها را موسوم به «پيرمرد من» به چاپ برساندو به اين ترتيب يکي از مشهورترين جريانهاي ادبي امريکا شکل گرفت.
پس از مرگ اوبرايان، بنياد هاتن ميفلين بي درنگ به سراغ سردبيران مجله استوري رفت و از هردوي آنها خواست تا اين مسئوليت جديد را بپذيرند. سرانجام در سال 1941 مارتا فولي يکي از سردبيران مجله استوري وداع کرد تا به سرپرستي و حفاظت از مجموعه بهترين داستانهاي کوتاه امريکايي بپردازد که به مدت 37 سال با قاطعيت ادامه يافت. فولي در صدد يافتن داستانهايي بود که به لحاظ ادبي ارزشمند بوده و امکان ناشناخته ماندن و فراموش شدن آنها وجود داشت و برآن بود تا در قالب انتشار کتاب، آنها را جاودانه سازد.
در زماني که وي در سمت سردبير مجموعه بهترين داستانهاي کوتاه امريکايي انجام وظيفه مينمود، از اولين کساني محسوب ميشد که توانسته بود استعدادهاي نويسندگان بسياري را کشف کند که بعدها به شهرت جهاني دست يافتند. از آن جمله ميتوان به نويسندگاني همچون ساول بلو، برنارد مالامود، فيليپ راث استنلي الکين، دلمور شوارتز، فلنراوکانر، دبليو. اچ. گاس، ولاديمير نابوکف، پيتر تيلور، ادورا ولتي، جويس کارول اويتس، جي. اف پاورز، ري بردبري، ليونل تريلينگ، شرلي جکسن، جک کرواک، جيمز آگي، جان آپدايک، رابرت کوور و جين استفورد اشاره کرد. فولي روز پنجم سپتامبر سال 1977 در سن 80 سالگي چشم از جهان فروبست.
آغاز ساختار جديد
بنياد هاتن ميفلين براي دومين بار و پس از گذشت 62 سال که از عمر مجموعه داستانهاي مورد بحث ميگذشت ناگزير شد، فردي را بيابد که مايل به هدايت و سرپرستي آن باشد. ناشران در ابتداي امر به سراغ تد سولوتاروف سردبير و منتقد سرشناس رفتند. وي از پذيرش اين مسئوليت سرباز زد اما در مقابل ايدهاي را مطرح نمود. وي پيشنهاد کرد به جاي آنکه تلاش کنيم فردي جايگزين مارتا فولي نماييم چرا هربار از نويسنده يا منتقدان متفاوت استفاده نکنيم تا به ويراستاري هر مجلد بپردازند؟ بنياد هاتن ميفلين موافقت خود را با نظر وي اعلام کرد به اين شرط که مجموعه نقطه نظرات وي نو و تازه بوده و باب جديدي را در زمينه داستان بگشايد.»
به اين ترتيب با توافق سولوتاروف براي همکاري به عنوان اولين سردبير مهمان جهتگيري جديدي در اين زمينه پايهگذاري شد. شنون راونل سردبير ادبي جواني که با بنياد هاتن ميفلين همکاري ميکرد در سالهاي آخر حيات مارتا فولي کوشيده بود تا وي را در اين امر حمايت و ياري کند و حتي به وي در يافتن داستانها کمک ميکرد، بدين ترتيب به عنوان نخستين سردبير مهمان اين مجموعه انتخاب شد.
در پروسه مطالعه بيش از 120 داستان و انتخاب مواردي که قرار بود در قالب کتاب منتشر شود، تماميسردبيران مهمان بايد تا حدي به اعمال معيارهاي انتخاب و گزينش خود بپردازند. به عبارت ديگر معيار آنها بايد نشان دهنده انتظاراتشان از يک داستان کوتاه مطلوب باشد. همينطور بايد بيانگر اين امر باشد که ملاک چگونگي قضاوت آنها در باره عناصري همچون سبک، موضوع و شخصيت پردازي داستانها را نشان دهد. ريموند کارور نويسنده نامدار امريکايي و از جمله سردبيران اين مجموعه در سال 1986 در اين رابطه اظهار داشته است: «من خواهان انتشار داستانهايي در اين مجموعه هستم که نويسنده دغدغه خود را به وضوح بيان کند نه آنکه تنها از موضع خود دفاع کند يا موضعي بي طرف و عقلايي اتخاذ کند. »
در سال 1988 هنگاميکه مارک هلپرين براي خواندن داستانها انتخاب شد، براي نخستين بار نام نويسندگان از روي اثر خط خورده و حذف شد. اين امر به اين دليل بود که گزينش وي متأثر از اسامي نويسندگان يا شهرت آنها نباشد. درست از همين زمان اکثر ويراستاران و سردبيران همين رويه را دنبال کردند. در همين راستا توبياس ولف سردبير مهمان اين مجموعه در سال 1994 مينويسد : «خواندن چشم بسته و بي طرف آثار متضمن اين نکته خواهد بود که داستانها انتخاب ميشوند و نه نويسندگان.»
در سال 1990 کاترينا کنيسن که در سنين جواني به سر ميبرد، به سمت سردبيري مجموعه داستانها انتخاب شد. کنيسن تا سال 2007 مسئوليت انتشار مجموعه داستانها را بر عهده داشت و با نويسندگان مستعدي نظير رابرت استون، آليس ادامز، لوييز اردريش، گريسون کايلر و جين اسمايلي همکاري کرد. در آخرين مقدمه کنيسن بر اين مجموعه ميخوانيم: «شور و شعف کشف استعدادها هرگز به کهنگي نميگرايد و براي شرح اين مسأله که چرا هر 4 سردبير اين مجموعه ادبي کهن که بيش از نود سال قدمت دارد، کار خود را با انجام وظايف سنگين و خطير به پايان رساندهاند، بايد را ه درازي را بپيماييم؛ چراکه ما در افسون شور و شعف شکار ادبي گرفتار آمدهايم.
جمع بندي
تجربه انتشار اين مجموعه کتاب در 95 سال متوالي که متضمن اهميت دادن به نگاه زاينده در خلق ادبي، توجه به استعدادهاي جوان و ناشناخته در زمينه داوري و نويسندگي و نيز ايجاد خروجي اين مجموعه به صورت کتاب است، موضوعي است که ميتواند در مختصات ادبيات کشور ما نيز افق جديد را براي انتشار کتاب بازگشايي کند.
نگاهی كوتاه به ذهنیت داستانی رومن گاری
سفر به دیگر سو
نویسندگان خوش اقبالی درجهان وجود دارند كه دامنه شهرتشان تا جایی است كه اغلب مخاطبان در كشورهای مختلف نام و آثار آنها را به خوبی آثار نویسندگان هم وطن خود به رسمیت میشناسند، یعنی اینكه وجه جهانشمول كارهای این دست از نویسندگان آنها را به نویسندگانی جهان وطن تبدیل كرده كه خوانندگان زیادی از اقصی نقاط عالم با كارهایشان همذات پنداری میكنند.
رومن گاری یكی از همین نویسندگان خوش اقبال است كه حالا دیگر در كسوت نویسندهای برای جهان مطرح است،نویسندهای كه با داستان«پرندگان میروند در پروبمیرند» نام و آوازه خود را از مرزهای كشورش فراتر برد، رومن گاری نویسندهای است كه نمیتوان به راحتی سمت و سوهای ذهنی و عقیدتی او را از لابه لای آثارش بیرون كشید زیرا آن چه بیشتر برای او اهمیت دارد ذات داستان گویی برای مخاطب است. شاید بتوان ادعا كرد كه این نویسنده تنها در یك اثر خود یعنی رمان«خداحافظ گری كوپر» تا حدودی خوی ضد جنگ خود را نشان داده چون در این كارشخصیت « لنی» گر یزان از در افتادن درمنجلاب جنگ به كوه ههای آلپ پناه میبرد،به گونهای میتوان از این رمان به عنوان رمانی ضد جنگ یاد كرد،جنگی كه به هر شكل برای نویسنده با جنگهای دیگر تفاوتی ندارد و نتیجهاش خویشتن كشی و دیگر كشی است. شخصیت پردازی در رمان خداحافظ گری كوپر به گونهای است كه خواننده و نویسنده به هیچ عنوان دچار پیش داوریهای مرسوم نمیشوند،به عنوان مثال شخصیت لنی در ابتدا شخصیتی است كه نمیتواند آن گونه كه باید و شاید ذهنیت خواننده را به تسخیر خود در، آورد.عدم پذیرش این شخصیت در ابتدا ریشه در یك نوع هرج و مرج طلبی روحی دارد كه چندان دلچسپ نیست اما همین كه او قدم در راهی برای گریز از شركت در جنگ ویتنام میگذارد آرام آرام حس مثبتی را در مخاطب ایجاد میكند،حس مثبتی كه دامنه هایش تا آخر كار ادامه مییابد. به گونهای میتوان خداحافظ گری كوپر رابا اثری چون ناطور دشت نوشته سالینجر همسان دانست زیرا كنشها و واكنشهای شخصیتهایی كه تازه به مرحله جوانی رسیدهاند در این دو كار به اوج خود رسیده است،شخصیتهای پرسشگری كه به این راحتیها نمیخواهند تن به مناسباتی بدهند كه توسط دیگران مشق شده است.
رومن گاری نویسنده بیپروایی است كه در اغلب كارهایش نوعی سركشی را میتوان یافت،سركشیهای خطر آفرینی كه گاه وجه فلسفی به خود میگیرند و حتی به مرگ منتهی میشوند.
داستان كوتاه پرندگان میروند در پرو بمیرند در لایه نخست روایت یك نوع حس طبیعی است اما در لایههای دیگر نوعی رسیدن به كمال را با خود یدك میكشد،حركت مشتاقانه به سوی مرگ آن هم در محل تولد بیش از هر چیز دیگر حسی تراژیك ایجاد میكند اما بار معنایی آن تا همیشه در ذهن مخاطب باقی میماند،حسی كه به محض شنیدن نام رومن گاری زنده میشود. به تعبیریكی از منتقدان حوزه ادبیات داستانی رومن گاری نویسندهای برای همیشه است،یعنی این كه اقبال او در نویسندگی نه تنها نام او را جهانگیر كرده بلكه از او نویسندهای ماندگار هم ساخته چون میتوان با هر بار خواندن آثار ش وجهی دیگر از یك تفكر خلاق را كشف كرد.
شاید تاكنون نویسندهای را نتوان یافت كه اعتماد به نفس بالایی چون رومن گاری داشته باشد،رومن گاری ظاهرا نویسندهای بیتوجه به شهرت است زیرا تصمیم او به چاپ كارهایش با نام مستعار نشان میدهد كه قصد عرض اندام به عنوان نویسندهای حرفهای را دارد،نویسندهای كه میتواند با هر نامی برای خود مخاطب دست و پا كند.
رومن گاری در حدود چهار رمان با نام مستعار«امیل آژار» منتشر كرد كه موفقیتی در خور پیدا كردند تا جایی كه رمان «آغوش مهربان» توانست تا مرحله نهایی كسب جایزه معتبر«روندو» هم به پیش برود.
تصمیم برای چاپ اثر با نام مستعار جدای از یك نوع عرض اندام حرفهای پیامی دیگر هم دارد و آن این است كه رومن گاری خواسته است به نویسند گانی كه ازنام خود به عنوان وسیلهای برای كسب ثروت استفاده كنند یاد آوری كند كه اثر ماندگار با هر نام یا هویتی به هر شكل ماندگار خواهد ماند. در اغلب آثار رومن گاری میتوان یك نوع تمایل به عبور از وضعیتهای نابهنجار را مشاهده كرد،وضعیتهایی كه به هر شكل برای انسانهای آزاده بجز رنجهای درونی بار دیگری ندارند،رنجهایی كه در آثاری چون«تربیت اروپایی»،«ریشههای آسمان»، «رقص چنگیز خان»،«بادبادكها و.....»موج میزند. برای آشنایی بیشتر با ذهنیت داستانی رومن گاری بخشی از شاهكار كوتاه او یعنی پرندگان میروند در پرو بمیرند را میخوانیم: بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالك تنهایی خود شد: تپههای شنی، اقیانوس، هزاران پرنده مرده در ماسه، یك زورق، یك تور ماهیگیری زنگزده، و گاهی چند علامت تازه: استخوانبندی یك نهنگ به خشكی افتاده، جای پاها، یك رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا كه جزیرههای گوانو* در سفیدی با آسمان همچشمی میكردند.قهوهخانه روی پایههای چوبی، میان ماسهزار، بنا شده بود. جاده از صد متری میگذشت: صدای آن شنیده نمیشد.
پل متحركی به شكل پلكان از قهوهخانه تا روی ساحل پایین میآمد. از وقتی كه دو راهزن از زندان «لیما» گریخته و او را در خواب با ضربه بطری بیهوش كرده بودند – و صبح آنها را مست و لایعقل در گوشه نوشگاه قهوهخانه افتاده دیده بود – شبها پل را بالا میكشید.به نرده تكیه داد و سیگار اول را كشید و مشغول تماشای پرندگان شد كه روی ماسه افتاده بودند؛ چند تایی از آنها هنوز بال و پر میزدند. كسی هرگز نتوانسته بود برای اون توضیح بدهد كه چرا پرندگان از جزیرههای میان دریا برمیخاستند تا بیایند و روی این ساحل، در فاصله ده كیلومتری شما لیما، جان بدهند: هرگز نمیشد كه بالاتر از پایینتر بروند، درست روی همین حاشیه باریك شنی كه طولش دقیقا سه كیلومتر بود. شاید اینجا برای آنها مكان مقدسی بود، مانند شهر بنارس در هند كه مومنان برای مردن به آنجا میرفتند: پیش از آنكه جان از تنشان پرواز كند میآمدند و لاشه خود را روی خاك میافكندند. یا شاید، از ساده تر، از جزیرههای گوانو كه صخرههایی لخت و سرد بود، هنگامی كه خون در تنشان شروع به ماسیدن میكرد و همان مایه نیرو برایشان میماند كه دریا را بپیمایند، یك راست میپریدند تا خود را در اینجا به ماسه گرم و نرم برسانند. به هر حال، باید این را قبول كرد: همیشه برای همه چیز توضیحی علمی هست. البته میتوان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهد دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهای طبیعت همچنان اعتقاد داشت. كمی شاعر، كمی خیالپرست … به پرو پناه میآوری، در پای جبالاند، روی ساحلی كه همه چیز به آن ختم میشود – پس از آنكه در اسپانیا با فاشیست ها، در فرانسه با نازی ها، در كوبا با غاصبها جنگیدهای – زیرا كه در چهل و هفت سالگی هرچه باید بدانی دانستهای و دیگر انتظاری نه از هدفهای بزرگ داری و نه از زن ها: به منظرهای زیبا دل خوش میكنی. مناظر كمتر به تو نارو میزنند. كمی شاعر، كمی خیال… وانگهی شعر را روزی به شیوه علمی توضیح خواهند داد، به عنوان یكی پدیده مترشح داخلی بررسی خواهند كرد. علم از همه سو مظفرانه بر انسان تاخت آورده است. مالك قهوهخانهای در ماسهزارهای ساحل پرو میشوی و تنها مونست اقیانوس است. اما برای این هم دلیلی هست: مگر نه اینكه اقیانوس تصویر زندگی ابدی، وعده ادامه حیات و تسلای آخرین است؟ كمی شاعر، كمی … خدا كند كه روح وجود نداشته باشد: این تنها راه است برای او كه اغفال نشود، به دام نیفتد. دانشمندان به زودی وزن دقیق، درجه غلظت، سرعت عروج آن رااندازه خواهند گرفت … وقتی آدم فكر میلیاردها روح را میكند كه از آغاز تاریخ تا امروز پریده و رفتهاند گریهاش میگیرد: یه منبع عظیم نیرو كه به هدر رفته است. اگر سدهایی ببندند تا آنها را هنگام عروج جذب كنند، نیرویی به دست میآید كه با آن میتوان سراسر زمین را روشن كرد. به زودی انسان تماما قابل استفاده خواهد شد. مگر نه اینكه از مدتها پیش زیباترین رویاهایش را گرفتهاند تا از آنها جنگ و زندان بسازند؟
مبارزه ای کیهانی در دریا
موبی دیک، هرمان ملویل
این كتاب در 1851 توسط هرمان ملویل نوشته شد. ایشمیل به عنوان یك صیاد نهنگ با كشتی پیكود خارج از نانتوكت دریانوردی می كند. كاپیتان آهاب كه صورتی خشن و ساق پایی همچون عاج دارد، ارباب كشتی پیكود محسوب می شود. ناگهان معلوم می گردد كه رفت و آمد ایشمیل، یك گشت عادی برای یك نهنگ نیست.
ساق پای آهاب را نهنگ سفیدی كه حیله گریش شهرت داشت و به موبی دیك معروف بود، گاز گرفته است. آهاب دیوانه وار تصمیم گرفته موبی دیك را شكار كند و انتقام خود را بگیرد. گردش های كشتی پیكود در عرض و طول اقیانوس آرام و در جست وجوی شكار مورد علاقه آهاب ادامه می یابد. درعین حال از كار شكار نهنگ نیز فارغ نمی مانند. ولی حس انتقام در آهاب به هیچ وجه كاسته نمی شود.
سرانجام، دشمن آنها موبی دیك دیده می شود. آهاب سه روز تمام نهنگ را دنبال می كند، در هر حمله موبی دیك حیله گر زوبین ها را دفع می كند و قسمتی از كشتی را خورد می نماید و مرگ و ویرانی برای سرنشینانش به ارمغان می آورد. در روز سوم موبی دیك با یك پرش گردن آهاب را می گیرد و او را به درون آب می كشد و هلاكش می كند. آنگاه موبی دیك به تخریب كشتی ادامه می دهد، تا آنكه تمام چوب های آن خورد می شود. كشتی غرق می گردد و همه افراد در دل آب ناپدید می گردند به جز ایشمیل «اسمعیل» كه به یك تابوت خالی چنگ می اندازد و آنقدر مقاومت می كند تا كشتی دیگری به نام ریچل نجاتش می دهد.
***
موبی دیک یا وال
موبی دیک یا وال [Moby dick or Whale]این رمان شاهکار هرمان ملویل (1819-1891)، نویسنده امریکایی بوده و یکی از مهمترین کتابهای ادبیات رمانتیک است. موبی دیک به سال 1851، زمانی که نویسندهاش سیدو سال داشت در نیویورک منتشر شد؛ اما اهمیت آن را بسیار دیرتر شناختند و بررسیهای انتقادی عمدهای که بدان اختصاص داده شد، و همچنین ترجمههای بیشمار آن به زبانهای مختلف، تا حدی تازه است. به طور مثال در فرانسه، ترجمه ژان ژیونو، لوسین ژاک، و جون اسمیت در 1941 منتشر شد. موبی دیک داستان یک گروه بزرگ صید وال در حوالی 1840 است. پیش از آن ملویل، با حکایت ماجراهای جوانیاش در دریاهای جنوب ( تایپی و اومو)، به نقل خاطرات شخصی خود اکتفا کرده بود. اما مویی دیک، که ده سال پس از آن ماجراها نوشته شده است، صرفاً نوشته مستندی سرشار از زندگی و جزئیات جالب توجه نیست، بلکه به راستی شعری حماسی به نثر است. نویسنده به همراهی تمامی خدمه کشتی «پکود»، که پایگاهش بندر ننتاکت است، به تعقیب والی میپردازد که معمولی نیست: ملوانانی که امکان داشتهاند این وال را در سفرهای پیشین ببینند آن را «موبی دیک» مینامند و یکی از ویژگیهای عجیب آن سفید بودنش است.
اما بهتر است بر زمان پیشی نگیریم، زیرا این کتاب پیش از هر چیز حکایتی از ماجراهای دریایی است با همه خصوصیتهای این نوع ادبی. در آغاز با ایشمائیل (که بی شک همان نویسنده است) آشنا میشویم: او که میل دارد« باز هم کمی دریانوردی کند و دنیای آب را دوباره ببیند» به سمت ننتاکت حرکت میکند. ایشمائیل شبی را در دهکده نیو بدفورد، در مهمانخانه «جهش وال» سپری میکند و آنجا با کوئیکگ سادهدل، از بومیان جزیره روکوووکو، هم اتاق میشود و سپس بیهیچ دردسری به جزیره ننتاکت میرسد. کوئیکگ که نسبت به او احساسی دوستانه در دل دارد به دنبالش میرود و همراه او سوار بر کشتی «پکود» میشود که آماده حرکت است. قراردادها را امضا میکنند و کاری نمیماند جز آنکه منتظر فرمان حرکت باشند که فرمان هم به زودی صادر میشود. بنابراین، تا اینجا همه چیز عادی پیش میرود. با این حال، هنوز هیچکس ناخدا را ندیده است؛ کشتی بندر را ترک میگوید بیآنکه ناخدا در انظار ظاهر شده باشد. البته اگر برخی از ملوانان بر ضد او سخنانی مرموز به زبان نمیآوردند، این موضوع هم چیزی پیش پا افتاده میبود. پس از گریز کوچکی برای اثبات ارزش صید وال که خالی از مزاح نیست و دادن عنوانهایی اشرافی به این کار، نویسنده با دقت خدمه کشتی را معرفی میکند: علاوه بر دو قهرمانمان، استرباک ناخدا دوم کشتی را میبینیم، «مردی بلند قد و جدی» و محتاط که خرافاتش شکلی از هوشیاری است، زیرا در زمینه پیشگویی و گواهی دل، چیزهایی می داند و در مجموع مردی به نهایت شجاع است. او دستیاری دارد به نام استاب، زاده دماغه کاد، که تجسم بیقیدی است؛ چنان بیقید در برابر خطر که « در پی عادتی طولانی، کام مرگ (در نظر او) صندلی راحتی مینمود»! و اما حقهباز دیگری را مییبنیم به نام فلسک، که مرد جوان سرخرو، قوی و کوتاهقامتی است؛ او خلق و خویی چنان ستیزهجو در برابر والها دارد که گویی به انتقامی شخصی دست میزند و هر بار که وال ببیند، بیرحمانه نابودکردن آنها را مایه افتخار خویش میداند. در میان نیزهاندازان، علاوه بر کوئیکگ (وابسته به شخص استرباک)، تشتگو، سرخپوستی اصیل نیز هست که خدمتکار سوگندخورده استاب به شمار میآید، سیاهی غولآسا با نام آسوئروس داگو هم همراه دائمی فلسک است. در میان ملوانان، نام پیپ را نیز نباید فراموش کرد؛ سیاهپوست جوانی که همراهانش او را دیوانه میپندارند، زیرا همواره به چشم مییبند که «پای خدا روی رکاب دستگاه ریسندگی دنیا» قرار دارد. باید صبر کنیم کشتی به میان دریا برسد و چند روزی بگذرد تا ناخدا اچب به صحنه بیاید: اچب، مردی پرغرور که اگر خورشید هم دشنامش میداد، او را کتک میزد؛ در صورتش اثر زخمی بزرگ بود، زخمی سفید و رنگ پریده که گواهی می داد این شخص عجیب به مبارزهای بزرگ با جانوری مرموز دست زده است: نه از گونهی جدال موجودات نامیرا، «بلکه مبارزهای کیهانی در دریا». اچب «حالت مردی را داشت که پس از درگرفتن شعله در چهار عضوش، از توده آتش بیرون کشیده باشند». این ویژگی را نیز داشت که یکی از پاهایش ساخته از عاج صیقلی شده آرواره کاشالو بود، و برای آنکه در هر حالتی تعادل را حفظ کند، دستور داده بود در سطح عرشه سوراخهایی با مته ایجاد کنند تا پای عاجش را در آنها ثابت نگاه دارد. اکنون همه بر سر کار خویشاند و میتوان صید وال را آغاز کرد.
نویسنده مرحله به مرحله ما را تا مبارزه نهایی و بیامانی هدایت میکند که ناخدا اچب و خدمه کشتی در برابر موبی دیک بدان دست میزنند و در میان هیاهوی رعد و دریای زنجیر گسیخته به فاجعه میانجامد. در طول راه به کشتیهای دیگری برمیخوریم: «پوسل»، «سموئیل-اندربای» از لندن، «ریچل» کشتی «پکود» همواره سؤال میشود: «وال سفید را دیدهاید؟» در این میان فرصت مییابیم با شکلهای مختلف صید وال و عملیات پیچیدهای که چنین صیدی بدان نیاز دارد آشنا شویم؛ با تمام خطرها و تمام نیرنگها روبهو می شویم و دیگر هیچ چیز نهفتهای باقی نمیماند. در کنار والهایی که صید میشود، از والهایی که حجاران و نقاشان و طبیعیدانان و دریانوردان نشان میدهند نیز سخن به میان میآید؛ با سنگواره وال همانگونه آشنا میشویم که با وال تازهای که در عرشه پوست میکنند. و گویی این انباشت باشکوه جزئیات تنها برای آمادهسازی و مؤثرتر ساختن لحظهای است که وال سفید معمایی در افق نقش میبندد و از پیش، همه میدانند که پیشانی پرچین و آروارهای کج دارد. اینجاست که رمز و راز چون دامی گستره میشود و این ماجرای پیش پا افتاده دریایی اندکاندک شکل تعقیبی وهمانگیز به خود میگیرد که همه، دیری نگذشته، پایان مقدر آن را احساس خواهند کرد. این داستان، با همه شگفتیاش، هر آینه طبیعی است: در یکی از صیدهای پیشین، موبی دیک پای اچب را قطع کرده است و او از این حادثه تنفری تسکینناپذیر به دل دارد که تنها با صید و مرگ دشمن مخوف و بیرحم آرام خواهد گرفت. اما ناگهان میاندیشیم که این جنون انتقام نشانهای از بیماری روان است؛ از این لحظه، دیگر امکان آرامش نیست، زیرا این بیماری،بیماری ما نیز میشود و بیماری تمامی انسانها که در بند نامعقولترین خواستههایند. چون بر کشتی «پکود» بنشینیم، آشکار میشود که همه کوشش نومیدانه ما آن است که چیزی چون ستارهای آسمانی را در تورهامان صید کنیم:«هر چه دیوانه و پریشانمان میکند، هر چه عمق تار اشیا را به تلاطم در میآورد، هر حقیقتی که بخشی از کژی در خود دارد، هر چه اعصاب را متشنج و مغز را مشوش میسازد، هر چه شیطانی که در زندگی و در اندیشه وجود دارد، هر چه بد است، از دید اچب دیوانه، آشکارا در وجود موبی دیک تجسم مییافت و قابل مبارزه میشد. او تمامی خشم و نفرتی را که همه انسانها از زمان آدم تا کنون احساس کرده بودند را بر گرده سفید آن وال میگذاشت و همه خمپاره قلب سوزان خود را چنان بر سینه آن وال منفجر میکند که گویی سندانی است.» بیدلیل نیست که ملویل، فصلی کامل از کتاب خود را به شرح این نکته اختصاص داده است که سپیدی نشان حتمی حضوری عرفانی است. در چنین وضعی، ماجرا ناگزیر به غرقشدن شگفتانگیز و مرعوبکننده کشتی میانجامد و همه چیز رو به نیستی میرود و تنها آنچه آشکار میشود دلیل وجودی کتاب است که چون خردهریزی مانده از فاجعه بر آب شناور است.
از این دیدگاه، موبی دیگ در شمار چند اثر بزرگ جهانی قرار میگیرد که رمانتیسم بر جای گذاشته است. روشن است که به سبب جنبه حجیم و یک تکه این اثر و پافشاری رد سراسر کتاب بر استفاده صرف از تصویرهای جهان دریا و ساکنان مرموز آن، تصویرهایی که کمک میکنند تا خواننده یکپارچگی وسواسبرانگیزی را احساس کند، این داستان یکی از سحرآمیزترین متنها محسوب میشود و در شمار نوشتههایی قرار میگیرد که هدف پنهان آن رقابت با واقعیت طبیعت و گیتی است. موبی دیک در ذات خود، کوششی است برای آنکه با استفادهای پرقدرت و جادویی از کلام نیروهای نهانی را که گاهی دخالت آنها را در برخی از ماجراهای جهان خود کشف میکنیم، در بافت داستان دریابیم. این میل به گردن آوردن همه چیز در درون ترکیبی که هر تصویر آن به تنهایی بازتاب همان ترکیب است، چنان عظمت غرور آفرینی به رمان میبخشد که بهای آن شکست همان عظمت است. ساختار منحرفکننده اثر نیز از همین ناشی میشود: هر چه هست ورطه است یا قله، انحرافهاست و پیچ و خم، فضاهایی که بیهوده به روی مکاشفه بیپایان خواننده باز است. به دنبال تکگویی درونی، گفتگوهایی چون تازیانه در باد به گوش میرسد؛ همانگونه که در پی تلاطم اعماق دریا، فریاد توفان شنیده میشود. داستانهای کوتاه بیشماری که هیچ چیز وجودشان را توجیه نمیکند، ناگزیر و از پیچ و خمهای نامتناظر، ما را به تنها مقصد رهنمون میشود به آن مقصد خوفناکی که همواره در پیش است و فراموشناشدنی. مسائلی انتزاعی و دور از موضوع، حتی بررسی تقریباً علمی پستانداران دریایی، ناگهان سیر داستان را متوقف میکند تا در واقع ورطهای را که «پکود» با جان و مال در آن غرق خواهد شد عمیقتر سازد. البته ملویل از توسل به متداولترین روشهای رمان سیاه باکی ندارد: در سراسر کتاب از داستانهای عجیب، صحنههایی از احساس پیش از وقوع، و ضیافتهای نیمه شیطانی پراکنده است؛ همه چیز دست به دست می دهد تا بر اساس جاافتادهترین قراردادهای ادبی، از ناخدا اچب موجودی شیطانی بسازد. با این حال، هیچ چیز نمیتواند ارزش نمادین و جانکاه و عمیقاً انسانی این مسابقه مرگ را از میان ببرد. شعری پرقدرت و توراتگونه بر همه کتاب حکمفرماست و ارزشی پیامبرگونه به کلام میبخشد. تصویرهای درخشانی، اینجا و آنجا بر ورطههای مختلف میافشاند و موبی دیک، به یاری این تصویرها ماجرایی بیامید و بیروزنه را به خواننده تحمیل میکند و چنان برخلاف انتظار، خواننده را با ماجرا مأنوس میسازد که کتاب خود دلیل وجودی و فرجام خویش میشود: دنیایی بسته که به قلب رهنیافتنی انسان راه میبرد، قلبی که روشنبینانهترین و جنونآمیزترین توهمات امانش نمیدهند.
قصههايي براي تاريکي
شايد سينماييها سام شپارد را با فيلمنامهها و بازيهايش در فيلمها بشناسند اما او اهل نوشتن داستان هم هست؛? داستانهايي درباره تنهايي و ملال
ديگر همه کتاب خوانها امير مهدي حقيقت را خوب ميشناسند. مترجم جواني که با ترجمههاي خوبش از آثار جومپا لاهيري معروف شد و ترجمههايش به چاپهاي چندم رسيد. حقيقت با همين کتابها گروهي خواننده پر و پا قرص براي خودش جور کرد که حالا کافي است ترجمه اي با اسم او وارد بازار کتاب شود تا آن ترجمه هم خواننده داشته باشد. «خواب خوب بهشت» مجموعه داستان کوتاهي از سام شپارد آمريکايي، آخرين ترجمه حقيقت است که در نمايشگاه کتاب امسال و توسط نشر ماهي عرضه شد. بين همه ترجمههاي حقيقت، اين مورد اخير يک جوري استثنائي است. آدمي مثل «سام شپارد» در بين تئاتريها با نمايشنامههاي معروفاش و در بين سينماييها با فيلمنامهها و فيلمهايش معروف است. فيلمها و فيلمنامههايي که براي او جايزه اسکار و کن و بافتا را به همراه داشته. (همسر شپارد هم يک بازيگر اسکاري است؛ جسيکا لانگ) امير مهدي حقيقت اما وجه ديگري از سام شپارد را براي ما عيان کرده و قدرت داستاننويسي او را به ما نشان داده است. پيرمردي که اين روزها در اواخر دهه 60 زندگي اش هنوز هم مينويسد و اجرا ميکند و براي خودش خوش است. پيرمردي که ميگويند اگر جيمز دين خدا بيامرز زنده ميماند احتمالا شبيه اين روزهاي سام شپارد ميشد.
سام شپارد در ايليونويز به دنيا آمد. پدرش که خلبان ارتش بود بعد از بازنشستگي عشق معلمي و کشاورزي و زمينداري به سرش زد و بعد از يک سلسله آواره کردن زن و بچه بالاخره در کاليفرنيا متوقف شد. شپارد پدر آرزو داشت که مزرعه اي مملو از آواکادو (ميوه اي شبيه گلابيهاي خودمان، کمي بزرگتر) داشته باشد؛ اما از آدمي مثل او، کشاورزي ساخته نبود که نبود. مادر خانواده هم معلم بود، يک معلم بي اعصاب که حال و حوصله بچه خودش را هم نداشت؛ چه برسد به بچههاي مردم. پسر بيچاره هميشه يک گوشه کز ميکرد و شاهد رفتارهاي خشن پدر مست و بي تفاوتي مادرش ميشد؛ خاطرات غمگين و تلخ و تنهايي!
بعد از تمام شدن دبيرستان، شپارد به کالج سن آنتونيو رفت و در آن جا کشاورزي خواند. بعد از سه ترم مشروط شدن بيخيال کشاورزي شد. 20 ساله بود که به نيويورک رفت و در آن جا با پسر يکي از معروفترين موسيقيدانهاي جاز همخانه شد. درست وقتي که اتفاقهاي مهمي در تاريخ آمريکا در حال وقوع بود؛ جان اف کندي ترور شد و جنگ ويتنام در گرفت. همينها باعث شکل گيري رويکرد جديدي در هنر آمريکا شد. رويکرد جديدي که شپارد هم يکي از سردمداران آن بود. دراين سالها الگوي شپارد شده بود باب ديلان و حسابي دلباخته هنر و شعر و موسيقي شده بود؛ با شوق زياد شعر ميگفت و نمايشنامه هم مينوشت. اولين قراردادش براي نوشتن نمايشنامه را در همين سالها بست. او که تا همين سالها با اسم «استيو راجرز» ميشناختندش، اولين قراردادش را با اسم «سام شپارد» امضا کرد و شد سام شپارد معروف.
از ملال و ديگر اهريمنان
شايد هيچ کدام از داستانهايي که تا به حال از شپارد ترجمه شده اند به اندازه همين «خواب خوب بهشت» نشان دهنده دنياي داستاني او نباشند. بارها منتقدان کارهاي او را عجيب يا خشن يا سورئاليست خوانده اند. اما شپارد از آدمهايي حرف ميِزند که در بين شلوغي رفت و آمدهاي پي در پي زندگي ميکنند و در عين حال دنياي ساکن و ساکتي دارند. نمونه تمام عيار اين آدمها کاراکتر اصلي داستان «سوال بيجا» است. مردي که روزمرگي و زندگي عادي طوري از سر و کول اش بالا ميرود که با يک مهماني شلوغ و پر سر و صدا هم چيزي در درون او تکان نميخورد. اما همين آدم بيحوصله و ملال زده با يک اتفاقهاي ساده و پيش پا افتاده که شايد براي هيچ کس ديگر اتفاق نيفتد و حتي جالب هم نباشد، از ملال بيرون ميآيد و خود واقعي که هميشه از آن فراري بوده را به خودش و همه نشان ميدهد. خواننده داستانهاي شپارد با کمترين اشارات و توصيفهاي صبورانه و جملات کوتاه و ساده – که از قواعد داستان نويسي خيلي از بزرگان ادبيات آمريکاست- سر از دنياي درون کاراکترها در ميآورد و با ملال و هيجان شان همراه ميشود. ملال و هيجاني که انگار دو روي يک سکهاند و در درون آدمها جا خوش کرده اند؛ انتظار براي موقعيتي که بروز ميکنند و دوباره به همان دورن وحشي باز گردند. کاراکترهايي که ممکن است به هر زمان و مکاني تعلق داشته باشند. آدمهايي که در دنيا شناورند و شپارد در داستانهايش به دام مياندازدشان. داستان آدمهايي غير قابل پيش بيني که آن قدر حرف همديگر را نميفهمند که خيال ميکني زبان شان با هم فرق دارد.
نسل بعد از گمشدهها
شپارد و هم قطارانش باقيماندهها و دست پروردههاي نسل طلايي از ادبيات آمريکا هستند که اساتيدي مثل فاکنر و همينگوي و دوس پاسوس داشته اند. آدمهاي جنگهاي جهاني که اسم خودشان را گذاشته بودند: «نسل گمشده» و پاتوقشان کافههاي پاريس بود نه آمريکا! بعد از اينها بود که آمريکا از يک طرف قدرت سياسي و اقتصادي و نظامي گرفت و در زمينه ادبيات هم بارش نوبل – که تا آن سالها نصيب آمريکاييها نشده بود- بر ادبيات آمريکا آغاز شد. اما اين نسل مثل نسل قبل زخم جنگ جهاني بر روح ندارد. به جاي آن ملغمه اي است از جنگ ويتنام و هاليوود و برادوي و بحران هويت آمريکايي.
بيشتر خوانندهها و بينندههاي شپارد ميگويند تئاترهاي او خنده دار و در عين حال ترسناک است. نمايشهايي که در روزهاي سخت آمريکاييها به معناي عميقي مثل از خود بيگانگي، فروپاشي نظام خانواده و از دست دادن هويت ميپرداختند- مفاهيمي که در آن روزها مردم آمريکا در حال دست و پنجه نرم کردن با آنها بودند- بايد هم ترسناک و خنده دار به نظر بيايند. براي همين است که به نمايشنامههاي او لقب بهترين توصيفگر زندگي آمريکايي داده اند.
الگوبرداري او از بکت از همان اولين نمايشنامههايش کاملا مشهود بود. خيليها معتقدند او تحت تاثير ابزورد (پوچ)نويس و آدمهايي مثل هارولد پينتر و ادوارد باند است. هر چند همه اين تحليلها ساخته ذهن منتقدان است و خودش هيچ وقت اين تاثيرها را تاييد نکرده. اما تاثير موسيقي روي کارهاي شپارد انکار ناپذير است. از عشقش به باب ديلان گرفته تا اين که خودش گفته عامل موسيقي در کارهاي او به اندازه گفتار مهم است. در سالهاي هفتاد شپارد خوب درخشيد و چند جايزه معروف گرفت. ازدواج کرد. بچه دار شد و هوس مهاجرت به انگلستان به سرش زد. سه سالي که با زن و بچه اش در لندن ماند او را در اروپاي پرفيس و افاده هم صاحب کلي طرفدار کرد. اما بعد از سه سال غم غربت گريبانش را گرفت و دوباره به نيويورک برگشت اما هيچ وقت نميشود گرايشهاي اروپايي و تاثير نويسندههاي اروپايي را در کارهايش انکار کرد. بعد از بازگشت به نيويورک خيلي زود نمايشنامه «کودک مدفون» را نوشت و سال 1979 برنده جايزه پولتيزر شد. اين اولين بار بود که به نمايشنامه اي پولتيزر ميدادند که تا به حال در برادوي اجرا نشده بود.
اين شهرت لعنتي
در سال 1980 اسم سام شپارد بعد از تنسي ويليامز در رديف بهترين نمايشنامه نويس آمريکا قرار گرفت اما اين گوشه اي از افتخارات شپارد بود. او سه سال بعد به خاطر بازي در فيلم the right stuff نامزد جايزه بهترين نقش مکمل مرد اسکار شد. فقط سه سال بعد فيلمنامه پاريس تگزاس را براي ويم وندرس نوشت و جايزه بافتا و نخل کن را براي بهترين فيلمنامه اقتباسي برد. با باب ديلان افسانه اي هم همکاري کرد.
اما همه اين افتخارات و شهرت براي آدمي مثل او خيلي خوشايند نبود. پسر يک مزرعه دار ساده به آدم مشهوري تبديل شده بود که مردم دوستش داشتند و در روزهاي جواني و اوج صاحب کلي جايزه و افتخار بود. در کنار همه اينها او با زندگي خانوادگي اش کلي مشکل داشت؛ از همسر اولش جدا شده بود و از زن دومش جسيکا لانگ – بازيگر برنده اسکار- دو تا بچه داشت. با دو پسر و يک دختري که داشت در زمره مردهاي عيالوار قرار گرفته بود و همه اينها ذهن اش را به کل بهم ريخته بود.
بالاخره مدتها طول کشيد تا شپارد بتواند با زندگي اعياني و شهرت کنار بيايد؛ اما بعد از مدتي گوشهنشيني و کم کاري خودش را پيدا کرد. درگيريهاي ذهني اش در همين دوران، دستمايه او براي نوشتن باقي آثارش شد: هويت آدمها. موضوع هويت در تمام آثار شپارد از مهمترين و اصليترين موضوعات است. او سال 1986 به عنوان يکي از اعضاي آکادمي هنر و ادبيات آمريکا معرفي شد و سال 1992 به خاطر درام از آکادمي مدال طلا گرفت. سال 1999 هم به خاطر بازي در يک فيلم تلويزيوني نامزد جايزه گلدن گلاب و امي شد. شپارد دو فيلم هم ساخته که در آنها هم کارگردان بوده و هم فيلم نامه نويس.
پيرمرد و دغدغهها
شپارد در مصاحبه اي گفته: «من به نوشتن پرداختم چون کار ديگري براي انجام دادن نداشتم» او که به قول خودش با فرهنگ ماشينيزم نسل جوان زندگي کرده و هرگز نتوانسته از کنار شهرهاي کاليفرنيا که «يک نوع جادوي گنداب گون» دارند بيتفاوت بگذرد، اين روزها و بعد از چهار دهه فعاليت هنري همچنان از روزمرگيها و مرگ و خيانت و روياهاي آمريکايي و نابودي اسطورهها مينويسد. براي او که هنوز اسير شدن در دام زندگي ماشيني و ملال آور از هر چيزي غم انگيزتر است، بهترين راه نوشتن است. شپارد ميخواهد دردهاي خانوادهها را روايت ميکند. براي همين آدمهاي داستانهايش را آن قدر ساده و راحت درگير اين رنجها ميکند که گاهي خواننده از بيرحمي نويسنده حيرت ميکند اما اين دقيقا خود زندگي است. رنجهاي واقعي زندگي که اگر چه يک پيرمرد آمريکايي تعريفشان ميکند اما براي همه آدمهاي دنيا مصداق دارد.
زير سلطه آپارتايد
دو روي سکه ادبيات در آفريقاي جنوبي
آفريقاي جنوبي اگر چه بر خلاف باور خيلي از مردمانش در همان مرحله اول جام جهاني از گردونه رقابت ها خارج شد، اما افتخارهاي زيادي در زندگي اجتماعي و فرهنگي مردمش وجود دارد که 2 جايزه نوبل ادبي از جمله آنهاست.
خانم گورديمر و جي ام کوئنزي 2 برنده جايزه ادبي نوبل براي آفريقاي جنوبي انگار دو روي يک سکه اند. خانم گورديمر مي گويد «من هرگز شرح حال زندگي خودم را نمي نويسم» و دليلش هم اين است که بيش از حد براي خلوت و تنهايي اش ارزش قائل است، اما او کسي است که تنهايي و خلوتش را هميشه براي دفاع از مسائل اجتماعي و حقوق فردي ديگران زير پا گذاشته و وارد ميدان عمل شده است. او در بسياري از جشنواره هاي ادبي و نمايشگاه هاي کتاب در سراسر جهان شرکت و از هر فرصتي براي بيان عقايدش استفاده مي کند. کوئنزي اما حرفي از خلوت و تنهايي نمي زند، ولي بشدت گوشه گير و ناپيداست و کمتر مي شود مصاحبه اي از او در جايي پيدا کرد يا اظهارنظري از او شنيد. با اين حال او زندگي اش را در رمان هايش پياده کرده و 3 کتاب اصلي او را، به نوعي زندگينامه هاي خودنوشت او مي شمارند.
در سال هاي سختي که آفريقاي جنوبي تحت سلطه رژيم آپارتايد بود و جمعيت حداقل سفيدپوست بر اکثريت سياهپوست حکومت مي کردند و کوچک ترين حقي براي آنها قائل نبودند، نويسندگان اين کشور نقش مهمي در دنيا ايفا کردند و به قدرت قلمشان توانستند توجه ديگران را به اين کشور جلب کنند. آنها از ادبيات به عنوان سلاحي در راه مبارزه با آپارتايد استفاده کردند.
بانوي نازک انديش تيزچشم
نادين گورديمر ، بانوي ادبيات آفريقاي جنوبي 87 ساله است. او يکي از نويسندگان پرکار جهان است و همين يکي دو سال پيش جديدترين مجموعه داستان هاي کوتاهش و پس از آن يک رمان منتشر کرد. او نه تنها نويسنده رمان، نمايشنامه و داستان کوتاهي است و آثاري چون روزهاي فريبنده، سرزمين بيگانگان، فرصتي براي دوست داشتن، آخرين دنياي بورژوازي، محافظه کار، دختر برگر و خانواده جولاي را به عنوان رمان در کارنامه دارد و 15 مجموعه داستان کوتاه منتشر کرده، بلکه يک نويسنده بسيار سياسي هم هست. امکان ندارد اعتراضي به سلب حقوق يک نفر در جايي از دنيا صورت بگيرد و خانم گورديمر هم در آن مشارکت نداشته باشد. از سلب حقوق يک نويسنده چيني گرفته تا اعتراض به حضور آمريکا در عراق و کمرنگ شدن کتاب در جامعه ... .
براي او زندگي صلح آميز انسان ها چه سفيد و چه سياه، مهم ترين اصل زندگي اش است. او کسي است که بيش از نيم قرن در اين باره نوشته و با چشمان تيزبينش که هميشه در صورت لاغر و ظريفش مي درخشند، به جزيي ترين مسائل توجه کرده است. خودش مي گويد کار نويسنده بيرون کشيدن مراحل ناديده و از ياد رفته در توفان زندگي است و درباره آثارش مي گويد رمان اگر به درد زندگي مردم نخورد که رمان نيست.
او در رمان «اسلحه خانه» مي خواهد همين را نشان بدهد که سفيدها و سياه ها به هم نياز دارند و مسائلشان را نمي توان بر مبناي رنگ پوست از هم تفکيک کرد. اين اثر که اولين رمان گورديمر است، قرار است به فيلم تبديل شود. اين فيلم درباره يک خانواده سياهپوست است که براي حفظ جان بچه هايشان مجبور مي شوند از يک وکيل سياهپوست استفاده کنند. اين در حالي است که اين فرزندان متهم هستند که در دوره آپارتايد براي قتل سياهپوستان برنامه ريزي کرده اند و چندين نفر را کشته اند.
نادين گورديمر سال 1923 در يک دهکده کوچک نزديک شهر ژوهانسبورگ از مادري بريتانيايي و پدري اهل ليتواني به دنيا آمد. پس از گذراندن دبيرستان وارد دانشگاه شد و بزودي اولين اثرش را که يک مجموعه داستان کوتاه بود، منتشر کرد. گورديمر يکي از پايه گذاران انجمن نويسندگان آفريقايي جنوبي است و سال 1974 جايزه بوکر را براي رمان «محافظه کار» به دست آورد و در سال 1991 نوبل ادبيات را به دستاوردهاي ديگرش اضافه کرد. نلسون ماندلا يکي از رمان هاي معروف او در سال 1979 يعني «دختر برگر» را در دوره محکوميت خود در زندان جزيره رابن خواند و گورديمر يکي از کساني بود که براي استقبال رسمي از ماندلا پس از آزادي از زندان دعوت شد. او که در روزگار جواني با اشتياق و علاقه فراوان آثار دي اچ لارنس را مي خواند، حالا به آثار جوزف کنراد علاقه خاصي دارد و مي گويد، کار نويسنده عمليات نجات در تاريکي است.
او خودش را يک واقعگراي خوشبين مي خواند. حالا که 16 سال از براندازي رژيم نژادپرست آفريقاي جنوب گذشته و اين کشور به رهبري نلسون ماندلا مسيري سخت را بدون خون و خونريزي پشت سر گذاشت، گورديمر مي گويد ما همه حواسمان به برانداختن آپارتايد بود و وقتي اين موقعيت فوق العاده را به دست آورديم که توانستيم براي اولين بار همه با هم راي دهيم و خوشحال و سرمست شديم، اما امروز هنوز فاصله عميق ميان فقرا و ثروت باقي است. او درباره جام جهاني هم گفته، بگذاريد مردم حالش را ببرند، اما نمي توان به خانواده هايي که حتي سرپناهي هم ندارند، فکر نکرد. او امروز هم دغدغه هاي خودش را دارد. بخشي از دغدغه هاي امروز او را قوانين حمل اسلحه، جنگ عراق، بيماري ايدز و آزادي بيان تشکيل مي دهد.
کوئتزي يک منادي اجتماعي نيست
کوئتزي متولد سال 1940 است. به اين ترتيب او دقيقاً 70 سال دارد. خودش مي گويد: «من يک منادي اجتماعي يا هر چيز ديگر نيستم. من کسي هستم که به آزادي علاقه دارد (همان طور که هر زنداني به زنجير کشيده شده اين حس را دارد) و آدم هايي را ترسيم مي کنم و مردمي را نشان مي دهم که زنجيرهايشان را دنبال خودشان مي کشند و چهره هايشان را به سمت نور مي گيرند».
او در کيپ تاون در آفريقاي جنوبي متولد شده، اما سفيدپوست است و در دانشگاه تگزاس آمريکا به تحصيل پرداخته و به همين دليل او سال ها به تدريس در دانشگاه پرداخته است.
آنچه لازم است درباره او بدانيد اين است که کوئتزي با «رسوايي» در سال 1999 برنده جايزه معتبر بوکر شد و نخستين نويسنده اي است که اين جايزه را 2 بار دريافت کرد.
کوئتزي در نوشتن آثارش براي يک چيز برنامه ريزي مي کند: اين که آنچه را که بر مسائل سياسي تمرکز دارد به چشم اندازهاي خيال انگيز تبديل کند. آفريقاي جنوبي در آثار او مکاني بد، وحشت انگيز و خارج از زمان است که هنوز واقعيت اجتماعي خودش را حفظ کرده است. او هنوز هم براي رمان «زندگي و دوره مايکل کي» تحسين مي شود که در سال 1983 اولين جايزه بوکر را برايش همراه آورد. هر چند برخي هم آن را خاطراتي از دوران نوجواني او و البته بسيار احساس گرايانه مي نامند، اما در مقايسه با آن، «رسوايي»- که برايش بوکر دوم را به همراه آورد- با سبکي ساده تر نوشته شده و رفتارهاي اجتماعي مدرن را بيان مي کند. در حالي که برخي منتقدان آثار او را تحسين مي کنند و آن را داستان هايي با تمرکز بر زنان مي نامند، برخي ديگر آثار او را به فلسفه نزديک تر مي دانند تا رمان و حتي آثار او را خداحافظي با رمان مي خوانند.
کافکا تاثير عميقي بر کوئتزي دارد و او آثار نويسندگان گذشته را بازنويسي کرده که روايت دوباره رابينسون کروزوئه اثر فو از زاويه ديد يک زن، يکي از اين کارهاي اوست. او داستايوفسکي را به عنوان استاد سن پترزبورگ هم بازآفريني کرده است.
در سال 1985 فيلم «خاک» با اقتباس از رمان «قلب کشور» او ساخته شد.
کوئتزي سال 2003 برنده جايزه نوبل ادبيات شد و اين نويسنده ساکت، گوشه گير و بسيار خجالتي، وقتي روي صحنه رفت تا جايزه را بگيرد در حالي که اشک مي ريخت، جايزه اش را به مادرش تقديم کرد و گفت او الان زنده نيست که جايزه گرفتن مرا ببيند.
کوئتزي 3 رمان خيلي مهم دارد که آنها را معرف زندگي خود او مي دانند. اولين رماني که او سال 1997 بر اساس زندگي خودش نوشت، به نام «کودکي» بود و سال 2002 «جواني» را نوشت و سال گذشته هم با انتشار «اوقات تابستان» اين سه گانه را به پايان رساند. «کودکي» بر اساس زندگي واقعي کوئتزي هنگام کودکي اش در آفريقاي جنوبي، «جواني» بر اساس جواني وي در لندن و سومي هم درباره سال هاي پاياني زندگي اش، نوشته شده است. با وجود اين که خيلي ها اين سه رمان را به عنوان زندگينامه خود نوشت کوئتزي مي نامند، اما نمي توان براحتي درباره آنها به اين شکل قضاوت کرد و از آنها براي بررسي زندگي نويسنده استفاده کرد، چون اولا دو رمان اول را راوي سوم شخص روايت مي کند و رمان سوم هم از زبان کسي نوشته شده که پس از مرگ کوئتزي مي خواهد تلاش کند تا بيوگرافي او را بنويسد.
در «جواني» داستان زندگي مرد جوان سفيدپوستي از آفريقاي جنوبي روايت مي شود که مي خواهد به لندن برود. او فارغ التحصيل رشته رياضيات است، اما قصد دارد در لندن به عشقش يعني ادبيات بپردازد و زندگي جديدي را شروع کند که با رسيدن به لندن مي فهمد اين شهر اصلاً آنچه او تصور مي کرد، نيست و ناکامي در هر جا مي تواند چهره اش را به او نشان دهد.
اما او در «رسوايي» سراغ زندگي يک استاد ميانسال زبان و ادبيات انگليسي در دانشگاهي در کيپ تاون آفريقاي جنوبي مي رود که به خاطر مسائل اخلاقي مجبور به ترک دانشگاه مي شود و به سوي دخترش مي رود که به تنهايي در يک مزرعه بزرگ زندگي مي کند، اما آنها هم با هم رابطه خوبي ندارند و اين استاد سرانجام در يک کلينيک مراقبت از حيوانات شروع به کار مي کند. او در اين اثر نشان مي دهد که با وجود از بين رفتن آپارتايد هنوز مشکلات زيادي وجودي دارد که ريشه در تک تک آدم ها دارد. اين رمان تفکرات انسان امروزي را درباره مسائل اخلاقي مطرح مي کند، اما درس اخلاق نمي دهد و به همين دليل هم از آن استقبال زيادي شد و نه تنها در سال انتشارش بلکه در آخرين سال قرن بيستم بود که به عنوان بهترين رمان ربع آخر اين قرن ناميده شد.
کوئتزي امسال براي انتشار جديدترين رمانش «اوقات تابستان» هم در فهرست جايزه معتبر ادبي بوکر قرار گرفت.
اما او يک کتاب مهم ديگر هم دارد که «در انتظار بربرها» نام دارد و درباره يک مامور دولت است که در يکي از شهرهاي مرزي يک حکومت ناشناخته، آخرين سال هاي خدمتش را مي گذراند. اين کتاب درباره شکنجه و بي رحمي و واکنش انسان در برابر آن است. در اين رمان کوئتزي بيش از هر چيز به آفريقا توجه دارد و به رابطه بين حاکمان مستبد و رژيم نژادپرست کشورش و قربانيان آنها مي پردازد. خيلي ها اين اثر کوئتزي را با کافکا مقايسه مي کنند، اما اين رمان يک تفاوت اساسي با آثار کافکايي دارد و برخلاف سبک کافکا حکومت نژادپرست را به مضحکه نگرفته بلکه با همه وجود، بيرحمي آن را براي نابود کردن قرباني از طريق رنج و دردي که به جسم او وارد مي کند، نشان مي دهد.
یادداشت جنجالی لی سیگل درباره مرگ ادبیات داستانی در آمریكا
ناقوس مرگ داستان
لی سیگل
: در میان هیاهوی بسیاری كه فهرست «بیست داستاننویس برتر زیر چهل سال» مجله نیویوركر در محافل فرهنگی آمریكا به راه انداخت، یك حقیقت بزرگ از چشم همه پنهان ماند:
داستانو
رمانمدتهاست كه به لحاظ فرهنگی اهمیت خود را از دست داده است.
رمانهای بزرگ، آثاری كه تا سالها دوام بیاورند، هنوز نوشته میشود. داستانهای به یادماندنی كوتاه و بلند همچنان منتشر میشود. همینگوی ، فاكنر و فیتزجرالد مذكر و مونث بعدی بیشك اكنون جایی سخت مشغول كار است. اما جز گروه محدودی از داستاننویسان جاهطلب و كارگزاران ادبی و ویراستارانشان، دیگر كسی برای ادراك توصیفناپذیری كه زمانی ادبیات در حیطههای شخصی و عمومی به ما عرضه میكرد، به سراغ یك داستان یا رمان معاصر نمیرود.
نخستین سند در اثبات این بحث، تبدیل داستان به امری حاشیهای در فضای فرهنگی كنونی است: در پی انتشار فهرست كذایی مجله نیویوركر، سر و صدا از هر طرف برخواست كه این فهرست تنها ترفندی تبلیغاتی برای مجله و نویسندگانی است كه آثارشان در آن منتشر میشود، اما هیچكس در مقابل این فهرستكاری نكرد. اگر داستان و رمان به راستی هنوز زنده بود، فهرستی اینچنین محملی ایدهآل برای مخالفخوانی و تخلیه انرژی نویسندگان و منتقدان ادبی میشد.
150 سال پیش از این هنگامی كه آكادمی فرهنگ و هنر فرانسه با انتخاب آثار هنری برای نمایش در سالن پاریس به نمایندگی گرایشهای هنری حاكم و مستقر میپرداخت، هنرمندان منتقد و رادیكال با راهاندازی سالن ردیها و نمایش آثاری سرشار از اصالت رهاییبخشی كه از آن در آثار سالن اصلی خبری نبود، پاسخی شیطنتآمیز، تاثیرگذار و جریانساز به آكادمی دادند. اما اكنون هیج اثری از فهرستهای آلترناتیو برای فهرست مجله نیویوركر در هیچ كجا پیدا نمیكنید؛ نه در مجلات ادبی كوچكتری مانند هارپر و آتلانتیك و نه حتی در صدها سایت اینترنتی ریز و درشت ادبی كه بنا بر تعریف قرار است محل تجلی همین روحیه منتقد و مخالفخوان باشند.
داستاننویسی امروزه دیگر مانند گذشته نه یك شیوه زندگی، بلكه صرفا یك شغل است. و تعجبی ندارد كه دیگر خبری از شیطنتهای خلاقانه در آن نباشد.
شیوه زندگی هنری متضمن آغوش گشودن به روی جهان به اراده خود و تا سر حد ممكن است؛ مشاغل حرفهای اموری به كلی مجرد و منتزع و بیش از هر چیز یك «شغل» هستند. ملاحظهكاری، حرفهایگری و احتیاطی كه مانع از تبدیل داستانهای معاصر به امری معنادار در زندگی بخش اعظمی از اقشار فرهنگی شده است، در عین حال همان چیزی است كه هر گونه پاسخی به فهرست نیویوركر را در نطفه خفه میكند.
از هر چه كه بگذریم، مخالفخوانی با سلیقه موقر نیویوركر ممكن است كارگزاری پرنفوذ، ویراستاری برجسته یا یكی از دبیران نیویوركر را از شما برنجاند. و در دورانی كه معیار هر گونه موفقیت ادبی چاپ یكی دو اثر در نیویوركر است، كمتر كسی حاضر است آینده شغلی خود را چنین سبكسرانه به مخاطره بیاندازد.
سند دومی كه موید ادعای من است، ظهور و اعتبار منتقدانی مانند جیمز وود است كه به خودی خود ناقوس مرگ داستان را به صدا در میآورد. تنها هنگامی كه یك ژانر هنری چنین محدود و ایستا شود، منتقدانی مانند وود به جای بحث درباره مسائلی فلسفی و اجتماعی كه رمانی خاص به آنها دامن زده است، تمام انرژی خود را صرف تعریف قواعد و حدود و ثغور ژانرهای ادبی میكنند.
سند دیگر، اوجگیری آثار غیرداستانی است. جذابترین، حساسترین و برانگیزانندهترین نویسندگان دوران ما آثار روایی غیرداستانی مینویسند. یكی دو ماه پیش مقالهای در نیویوكر چاپ شد به نام «ایفیژنی در فارستهیل» نوشته جنت ملكولم كه چنان واكنشی در میان خوانندگان و مردم برانگیخت كه در سالهای اخیر بیسابقه است.
این مقاله/گزارش درباره زنی یهودی بود كه به جرم استخدام یك قاتل حرفهای برای قتل شوهرش، محاكمه و مجرم شناخته شده بود. نویسنده آشكارا به همدردی با زن و انتقاد از سیستم قضایی پرداخته بود و در عین حال با روایت ماجرای فرعی دختر خانواده كه در پی محكومیت مادر گرفتار دم و دستگاه بوروكراتیك نظام حمایت از كودكان ایالت نیویورك شده، ماجرا را چون رمانی چندلایه بسط داده بود.
سئوالاتی كه در پی انتشار این مقاله میان خوانندگان دهان به دهان میچرخید (زن یهودی مستحق همدردی نویسنده هست؟ عدالت اجرا شده است؟ و...) از جنس سوالات وجودی و بنیادینی هستند كه در دهههای پیش رمانهای نویسندگانی چون بلو، آپدایك، راث، چیور، میلر، مالامود و... به آنها دامن میزد.
رمانی مانند «گروه» اثر ماری مككارتی، به طور همزمان هم رمانی پرفروش و هم دارای اعتبار ادبی بود و هم موجب ایجاد جنجالهایی در سطح اجتماع. چنین رمانهایی را «مردم عادی» هم میخواندند و مانند امروز خوانندگانشان تنها نویسندگان جویای نامی نبودند كه آثار دیگر نویسندگان را چنان میخوانند كه پزشكان ژورنالهای پزشكی و وكلا مجلات حقوقی را.
به این دلایل و هزار و یك دلیل دیگر، داستان امروز به اثری موزهای تبدیل شده و دستاندركارانش بیش از آن كه نویسنده باشند، موزهدار و نظریهپرداز هستند. خوب یا بد، بزرگترین داستانسرایان دوران ما نویسندگان آثار روایی غیرداستانی هستند. دلیلش هم این كه هیچكس به خود جرات نمیدهد آنها را از روی سن دستهبندی كند و برای اهداف بازاریابی مورد سوءاستفاده قرار دهد.
كنكاش ادبیات روسیه در درون انسان
ادبیات امروز روسیه به اشتباه گذشته خودش در زمینه تحلیل انسان پی برده و دیگر تمام عوامل بدی را به دنیای خارج و ساختار سیاسی نسبت نمیدهد بلكه به دنبال ریشههای درونی شر در انسان میگردد.
من به دو منظور مهم به اینجا آمدم نخست آنكه دوست داشتم در برابر جوّ ضد ایرانی حاكم بر دنیای امروز بایستم و دیگر آنكه میخواستم حكمت شرقی و زیبایی عرفان ایرانی را از نزدیك مشاهده كنم.
متأسفانه شرایط جهانی در دنیای قرن بیست و یكم به گونهای است كه برخی كشورها فكر میكنند تمام حقیقت را در دست دارند و سایر كشورهای دنیا را پایینتر از خودشان میدانند.
وی با بیان اینكه مهمترین هدف هر نویسندهای كمك به رشد تنوع فكری ـ اندیشهای است، تصریح كرد: چیزی كه زیباست هماهنگی میان این تنوعات فكری و فرهنگی است و اگر ما این هدف را دنبال نكنیم در وهله اول خودمان دچار تحجر میشویم.
من اگر چه با زبان فارسی آشنایی ندارم اما از شنیدن آن لذت میبرم و به نظر من موسیقی موجود در این زبان میتواند به خوبی احساسات یك نویسنده را بیان كند و این قطعا فراتر از فیزیك واژههاست بلكه نوعی حالت عرفانی و رویایی دارد.
اگر ما نویسندگان برجسته روسیه از قبیل داستایفسكی، تولستوی و.... را در یك خط فرضی قرار دهیم میتوانیم تمام آنها را با واژه «فلسفه امید» تعریف كنیم.
البته قبول دارم كه این دیدگاه و این تعبیر امر بسیار ظریفی است و اگر درست فهم نشود میتواند ما را به خطا ببرد اما بهطور كلی منظور من این است كه این نویسندگان وضعیت انسان را رو به جلو تلقی میكردند.
در آثار این نویسندگان تمام خشم و نارضایتی انسان معطوف به عواملی خارج از وجود خودش، نظیر ساختار بینظم حكومت و دولت است و تمام حواس نویسندگان متوجه این عوامل است.
ادبیات روسیه همواره مهمترین دشمن خودش را ساختار سیاسی موجود میدانسته و همیشه به دنبال این هدف بوده است كه انسان را از قید محدودیتها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی برهاند.
نویسندگان بزرگ روسیه همواره در آثارشان به دنبال پیدا كردن منشا بدی در وجود انسان میگشتند و معتقد بودند این شر بهطور قطع یك دلیل اجتماعی دارد و آنها باید آن را پیدا كنند حتی اگر این شر در محدوده و حوزه شخصی و خانوادگی هم بود باز آنها به دنبال دلیل اجتماعی آن میگشتند.
این جمله به همان اندازهای كه برای آزادی كشور مفید است و هیجان میبخشد برای آزادی فرد از خودش و نیروهای بازدارنده وجودیاش، مضر و كم اثر است در واقع میخواهم بگویم این ادبیات روسیه بود كه این كشور را به سمت انقلاب كمونیستی هل داد.
با آنكه نویسندگان روسیه جامعه را به سمت انقلاب كمونیستی حركت داده بودند اما باز خود این نویسندگان بودند كه بلافاصله پس از استقرار حاكمیت جدید با آن مقابله كردند و درصدد طرد و نفی آن بر آمدند.
در حقیقت همان جمله انسان خوب است اما شرایط بد است بولگاكف از كمونیسم تا كاپیتالیسم همراه ما بود و تنها در دوره پس از استالین و با ظهور نویسندگان جدید روس بود كه این دایره در هم شكسته شد.
نویسندگان مدرن روسیه پرسشها و دغدغههای سرنوشتسازی را مطرح كردهاند از جمله اینكه اگر واقعا انسان این قدر خوب است كه ما سالهاست داریم از او تعریف میكنیم پس چرا چنین نظامهای غیرقابل تحملی برای خودش میسازد؟
بر خلاف اعتقادی كه سالها آن را تكرار میكردیم انسان آن قدرها هم خوب نیست بلكه بهرهای از شر در درون هر انسانی وجود دارد كه باید آن را مورد توجه و ارزیابی قرار داد.
قبول دارم كه در مورد نویسنده بزرگی مثل داستایفسكی نمیشود به راحتی گفت كه او همه چیز را به عوامل بیرونی نسبت میداده خصوصا آنكه خود او در چندین جا گفته است كه ریشههایی در وجود انسان هست كه از دید جامعهشناسان پنهان میماند، اما در مجموع جمعبندی نهایی او در مورد انسان نظیر سایر نویسندگان بزرگ هم عصر خودش بوده است.
وی با اشاره به توجه ادیان جهانی و فراگیر نظیر دیانت حضرت مسیح (ع) به مبارزه با نیروهای شر درونی، عنوان كرد: البته پذیرش این واقعیت وحشتناك است اما ادبیات روسیه با پذیرفتن همین حقیقت تلخ وارد دوران جدید خودش شده است.
« شالامف» نویسنده بزرگی بود كه 17 سال از عمر خودش را در اردوگاه تبعید استالین گذراند و وقتی از آنجا بیرون آمد انسان دیگری بود و میگفت تفاوتی میان انسان خوب و بد وجود ندارد؛ همه چیز به شرایط بستگی دارد. در كتاب «استالین خوب» به صورت مستقیم یا غیرمستقیم به این مسائل پرداختهام و نشان دادهام كه انسان ذاتا میل به خشونت، تجاوز، حسادت و... دارد و باید شرایطی را برای خودش فراهم كند كه این احساسات بد فرصت پیدایش و بروز و ظهور پیدا نكنند.
اتفاقات خواندني در زندگي نويسندگان
تولستوي و آنا كارنينا
نويسندگان بزرگ در جهان ادبيات داستاني گاهي آن قدر با فضا و شخصيتهاي آثار خود عجين شدهاند كه باعث اتفاقات جالب شده است،نوشتن در ذات خود داراي رمز و رازهايي است كه گاهي ممكن است نويسنده را به مسيرهاي غير قابل پيش بيني بكشاند يعني روايت داستاني آن قدر به صورت خودجوش پيش ميرود كه شخصيتها خود براي خود سرنوشت لازم را انتخاب ميكنند.
معروف است كه لئو تولستوي در جلسهاي كه براي نقد و بررسي رمان «آنا كارنينا» حضور داشت كه ناگهان يك زن گريه كنان به او نزديك شد وگفت:«شما نويسندهها آدمهاي بيرحم و سنگدلي هستيد چون يك شخصيت را ميپرورانيد تا خواننده با او حس همذات پنداري پيدا كند اما ناگهان او را به زير چرخهاي قطار پرتاب ميكنيد، همان بلايي كه بر سر آناكارنينا آورديد، آخر چرا؟»
لئو تولستوي لحظاتي به فكر فرو ميرود و بلافاصله ميگويد: «باور كنيد من همه تلاشم را براي نجات ايشان به كار گرفتم،حتي بارها با او حرف زدم اما او بر خلاف ميل من رفتار كرد و خودش را نابود كرد،من هرگز چنين سرنوشتي را براي آنا انتخاب نكرده بودم».
مسموميت فلوبر
گوستاو فلوبر يكي از نويسندگان بزرگ جهان نويسندهاي است كه از او به عنوان يك نويسنده طرفدار حقوق زنان ياد ميكنند.
فلوبر در شاهكار خود يعني «مادام بواري» سويههاي ديگري از روانشناسي زنها را به نمايش گذاشته است،كساني كه اين اثر را خواندهاند قطعا صحنه مشهور زهر خوردن شخصيت اول كار يعني «اما» را به ياد دارند.
جالب است بدانيم كه گوستاو فلوبر درست بعد از نوشتن اين بخش از كار به شدت دچارسرگيجه و تهوع ميشود بهگونهاي كه سر از تخت بيمارستان در ميآورد و پزشك معالج او پس از چند آزمايش اعلام ميكند كه او مسموم شده است.
پيوند شخصيتهاي داستاني و زندگي لحظه به لحظه آنها با نويسندگان گاهي تا جايي پيش ميرود كه تفكيك آنها كار بسيار دشواري به حساب ميآيد.
دريازدگي همينگوي
يكي ديگر ازماجراهاي خواندني مربوط به ارنست همينگوي نويسنده معروف آمريكايي است،همينگوي رماني به نام«پيرمرد و دريا» دارد كه به زعم منتقدان ادبيات داستاني يكي از شاهكارهاي اوست. نكته اول درباره اين رمان بازنويسي چهل باره آن است كه ميتواند به خودي خود براي نويسندگان جوان سرمشق باشد،حساسيت همينگوي آن هم در اوج شهرت تا جايي است كه سالها وقتاش را صرف نوشتن اين كار ميكند.
نكته خواندني درباره اين كار آن است كه همينگوي در طول نوشتن پيرمرد و دريا بارها سر از بيمارستان در ميآورد و پزشكان معالج مشكل خستگي زياد و دريازدگي را در مورد او تشخيص ميدهند در حالي كه نويسنده در زمان نوشتن اين كار كيلومترها از دريا فاصله داشته است.
بورخس و شخصيتهايش
معروف است كه «خورخه لوئيس بورخس» نويسنده بزرگ آرژانتيني هميشه با شخصيتهاي داستانياش زندگي ميكرد و حتي در محافل دوستانه هم گويي در جاي ديگري بود. بورخس آن قدر در ساخت فضاهاي داستانياش حساسيت به خرج ميداده كه ماجراهاي مربوط به شخصيتها را شخصا تجربه ميكرده است يعني اين كه اگر بنا بوده يك شخصيت به مدت چند شبانه روز در تاريكي زندگي كند نويسنده اين كار را پيش از او تجربه ميكرده تا كارش واقعي تر به نظر آيد.
«گابريل گارسيا ماركز» نويسنده شهير كلمبيايي و برنده جايزه ادبي نوبل خاطره جالبي از بورخس دارد؛او ميگويد:«زماني كه در پاريس زندگي ميكردم هميشه آرزو داشتم بورخس را ببينم چون او هم در آن زمان مقيم پاريس بود. روزي داشتم قدم ميزدم كه بورخس رادر آن سوي خيابان ديدم و با اشتياق خودم را به او رساندم و پرسيدم:«ببخشيد شما جناب بورخس هستيد؟» بورخس با همان آرامش هميشگياش گفت:«بعضي وقت ها!»
ماركز اين چنين نتيجه ميگيرد كه بورخس راست ميگفت چون ذهنيت او هيچ گاه به شكل صددرصد متعلق به خودش نبود و هر لحظه در پوست يك شخصيت داستاني فرو ميرفت.
بالزاك و بابا گوريو
بالزاك نويسنده معروف فرانسوي از آن جمله نويسندگاني است كه هموطنانش هنوز هم آثار او را در حجم بسيار بالايي مطالعه ميكنند،اين نويسنده در يكي از شاهكارهايش يعني «بابا گوريو» شخصيتي را خلق ميكند كه به گونهاي نماينده قشر مرفه فرانسه در آن دوران است.
اين مرد كه تمام زندگياش را متعلق به دو دخترش ميداند و عاشقانه آنها را دوست دارد تصميم ميگيرد كه تا ريال آخر را به دو دخترش تقديم كند اما فرزندان قدر نشناس اوحتي در زمان مرگ هم به سراغش نميآيند.
نكته خواندني در اين ميان در گيريهاي كلامي و شبانه بالزاك با دوشخصيت دختر داستان است؛مي گويند بالزاك گاهي با صداي بلند آن دو دختر را به اسم صدا ميزد و حتي التماس ميكرد كه در لحظات آخر سري به پدر پيرشان بزنند، بخشي ديگر ازاين ماجراي خواندني زماني است كه باباگوريو ميميرد و بالزاك چند روزبرايش گريه ميكند.
تهران امروز
افغانستانی در فراز و فرود زمان(2)
، بخش دوم (پایانی ):
ازاواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت احزاب سیاسی- نظامی افغانستانی، در دو كشور پاكستان و ایران مانند قارچ سر برآوردند، و نشریاتی را منتشر می كردند كه بیشتر به خبرنامه های جنگی شباهت داشت تا به یك نشریه فرهنگی، هنری و ادبی، مطالبی كه دراین نشریات به چاپ می رسید كار دو سنگر مخالف هم را انجام می داد. از همان سالهای اول، برخوردهای شدید و خشنی كه این احزاب در داخل افغانستان با هم داشتند، در نشریات آنها هم تبارز می كرد. درحالیكه مردم افغانستان به یك حزب بیشتر، نیازی نداشتند. حزبی كه واقعاً در تمام ابعاد می توانست با حزب كمونیستی رقابت نماید.آنچه نیازی واقعی مردم، به ویژه مهاجرین بود تعدد نهاد ها و مراكز علمی، ادبی، فرهنگی و هنری بود، تا بتوانند به آن رشد و آگاهی واقعی كه نیاز ضروری هر جامعه ی است برسند. هر چند تعدادی از این احزاب همانطوری كه بوجود آمده بودند، همانطور نیز از بین رفتند، اما آنچه دستاورد تعدد این احزاب بود تشدید اختلافات بین مردم و ضربه شدید به ادبیات و فرهنگ و هنر افغانستان بود، كه به آسانی قابل جبران نیست. آثار ادبی داستانی كه در بیشتر از دو دهه مهاجرت در ایران چاپ شده است به دو بخش تقسیم می شود: الف- تجدد چاپ كتاب های داستانی كه قبلاً در افغانستان و یا در دیگر كشورها به چاپ رسیده اند. ب- چاپ كتاب های داستانی نویسندگان مهاجر، كه در ایران به سر می بردند. « سی قصه یا نثر دری » مجموعه داستانی، با مقدمه ای جامع درباره تاریخچه نثر معاصر وانواع آن و نقل آراء صاحب نظران به كوشش دكتر علی روضوی غزنوی ، در سال 1357 چاپ و منتشر شده است، كه می تواند پایه و مایه ای باشد برای مجموعه های دیگر و نقد و نظر در فراز و فرود و قالب و محتوا و زبان و قهرمانان و نكته های دیگر قصه ها و داستان ها.
این مجموعه در واقع بر دو محور عمده استوار است: 1- تاریخ تحول نثر دری معاصر و عوامل اجتماعی آن. 2- نمونه هایی از نثرها و قصه های نویسندگان مختلف از محمود طرزی ( متولد 1312 ) تا مریم محبوب ( متولد 1333 ).
به تعبیری دیگر مجموعه با ملاحظه روند تاریخی از نامداران درگذشته آغاز می شود و با نامجویان دهه شصت پایان می یابد. تنوع قصه ها و نویسندگان نه تنها نشانگر چهره های متفاوت ادبیات هم روزگار است بلكه نماینده گسترده ی قصه ها و گرایش های اعتقادی، سیاسی و فرهنگی و اجتماعی نویسندگان آنها نیز هست، كه هر یك با توجه به دوره تاریخی و اجتماعی خویش قابل توجیه نیز می باشند. از نظر موضوعی قصه ها پهنه ای از بازآرایی و باز نویسی داستانهای اساطیری و باستانی و تاریخی مانند « اوشاس » نوشته روانشاد دكتر نجیب الله توروایانا و « زال و رودابه » نوشته عبدالرحمان پژواك تا داستانها و قصه های رایج و مشهور در شهرها و نواحی مختلف كشور مانند « زمرد خونین » اثر زنده یاد خلیل الله خلیلی و كاكه های كابل چون « كاكه اورنگ وكاكه بدرو » نوشته روانشاد برشنا و « وقتی كه نی ها گل می كند » نوشته دكتر اكرم عثمان و « لیتان » نوشته رضا مایل هروی که قصه های اجتماعی وانتقادی با بینش های خاص سیاسی و تا داستانهای عاشقانه را در بر می گیرد. و رمان « اژدهای خودی » نوشته استاد بهاءالدین مجروح، كه سه سال گذشته، در اروپا درگذشت.این اثر كه مبنای فلسفی دارد مسائل و موضوعات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی یک دوره از تاریخ كشور و مردم آن را تا سالیان اخیر تحلیل و بررسی می كند. «دشت قابیل » نوشته سپوژمی زریاب، توسط انتشارات جهان اندیشه كودكان در مشهد در سال 1373 چاپ شد. این چاپ دوم كتاب بود، كه در سال 1367 دركابل به چاپ رسیده بود. این مجموعه داستان كه شامل پیشگفتار كوتاه ناشر و هفت داستان كوتاه می شود، بین سالهای ( 1358- 1366 ) نوشته شده است. « برف و نقش های روی دیوار» نوشته اعظم زریاب و سپوژمی زریاب، توسط انتشارات سوره در سال 1376 چاپ شد. این مجموعه داستان كوتاه كه به صورت گزینشی می باشد از زوج پرتلاشی كه كار نویسندگی را به صورت حرفه ای ادامه داده اند برای اولین بار چاپ شده است. كتاب شامل اشاره ای كوتاه و معرفی زندگی و كارنامه نویسنده های این مجموعه از سوی گردآورندگان آن سید اسحاق شجاعی و م- میلاد بلخی، دو نویسنده مهاجر مقیم ایران می باشد، ماحصل این كتاب نه داستان كوتاه و واژنامه پایانی آن می باشد. « داستانهای امروز افغانستان » كه شامل بیست و نه داستان كوتاه از بیست و نه داستان نویس می باشد. به كوشش محمود خوافی از سوی انتشارات ترانه در مشهد به سال 1376 به چاپ رسیده است. بیشتر این كتابها در دهه های قبل نوشته شده، ونویسنده های آن نیز در حال حاضر در كشورهای غربی بسر می برند.
ب- چاپ كتاب های داستانی نویسندگان مهاجر، كه در ایران به سر می برند. « شانه های زخمی پامیر» اولین كتاب ادبی، هنری مهاجرت كه شامل شعر، خاطره، نقد و نظر، مصاحبه و دو داستان كوتاه می باشد، از نویسندگان و شاعران مهاجرافغانستانی مقیم ایران می باشد، كه از سوی انتشارات حوزه هنری درسال 1371 به چاپ رسیده است. گردآورندگان این كتاب م. ح. ملك جعفریان می باشد. « سوره بچه های مسجد 39- ویژه افغانستان » این كتاب شامل شعر، دو داستان، معرفی كتاب، سفرنامه و گزارش می شود، كه از سوی انتشارات سوره در سال 1375 به چاپ رسیده است. « مهاجران فصل دلتنگی » اولین مجموعه داستان گزینشی از نویسندگان مهاجرمقیم ایران می باشد كه شامل سرآغاز، اشاره، چهارده داستان كوتاه، از دوازده نویسنده و واژه نامه بوده، و از سوی انتشارات سوره در سال 1375 به چاپ رسیده است. گزینش این داستانها را سید اسحاق شجاعی انجام داده است. « سنگ ملامت » دومین مجموعه داستان گزینشی از نویسندگان مهاجر مقیم ایران می باشد كه شامل یادداشت، مقدمه، نوزده داستان كوتاه و واژه نامه، از پانزده نویسنده بوده، واز سوی انتشارات سوره به سال 1377 به چاپ رسیده است. گزینش این داستانها را محمد جواد خاوری و علی پیام انجام داده اند. « پروانه ها و چادرهای گلدار » اولین مجموعه داستان مستقل محمد حسین محمدی، نویسنده جوان مهاجر مقیم ایران می باشد. كتاب شامل اولین داستانهای نویسنده می باشد كه از سوی مركز فرهنگی افغانستان در دهه هفتاد در مشهد به چاپ رسیده است. « سالها برزخ وباد » اولین مجموعه داستان كوتاه مستقل سید اسحاق شجاعی، نویسنده مهاجر مقیم ایران می باشد. كتاب شامل مقدمه ی از محمد سرور مولایی، نوزده داستان و واژه نامه می باشد كه از سوی انتشارات سوره در سال 1377 به چاپ رسیده است. « در گریز گم می شویم » اولین مجموعه داستان كوتاه مستقل محمد آصف سلطان زاده، نویسنده مهاجر مقیم ایران می باشد. این كتاب شامل مقدمه یی از فرزانه طاهری، و هشت داستان می باشد كه از سوی انتشارات آگه در سال 1379 به چاپ رسیده است، و درسال 1381 به چاپ دوم رسیده است. دومین مجموعه داستان كوتاه مستقل سلطان زاده به نام نوروز فقط در كابل با صفاست، به سال 1382 از سوی نشر مركز در تهران به چاپ رسیده است. «چهره ممنوعه من » اولین رمان نویسنده جوان افغانستانی می باشد كه در اثر ظلم وستم طالبان در سال 1380 كابل را به مقصد فرانسه ترك می كند و ظاهراً از آن زمان تا حالا در فرانسه به سر می برد. لطیفه كه ظاهراً اسم مستعار نویسنده می باشد، در این رمان سرگذشت اندوهبار زندگی زنی جوانی را روایت می كند. فریبا . حریری مترجم كتاب آن را از زبان انگلیسی به فارسی برگردانده است كه قبلاً كتاب از متن اصلی فرانسوی به انگلیسی ترجمه شده است. كتاب از سوی انتشارات پیكان در سال 1381 به چاپ رسیده است. همچنین مجموعه های سوم و چهارم داستان كوتاه مهاجرت از سه چهار سال به این طرف در انتشارات سوره در انتظار چاپ به سر می برد. « سایه های مهتاب » اولین مجموعه مستقل داستان كوتاه آمنه محمدی و اولین مجموعه داستانی مستقل نویسندگان زن مهاجر می باشد كه شامل پانزده داستان می باشد. این نویسنده مهاجر مقیم ایران داستانها را بین سالهای 1378 تا 1380 نوشته است. این كتاب از سوی كانون مطالعات افغانستان در سال 1380 به چاپ رسیده است. « هزارخانه خراب و اختناق » نوشته عتیق رحیمی در تابستان 1381 در پاریس توسط انتشارات خاوران در 143 صفحه و در 1000 نسخه چاپ شده است كه نشر نی در تهران اقدام به چاپ آن نمود. كتاب « خاكستر و خاك عتیق رحیمی » قبلاً توسط نشر ورجاوند درتهران چاپ شده است. « جنین آفتاب » اولین مجموعه داستان كوتاه مستقل صدیقه كاظمی نویسنده زن جوان مهاجر مقیم ایران، و دومین مجموعه مستقل داستان كوتاه نویسنده زن افغانستان می باشد. كتاب از سوی كانون مطالعات افغانستان در سال 1380 به چاپ رسیده است. « قنوت دریا » مجموعه داستان و شعر محمد صادق دهقان و سید علی پور طباطبایی می باشد، كه از سوی كانون فرهنگی، هنری خیزران در سال 1380 به چاپ رسیده است. با اینكه از آثار داستانی چاپ شده نویسندگان افغانستان در دیگر كشورها آمار دقیقی موجود نمی باشد، اما آنچه در طول تمام این سالهای مهاجرت، كتاب های كه به صورت مجموعه های مستقل و گزیده داستانی در ایران به چاپ رسیده است از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی كند، در این میان نیز تعداد دیگری از نویسندگان مهاجر افغانستانی مقیم ایران هستند كه داستان می نویسد و آثارشان به صورت پراكنده در نشریات مهاجرین افغانستانی و ایرانی به چاپ می رسد، اما تا هنوز موفق به چاپ آثارشان نشده اند.
یكی از موارد دیگری كه لازم است به آن اشاره شود این است كه نشریات مهاجرین افغانستانی كه در ایران منتشر شده اند، با تاثیر و ملهم از « ادبیات و هنر مقاومت ایران » بخش ادبیات و هنر نشریات خود را به همین نام یعنی « ادبیات و هنر مقاومت افغانستان » چاپ و منتشر كردند، در حالیكه ادبیات و هنر مقاومت، تنها در داخل همان كشور مصداق پیدا می كند، و آنچه در خارج از مرزهای جغرافیایی هر كشوری در زمینه ادبیات وهنر صورت می گیرد و خلق می شود، « ادبیات و هنر مهاجرت یا در تبعید » می باشد، از اوایل دهه ی هفتاد كه ادبیات داستانی ارزش و جایگاه خود را كم كم در میان نشریات مهاجرین مقیم ایران باز نمود، این نشریات آرام آرام صفحاتی را نیز به ادبیات داستانی اختصاص دادند. هر چند قالب ادبی شعر از دیر باز جایی خود را در نشریات بدست آورده بود. اما آنچه ادبیات داستانی مهاجرت و نیز ادبیات داستانی داخل كشور را دچار ضعف و ناشناخته ماندن كرده است، مهم ترین آن عدم هماهنگی وتبادل نظر میان مهاجرین افغانستانی در اقصی نقاط جهان می باشد، این نقیصه كه در میان مهاجرین شایع است تا حدود زیادی در میان نویسندگان نیز وجود دارد. نویسندگان مهاجری كه در اروپا و امریكا زندگی می كنند كمتر باهم ارتباط داشته و كمتر از كار یكدیگر اطلاع دارند، نویسندگانی كه در ایران و پاكستان به سر می برند اكثراً همسو و هم نظر با احزاب جهادی اسلامگرا بوده، و به نوعی نیز در آثارشان این همسویی و هم نظری به چشم می خورد. پرداختن به جنگ و توجیه آن در قالب ادبیات، در آثار این نویسندگان دیده می شود. البته این گرایش بیشتر در شعر وجود دارد تا داستان، اما نویسندگانی نیز در این میان هستند كه جنگ را در هر شكل آن بایكوت می كنند و مخالف آن هستند. نظر آنان راه دیگری است برای حل معضل كشور از طریق مسالمت آمیز، نه جنگ. این نویسندگان خشونت و جهالت را حاصل جنگ می دانند، و هم چنان جنگ را حاصل خشونت و جهالت، چون معتقدند جنگ هیج زمانی نمی تواند خشونت و جهالت و فقر را از بین ببرد. این دو تیپ از نویسنده ها در میان نویسندگان مهاجر مقیم پاكستان نیز وجود دارد. اما نویسندگانی كه در اروپا و امریكا به سر می برند و نسبت به این نویسندگان مهاجر زندگی به مراتب بهتری دارند، با دید دیگری به واقعیات پیرامون شان و دور بودن از صحنه جنگ شرایط داخل، داستان می نویسند. تعدادی از آنها كه شامل نویسندگان پیشكسوت می شوند بعد از سرنگونی دولت كمونیستی دكتر نجیب الله به سال 1371 كشور را ترك كردند. و این یعنی یك نوع ترس موهوم از به قدرت رسیدن احزاب اسلام گرای جهادی، كه حتی پیش از به قدرت رسیدن به سال 1371 با هم درگیرهای خونینی داشتند. اما از آن جاییكه دسترسی به آثار این نویسندگان كه در اروپا و امریكا و حتی در پاكستان به سر می بردند، به آسانی میسر نیست. نمی توان به سادگی به نقد و نظر درباره آثار آنها پرداخت.
اما در سالهای 1370 تا 1380 که ادبیات داخلی افغانستان رو به زوال می بود ( به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی داخلی ) ، ادبیات مهاجرت در تبعید كه از 1375 آغاز شده بود، بالنده تر و پخته تر از پیش به كارش ادامه می داد. همزمان با چاپ آثار داستانی مهاجرین در نشریات خارج از كشور، از جمله ایران، چاپ مجموعه های داستانی نیز به بازار كتاب وارد گردید، و در كتاب آن نیز نقد داستان در نشریات، جایی برای خودش باز نمود. جلسات نقد داستان به صورت مشترك با نویسندگان ایرانی، و نیز جلسات مستقل نقد داستان از سوی مهاجرین افغانستانی شكل گرفت. هر چند نقد داستان های این جلسات بیشتر به صورت شفاهی بوده و هنوز به صورت مكتوب و مدون در نیامده است، اما امید می رود این روند، آثار نقد داستانی مكتوب نیز در پهلوی مجموعه های داستانی به چاپ برسد. از آغاز زمستان 1380 تاكنون ، ادبیات در داخل افغانستان، هنوز دوران نقاهت خود را می گذراند و تا به وضعیت مطلوب برسد راهی بس طولانی را باید بپیماید. این در حالی است كه در طول بیش از دو دهه جنگ و جهالت و خشونت، آنچه بیشتر از همه آسیب دیده و ویران شده است، ادبیات و فرهنگ و هنر افغانستان می باشد. امید می رود با همت و پشتكار و احساس مسئولیت از سوی نویسندگان و پژوهشگران افغانستانی این نقیصه هرچه زودتر جبران شود. و ادبیات و فرهنگ و هنر افغانستان یك بار دیگر شكوه و عظمت سابق خویش را باز نماید و رسالتی عظیمی را كه به دوش دارد. به نحوی شایسته و بایسته ای به انجام برساند. و در كنار آن ادبیات داستانی نیز می تواند به جایگاه واقعی خویش برسد، وبا موضوع بومی و پیامی جهانی برای بشریت، حرفی برای گفتن داشته باشد.
منابع:
سالهای برزخ و باد، سید اسحاق شجاعی، سوره، 1377
داستانهای امروز افغانستان، محمود خوافی، ترانه، 1376
افغانستانی، در فراز و فرود زمان
ادبیات داستانی افغانستان از زمان شكل گیری آن به شكل نو و سبكهای رایج ادبی این صد سال اخیر به سال 1300 بر می گردد. این جریان داستان نویسی از آن زمان تاكنون فراز و فرودهای زیادی داشته است، و این روند نیز همچنان ادامه دارد. این دگرگونی ها و تغییر و تحولی كه گاه در راستای رشد و پیشرفت داستان نویسی بوده است، و گاه متاثر از بحرانهای اجتماعی و سیاسی جایگاه واقعی خودش را در جامعه از دست داده است، بیشتر محصول فرایندی بوده است كه بستگی زیادی به تغییر نظام های سیاسی و متعاقب آن تغییرات اجتماعی و فرهنگی و مدنی كشور داشته است. این روند پویایی و ایستایی داستان در هر دوره و زمان شكل خاص خودش را داشته است. آنچه روند پویایی و ایستایی داستان نو و به طبع آن داستان شناسی و نقد داستان را در افغانستان باعث شده است كه به مرحله بهره برداری برسد، بیشتر بعد سیاسی داشته است، تا ابعاد اجتماعی وفرهنگی و مدنی و ... .
جریان داستان نویسی در افغانستان همیشه متاثر از تحولات و تغییرات سیاسی بوده است، تا جائیكه داستان افغانستان همیشه به نوعی دچار سیاست زدگی وسیاسی شدن سعی كرده اند به كارشان كه خلق داستان بوده است، ادامه داده اند. اما این به تنهایی خود كافی نبوده است تا رسالت بزرگی را قشر داستان نویس و داستان به دوش دارد به خوبی به انجام برساند. حتی قبل از روی كار آمدن كمونیستها به سال 1357 با اینكه مردم عادی كمتر از سیاست و سیاست بازی و بازی های سیاسی و بازی های سیاسی اطلاعی داشتند، اما همین نویسندگان و داستان نویسان كه جزء پیشقراولان طبقه روشنفكر جامعه برای خودشان شأن و منزلتی قایل بودند و خود را به نوعی پیامبران فرهنگی جامعه و مردم می پنداشتند، هیچ گاه سعی نكردند به آن رسالت و وظیفه ی تاریخی كه به عهده داشتند و آن آگاهی بخشیدن به توده های مردم بود بپردازند.در افغانستان به ادبیات داستانی انتقادی كمتر بها داده شده است. اما سیاست زدگی و سیاسی شدن داستان ویروسی بوده است كه داستان افغانستان نیز از آن در امان نبوده است. ادبیات سیاسی به ویژه داستان به شكل سازمان یافته و آگاهانه ی آن بیشتر از همه خودش را بعد از انقلاب اكتبر شوروی در زمان حكومت بلشوكیها نشان داد، و حدود هفتاد سال نیز به حیات سیاسی- ادبی خویش ادامه داد. رئالیسم كمونیستی شاید یكی از سیاسی ترین جریان داستان نویسی باشد كه حداقل در صد سال اخیر شاهد آن هستیم. این صحیح است كه ایدئولوژی ماندگار می شود و می تواند برای نسل های بعد حرفی برای گفتن داشته باشد كه در قالب ادبیات ارائه شود. اما این تز كمتر شامل ایدئولوژی سیاسی می شود. شاید به یقین بتوان گفت كه ركود داستان در پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق در این كشورها نیز همین امر باشد. در افغانستان نیز كه جریان داستان نویسی آن بیشتر متاثر از جریان داستان نویسی شوروی سابق بوده است، همین مصداق وجود داشته است. از همان آغاز جریان داستان نویسی در هشتاد سال قبل كه به دوره حكومت امان الله خان بر می گردد، و از آن جائیكه امان الله خان مخالف غرب و به ویژه انگلیس بود، گرایشی شدیدی به شوروی داشت، این باب دوستی نیز تبادلات فرهنگی و بیشتر تاثیر پذیری در عرصه ی داستان نویسی را در پی داشته است. و این امر خودش را درجای جای آثار نویسندگان افغانستانی نشان داده است.
عمر هشتاد ساله ی داستان نویسی افغانستان را می توان به سه دوره كلی تقسیم كرد، كه هر دوره نیز بنا به مقتضیات زمان سیر تحول خاص خودش را داشته است. 1- ادبیات داستانی، تولد، رشد، بالندگی. ( 1357-1200) 2- ادبیات داستانی، ایدئولوژی كمونیستی و ادبیات داستانی، در مهاجرت ( تبعید). ( 1371-1357) 3- ادبیات داستانی، ایدئولوژی اسلامی. ( 1380- 1371)
آغاز دوران جدید ادبیات داستانی افغانستان كه از زمان مشروطیت امان الله خان شروع می شود تا انتهای جمهوری سردار محمد داود خان شش دهه را بر می گیرد. دوران جدید ادبیات در افغانستان مانند بسیاری از امور و مسائل دیگر از هنگامی آغاز می شود كه كشور استقلال خود را به سال ( 1397- 1919) باز می یابد. وضعیت چاپ پیشرفت می كند و انتشار جراید و كتاب ها آغاز می شود، چه پیش از آن سبب جنگهای داخلی و خارجی و نابسامانی های امور، كمتر مجالی برای فعالیت های فرهنگی و ادبی فراهم می گشت، و بدین گونه در حدود یكصد سال فترتی سنگین، ادبیات دری را از روند باروری دور نگه می داشت. در واقع به صورت جدی در سالهای نخست پس از جنگ استقلال، نه همان حیات ادبی با شور و شوق و آگاهی تجدید شد بلكه تجدد ادبی نیز از همین زمان آغاز گردید. در این دوره از داستان نویسی كه اولین تجربه های داستان نویسی به شكل مدرن می باشد، نویسندگان متاثر از داستان های ترجمه شده ی روسی و اروپایی داستان نویسی را پایه گذاری كردند. سالهای آغازین تولد نوزادی به نام داستان كه حركت كند اما رو به جلو داشت. در آن سالها محمودی طرزی ( 1244- 1312 ) جریده «سراج الاخبار» را بین سالهای (1297-1290) منتشر ساخت. و اولین كسی بود كه بنای تجدد ادبی را نهاد، و با ترجمه های از رمان های ژول ورن به فارسی روزنه ای جدید را بر روی ادبیات داستانی افغانستان كه تازه پا به وادی داستان نویسی گذاشته بود باز نمود. بعد از او كسی كه خیلی جدی و حرفه ای به شكل جدید ادبی پرداخت. محی الدین انیس بود كه وفات او به سال ( 1317 ) می باشد. او به طور جدی به انواع قصه ، داستان، و رمان پرداخت. اهمیت وجود و قلم انیس را از آن جایی می توان مهم و تاثیر گذار بر ادبیات آن روز افغانستان كه اولین تجربه هایش را دراین زمینه می گذراند دانست. كه بعدها نشریه ی نیز به نام « انیس » پا به عرصه ای مطبوعات آن روز افغانستان گذاشت. كه ازآن زمان تا حالا هرچند با توقف های قطعی اما همچنان منتشر می شود، و یكی از روزنامه های كثیرالانتشار دولتی است كه به زبان دری منتشر می شود. داستان « جهاد اكبر» به سال ( 1300) در مجله معارف به چاپ رسید، داستانی كه نویسنده ی واقعی آن معلوم نیست و بدینسان داستان نویسی ظهور خود را آشكار می كند، و تا سال ( 1330 ) داستان، گهگاه به صورت تك جرقه های در مطبوعات رخ می نماید. تفكر حاكم بر این داستان ها، از امانیسم و نوعی آرمانگرایی حكایت دارد كه نویسندگان آن عمیقاً به آن عشق می ورزند.
بعد از پایان دهه بیست و شرع دهه سی، داستان رفته رفته با شیوه ی نسبتاً جدید در مطبوعات جا باز می كند و نویسندگانی چون نجیب الله توروایانا، علی احمد نعیمی، سلیمان علی جاغوری، گل محمد ژوندی، عبدالغفوربرشنا، به عنوان داستان نویس شناخته می شوند و داستان هایی كه بیشتر از مضمون های حماسی و تاریخی و یا احساسی از مضمونی رمانتیك برخوردار است، به چاپ می رسانند. نجیب الله توروایانا و علی احمد نعیمی به عنوان پیشكوستان داستان كوتاهو تاثیر عمیقی كه بر نویسندگان بعد از خود می گذارند، سهم مهمی در عرصه داستان كوتاه افغانستان دارند،اما با این همه، دهه سی جایگاه خاصی برای داستان كوتاه ندارد، داستان تقریباً درحالت سكون قرار می گیرد و تا پایان دهه 1330 به طور كلی می توان گفت رخوت فرهنگی بر ادبیات داستانی همچنان ادامه پیدا می كند. مجله ی كابل كه با همكاری بزرگترین فاضلان، عالمان، نویسندگان و شاعران و اهل هنر مملكت در زمینه ادبیات و تاریخ و مسایل عملی و اجتماعی از 1310 تا 1320 از سوی انجمن كابل انتشار یافت، گامهای بلند، در استواری زبان و ادبیات و فرهنگ برداشت، در سالهای بعد مجلات دیگری پدید آمد: آریانا، ادب، عرفان، مجله ادبی هرات، ژوندون، پشتون ژغ كه در كنار روزنامه های به چاپ قصه و داستان و نقد و تحقیق پرداختند و هریك سهمی در جریان كلی ادبیات معاصر ایفا كردند كه در آنها نام تعداد كثیری از نویسندگان را كه در زمینه داستان قلم زده اند می یابیم. شماری ازآنان از تربیت یافتگان دوره قبل یعنی انجمن ادبی و مجله كابل اند و تعدادی به دوره میانه و گروهی نیز به دوران اخیر یعنی تا پیش از سال 1357 تعلق دارند. از این جمع تنها تعداد اندكی را می توان یافت نویسندگی شغل اصلی او بوده باشد. اما كسانی هم بوده اند كه آثار بیشتر در این زمینه پدید آورده اند ونوشتن از زندگی آنها جدا نبوده است، هر چند شرایط و عوامل گوناگون آنان را به مشاغل دیگر كشانیده است. دهه چهل را باید برخلاف دهه سی نقطه عطفی در راستای پیشرفت داستان دانست.
این دهه جدا از ادبیات داستانی كه نسبت به دوره قبل به رشد و نبوغ و بالندگی می رسد، در شعر ، نقد ادبی و دیگر عرصه های هنری، تفكر اجتماعی و سیاسی، دوران خیزشی جدید است كه بیشتر متاثر از جریان های سیاسی و اجتماعی ایران پس از كودتای 1332 می باشد، نشریات غیر قانونی حزب توده، بینش و درك نادرست آن ها از هستی و واقعیت، جریان های ادبی كانالیزه شده، و سیل ترجمه هایی از مكتب به اصطلاح سوسیالیسم واقعیت گرا، تاثیر شگرفی بر شاعران و نویسندگان می گذارد و هنر در چهارچوب خاص شروع به نفس كشیدن می كند. با توجه به حركت زمان و اوضاع جهانی، از دهه چهل تاكنون با تمام دشواری های سیاسی و اجتماعی اوضاع افغانستان، داستان به رشد و بالندگی خود ادامه می دهد، به طوری كه امروزه شاهد تلاش داستان نویسان زیادی هستیم.
دگرگونی و تغییر بینش فكری نویسندگان در این دهه، داستان كوتاه را از زیر نفوذ رمانتیسم بیرون می آورد و واقع گرایی در داستان را جایگزین می كند و قهرمان تبدیل به شخصیت می شود. شخصیت از مردم كوچه بازار در داستان ظهور پیدا كرده، نویسندگان با گوشه چشمی به ادبیات شوروی و ایران با تكنیك های جدیدتری شروع به نوشتن داستان می كنند، هر چند كه سلطه رژیم های حاكم بر افغانستان، نفوذ بی چون و چرای احزاب كمونیستی، توطئه كشورهای خارجی و تسلط فئودال ها بر جامعه بسته افغانستان، اشغال كشور توسط ارتش سرخ شوروی سابق، وامروز با پشت سرگذاشتن بیش از دو دهه ادبیات مهاجرت و هم ادبیات پر افت و خیز داخل كشور، همگی سهم مشتركی در سترون بودن روندی دارند كه عمر هشتاد ساله داستان دارد. این دوره كه حدود شش دهه را در بر می گیرد، در واقع نطفه داستان بسته می شود، به بار می نشیند و حاصل نیز می دهد. بسیاری از نام آوران نام آشنایی كه اكنون نیز در زمینه داستان نویسی ونقد ادبی، قلم فرسایی می كنند و به خلق آثار می پردازند، از نسل همین دوره می باشند. در واقع این ها پدیدآورندگان فرم و زبان جدید ادبی می باشند، كه تا اندازه ممكن رسالت شان را به انجام رسانیده اند. تا نویسندگان نسل های بعدی كه آمده اند و خواهند آمد، بیشتر از پیش در این راه تلاش نموده و به خلق آثار قوی و ماندگار، با فرم و زبان و محتوای تاثیر گذار و قوی مبادرت بورزند.
2-ادبیات داستانی، در دوره كمونیستها،
این دوره كه با سرنگونی جمهوری
محمد داوود خان،شروع می شود و كمونیستها زمام امور را به دست می گیرند، از بهار 1357 تا بهار 1371 ادامه پیدا می كند، آن را می توان به دو بخش تقسیم نمود:
الف- ادبیاتی كه در داخل كشور به حیاتش ادامه داد.
ب-ادبیاتی كه در خارج از كشور، به نام « ادبیات مهاجرت » شكل گرفت. نویسندگانی كه در داخل افغانستان ماندند و همچنان در سایه حكومت كمونیستی، به داستان نویسی ادامه دادند و آگاهانه و ناآگاهانه به سمت و سویی ایدئولوژی كمونیستی گرایش پیدا كردند، و دست به خلق آثار بردند كه متاثر از سوسیالیسم واقعیت گرا بودند، و نویسندگانی كه قلم هایشان مستقل و بی طرف باقی ماند، و همچنان مانند گذشته به داستان نویسی ادامه دادند بدون این كه شرایط حاكم بر افكار و قلم هایشان تاثیر گذاشته باشد، و دچار سیاست زدگی شوند و قلم هایشان سیاسی شود. اما بخش دیگری نیز شامل نویسندگانی می شود كه راه مهاجرت به پیش گرفتند، و در عالم مهاجرت و تبعید، به نویسندگی ادامه دادند. این ها نویسندگانی اند كه از قبل نیز داستان نویس بودند، و همچنین تعدادی نیز كه در مهاجرت وتبعید به نویسندگی رو آوردند، این دوره بر خلاف دوره اول، كه در سكون و سكوت و آرامش و به دور از كشمكش های حاد سیاسی و اجتماعی گذشت، از همان ابتدای روی كار آمدن حزب دموكراتیك خلق افغانستان، كه متشكل از دو حزب چپی « خلق » و « پرچم » بود، افغانستان را از بنیاد در تمام زمینه ها دچار تحولات و تغییرات اساسی نمود، كه تمام این تحولات و تغییراتی كه به وقوع پیوست،
بیشتر بار منفی ویرانگر داشت، تا مثبت و سازنده. در این میان ادبیات داستانی هم دچار دگرگونی های زیادی گردید. در این میان ناگریز به جریان دیگری كه بر شعر و نثر معاصر اثر گذاشت باید اشاره كرد.
و آن تلاش و كوشش سازمان یافته گروه های چپ در جلب و جذب شاعران و نویسندگان، به نام تجدد طلبی در ادبیات كه به ویژه متوجه جوانان مستعد بود.آنچه در میان این حلقه ها تلقین و تعلیم می شد رئالیسم سوسیالیستی شعار آگین مسخ شده ای بود كه تا پیش از كودتای 1357 راهی به دهی می برد. ولی پس از كودتا، بسیاری از آنچه كه پیشتر مورد پذیرش بود در ترازوی نقد رهبری شده حزبی و سیاسی سانسور شدید اطلاعاتی دیگر مورد قبول نبود. اگر گاهی مجالی پیدا می شد تا داستان مانند « هیولا می آید » در نشریات رسمی یكی از دو گروه پرچم و خلق انتشار یابد، گروه دیگر بر نویسندگان آن بخشود، پاسخ او نیز چون مخالفان دیگر گلوله بود. دراین میان به موازات كارهای نمایشی و تبلیغی دیگر كه با اهداف مشخص طراحی و اجرا می شد، اتحادیه شاعران و نویسندگان نیز سامان یافت كه بنا به گفته آگاهان یك هزار تن شاعر و نویسنده در آن عضویت یافتند. قصه پیوستن و داستان كار و فعالیت اجباری یا اختیاری ومحدودیت و آزادی اعضا را باید از زبان خود آنان شنید. حاصل كار این اتحادیه، امكان چاپ آثار شاعران و نویسندگان بود كه در مقیاس با آنچه كه در داخل كشور نوشته و گفته می شد دیده نمی شود. نشریات احزاب و گروه های سیاسی- نظامی بیشتر در خدمت تبلیغ گروه های خاص و طرد و نفی این و آن قرار داشته و كمتر در پی تحلیل و نقد و نظری كه شایسته مبارزه فرهنگی و بایسته قلم باشد بوده است، اما این جا و آن جا دردمندانی سوخته دل كه نه در كنار گروه های سیاسی- نظامی جایی داشتند و نه از امكانات اتحادیه نویسندگان برخوردار بودند با توجه با خلائی كه وجود داشت در انزوای آوارگی و به دور از غوغای داخل و خارج، هر كسی به فراخور توان و احوال خویش به كار فرهنگی و اعتقادی به ویژه ادبیات، با همه ی دشواری های كمر بستند و آثار پدید آورند و آنچه كردند و گفتند و نوشتند، آن سر درد و سوز بود. آنچه در رابطه با ادبیات مهاجرت افغانستان، در این سال ها اتفاق افتاد
بیشتر شامل دو كشور پاكستان و ایران می شودكه میلیونها نفر مهاجر در خود جا داده بود، و نیز مركز فعالیت های سیاسی- نظامی احزاب و گروه های اپوزیسیون دولت كمونیستی افغانستان شده بود. اما در مجموع آنچه در خارج ازافغانستان، در زمینه هنر و فرهنگ به ویژه داستان اتفاق افتاد در مقایسه با آنچه درهمین سال ها در افغانستان صورت گرفت اصلاَ نمی تواند قابل مقایسه باشد. در حالیكه ازهمان سال های اولیه آغاز مهاجرت تعداد قابل توجهی از افغانستانی ها به كشورهای همسایه و به كشورهای اروپایی و امریكایی مهاجرت نمودند، اما آنچه دست آورد ادبی این مهاجرت بود اندك و ناچیز بود.
ادامه دارد ...منابع:
سالهای برزخ و باد، سید اسحاق شجاعی، سوره، 1377
داستانهای امروز افغانستان، محمود خوافی، ترانه، 1376
حدیث عشق در حروف نیاید و در کلمه نگنجد
«عبارت» در این حدیث «اشارت» است.
شیخ احمد غزالی
غالبا ً نقاب ، شخصیتی تاریخی را متبلور میکند (و شاعر پشت آن پنهان میشود، تا از دیدگاه مورد نظر خود تعبیر کند یا کاستیهای عصر جدید را از خلال آن مورد انتقاد قرار دهد )
[یعنی] نقاب، آفرینش اسطوره ی تاریخی ـــ نه تاریخ واقعی ـــ را متبلور میکند. از این رهگذر، میتوان احساس کلافگی و بیزاری از تاریخ واقعی را بیان کرد. البته با خلق جایگزین برای آن (اسطوره)، تنگناها و مشقات تاریخ واقعی یا کوشش جهت آفرینش موقعیتی دراماتیک، بدون استفاده از ضمیر [شخص] اول.
عبدالوهاب البیاتی شاعر مشهور جهان عرب (1926 ـــ 1999) نخستین کسی بود که واژهی «نقاب» را در کتاب خاطراتش، تجربه ی شعری من، به کار برد، و این اصطلاح، به یکی از اصطلاحات رایج در نقد معاصر عربی تبدیل شد.
بنابراین، نقاب، همان گونه که پیشتر گفته شد، یک شخصیت تاریخی (شاعر، صوفی ، مبارز ) است که شاعر امروزی از رهگذار آن به بیان اندیشهها و رؤیاهایش میپردازد. یعنی نقاب به یک ادات بیان و گاه به هدفی شاعرانه تبدیل میشود، که شاعر ناگزیر است، مرز زمان را درنوردد و آمیزه ای زمانی ارائه دهد.
پس هنگامی که شاعر امروزی، ابونواس را مورد خطاب قرار میدهد، شاعری میشود که در عصر طلایی عباسی زندگی میکند. اگر چه شاعر روایت گر تاریخ ابونواس نیست، اما ادات بیانی خود را از عصر او میگیرد و با تخیل خود دگرگون میسازد.
یا خیام به نماد و رمز بازگشت دوبارهی انسان، از طریق تناسخ در شخصیتی دیگر مبدل میشود، و حلاج به نماد زندگی دوباره همانند یک ققنوس تبدیل میگردد.
بنابراین، نقاب، همان گونه که پیشتر گفته شد، یک شخصیت تاریخی (شاعر، صوفی ، مبارز ) است که شاعر امروزی از رهگذار آن به بیان اندیشهها و رؤیاهایش میپردازد. یعنی نقاب به یک ادات بیان و گاه به هدفی شاعرانه تبدیل میشود، که شاعر ناگزیر است، مرز زمان را درنوردد و آمیزه ای زمانی ارائه دهد.
عبد الوهاب البیاتی از زبان حلاج میگوید:
ای هم آغوش من!
بیشه انبوه میشود
و ای عاشق من
درختان رشد میکنند
فردای فردا، همدیگر را در هیکل انوار دیدار میکنیم
روغن در چراغ، خشک نمیشود
و موعد نیز فراموش [ نمیشود ]
و زخم بهبود نمییابد و بذر نمیمیرد.
از دیگر شاعران عربی که به نقاب پرداخته، آدونیس شاعر سوری است. او در کتاب مهم خود «ترانههای مهیار دمشقی» روی این طرح، به شکلی ویژه و تخصصی کار کرده است.
مهیار دمشقی شخصیتی خیالی است. آدونیس با استفاده از این نقاب، اندیشهها و دردها و آرزوها و زندگی و تجربه ی خود را شخصیت بخشیده است. تردیدی نیست که آدونیس نام «مهیار» را از میراث عربی برگرفته است.
شخصیت مهیار، برگرفته از نام «مهیار دیلمی» شاعر ایرانی تبار و زرتشتی قرن چهارم هجری است.
بدرفتاری امیران آل بویه با زرتشتیان، مهیار دیلمی را به جست و جوی پناه و پشتیبان، به منطقهی شیعه نشین بغداد کشاند.
او سرانجام، بر دست استادش، شریف رضی، به اسلام گروید و مذهب شیعه اختیار کرد.
شاعری، آوارگی، ناسازگاری با زمانه و مذهب شیعه، وجوه مشترک آدونیس و مهیار دیلمی است.
مهیار، شهریاری است که رؤیای او کاخ و باغ آتش است.
مهیار چهره ای است با عاشقانی خیانت کار.
مهیار زنگهایی است که آنها را طنینی نیست.
مهیار در این فضا، به جست و جوی سیزیف است. گو اینکه سیزیف نقش مهیار را در اینجا بازی میکند و به آینه ی او تبدیل میشود:
در صخره ی دیوانه ی گردان
به جست و جوی سیزیف
چشمهایش به دنیا میآید.
از دیگر شخصیتهایی که آدونیس به روایت زندگی آنها و زندگی عصر امروز پرداخته، حضرت آدم، حضرت نوح، اورفئوس، اوزیریس، حلاج و.. هستند.
آدونیس در شعری که به داستان توفان نوح اختصاص داده، در ابتدا به بررسی اجمالی حادثه میپردازد و روایتی شعرگون ارائه میدهد و در نهایت میبینیم که شاعر، نوح روزگار میشود، که میخواهد جهانیان را به ساحل نجاتی برساند، و به جهانی دیگر راهبری کند.
اگر چه نقاب بحثی طولانی است، اما در این گفتار کوتاه، بر آن بودیم که تعریفی اجمالی و واضح از این مفهوم در نقد شعر امروز عربی ارائه دهیم.
اشتباه وحشتناک!
روايتهاي دلهرهآور انسان امروز (2)
مروري بر 10 اثر برتر داستاني دهه اول قرن 21 به روايت تايم
بخش اول
بخش دوم :
قهرماني که جان گرفت
6) «هري پاتر و فرمان ققنوس» اثر جي. کي. رولينگ (2003): مجموعه داستانهاي هري پاتر در دهه اخير توانست به عنوان اثري تأثيرگذار در دنياي ادبيات کودکان مطرح شود. هري پاتر و فرمان ققنوس بهترين اثر از ميان آثار اين مجموعه به شمار ميآيد. در اين داستان احساسات هري پاتر و دنياي جادويي پر از جنگي که در برابر اوست بزرگتر ميشوند. در اين داستان سيريوس سياه ميميرد و هري پاتر ديگر مانند گذشته نيست.
مجموعه داستانهاي هري پاتر در دهه اخير توانست به عنوان اثري تأثيرگذار در دنياي ادبيات کودکان مطرح شودخانم جوآن رولينگ نويسنده انگليسي خالق داستانهاي خيالي هري پاتر در سال 1990در سفري از منچستر به لندن به فکر نوشتن مجموعه داستان هري پاتر افتاد. پس از ورود اولين داستان هري پاتر به نام «سنگ جادو» در سال 1997شش داستان ديگر از اين مجموعه تا سال 2007منتشر شد و تاکنون 400ميليون جلد از مجموعه داستانهاي هفت قسمتي هري پاتر در دنيا به فروش رسيده است. فرمان ققنوس پنجمين داستان هري پاتر در سال 2003توسط نشر آرتور ليواين بوک به بازار عرضه شد.
اشتباه وحشتناک
7) «تاوان» اثر يان مک ايوان (2002): تاوان رماني 4قسمتي است که هر قسمت از آن ميتواند مستقل تلقي شود. مک ايوان آثار خود را با ظرافت و وسواسي بيش از حد مينويسد. پرداخت اين رمان بسيار بادقت و جزئينگرانه و طرح داستاني آن نيز به همان اندازه قوي و مستحکم است، اما پايان غمانگيز اين رمان نيز مانند «هرگز نگذار بروم» اثر ايشي گورو خواننده را بشدت تحت تأثير قرار ميدهد.
تاوان داستان جنايتي غيرقابل بازگويي و ناشي از اشتباهي وحشتناک است. اما مک ايوان نشان نميدهد آيا چنين تاواني امکانپذير است يا خير؟
ديويد مک ايوان نويسنده و فيلمنامهنويس انگليسي، پيش از انتشار رمان تاوان، رمان «آمستردام» را در سال 1998به بازار عرضه کرد و در همان سال موفق به دريافت جايزه بوکر شد.
پس از تاوان که از سوي مجله تايم رمان برتر سال 2002معرفي شده است، 2رمان به نامهاي «شنبه» در سال 2005و «در ساحل چسيل» در سال 2007از اين نويسنده پرکار منتشر شد. در سال جديد رماني به نام «سولار» از مک ايوان نيز به بازار خواهد آمد.
تاوان داستان جنايتي غيرقابل بازگويي و ناشي از اشتباهي وحشتناک است. اما مک ايوان نشان نميدهد آيا چنين تاواني امکانپذير است يا خير؟
ماجراهاي جنايي
8) «زندگي شاداب» اثر ريچارد پرايس (2008): منتقدان آثار جنايي در نقدهاي خود از آثار فراواني نام ميبرند که به زعم آنها سطح داستانهاي گونه جنايي را بالا ميبرند، اما با وجود آنکه برخي از منتقدان زندگي شاداب ريچارد پرايس را با داستانهاي جنايي ريموند چندلر مقايسه ميکنند، زندگي شاداب سطح هيچ چيزي را بالا نميبرد. اين اثر تنها يک اثر فوقالعاده از لحاظ اجتماعي است. اگر ديکنز تاکنون زنده بود و به حرفه نويسندگي ميپرداخت، مانند ريچارد پرايس مينوشت.
اين رمان در ساحل شرقي منهتن، در منطقهاي بسيار مدرن و اعياني روي ميدهد. شبي در اين منطقه يک صاحب کافه به وسيله 2سياهپوست هدف گلوله قرار ميگيرد، اما با وجود تلاشهاي پليس خشن منهتن براي کشف ماجرا، شاهدان عيني اتفاق رويداده هم چندان قابل اعتماد نيستند. اين ماجرا راهي است تا از خلال آن نويسنده لايههاي مختلف اجتماع را با قرار دادن در کنار يکديگر مقايسه کند. تمهيدات لازم نيز گفتگوها و موقعيتهايي است که در آن ساکنان حاشيهشهرها و مناطق اعياني در آن به هم گره ميخورند. زندگي شاداب در مارس 2008از سوي نشر فارار در آمريکا به بازار آمده بود.
فضاهاي قابل لمس
9) «سرانجام به آخر رسيديم» اثر ياشوا فريس (2007): ياشوا فريس در اين رمان که نخستين اثر او نيز هست، گروهي از شرکتهاي تبليغاتي در شيکاگو را به تصوير ميکشد. فضاي اداري موجود در اين موقعيت به هيچ جاي خاصي تعلق ندارد. لطيفههاي خياباني، کارهاي غيرقانوني و ترس کارمندان از فاش شدن رفتارهاي خلاف قانون آنها با هم در اين فضاي داستاني ترکيب شدهاند. راوي با ضمير اول شخص جمع «ما» داستان سقوط و شکست همه اعضاي اين گروه تجاري را براي مخاطب روايت ميکند.
داستان سرانجام به آخر رسيديم پاياني تلخ و غمانگيز دارد و از رمانهاي کميابي است که فضايي کاملا قابللمس را ترسيم ميکند.
سرانجام به آخر رسيديم، تنها رمان ياشوا فريس است که از سوي نشر ليتل/ براون در مارس 2007به بازار عرضه شد و در همان سال موفق به دريافت جايزه پن/همينگوي شد. در سال جديد رمان «بينام» از آقاي ياشوا فريس در راه است.
خاکستر و باد
10) «الهههاي آمريکايي» اثر نيل گيمن (2001): خاک آمريکا مانند تمدنهاي کهن به اندازه کافي براي داشتن الهههايي متنوع حاصلخيز نبوده است. اما با خواندن رمان الهههاي آمريکايي، ميتوانيم ببينيم يک نويسنده خارجي (نيل گيمن انگليسي است) الهههايي را در آمريکا ميبيند که براي ساکنان آن غير قابل مشاهده هستند.
الهههاي مصري، ايرلندي، اسلاوي، اسکانديناوي و سرزمين هائيتي به وسيله نسلهايي مهاجر به آمريکا آمدهاند و همچنان در حال نفس کشيدن هستند. گيمن در اين اثر حتي به ما نشان ميدهد اين الههها مانند گذشته همچنان قوي و نيرومند هستند.
نيل گيمن يک هنرمند همهکاره انگليسي است. او نويسنده داستان کوتاه، رمان و کتاب مصور است و در زمينه تئاتر شنيداري و فيلمسازي نيز آثاري در کارنامه هنري خود دارد. رمان الهههاي آمريکايي نيل گيمن جوايزي چون هوگو و نبولا را در سال 2002کسب کردند. نيل گيمن پس از ارائه اين اثر در سال 2005رماني به نام «بچههاي آنانسي» و در سال 2008«کتاب گريويارد» را منتشر کرد. اثر اخير گيمن جايزه نيوبري مدال را در سال 2009از آن خود کرد.
روايتهاي دلهرهآور انسان امروز
مروري بر 10 اثر برتر داستاني دهه اول قرن 21 به روايت تايم ( در دو قسمت )
قسمت اول :
پايان سال 2009 ميلادي مصادف با پايان اولين دهه قرن بيست و يکم بود. به همين سبب بسياري از رسانهها به بهانه پايان دهه اول قرن حاضر، سراغ اتفاقات مهم در حوزههاي گوناگون رفتند تا فهرستي از «ترين»ها را تهيه کنند. يکي از اين حوزهها حوزه کتاب و ادبيات بود که از منظرهاي مختلف مورد توجه قرار گرفت و فهرستهاي بلندبالايي در اين حوزه تهيه شد. مجله تايم هم به بهانه پايان دهه اول قرن حاضر، سراغ حوزه ادبيات و آثار منتشر شده در اين حوزه رفت و 10 اثر پرفروش و برگزيده اين دهه را معرفي کرد. اين کتابها برندگان جوايز معتبري مثل پوليتزر،
من بوکر و پن شدهاند و فروش بالايي هم طي اين سالها داشتهاند. بسياري از نويسندگان اين آثار در ايران شناختهشده هستند و برخي از آثار آنها به فارسي ترجمه شده است.
سايههاي شوم
1) «هرگز نگذار بروم» اثر کازو ايشي گورو (2005): براي کتي، راوي داستان، طبيعي است نسبت به دوران کودکي خود بيتفاوت باشد. وقتي کتي دوران مدرسه شبانهروزي را با دوستان خود تامي و راث به ياد ميآورد، پس از سالها متوجه ميشود آن دوران نهتنها دوراني معمولي نبوده، بلکه سرشار از اضطراب و دلهره بوده است.
خوانندگان اثر ايشيگورو پيش از قهرمان داستان به حضور سايههاي شومي پي ميبرند که بر سر راوي داستان قرار گرفته است. با اين حال زماني که راوي قصه خود را روايت ميکند، ديگر دير شده است و او مجبور است داستان خود را با چشماني گريان روايت کند.
رمان هرگز نگذار بروم مرثيه انسانهاي ساده و بيانگيزهاي است که گاهي تنها براي داشتن ذرهاي خوشي پيش از پايان زندگي تلاش ميکنند و با وجود مشاهده پايان غمانگيز خود چشمشان را از تيغه گيوتيني که بر گردن آنها فرود ميآيد، نميبندند. اين اثر در گونه علمي تخيلي قرار ميگيرد و با پاياني تراژيک خواننده را مدام با صحنههاي دلهرهآور روبهرو ميکند.
ايشيگورو، رماننويس و فيلمنامهنويس انگليسي ژاپنيالاصل است که از سال 1960 و از دوران کودکي به انگليس نقلمکان کرده است. آثار داستاني ايشيگورو طرفداران فراواني در دنياي انگليسيزبان دارد. او تاکنون 4 بار نامزد دريافت جايزه ادبي من بوکر انگلستان شده است. در سال 1989 رمان «باقيماندههاي روز» جايزه من بوکر آن سال را برد. رمان «هرگز نگذار بروم» ششمين رمان اين نويسنده بود که در سال 2005 توسط نشر مشهور ناپف به بازار آمد.
روياي واقعي
2) «جاناتان استرنج و آقاي نورل» اثر سوزانا کلارک (2004): نطفه آغاز شکلگيري اين اثر روياي يک شعبدهباز ونيزي است. خانم کلارک در خواب اين شعبدهباز را در حال بگو مگو با توريستهاي ونيز ميبيند. اما اين روياي قرن نوزدهمي تبديل به رماني پرمخاطب به نام جاناتان استرنج و آقاي نورل ميشود.
اين رمان بر اساس رقابتي ميان 2 شعبدهباز انگليسي با نثري فوقالعاده، سرشار از جزئيات و پر از بازي با واژگان شکل ميگيرد. عليرغم آن که موضوع رمان خانم کلارک شعبدهبازي و امور مافوق طبيعي است، آن را با حرارت، احساس و غمي روايت ميکند که در زندگي همه انسانهاي معمولي نيز حضور دارد.
اميدي که زنده ميماند
3) «تصحيحات» اثر جاناتان فرانزن (2001): جاناتان فرانزن در اين رمان، داستان زندگي خانوادهاي را در قلب ايالات متحده روايت ميکند. خانواده لامبرت در شهر خيالي سنت جود در مرکز آمريکا زندگي ميکنند. اين قصه کمکم به جزئيات روابط و زندگي اعضاي اين خانواده پرداخته و پيچيدگيهاي رواني آنها را از خلال موقعيتهايي که در آن قرار ميگيرند، براي خواننده روشن ميکند.
چيپ، شخصيتي باهوش، دوستداشتني اما حواسپرت است. دنيس شخصيتي پرکار و مديروگري هم در بانک کار ميکند و هر آنچه خانواده از او انتظار دارد، انجام ميدهد. اما نميداند چرا آنها او را دوست ندارند. هرچند هريک از آنها به دست خود در حال از بين بردن زندگي خود هستند، اما همچنان اميدوارند که زندگي آنها بهتر شود. اميدواري آنها به زندگي تا آنجاست که حتي اگر آمريکاي بزرگ را پيش چشمان خود در حال فروپاشي ببينند نيز به آينده بهتر اميدوارند.
جاناتان فرانزن نويسنده و منتقد آمريکايي، برترين جوايز ادبي آمريکا چون جايزه ملي کتاب آمريکا و جايزه پن/فاکنر را در کارنامه افتخارات خود دارد. رمان تصحيحات علاوه بر کسب جايزه کتاب ملي آمريکا در سال 2001، جايزه بهترين کتاب سال روزنامه نيويورک تايمز را در همان سال و جايزه جيمز تت بلک مموريال را در سال بعد برده بود. اين اثر که در سپتامبر 2001 توسط نشر فارار در نيويورک به بازار آمد از نامزدهاي نهايي دريافت جايزه من بوکر انگلستان در آن سال بود.
ترسهاي غمانگيز
4) «زندگي مختصر و فوقالعاده اسکار وائو» اثر جونو دياز: اين اثر که بهترين اثر بين آثار برتر دهه اخير تلقي ميشود، پس از انتشار مجموعه داستان «غريق» دياز که در 11 سالگي نوشته بود و موفق به دريافت جايزه ادبي شده بود، روانه بازار شد.
اسکار وائو، نام اسکار وايلد به زبان دومنيکني است؛ نام کوچک يک شخص چاق، نويسنده داستانهاي علمي تخيلي و بازيکن حرفهاي بازيهاي جادويي و داستاني که در نيوجرسي بزرگ شده است. جونو دياز در اين رمان، داستان زندگي خانواده اسکار را در کشور دومنيکن و در زمان حکومت ديکتاتور تروخيلو دنبال ميکند و سپس به پايان غمانگيز، عجيب و تأثرآور زندگي اسکار ميرسد.
اين اثر 350 صفحهاي که در سپتامبر سال 2007 توسط ريورهارد هاردکوور به بازار آمد، جايزه پوليتزر 2008 را براي نويسنده آمريکايي با اصليت دومنيکني خود به همراه آورد. جونو دياز از مدرسان ادبيات خلاقانه در دانشگاه مشهورMIT آمريکاست.
تراژدي تنهايي
5) «دنياي شناختهشده» اثر ادوارد پي. جونز (2003): اين رمان با اين پرسش آغاز ميشود: «آيا مرد سياهپوستي که خود روزگاري يک برده بود ميتواند بردهدار شود؟» در همان ابتداي رمان نيز به اين پرسش پاسخ مثبت داده ميشود. شخصيت اصلي داستان هنري تاونزند است. او قهرمان داستان نيست، زيرا ويژگيهاي يک قهرمان را ندارد، بلکه تنها بهتر است بگوييم شخصيت محوري داستان است. او يک بردهدار در ايالت ويرجينيا در سال 1855 است. ادوارد پي. جونز زندگي هنري تاونزند را از زواياي مختلف مورد کنکاش قرار ميدهد. در کنار زندگي تاونزند، قصههاي عاشقانه و کمدي شخصيتهاي ديگر نيز طي چند دهه روايت ميشود.
رمان نخست ادوراد پي. جونز به نام «گمشده در شهر» نامزد دريافت جايزه ملي کتاب آمريکا شد، اما انتشار دنياي شناخته شده به عنوان رمان دوم جونز توسط نشر آميستاد در آمريکا درخششي خيرهکننده داشت و بهترين جوايز ادبي آن سال و سالهاي بعد را براي نويسندهاي که تنها دو رمان در کارنامه آثار خود داشت به همراه آورد.
ادامه دارد ...
سال نويسندگان مرده
نگاهي به اتفاقات ادبي سال 2009
اگر 2008، سال نويسندگان جوان بود که با درو کردن انبوه جوايز ادبي نشان دادند تجربه و اندوخته خوبي براي نوشتن دارند، سال 2009سال نويسندگاني بود که گرچه سالها از درگذشتشان ميگذشت، باز با انتشار آثاري جديد در راس اخبار قرار گرفتند.
32سال پس از درگذشت ولاديمير ناباکوف نويسنده مشهور روس، سرانجام پسر او ديميتري که حالا ديگر 80ساله شده، تصميم گرفت تا خواست پدرش را ناديده بگيرد و دستنوشتههاي رمان ناتمام پدرش را منتشر کند، اما اين تنها اتفاق مهم سال 2009نبود، از اين دست اتفاقات در سال گذشته زياد رخ داد.
روبرتو بولانو نويسنده شيليايي که در سال 2004در 51سالگي درگذشت، در سال 2009کشف شد. با ترجمه رمان 912صفحهاي و تحسين شده «2666» به زبان انگليسي، خوانندگان انگليسيزبان ارزش اين اثر را دريافتند و با نقدهاي مثبت بسياري که در نشريات به آن اختصاص يافت، سرانجام انجمن منتقدان کتاب آمريکا، يکي از مهمترين جوايز سال اين کشور را به آن اهدا کرد و «2666» به عنوان بهترين اثر داستاني سال معرفي شد.
داستانهاي جديد وونهگات
مجموعه 14داستان کوتاه کورت وونهگات که تاکنون منتشر نشده، به صورت داستان و در قالب کتاب الکترونيکي منتشر شد. علاوه بر اين، اين مجموعه در قالب يک جلد کتاب با عنوان «به جوجو نگاه کن» به بازار آمد. کورت وونهگات در آوريل 2007در 84سالگي درگذشت.
استقبال از يک کتاب آشپزي 48ساله
اما فقط کتابهاي داستاني نبودند که مورد توجه قرار گرفتند. يکي از شگفتيهاي سال قطعا يک کتاب آشپزي فرانسوي بود که 48سال پس از انتشارش در فهرست پرفروشهاي آمريکا جاي گرفت و باعث شگفتي شد. «استادي در هنر آشپزي فرانسوي» اثر جوليا چايلد که نخستين بار سال 1961انتشار يافت، ناگهان چنان محبوب شد که در راس فهرست کتابهاي پرفروش نيويورک تايمز جاي گرفت.
همه شوق و شوري که براي خريد اين کتاب فوران کرد، از نمايش فيلم «جولي و جوليا» ناشي شد. اين فيلم که اواسط سال بر پرده سينماهاي جهان به نمايش درآمد، با بازي درخشان مريل استريپ در نقش اين خانم آشپز مسن، همه را به تقلا انداخت که اين کتاب را بخرند و بخوانند.
کتاب 752صفحهاي استادي در هنر آشپزي فرانسوي، يک مجموعه آشپزي تمامعيار است که برخلاف غذاهاي بهداشتي امروز براي پختن آنها از کره، چربي، گوشت نمک سود شده و ديگر مخلفات لذيذ اما مضر براي سلامت استفاده ميشود.
خانم چايلد سال 2004در 91سالگي درگذشت، اما همواره تاکيد داشت که خوردن کره براي سلامت ضرر ندارد.
قصه گمشده مارک تواين چاپ شد
مجموعهاي از داستانهاي مارک تواين، نويسنده مشهور ماجراهاي «تام ساير» و «هکلبري فين» 99سال پس از درگذشت او، در بهار 2009منتشر شد. مارک تواين سال 1865از برادرش خواسته بود تا نگذارد اين اثر منتشر شود. او نوشته بود: «بهتر است اينها را توي اجاق بيندازي چون نميخواهم اثر به درد نخوري از من باقي بماند.» با اين حال در نود و نهمين سالگرد درگذشت او اين مجموعه منتشر شد.
فقط نويسندگان مرده نبودند که سال 2009دوباره مورد توجه قرار گرفتند، نويسندگان شاخص هم طي اين سال آثار جديدي روانه بازار کردند روزنامهنگار و طنزنويس مشهور آمريکايي با نام ساموئل لنگهورن کلمنس در سال 1835در فلوريداي آمريکا به دنيا آمد و سال 1910درگذشت. «شاهزاده و گدا» و «زندگي در ساحل رودخانه مي سي سي پي» از ديگر آثار جهاني اوست.
دزدان دريايي مايکل کرايتون هم آمدند
در حالي که چند ماه از درگذشت مايکل کرايتون، نويسنده مشهور رمان «پارک ژوراسيک» ميگذشت، اعلام شد 2رمان جديد او منتشر ميشود. يکي از اين رمانها که سال پيش و قبل از درگذشت او کامل شده بود با نام «عرضهاي جغرافيايي پنهان» اواخر سال منتشر شد. اين رمان که يک داستان ماجراجويانه در جاماييکاي سال 1665است، بلافاصله پس از انتشار سر از فهرست پرفروشها درآورد. کتاب دوم او که قرار است اواخر سال 2010منتشر شود، يک اثر جنايي بر مبناي امکانات تکنولوژيکي است که به اعتقاد ناشر جنبههاي فراتري از علوم جديد و فناوري را عيان ميکند.
از آثار مايکل کرايتون که ابتدا پزشک بود و بعد به نويسندگي و فيلمسازي روي آورد، بيش از 150ميليون نسخه به فروش رسيده است. او سال پيش در 66سالگي بر اثر سرطان درگذشت.
درخشش دوباره نويسندههاي سرشناس
فقط نويسندگان مرده نبودند که سال 2009دوباره مورد توجه قرار گرفتند، نويسندگان زنده هم طي اين سال آثار جديدي روانه بازار کردند.
دن براون در تحليل همه روزنامهها و نشريهها به عنوان موفقترين نويسنده سال 2009شناخته شد. او 6سال پس از انتشار «کد داوينچي»، اين بار با «نماد گمشده» بازگشت. او در اين اثر به دنبال يافتن اسرار فراماسونرها در واشنگتن بود. او با اين کتاب حتي از رولينگ هم جلو زد و با فروش بيش از يک ميليون جلد کتاب در يک روز رکورد شکست.
با اين حال سال 2009سال انتشار آثاري از نويسندگان مشهور هم بود. سالي که جويس کرول اوتس بانوي ادبيات آمريکا، با يک رمان تيره و خلاقانه در فضاي نيويورک با عنوان «پرنده کوچک بهشت» بازگشت. پل آستر، ديگر نويسنده مشهور آمريکايي هم اين بار با «نامرئي» آمد. اين کتاب که اواخر آبان در آمريکا منتشر شد به فاصله کمي در ايران هم با عنوان «ناپيدا» به بازار آمد.
رمان جديد فيليپ راث، نويسنده 76ساله آمريکايي با عنوان «فرومايه» هم مثل ديگر کارهاي اخير او به شخصيتي ميانسال اختصاص دارد و درباره بازيگري است که در جواني هنرمندي مشهور بود، اما در 60سالگي استعداد، اعتماد به نفس و قدرت افسونگري خود را از دست ميدهد و همهچيز برايش پايان يافته به نظر ميرسد.املي نوتومب نويسنده مشهور بلژيکي هم «گردش زمستاني» را منتشرکرد.
در اين اثر املي نوتومب خوانندگان خود را سوار هواپيمايي ميکند که در راه ربوده شده و به سمت شهري خيالي تغيير مسير ميدهد. «اريک امانوئل اشميت» نويسنده و فيلسوف فرانسوي هم با نوشتن هفتمين رمانش «سومويي که نميتوانست چاق شود» توجه خوانندگان فرانسوي را به خود جلب کرد و به فهرست پرفروشها راه يافت. هنوز ترجمه انگليسي اين اثر منتشر نشده است. اين کتاب درباره کشتي سنتي سومو در ژاپن است.
دکتروف نويسنده مشهور اثري چون «رگتايم» هم با رمان «هومر و لنگلي» بازگشت. اين رمان برمبناي زندگي واقعي 2برادر به همين نام نوشته شده که به اختلال شديد وسواسي مبتلا بودند و هر نوع چيز دورريختني را جمع ميکردند.
ايزابل آلنده هم رمان جديدش با عنوان «جزيرهاي در زير دريا» را در اسپانيا رونمايي کرد و ژوزه ساراماگو با انتشار رماني به نام «قابيل» بار ديگر در صدر اخبار ادبي قرار گرفت.
شهرهاوآدمها
پرسه در 10 شهر دنيا که به خاطر نويسندهها مشهور شدهاند
- بعد از اين که چند کتاب از يک نويسنده خوانديم، تصور او هم پشت کلماتش برايمان جان ميگيرد و نويسنده، هويت، شخصيت و طرز زندگياش برايمان مهم ميشود. براي همين است که خانه خيلي از نويسندهها بعد از مرگشان تبديل به موزه ميشود، وسايل شخصيشان در معرض ديد مردم قرار ميگيرد و در زندگيشان کند و کاو ميکنند. نامههايشان منتشر ميشود و خاطراتشان اين طرف و آن طرف به چاپ ميرسد. برايمان مهم ميشود که نويسنده کجايي است و از کدام فضا تاثير گرفته و توي کدام شهر به دنيا آمده و بزرگ شده است. حالا به جاي نويسندهها، رفتيم سراغ شهرهايشان. 10 شهر در دنيا وجود دارد که مردم بيشتر از هر چيز، براي گراميداشت ياد آدمهايي به آنجا سفر ميکنند که به نوعي با قلم و نوشتن سروکار دارند. در اين شهرها معمولا جاهايي وجود دارد که الهامبخش نويسندههاي مشهوري بودهاند.
1- لندن/ چارلز ديکنز
لندن، محل تولد يا خانه خيلي از نويسندهها در دورههاي مختلف تاريخي بوده؛ چارلز ديکنز در همين شهر به دنيا آمد، گافري چاسر، جان ميلتون، جان کينز و اچ.جي.ولز که به عنوان پدر ژانر علمي تخيلي شناخته ميشود و با خلق يک شخصيت مشهور به نام مرد نامرئي اين ژانر را خلق کرد هم متولد همين شهر هستند.
در ديدار از اين شهر، مسافران ميتوانند کنار خانه چارلز ديکنز بايستند و جايي را تماشا کنند که از سالهاي اوايل قرن نوزدهم باقي مانده است. خانهاي که بنيامين جانسون، نخستين ديکشنري مفصل انگليسي را در آن نوشت هم در همين شهر است. محله زندگي شرلوک هولمز هم که براي خودش دنيايي دارد! براي سير و سفر در اين محله و يادآوري رفت و آمدهاي جناب کارآگاه، يک تور مخصوص وجود دارد که عشاق سينه چاک او را در اين محله ميگرداند. هر چند ديگر از آن کوچههاي باريک که اوليور توئيست در آنها ميدويد نشاني باقي نمانده، اما آن فضاي خاکستري و غمبار گاهي حسابي خودنمايي ميکند.
2- استنفورد/ شکسپير
استنفورد انگلستان هم يکي از آن شهرهاي مشهور دنياست. اين شهر محل تولد ويليام شکسپير است و براي همين هم براي شيفتگان او يک عبادتگاه محسوب ميشود. در اين شهر ميتوان ديد که شکسپير در چه فضاي سلطنتي و باشکوهي زندگي ميکرد. آرامگاه اين نمايشنامهنويس مشهور هم در همين شهر قرار دارد. اين شهر پر است از خاطرات جالب درباره مشهورترين فرزند شهر... .
3- ادينبورگ/ هريپاتر (رولينگ)
ساکنان اين شهر بايد از نويسندگانشان براي خلق بسياري از معروفترين داستانها و شخصيتهاي دنيا متشکر باشند؛ از شرلوک هولمز که آرتور کونان دويل را آفريد تا هري پاتر از مشهورترين چهرههاي داستاني دنيا که جي.کي. رولينگ زاده همين شهر، او را در کافههاي زادگاهش در ذهن پرورش داد. با گشت و گذار در بخش قديمي ادينبورگ، ميشود شخصيتها و تاريخ ادبي اسکاتلند را مرور کرد. رابرت بارنز، سر والتر اسکات ورابرت لوئيس استيونسون هنوز در موزه نويسندگان اين شهر زنده و با قدرت، خاطراتشان را براي بازديدکنندگانشان مرور ميکنند. البته ادينبورگ براي نمايشگاه کتاب 3هفتهاي پرو پيمانش هم شهرت زيادي دارد. در اين شهر، در مدت برگزاري نمايشگاه بينالمللي کتاب ادينبورگ، سيلي از نويسندههاي جهان راه ميافتند تا کتابهاي تازهشان را رونمايي کنند. مارگارت آتوود همين يک ماه پيش آخرين کتابش را به نام «سال سيلاب» در همين نمايشگاه رونمايي کرد. سال پيش هم «شون کانري» با کتاب خاطراتش همين کار را انجام داد. در جريان اين نمايشگاه، صدها برنامه ادبي و فرهنگي هم ترتيب داده ميشود که همه با خريدن بليت در آنها حاضر ميشوند و اين بليتها معمولا از چند هفته جلوتر پيش فروش ميشوند. در مورد فرهنگي بودن اين شهر به دلتان شک راه ندهيد.
4- دوبلين/ بکت
دوبلين ايرلند هم يکي ديگر از اين شهرهاست؛ شهري که بلافاصله آدم را ياد ساموئل بکت مياندازد که در سالهاي جواني در ترينيتي کالج آنجا تحصيل ميکرد و بعد هم پيش از سفري هميشگي به پاريس، در همان دانشکده تدريس کرد. شيموس هني، نويسنده زنده دوبليني يکي از برندگان جايزه نوبل و از شاعران مشهور دنياست. «جيمز جويس» هم يکي از آن فراموش نشدنيهاي اين شهر است. خانه جويس در اين شهر هنوز برجاست و به عنوان موزه جيمز جويس هر سال در سالگرد تولد او، بخشي از دست نوشتههايي را که نشان ميدهد او چطور مشهورترين اثر ادبي جهان، يعني «اوليس» را نوشت براي شيفتگان به نمايش ميگذارد. موزه نويسندگان دوبلين و کتابخانه ملي ايرلند هم از جاهايي هستند که هر کسي عشق ادبيات دارد حتما براي بازديد به آنجا ميرود. براي همين است که ميگويند «تاريخ ادبي دوبلين مثل کتاب رکوردهاي گينس غني است.»
5- نيويورک/ آرتور ميلر
نيويورک براي خيلي چيزها مشهور است؛ اما بيشک بيشترين شهرتش را مديون چهرههاي بزرگ ادبيات امروز جهان است که زماني در آنجا زندگي ميکردند. جک کروآک و آلن کينزبرگ 2چهرههاي مشهور اين شهرند. دو شيفته که بعدها به کارد و پنير تبديل شدند. آنها در محله اسب سفيد اين شهر زندگي ميکردند. آرتور ميلر،نورمن ميلر و جان اشبري در هواي همين شهر نفس کشيدند و اين شهر را خانهشان ميدانستند. رنسانس محله هارلم هم بزرگ ترين چهرههاي ادبي آفريقايي آمريکايي مثل ريچارد رايت و لنگستون هيوز را به وجود آورد.
شاعر مشهور آمريکايي «والت ويتمن» هم در همين شهر زندگي کرد و هر چند آن روزها استقبال زيادي از او نشد و عمرش را به سفر گذراند، اما امروز به حضور او در اين شهر افتخار ميکنند. پل آستر هم اصلا براي نوشتن سهگانه نيويورکياش شهرت يافت و امروز به عنوان يکي از افتخارهاي مانهاتان نيويورک شناخته ميشود. اين شهر بتازگي براي خودش يک نمايشگاه کتاب هم به راه انداخته که در ميان چهرههاي ادبي حسابي گل کرده است. اين نمايشگاه مثل اتفاقهاي ادبي مهم ديگر با شروع پاييز از راه ميرسد و پاييز نيويورک يکي دو هفتهاي است که شروع شده. اما نيويورک در يک کتاب محبوب ديگر هم حضوري موثر دارد و آن «ناتور دشت» سلينجر است؛ قهرمان محبوب او توي همين شهر پرسه ميزند تا تکليفش را با خودش و زندگي روشن کند.
6- کنکورد/ هاثورن
کنکورد ماساچوست با همه کوچکياش جاي خاصي در تاريخ ادبيات دارد. اين شهر با همه ابعاد کوچکش تاريخ عميقي دارد. کنکورد شهري است که لوييزا ميالکات، کتاب مشهور «زنان کوچک» را آنجا نوشت. رالف والدو امرسون و ناتانيل هاثورن هم در قرن نوزدهم، اين شهر را خانهشان ناميدند و خيلي از غولهاي ادبي براي استراحت به آنجا سر ميزدند.
7 - پاريس/ ويکتور هوگو
پاريس در طول تاريخ با ادبيات گره خورده است؛ از نويسندگان فرانسوي خود اين شهر مثل ويکتور هوگو، ولتر و الکساندر دوماي پدر و پسر بگيريد تا يک نسل از آمريکاييهاي سرگردان مثل گرترود اشتاين، ارنست همينگوي ، اسکات فيتزجرالد و ازرا پاوند که در اين شهر پرورش يافتند و خودشان را پيدا کردند. «پاريس شهر بيکران» کتاب خوبي است براي گردش در پاريس، در دهه دوم قرن بيستم؛ زماني که همه اين آمريکاييهاي مدعي آمده بودند تا در مغناطيس اين شهر چيزهاي مهيج بنويسند. پاريس، شهر کافههاي ادبي مثل «ل دو ماگوت» است که همينگوي و آلبر کامو هم از آن نام بردهاند و شهر جوايز متعدد ادبي که هر کدامشان يک کافه دارند. پاريس شهر ژان والژان است؛ وقتي با دخترش کوزت به صورت ناشناس مدتي را دور از چشم ژاور خبيث زندگي کرد و شهر انگليسيهايي مثل جويس و اورول که مدتي را آنجا گذراندند. پل آسترهم به تبعيت از همينگوي و ديگر دار و دسته «نسل از دست رفته»، يک دوره از جواني اش را در اين شهر گذراند و به عشق ساموئل بکت که اين شهر را به عنوان شهر زندگياش انتخاب کرد و هرگز ترکش نکرد، زبان فرانسوي را در همين شهر آموخت. پاريس شهر کتابفروشيهاي مشهور هم هست که بعضيهاشان حسابي تاريخي هستند. کتابفروشي شکسپير يکي از اين کتابفروشيها و پاتوق اهل کتاب است.
8 - سانفرانسيسکو/ آلنگينزبرگ
وقتي آلن گينزبرگ و کروآک از نيويورک به سانفرانسيسکو نقل مکان کردند، سبک جديد ادبيشان را هم با خود بردند و در همين شهر به عنوان يک قطب جديد «نسل بيت» را پايهگذاري کردند. آنها در سانفرانسيسکو اولين شعرهايشان را کنار شاعري مثل «فيليپ والن» در 6 گالري همين شهر خواندند. لارنس فرلينگتي هم با راهاندازي فروشگاههاي بزرگ شهر کتاب ادبيات و پيشرفت سياسي را وارد اين شهر کرد. براي همين است که گفتهاند وقتي به سانفرانسيسکو رسيدي يک نسخه از «زوزه» را از فروشگاه شهر کتاب بخر و آن را در کافه وسوويو بخوان. البته حواست باشد که ممکن است روي صندلياي نشسته باشي که زماني کروآک رويش نشسته بود!
9- رم/ شلي
نمي شود از شهرهاي ادبي گفت و سفري به رم ايتاليا نکرد. رم، محل تولد بسياري از موثرترين نويسندگان ادبي و خانه باستاني بسياري از بزرگان مثل ويرجيل، نويسنده «اميد» است. اما رم در تاريخ متوقف نشده و اهميت ادبياش را تا امروز هم امتداد داده است. خيلي از نويسندگان خارجي مثل کيتز، شلي، جيمز و... از اين شهر الهام گرفتند و پايبند اين شهر شدند. خانه کينز شلي در محله تاريخي اسپانياييهاي رم، يکي از آن مکانهايي است که ميليونها نفر در طول تاريخ از آن بازديد کردهاند.
10- سنپترزبورگ/ داستايوفسکي
اينها صفتهاي سنپترزبورگ روسيه است. شهري که در تاريخ با لئو تولستوي ، آنتون چخوف ، آلکساندر پوشکين وفئودور داستايوفسکي جاودانه شده است. سنپترزبورگ، يک مقصد مشهور ادبي است براي کساني که ميخواهند بخشي مهمي از ادبيات جهان را لمس کنند. داستايوفسکي در يکي از آپارتمانهاي همين شهر «برادران کارامازوف» را خلق کرد. اين آپارتمان امروز به موزه تبديل شده و زندگي داستايوفسکي را نشان ميدهد. اصولا با گردش در اين شهر ميشود از زاويه چشم بزرگترين نويسندگان جهان به تماشاي آن نشست. قصهها و ماجراهايي که گوگول تعريف کرده، در همين فضا اتفاق ميافتد و ردپاي خيلي از شخصيتهاي ملموس چخوف را ميتوان در اين شهر پيدا کرد. دکتر ژيواگو هم در همين شهر زندگي کرد و آنا آخماتووا را درباره همين شهر سرود.
جامجم/آرزو پناهي