داستان مرد خوشبخت
داستان مرد خوشبخت
|
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تنها یکی از مردان دانا گفت :
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آخرهای یک شب،
پسر شاه خوشحال شد
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
|