راسخون

نقد وبررسی ادبی

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفتار فرو هنجار با زبان

رفتار «فروهنجار» با زبان به رفتاری گفته می‌شود كه شاعر از انطباق زبان ادبی خود با معیارهای مقبول زبان ادبی عصر خویش عاجز است و در نتیجه آثار ادبی او از نظر كیفیت در ردیف آثار متوسط و در اكثر موارد «ضعیف» قرار می‌گیرد. آثار شاعران دوره بازگشت مصداق بارز این‌گونه رفتار با زبان‌ ـ‌ در دو حوزة فرم و محتوا ـ توسط شاعران است.

در رفتار «فروهنجار» با زبان، شاعر به‌خاطر فقر ادبی و ناتوانی از برقراری یك رابطه خلاق و پویا با زبان، به تقلید كشیده می‌شود و از آثار متقدمین و معاصرین خویش كلیشه برمی‌دارد. چنان‌كه امروزه شاهدیم بسیاری از نوقلمان و شاعران نوجوان كه در ابتدای راه شعر و شاعری هستند، به‌خاطر متأثر بودن از فضای ادبیات كهن ایران، اولین سروده‌های خویش را به سبك و سیاق شاعران بزرگی چون حافظ، سعدی و مولانا می‌سرایند و در عرصه شعر نو نیز متأثر از زبان ادبی شاعرانی چون نیما، اخوان، شاملو، فروغ و سپهری می‌باشند.

در رفتار فروهنجار با زبان، شاعر چون نمی‌‌تواند تا سقف زبان هنجار قد بكشد، به ناچار قبای زبان را به قامت كوتاه خویش می‌ب‍ُر‌َّد و با این كار ظلمی بزرگ را به زبان روا می‌دارد. البته گاهی نیز این نوع رفتار با زبان، در نوعی از تعصب ادبی كور و بی‌منطق ریشه دارد.

نكتة دیگر اینكه در رفتار فروهنجار با زبان، رابطه شاعر با زبان، رابطه‌ای یك‌طرفه است، كه همین امر باعث به خطر افتادن اصالت و موجودیت زبان می‌شود، زیرا رابطه این شاعران با زبان به علت فقر دانش و بینش ادبی و روی آوردن به تقلید، رابطه‌ای تهدید‌كننده است كه در درازمدت موجب سایش و فرسودگی زبان می‌شود. هرچند برقراری این نوع رابطه با زبان برای خود شاعر نیز به‌نوعی «انتحار ادبی» می‌ماند. به همین علت اكثر شاعران ترجیح می‌دهند اشعار این دوره از زندگی ادبی خود را معدوم كنند تا مورد قضاوت و نقد دیگران قرار نگیرد. هرچند به زعم من، ثبت و ضبط این‌گونه از اشعار در شناخت ابعاد مغفول‌مانده شخصیت شاعران بزرگ هر سبك و رمزگشایی و تفسیر ابیات آنان، همچنین بررسی سیر تكوینی ادبیات هر دوره می‌تواند مفید فایده قرار بگیرد. چنان‌كه نیما تمام اشعار مربوط به دوران سیر تكوینی زبان ادبی خویش را‌‌ ـ‌ از مرحلة سنتی تا رسیدن به مرحله ابداع قالب آزاد نیمایی‌‌ ـ‌ حفظ كرده است و در كلیات اشعار او موجود و قابل بررسی است. از همین روست كه امروزه می‌توانیم رفتار نیما با زبان را به سه‌گونه هنجار (سنتی)، پیش‌ فراهنجار (نیمه سنتی) و نو (قالب آزاد نیمایی) تقسیم كنیم. در صورتی كه اگر نیما در اثر تعصب ادبی اشعار سنتی و نیمه سنتی خویش را معدوم می‌كرد، امروز برای ما امكان این بررسی و مقایسه فراهم نمی‌شد.

به‌عنوان مثال، شعر زیر نمونه‌ای از «رفتار فروهنجار» شاعر با زبان در دو حوزه فرم و محتواست:

ما در این دشت جنون، محو سراب‌ایم هنوز       از شب پیش، چنین مست و خراب‌ایم هنوز

رهروان مركب توفیق سوارند ز پیش                 اینكه ما نو سفر و پا به ركاب‌ایم هنوز

بس كه از مرحله دوریم در این دار فنا                هم در اندیشه عیش و م‍ِی ناب‌ایم هنوز

هرگز از ما م‍َط‍‍َلب مسجد و محراب دعا             عاشق نغمه  دلگیر ر‌ُباب‌ایم هنوز

رفتار هنجار با زبان

منظور از رفتار هنجار با زبان، رفتاری مطابق با معیارها و هنجارهای مقبول ادبی است. یعنی رفتار شاعر با زبان در فرآیند آفرینش ادبی، رفتاری هموزن و همطراز با عرف رایج ادبی جامعه‌ای است كه شاعر‌ در آن زندگی می‌كند.

اگر برای ارزیابی كیفیت آثار ادبی یك شاعر درجات «عالی، خوب، متوسط و ضعیف» قایل باشیم، رفتار هنجار با زبان، منحصر‌ به آن گروه از شاعرانی است كه خالق آثار ادبی «خوب» هستند، یعنی در انطباق اثر ادبی خود با هنجارهای ادبی عصر خویش، موفق بوده‌اند.

رفتار این شاعران با زبان، رفتاری معقول و قانونمند است. عاملی كه در این شیوه رفتاری، اصالت و مانایی زبان را تضمین می‌كند «رقابت جمعی» است. به عبارت ساده‌تر، این گروه از شاعران با زمینه مستعدی كه دارند، در فرآیند آفرینش ادبی، بی‌نیاز از تقلید و گرته‌برداری از یكدیگرند، ولی از آنجا كه رابطه آنان با زبان رابطه‌ای متقابل و دو‌طرفه است، در مسیر یك رقابت سازنده و با بهره‌گیری از تجربیات گروهی، راه را برای تكامل زبان هموار نموده و در عرصه «نوزایش» و «تجدید حیات» نهاد زبان مشاركت می‌كنند.

با عنایت به آنچه گفته شد، ویژگیهای این نوع رفتار با زبان را می‌توان به شرح زیر برشمرد:

  1. 1ـ رفتار هنجار با زبان بر پایه حفظ اصول، قواعد و هنجارهای مقبول زبانی استوار است.
  2. 2ـ عامل پویایی، بالندگی و مانایی زبان در این شیوه رفتاری اصل «رقابت جمعی» است.
  3. 3ـ رابطه شاعر با زبان، رابطه‌ای متقابل و سازنده است. زیرا این گروه از شاعران، رفتاری «هنجار تراز» با زبان دارند.

و اما برای تشخیص رفتار هنجار با زبان در هر عصری، تنها راه، مراجعه به آثار ادبی و شناخت و استخراج مؤلفه‌های زبانی مضبوط در آثار ادبی شاعران آن عصر است كه بسامد بالایی دارد. زیرا آنچه باعث تمایز سبك شاعران عراقی از خراسانی و یا سبك هندی می‌شود، از جمله ویژگیهای گویشی متفاوت شاعران این سبكهاست كه ما از این ویژگیها به «هنجارهای ادبی» تعبیر می‌كنیم. در عصر حاضر نیز شاعرانی كه به یك سبك و سیاق و با گویشی واحد شعر می‌گویند، در طیف شاعرانی قرار می‌گیرند كه «رفتار هنجار» با زبان را اختیار كرده‌اند.

شعر زیر، نمونه‌ای است قابل قبول از رفتار هنجار شاعر با زبان در عصر ما ـ‌ البته صرفاً در حوزه محتوا، نه حوزه فرم و ساختار‌ ـ‌ زیرا همچنان كه می‌دانید قالب غزل‌ ـ‌ از نظر سیر تكوینی تاریخ ادبیات‌‌ ـ‌ به دوره پیش از ابداع قالبهای نیمایی تعلق دارد:

شومینه قدیمی و چند تكه چوب                     عكس هزار و سیصد و اند‌ِ دم غروب

تصویر پشت قاب یك مرد شیشه‌ای                با یك عروس شیشه‌ای از خطه جنوب

دو استكان چای، دو دست گره‌زده                   یك خنده ظریف، یك یادگار خوب

آقای شصت ساله و یك خاطره همین             عكس هزار و سیصد و اند‌ِ دم غروب

حالا تمام خاطره یك قاب شیشه‌ای                این میخ، این چكش، این قاب را بكوب

در اینجا اشاره به این نكته ضروری است كه اگر غزل فوق را در ژانر ادبیات كهن و كلاسیك و در روند تكاملی غزل امروز مورد ارزیابی قرار دهیم، رفتار شاعر با زبان در آن، رفتاری فراهنجار به شمار می‌آید‌ ـ هم در حوزه فرم و هم در حوزه محتوا‌ ـ ‌چرا كه نمونة مثال‌زده شده در تقسیم‌بندی انواع غزل به حوزه غزل آوانگارد یا «غزل نو» تعلق می‌گیرد كه شاعرانی همچون هوشنگ ابتهاج، حسین منزوی، سیمین بهبهانی و محمدعلی بهمنی از بانیان آن به‌شمار می‌آیند.

تفاوت «غزل نو» با غزل گذشته ما در برخورداری از مؤلفه‌هایی همچون:

عینی‌‌گرایی، بیان روایی، نزدیكی به زبان گفتار و... می‌باشد كه غزل گذشته ما از این مؤلفه‌ها بی‌بهره بود. ولی اگر این غزل را در امتداد سیر تكوینی ادبیات معاصر مورد بررسی قرار دهیم، بدون تردید رفتار شاعر با زبان در حوزه فرم و ساختار، رفتاری هنجار و معمولی است، چرا كه قالب غزل به دوره قبل از ظهور شعر نیمایی تعلق دارد، درحالی‌كه شعر امروز در ساحت فرم و ساختار، مشغول تجربه كردن قالبهای سپید و آزاد و شعر منثور است.

شاعران بزرگ و رفتار هنجار با زبان

به‌طور كلی می‌توان گفت همه شاعران بعد از نیما تا زمانی كه از درك درست انقلاب ادبی نیما‌ بی‌بهره‌اند و بی‌اعتنا به او و انقلاب ادبی‌اش همچنان در قالبهای ادبی س‍ُنتی طبع‌آزمایی می‌كنند، در زمره شاعران هنجار روزگار خود به‌شمار می‌روند (حداقل در حوزه ‌فرم)، ولی آن گروه از شاعران‌ ـ‌ همچون اخوان ثالث، فروغ، سپهری و تا حدودی شهریار‌‌ ـ‌ كه به درك حقیقت شعر نو نایل می‌گردند و هم‌جهت با بنیانگذار شعر نو به خلق آثاری جدید با مؤلفه‌های نیمایی می‌پردازند، در زمره شاعران فراهنجار روزگار خود قرار می‌گیرند. بررسی زبان ادبی این گروه از شاعران نشان می‌دهد كه بعد از همراهی با نیما، شعر آنان در دو حوزه «فرم و محتوا» دچار تحول و دگرگونی اساسی شده است.

البته در مورد خود نیما هم باید اذعان كرد كه وی تا قبل از تدوین مانیفست ادبی خویش، بخصوص در دوره نخستین كار شاعری خود در سبك خراسانی شعر می‌گوید و همچون دیگران شاعری هنجار به شمار می‌آید.

عبدالعلی دستغیب در این خصوص چنین می‌گوید:

  1. «اگر نیما با همین سیاق شعر می‌سرود، شعرهایی كه سرودن آن در ده قرن پیش نیز امكان داشت ـ‌ شاید پسند خاطر متشاعران كهن‌گرا می‌شد، ولی‌ آن‌گاه چیزی كه از او چون میراثی به نسل آینده برسد، در وجود نمی‌آمد».

در اینجا برای نمونه ابیاتی از «قصة رنگ‌پریده» نیما را می‌آوریم كه از نخستین كارهای نیماست و تاریخ سرایش آن به سال 1299 برمی‌گردد. رفتار شاعر با زبان در این شعر از نوع رفتار هنجار است:

جان فدای مردم جنگل‌نشین

آفرین بر ساده‌لوحان، آفرین!

شهر، درد و محنتم افزون نمود

این هم از عشق است، ای كاش او نبود

خانه من، جنگل من كو؟ كجاست؟

حالیا فرسنگها از من جداست

خلاصه كلام آنكه همه شاعران بزرگ نیز در مقطعی از زندگی ادبی خویش و در مرحله عبور از گردنه «آزمون و خطا» ـ به‌طور ناخودآگاه ـ به رفتار هنجار و حتی در پاره‌ای موارد «رفتار فروهنجار» با زبان مبتلا بوده‌اند، ولی در نهایت با كسب دانش و بینش ادبی و رسیدن به قلة اجتهاد در حوزه زبان، این منزل را پشت‌ سر گذاشته‌اند و به سر منزل خلاقیت و نوآوری در زبان رسیده‌اند.

همچنان كه اشاره شد رفتار شاعری چون نیما نیز كه خود تئوریسین و بنیانگذار شعر نو پارسی است تا پیش از تدوین نظریه ادبی خویش، رفتار هنجار و معمولی با زبان است. شاعرانی چون اخوان، فروغ و سپهری نیز تا پیش از درك حقیقت شعر نو، در حوزه فرم، رفتاری هنجار با زبان دارند. حتی شاعر بزرگی چون سپهری نیز در آغاز راه شاعری، در چنبره رفتار هنجار با زبان گرفتار است، چنان‌كه استاد مشفق كاشانی در این خصوص می‌گوید:

  1. «سهراب وقتی اولین كتاب خود «مرگ رنگ» را در تهران انتشار داد و برایم فرستاد، نوشت: «قالب دوبیتیهای پیوسته و قالبهایی از این دست مرا قانع نمی‌كند، و در تلاش و كوشش هستم تا طرحی دیگر برای بیان احساس و اندیشه‌های خود پیدا كنم.» شاید به همین دلیل است كه از چاپ تعدادی از دوبیتیهای پیوسته خود كه همراه نامه‌های خود برای من فرستاده بود، در آثارش خودداری كرده است».

نكته آخر اینكه داشتن رفتار هنجار یا حتی فروهنجار با زبان در روند تكوینی زبان ادبی همه شاعران امری طبیعی است كه نباید از آن هراس داشت. آنچه كه مهم است متوقف نماندن در این منازل و حركت به سوی تحول و تكامل است كه هر شاعر راستینی باید با عرقریزان روح و مكاشفه‌های شاعرانه در این مسیر روشن طی طریق كند.

 

ادامه این مقاله درباره ی رفتار پیش فرا هنجار و رفتار هنجار با  زبان است.


نویسنده: رضا اسماعیلی - مجله شعر

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
  1. «زبان برای شاعر همیشه ناقص است. غنای زبان، رسایی و كمال آن به دست شاعر است و باید آن را بسازد... كسی كه شعر می‌گوید به كلمات خدمت می‌كند، زیرا كلماتند كه مصالح كار او هستند... همین كه كلمه معنی را رساند، آن كلمه خاص آن معنی است و بین آنان ازدواجی در عالم كلمات پیدا می‌شود. شاعر باید... به واسطة معنی به طرف كلمه برود... اما زمانی هم هست كه خود شاعر باید سررشتة كلمات را به دست گیرد. شعرایی كه شخصیت فكری داشته‌اند، شخصیت در انتخاب كلمات را هم داشته‌اند....».
  2. (نیما یوشیج‌ ـ حرفهای همسایه ـ نامة 49)

در بحث رفتار با زبان به این نكته باید توجه كرد كه رابطة شاعر و زبان، رابطه‌ای متقابل و دوطرفه است. یعنی همان‌طور كه شاعر، زبان و واژگان را به عنوان مصالح و ابزار اصلی شاعری به خدمت می‌گیرد، خود نیز باید برای رشد و اعتلای زبان و افزایش قابلیتها و توانمندیهای آن بكوشد. برقراری این رابطه متقابل، عامل اصلی پویایی، بالندگی و مانایی زبان ادبی است و هرگاه این رابطه منقطع یا سست شود، زبان دچار فرسایش می‌گردد.

در بحث رفتار شاعر با زبان، این مؤلفه نقش تعیین‌كننده‌ای دارد كه در تبیین رفتار پنج‌گانه شاعر با زبان به آن خواهیم پرداخت.

«رفتارشناسی ادبی» می‌تواند به عنوان شاخه‌ای نوپا از علم ادبیات جدید تلقی شود كه در آن شیوه‌های رفتاری شاعر با زبان، نشانه‌شناسی رفتار ادبی و همچنین مؤلفه‌های رفتاری شاعر با زبان از منظر نقد‌‌ ـ با شواهد و مثالهای محسوس‌‌ ـ مورد تحلیل و ارزیابی قرار می‌گیرد.

انواع رفتار ادبی

با دقت نظر و تأمل در آثار شاعران متقدم و معاصر، به طور كلی به پنج شیوة رفتاری با زبان توسط شاعران برمی‌خوریم:

1ـ رفتار فرو هنجار

2ـ رفتار هنجار

3ـ رفتار پیش‌فراهنجار

4ـ رفتار فراهنجار

5ـ رفتار ناهنجار

و اما قبل از تعریف شیوه‌های رفتاری پنج‌گانه شاعر با زبان، برای روشن‌تر شدن مطلب، ضروری است به تعریف بعضی از واژه‌های كلیدی این گفتار بپردازیم، واژه‌هایی از قبیل: زبان معیار (علمی)، زبان ادبی (شعری)، قاعده‌افزایی، هنجارگریزی و هنجار‌فرازی.

زبان معیار (علمی)، زبان ادبی (شعری)

«پل والری» شاعر سمبولیست فرانسوی گفته است: «شعر همانند رقص كردن است و نثر همان راه رفتن. راه رفتن به سوی مقصد است، حال آنكه رقص مقصدی ندارد و رقص‌كنان به مقصدی رفتن، مضحك خواهد بود. پس هدف رقص، خود رقص است».

در اینجا قصد ما تأیید یا تكذیب، موافقت یا مخالفت با این سخن نیست. قصد و غرض اصلی ما از اشاره به این سخن، بهانه‌ای است برای وارد شدن به بحث اصلی كه تعریف «زبان معیار» و «زبان ادبی» است، چرا كه نقل قول فوق می‌تواند به ما در درك مطلب كمك كند.

زبان معیار یا علمی، زبان ایجاد ارتباط است. در این زبان آنچه كه مركز توجه است «موضوع» و «مخاطب» می‌باشد، نه شیوة بیان. به عبارت ساده‌تر در زبان معیار «چه گفتن» مهم‌تر از «چگونه گفتن» است. زبان معیار به همین علت باید عاری از هر گونه ابهام و ایهام باشد، چرا كه هر گونه ابهام و ایهام «پیام» ما را دچار وقفه می‌كند و باعث تأخیر انتقال پیام به مخاطب ما می‌شود. درواقع، زبان معیار (علمی) در حكم راه رفتن برای رسیدن به مقصدی است.

اما در زبان ادبی، خود زبان «موضوعیت» دارد. و در فرآیند ارتباط، جهت‌گیری پیام به سوی خود پیام می‌باشد. در این زبان، صورت و فیزیك زبان مورد توجه است و موضوع و مخاطب به اعتبار موضوعیت زبان در مراتب بعدی اهمیت قرار می‌گیرند. در زبان ادبی، برخلاف زبان علمی، «چگونه گفتن» مهم است، نه «چه گفتن»، زیرا كه زبان ادبی حكم رقصیدن را دارد. بنابراین در طول این گفتار، هر كجا كه از «زبان» نام برده می‌شود، مقصود ما «زبان ادبی» است، نه زبان علمی (معیار).

زبان ادبی محصول چه فرایندی است؟

زبان ادبی محصول فرایندی به نام «برجسته‌سازی» است و برجسته‌سازی نیز از سه طریق امكان‌پذیر است:

  1. 1ـ قاعده‌افزایی یا «پیوسته‌سازی» كه باعث تبدیل نثر به نظم می‌شود.
  2. 2ـ هنجارگریزی كه باعث تبدیل نظم و نثر به شعر می‌شود.
  3. 3ـ‌ هنجار‌فرازی كه باعث تبدیل شعر به «فراشعر» می‌شود.

در اینجا اشاره به این نكته ضروری است كه در بیشتر موارد «هنجار‌فرازیهای معنایی» عامل اصلی «شعرآفرینی» هستند.

برای هنجار‌فرازی از شیوه‌های فراوانی می‌توان بهره گرفت كه فعلا‌ً ما قصد تعریف انواع هنجار‌فرازیهای ادبی را نداریم و فقط به ذكر انواع هنجار‌فرازیها اكتفا می‌كنیم و می‌گذریم.

انواع هنجار‌فرازیها، عبارتند از: نحوی، زبانی، معنایی، سبكی، نوشتاری، گویشی و آوایی.

قاعده‌افزایی

یكی از شیوه‌های برجسته‌سازی زبان، استفاده از تكنیك «قاعده‌افزایی» است كه من نام دیگر آن را «پیوسته‌سازی» گذاشته‌ام.

انتخاب عنوان «پیوسته‌سازی» برای شیوة قاعده‌افزایی از آن روست كه در این شیوه، نثر پراكنده با افزودن قواعدی اضافی بر قواعد زبان هنجار (وزن عروضی) به نظم تبدیل می‌شود، و نظم كلامی موزون و پیوسته است.

در تعریف قاعده‌‌افزایی باید گفت كه: «قاعده‌افزایی افزودن قواعدی اضافی بر قواعد زبان هنجار است. برای مثال افزودن وزن و قافیه و موسیقی عروضی كه باعث تبدیل نثر به نظم می‌شود، نوعی قاعده‌افزایی است.

باید توجه كرد كه قاعده‌افزایی بیش از آنكه باعث برجسته‌سازی شود، باعث پیوسته‌سازی می‌گردد، چرا كه قاعده‌افزایی ماهیت اثر را تغییر نمی‌دهد و در نهایت باعث تبدیل یك نثر ساده به نظم می‌شود، چرا كه فرآیند قاعده‌افزایی بر برونة زبان (صورت زبان) استوار است، نه درونة آن.

  1. مثال: نثر ساده: عباسقلی خان پسری داشت كه بسیار بی‌ادب و بی‌هنر بود.
  2. با استفاده از تكنیك قاعده‌افزایی (افزودن وزن عروضی) نثر سادة بالا به نظم زیر تبدیل شده است:
  3. داشت عباسقلی خان پسری
  4. پسر بی‌ادب و بی‌هنری

هنجارگریزی

هنجارگریزی انحراف از قواعد حاكم بر زبان هنجار (معیار) است در اثر هنجارگریزی یك نثر یا نظم ساده به شعر تبدیل می‌شود. ضمناً هنجارگریزی باید بر دو اصل رسانگی (ایصال) و زیباشناسی (استتیك) استوار باشد تا مقبول واقع گردد.

  1. مثال: نثر ساده: من عاشقی هستم كه به یاد تو (یا از بی‌مهری تو) هر شب آه و ناله می‌كنم و اشك می‌ریزم.
  2. با استفاده از تكنیك هنجارگریزی، نثر سادة فوق به شعر زیر تبدیل شده است.
  3. كی‌ام؟ شكوفة اشكی كه در هوای تو هر شب
  4. ز چشم ناله شكفتم، به سوی شكوه دویدم

هنجارفرازی

هنجار‌فرازی فرایندی است كه باعث تكامل هنجارهای ادبی موجود و تبدیل «شعر» به «فراشعر» می‌شود.

هنجار‌فرازی به نوعی اصلاحات در زبان ادبی می‌ماند. در فرایند هنجار‌فرازی علاوه بر اینكه بافتهای فرسودة زبان ترمیم می‌شود، جوهرة شعری یك اثر به صورت صددرصد به فعلیت درمی‌آید. در نهایت این تكنیك باعث نوزایش و تجدید حیات زبان ادبی می‌شود و نهاد زبان را از اضمحلال و فرسودگی نجات می‌دهد.

  1. مثال: شعر زیر بیتی است از سلمان ساوجی كه جوهرة شعری آن به صورت كامل به فعلی‍ّت در نیامده است:
  2. بر هیچ طرف راه ندارم كه ز زلفت
  3. بر هیچ طرف نیست كه دامی ز بلا نیست
  4. حافظ كه شاعری فراهنجار است، با رفتار فراهنجارانة خود با زبان، جوهرة شعری بیت بالا را به صورت صددرصد به فعلیت درمی‌آورد و شعر بالا به «فراشعر» زیر تبدیل می‌شود:
  5. كس نیست كه افتادة آن زلف دو تا نیست
  6. در رهگذر كیست كه این دام بلا نیست؟!

تفاوت قاعده‌افزایی، هنجارگریزی و هنجارفرازی

تفاوتهای اساسی این سه تكنیك ادبی به شرح ذیل می‌باشند:

پایة «قاعده‌افزایی»‌و «هنجارگریزی» زبان معیار (هنجار) است، درحالی‌كه پایة هنجار‌فرازی «زبان ادبی» است.

وقتی می‌گوییم «هر كه امانتی دارد هنگام ورود به من بسپارد، در غیر این صورت اگر گم شود، من مسئولیتی قبول نمی‌كنم»، این یك نثر ساده و بسیار معمولی است كه تنها با تعریف ارائه‌شده از زبان معیار قابل انطباق است. یعنی زبان عاری از هر گونه پیچیدگی، ابهام، ایهام و آرایه‌های كلامی و زبانی. اما این نثر ساده با افزودن قاعده‌ای به نام «وزن عروضی» به نظم تبدیل می‌شود و به‌گونه‌ای تشخص پیدا می‌كند. با افزودن وزن به نثر فوق، نثر سادة بالا از دایرة زبان معیار خارج می‌شود:

هر كه دارد امانتی موجود

بسپارد به بنده وقت ورود

گر كه نسپارد و شود مفقود

بنده مسئول آن نخواهم بود

اما در هنجار‌فرازی كه پایة آن زبان ادبی است، ابتدا این بیت از كمال خجندی را داریم:

می‌برند از تو جفا بی‌سر و سامانی چند

چند ریزی به خطا خون مسلمانی چند

كه بیت فوق با رفتار فراهنجار حافظ به بیت زیر تبدیل می‌شود:

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

محرمی كو كه فرستم به تو پیغامی چند

چنان كه دیدیم در قاعده‌افزایی «ماهیت زبان معیار» تغییر نمی‌كند، بلكه تنها یك نثر ساده به نظم تبدیل می‌شود، ولی در هنجارگریزی، زبان معیار (نثر ساده) تغییر ماهیت می‌دهد و به زبان ادبی (شعر) تبدیل می‌شود.

اما در هنجار‌فرازی گرچه ما در بستر زبان ادبی و شعر حركت می‌كنیم، ولی رفتار فراهنجار (هنجار‌فرازانة) شاعر با زبان باعث می‌شود كه «شعریت» یك شعر دوچندان شود، و شعر به قاف كمال خویش دست یابد، چنان كه كمالی بیش از آن برای شعر متصور نباشد‌ ـ‌ این امر در مورد بیشتر غزلهای حافظ صادق است‌‌ ـ‌ ما این نكته را در مقایسة شعر كمال خجندی و حافظ به خوبی لمس كردیم.

فرایند قاعده‌افزایی بر برونة زبان (صورت زبان) استوار است، حال آنكه فرایند هنجار‌فرازی بر درونة زبان (سیرت زبان) استوار است.

فرایند هنجار‌فرازی باعث نوزایش و تجدید حیات زبان ادبی می‌گردد و نهاد زبان را از اضمحلال و فرسودگی نجات می‌دهد.

با مثالی این تفاوتها را آشكار می‌كنیم

اگر برای زبان نظام حكومتی قائل باشیم:

نثر به حكومت سلطنتی می‌ماند و قاعده‌‌افزایی به نوعی رفرم و اصلاح در این نظام، كه در اصل ماهیت نظام تغییری ایجاد نمی‌كند، بلكه فقط این حكومت را قابل تحمل‌تر می‌سازد (چنان‌كه گفته شد قاعده‌‌‌افزایی، باعث تبدیل نثر به نظم می‌شود).

فرایند هنجارگریزی به یك انقلاب می‌ماند كه نظام سلطنتی زبان را تبدیل به جمهوری می‌كند (یعنی زبان معیار در اثر اعمال فرایند هنجارگریزی تغییر ماهیت می‌دهد و به زبان ادبی تبدیل می‌شود)، تبدیل نثر به شعر.

3‌ـ فرایند هنجارفرازی كه پایة آن زبان ادبی است، به‌نوعی رفرم یا اصلاحات در یك نظام جمهوری شباهت دارد كه توسط مصلحان ادبی صورت می‌گیرد (زیرا گفتیم در این حالت زبان ادبی از نظام جمهوریت برخوردار است)، این اصلاحات باعث ترمیم بافتهای فرسودة زبان و تعالی و تكامل هنجارهای ادبی می‌شود، یعنی در اثر فرایند هنجار‌فرازی ما می‌توانیم شعریت یك شعر را به صددرصد برسانیم، چنان‌كه در مقایسة شعر كمال خجندی و حافظ دیدیم.

بنابراین در یك جمع‌بندی كلی می‌توان گفت، تفاوتهای اساسی هنجارفرازی با قاعده‌افزایی و هنجارگریزی در سه مورد زیر خلاصه می‌شود:

  1. 1ـ پایة هنجارفرازی، زبان ادبی است.
  2. 2ـ هنجارفرازی بر درونة زبان (سیرت زبان) استوار است.
  3. 3ـ در اثر استفاده از تكنیك هنجارفرازی، شعر به فراشعر تبدیل می‌شود و جوهرة شعری یك اثر به‌صورت تمام و كمال به فعلیت درمی‌آید.

 

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تولد خورشید مبارک!

شب زایش مهر ریشه‌ی کریسمس

 

 « شب چله » یا « شب یلدا » جشنی است با پیشینه‌ای به درازای دست‌کم هفت هزار سال و یادگاری از مهرپرستی و آیین میترائیسم. این جشن همچون نوروز, سیزده‌بدر, جشن سوری و مهرگان... پس از یورش و شکست ایرانیان از مقدونیان, اعراب, مغولها و تُرکان همچنان پابرجا مانده و هر سال در سَراسَر خانه‌های ایرانیان برپا می‌گردد.

واژه‌ی «یلدا» یک واژه‌ی سُریانی –از گویش‌های آرامی در شمال بین النهرین - به معنای زایش و زادروز است. چراکه این جشن, جشن ِ زایش و رو به فزونی گذاردن خورشید/مهر/میترا است.   دست‌کم هفت هزار سال پیش ایرانیان -یعنی قوم آریا- پیش از سه تکه شُدن و واگرایی درونی به مادها و پارت ها و پارس ها, به دانش گاه‌شُماری دست یافته و دریافته بودند که واپَسین شب آذرماه و نخستین شب زمستان, بُلندترین شب سال است. در بخشی از شاهنامه‌ی فردوسی می‌خوانیم:

نَباشد بَهار و زمستان پَدید                  نَیارَند هِنگام ِ رامِش نَوید

از این بیت می‌توان دریافت که ایرانیان به این دانش هرازان سال پیش‌تر دست یافته بودند.و این بیت می گوید که اگر گاه شماری قدیم نبود انان زمان جشن ها را نمی دانستند.

 جشن‌های ماهیانه و اصیل ایرانی, جشن‌هایی هستند که برپایه‌ی گاه‌شماری خورشیدی برگزار می‌شوند. این جشن‌ها پس از ورود اعراب به ایران و چیرگی آنها, با توجه به جایگزین شدن گاه‌شماری عربی ِ مَهشیدی(قمری) به جای گاه‌شماری خورشیدی، در یک بازه ی زمانی ویژه، اَرجمندی  خود را از دست داده بودند. ولی به کوشش دانشمند بزرگ ایرانی, خیام نیشابوری دوباره بازسازی شدند. گاه‌شماری جلالی که به کوشش خیام ایجاد شد را می‌توان یکی از دقیق‌ترین گاه‌شماری‌ها به شمار آورد که در هر 5 هزار سال تنها یک روز اختلاف زمانی دارد.

 می‌دانیم که ایرانیان از دیرباز آیین‌های خود را همراه با شادی و روشنایی برگزار می‌کردند. آیین‌هایی که همواره در کانون گرم خانواده برگزار می‌شود و به دور از هر گونه کَژرَوی و فِساد است. به همین اَنگیزه است که ایرانیان درازترین شب سال –یعنی شب چله- را به همراه خانواده و بیشتر در کنار بزرگ ِ خانواده بیدار نشسته تا سر برآوردن خورشید از آسمان و روشنایی را نظاره‌گر باشند. پس از شب چله است که دوران ِ کاستی روز/ شید(نور)/ روشنایی پایان یافته و دوران فزونی روز/ خورشید/ شید سر می‌رسد. در این شب بیدار ماندن و روشن نگه داشتن خانه نمادی است از یاری به روشنایی/خورشید در برابر تاریکی‌ها و پلیدی‌ها, تا سر برآوردن خورشید و رسیدن روز.

 گذشته از شکل  ِ نمادین شب چله باید دانست که جشن یلدا, شب زادروز الهه‌ی مِهر یا میترا می باشد. «مهر» به معنی خورشید و یکی از بغ دخت‌ها و خدایان آریایی‌ها در گذشته های دور و پیش از گِرَویدَن ِ ایشان به آیین زرتشت است.مهر از دوشیزه ای به نام ناهید به دنیا امده بود.  باید گوشزد نمود که با توجه به بازگویی‌های مورخین یونانی, ایرانیان نزدیک به هفت هزار سال پیش به آیین یگانه پرستی زرتشتی درآمدند و از این دیدگاه یگانه و نخستین به شمار می‌آیند.

 مِهر در آینده و پس از روی کار آمدن آیین یکتاپرستی زرتشتی, تبدیل به یکی از ایزدان و فرشتگان دین زرتشت شد و بخشی از نَسَک (کتاب) اَوستا به نام او یعنی مِهریَشت نام‌گذاری شده است. ایزَد مِهر از گرامی‌ترین ایزدان و فرشتگان اَهورمزدا است و دُشمن سَرسَخت دروغ به شمار می‌آید. ایرانیان همواره به صِفَتهایی چون راستگویی, دلیری و سَروَری‌خواهی پُرآوازه بودند. در اندیشه‌ی ایرانی اَهریمن سرچشمه‌ی هر گونه پَلیدی و تاریکی و دروغ است. در اندیشه ی ایرانی دروغ شکلی  دیو گونه به خود می‌گیرد و سَرراست برابر با یک دیو شناسانده می‌شود.

 در مهریَشت اَوستا می‌خوانیم: 

  1. «مهر از آسمان با هزاران چشم بر ایرانی می‌نگرد تا دروغی نگوید.»  

در اردیبهشت یَشت آمده است: 

  1. «دروغ باید تباه گردد، دروغ باید سرنگون شود، دروغ باید نابود گردد و در جهان مادی باید راستی بر دروغ چیره شود.»

 یا برای نمونه داریوش در سَنگ نِبِشتِه یِ خود از خداوند می‌خواهد که کشور ایران را از سه چیز یعنی «دروغ, خُشکسالی و دُشمن» دور نگه داشته و پاسداری نماید. یا در سنگ نبشته‌ی بیستون خود یکی از گناهان بزرگ شورشیان را دروغ‌گویی ایشان باز می‌شناساند.

 آیین مهر در زمان سه تِکه شدن آریایی‌ها و مهاجرت بخشی ازیشان به اروپا  همراه آنها به اروپا نیز کشیده شد. در روم باستان نیز ژولیان یکی از پادشاهان رومی به این آیین گروید.هنوز هم  نیایش های این شاه رومی با مهر برجاست. «ای پدر در آسمان نیایش مرا بشنو» «یولیانوس»  یا همان ژولیان در این نیایش خدا را پدر می نامد. این اسمی بود كه ترسایان به تقلید از مهرپرستان بر خدا گذاشتند و بعد ها در قرآن به شدت این لفظ نکوهیده شد و بی شک از تحریفاتی است که در دین مسیح راه پیدا کرد . همچنین امپراتورانی چون کومودوس 180-192 م، سپتیمیوس سوروس 211-193، کاراکالا 211-217 و جولیان پُرآوازه به جولیان مرتد، و نیز بسیاری از سربازان و افسران روم، سَخت پیرو این آیین بودند و در رم، بریتانیا (در پی هجوم روم به سال 43 م.)، و کِناره‌های رود راین، دانوب و فُرات، کِنیسه‌ها و نیایشگاه های پُرشماری برای میترا بر پا داشتند.

 آنها سالها جشن زادروز میترا و شب چله را جشن می‌گرفتند و آن را سرآغاز سال می‌دانستند. حتی پس از گسترش دین تَرسایی (مسیحیت) در اروپا نیز این شب تقدس خود را نِگه داشت و با زادروز حضرت مسیح یگانه گشت.  مهرپرستی گستره ای از شرق ایران تا اروپا داشت. تاثیرات فراوان این آیین ایرانی و آریایی را هم اکنون در دین مسیحیت می‌بینیم.

مسیحیت تنها با بهره‌گیری از مهرپرستی بود که توانست جایی برای خود در اروپا پیدا کند. این آیین‌ها عبارت بودند از: فدیه, نیاز و ... نیز مراسم و آدابی چون عشا ربانی, غسل تعمید, ناقوس زدن, نوازندگی به هنگام نیایشنیز به دین عیسی اضافه شد و ریشه ان در مهر پرستی بود . 25 دسامبر که زادروز مهر شمرده می شود و با کمی اشتباه در گاه شماری همان اول دی ماه  و پیوند آن با شب چله ی ایرانی نیز از دیگر وام گیری های عجیب مسیحیت از میترائیسم است.  این وام گیری ها به اندازه ای زیاد بود که آبای کلیسای مسیح زمانی که این همه وجوه اشتراک میان مذاهب خود و مذهب میترا (مهرپرستی) یافتند, شگفت زده شدند و مدعی گشتند که مذهب میترا این مراسم را از مسیحیت دزدیده است, یا اینکه این مذهب نیرنگ گمراه کننده‌ی اهریمن است.

هنگامی كه به آیین و مراسم مسیحیان در كریسمس نگاه می كنیم بسیاری از نشانه های ایرانی این مراسم را در می یابیم. ایرانیان قدیم در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و طلایی می آراستند. بعدها در قرن هجدهم  به ابتکار یک آلمانی به نام نوتران مسیحیان درخت كاج را به تقلید از مهرپرستان و ایرانیان تزیین كردند.

 یكی دیگر از وام گیری های مسیحیان از مهرپرستان، روز مقدس مسیحی یعنی یكشنبه است.Sunday به معنی روز خورشید یا مهر است كه روز مقدس مهرپرستان بود. ارنست رنان درباره آیین مهرپرستی گفته است:‌ «اگر عیسویت به هنگام گسترش خود بر اثر بیماری مرگ ماری باز می ایستاد، سراسر جهان به آیین مهر می گروید.»

معزی نیز در وصف عیسی می‌گوید:

 تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است * تو شمع فروزنـده و گیتــی شب یلــدا

سیف اسفرنگی تأکید می‌ورزد که یلدا شهرت و آواز? خود را از نام مسیح دارد:

سخنم بلند‌نام از سخن تو گشت و شایـد *  که درازنامی از نام مسیح یافت یلـــــدا


نویسنده : کورش محسنی همراه با تغییر و اضافات

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روشنترین سیاهی: یلدا

 

انقلاب اناری

شب آخر آذر ماه مصادف با انقلاب زمستانی است و بنابرین طولانی ترین شب سال. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند.

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

قبل از همه گیری دین زرتشت در ایران ، ایرانیان به آیین میترا یا "کیش مهر" بودند . دینی که در آن "خورشید " بیشترین اهمیت را داشت و تمام رویدادهای کیهانی مربوط به خورشید در میان مردم جنبه مذهبی و روحانی می یافت. "شب یلدا" ، " جشن سده " ، " جشن سوری" ( چهارشنبه آخر سال}و عید نوروز و آیین سیزدهمین روز نوروز از بقایای کیش مهری در ایران است که هم در میان زرتشتیان و هم مسلمانان جایگاه خود را باز کردند و در طول قرون ، معانی زیبا تر و عمیق تری به سلسله تمثیل ها و نمادهای این اعیاد افزوده شد.

در خود آیین مهری روز اول دی ماه مصادف با روز اول سال و تولد خورشید بوده و تقویم آنان از زمستان آغاز می شده. جالب این است که این کارکرد در تقویم رومیان پایدار ماند .

در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛  این قرارداد ادامه می‌ یابد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

یلدا از نظر معنی معادل با كلمه نوئل از ریشه ناتالیس رومی به معنی تولد است و نوئل از ریشه یلدا است .

واژه یلدا سریانی و به معنی ولادت است . ولادت خورشید ( مهر و میترا )  و رومیان آن را ( ناتالیس انویكتوس ) یعنی روز ( تولد مهر شكست ناپذیر   ) نامند .

بابا نوئل و شب یلدا!

 آیا می دانید حكایت درخت كریسمس و ستاره بالای آن چیست ؟

از منابع رومی می دانیم که پیران در این شب به  تپه ای رفته ، با لباس نو و مراسمی از آسمان می خواستند که آن «رهبربزرگ» را برای رستگاری آدمیان گسیل دارد و باور داشتند که نشانه زایش آن ناجی ، ستاره ایست که بالای کوهی – به نام کوه فیروزی- که دارای درخت بسیار زیبایی بوده است، پدیدار خواهد شد.

ظاهرا پس از مسیحی شدن رومیان، تا چهارصد سال  بعد از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زادروز عیسی پذیرفت، زیرا، موقع تولد او دقیقا معلوم نبود. ازین روست که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگار مهری هاست، 

همچنین گفته میشود وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان در جهان گسترش یافت،در روم وبسیاری از کشورهای اروپایی ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد میترا جشن گرفته میشد.ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباهی كه در محاسبه روز كبیسه رخ داد . این روز به 25 دسامبر انتقال یافت!

 ای بلند ترین رسیدی!

ما بعد از هزاران سال گرامیداشت خورشید امروز به برکت روشنایی دل هایمان به نور کامل ترین ایمان و مترقی ترین دین – گرچه هنوز نظم بی نظیر آفرینش را در زیبایی های شب و روز گرامی و محترم میداریم – باز سفره سرخ انار و هندوانه را در طولانی ترین شب سال می گشاییم و این بار با تعریفی عمیق تر به هدیه خداوند " خورشید" و دیگر نعمات با برکت او نگاه می کنیم.

آداب یلدای ما این چنین است:

1-فال حافظ :

 صحبت حکام ظلمت شب یلداست   

 نور ز خورشید جوی بو که برآید – حافظ

حافظ خواندن ما زمزمه بیت الغزل معرفت است و این شب طولانی شاید بهترین بستر برای تغزل عاشقانه ای باشد که " صدای صدا ها" و " نور نورها" و آرزوی آرزوهای ما را می طلبد . هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

2- با بزرگتر ها:

گرد بزرگتر ها نشتن و به تجربیات  و خاطرات آنان توجه کردن . هم دل تنهایی آنان باز می شود و هم  بر اساس متون قدیم آنان نماد کهنسالی زمان اند و هر ولادت جدیدی حتی ولادت خورشید از دامن کهنترین شب های صبور و بلند آغاز می شود . روشنی زندگی جوانان ایرانی نیز گیسوی یلدایی مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هاست.

معاشران گره از زلف یار باز كنید

شبى خوش است بدین قصه اش دراز كنید

3-هندوانه :

بی شک هر کجای دنیا ایرانی باشد در شب چله هندوانه هم بر سفره دارد ! سرخی داخل هندوانه که در پوسته ای سبز پیچیده نماد سرخی خورشید است که در پوسته شب مانده و با بریدن هندوانه آن سرخی آشکار می شود و مردمان معتقدند هندوانه شب چله آنان را در برابر سوز و سرمای زمستان مقاوم می کند.

ما هم امشب هندوانه سرخ محبت و دوستی را از پوسته انکار و لجاجت بیرون می کشیم و معتقدیم که سرخی دوستی ها ما را در برابر سوز و سرمای تنهایی و بی تفاوتی حفظ می کند . چراکه هنوز " هوا بس نا جوانمردانه سرد است"...

4- انار :

 سرخ است و خالص است و

  1. آفتابی یکدست
  2.  سارها آمده اند
  3. تازه لادن ها پیدا شده اند
  4. من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
  5. خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
  6. می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
  7.  مادرم می خندد
  8.  رعنا هم .

5-آجیل :

زود به مغز می رسد . گرم است و پوسته ها که فرو ریختند دیگر رها می شوند.

زود به مغز اصول  برسیم و گرم محبت باشیم و پوسته  کدورت ها که ریخت ، رهایشان کنیم.

 

نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

شب فراق تو هر شب که هست یلداییست

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار تبریزی

قسمت سوم : از قرن سیزدهم تا هم اکنون

قرن سیزدهم

25ـ وصال شیرازى(1197ـ1262ق):

وصال شیرازى در نزدیک به بیست مورد از غدیرخم یاد کرده و غدیریه هاى بلند و بالایى سروده است که نقل همه در مجال این مقال نمى گنجد.

26ـ قاآنى شیرازى (1222ـ1270ق):

قاآنى شیرازى چندین غدیریّه دارد که در یکى از آنها گوید:

گفت که فردا مگر نه عید غدیر است

عیدى بادش چو بوى عود معطّر

در به چنین روزى از جهاز هیوبان

ساخت نشستنگهى رسول مطهّر

گرد وى انبوه از مهاجر و انصار

فوجى چو فوج بحر بى حد و بى مر

خرد و کلان، خوب و زشت، بنده و آزاد

پیر و جوان، شیخ و شاب، منعم و مضطر

بر شد و گفتا: «الست اولى منکم»

گفتند: آرى، زما به مایى بهتر

دست على را سپس گرفت و برافراخت

قطب هُدى را پدید شد خط محور

گفت که اى قوم بنگرید تناتن

گفت که اى قوم بشنوید سراسر:

هر کس مولا منم، على اش مولاست

اوست پس از من به خلق سید و سرور

و در غدیریّه دیگرى گوید:

شراب تاک ننوشم دگر زِ خُمّ عصی**شراب پاک خورم زین پس زِ خُمّ غدیر

از آن شراب کز آن هر که قطره اى بچشد**شود ز ماحصل سرّ کاینات خبیر

به جان خواجه چنان مستِ آل یاسینم**که آید از دهنم جاى باده بوى عبیر

نهفته مهر نبى گنج فقر در دل من**که گنج نقره نیرزد برش به نیم نقیر

اگر چه عید غدیر است و هر گنه که کنند**ببخشد از کرم خویش کردگار قدیر[!]

ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولاست**که نعت حیدر کرار را کنم تقریر

27ـ شمس الشعراء میرزا محمّد على سروش اصفهانى (1228ـ1285ق):

از سروش اصفهانى آثار زیادى در مدح و مناقب و مراثى اهل بیت(ع) به یادگار مانده است؛ مثل: «زینة المدایح»، «روضة الاسرار» (مانند «زبدة الاسرار» صفى و «گنجینة الاسرار» عمان سامانى) و دیوان اشعار که چاپ شده است. سروش اصفهانى در دهها مورد از غدیرخم یاد کرده است که تنها به نقل بخشى از یکى بسنده مى شود:

اگر هزار نذیر آمد و بشیر آمد**محمّد است که بى مثل و بى نظیر آمد…

على ولىّ خدا، صاحب ولایت بود**على معین رسول آمد و وزیر آمد

به پاس قدمت پیمان، شه ولایت شد**که مست جام ولا از خم غدیر آمد

على به خدمت اسلام، فضل سبقت داشت**که پاس خدمت دیرینه ناگزیر آمد

اسیر نَفْس نشد یک نَفَس علىّ ولى**نشد اسیر که بر مؤمنان امیر آمد

امیر خلق کجا و اسیر نفس کجا**که سر بلند نشد هر که سر به زیر آمد

على نداد به باطل حقى ز بیت المال**که از حساب و کتاب خدا خبیر آمد

على نخورد غدایى که سیر برخیزد**مگر که سیر خورد آن که نیم سیر آمد

على غنى نشد الاّ به یُمن دولت فقر**که دولتش به طرفدارى فقیر آمد

على ستم نکشید و حقیر ظلم نشد**نشد حقیر که ظالم برش حقیر آمد

على زمظلمه خلق سخت مى ترسید**که حق به مظلمه خلق سختگیر آمد

درود باد بر آن ملّتى که رهبر وى**چنین بلند مقام و چنین خطیر آمد

28ـ جیحون یزدى، میرزا محمّد (م1301ق):

در قصیده اى به مطلع:

مست از غدیرخم نگر مهر و مه و ارض و سما

آرى مجو هوشى دگر چون شد سقایت با خدا

مى، وحى و خمّش عقل کل، پر زو غدیر از بوى گل

بخشنده سلطان رُسل، نوشنده شاه اولیا

چون شد على بر انس و جان مولاى پیدا و نهان

مقصود ایزد شد عیان ز ارسال خیل انبیا

شاعر سپس واقعه غدیرخم را بر استفاده از متون و تاریخ با بیان شیرین شعر روایت مى کند و در مقطع مى گوید:

تا بیش باشد محترم عید غدیر از عیدجم**یارَت ز عشرت مغتنم، خصمت به عُسرت مبتلا

29ـ وامق یزدى، میرزا محمد على (م1255ق):

شد عید غدیر خم، اى ساقى گلرخسار**شکرانه این نعمت، خشت از سر خم بردار

روزى است که از داور، شد حکم به پیغمبر**تا خود به سر منبر، بى پرده کند اظهار

کان را که منم مولا، اوراست على مولا**فرمود شه لولاک، کس را نرسد انکار

تصدیق کنان یکسر، بر گفته پیغمبر**آن کز همه دشمنتر، برخاست نخستین بار

«بَخٍّ لَکَ» اندر لب،لیکن ز حسد در تب**صد کینه ز حکم رب، در سینه منافق وار

30ـ اختر طوسى، میرزا غلامحسین (1268ـ1334ق):

در قصیده بلندى گوید:

باشد از شرح نبى ظاهر که در شرع نبى**کرده حق نایب منابت یا امیرالمؤمنین

کرده مولا در غدیرخم محمّد بعدِ خویش**بر جمیع شیخ شابت یا امیرالمؤمنین

از سده سیزدهم غدیریه ها و غدیرواره هاى زیادى در میان آثار شاعران به جاى مانده که براى پرهیز از اطناب سخن، تنها به نام شاعر و مرجع شعر بسنده مى شود:

31ـ حسین على منشى کاشانى(1271ق ـ 1349ش) در ترکیب بند مربع خویش.

32ـ نسیم شمال، سیّد اشرف الدین گیلانى (1288ـ1313ق) در دیوانش.

33ـ آشفته شیرازى، کاظم(م1287ق) در دیوانش (ص388و152).

قرن چهاردهم

34ـ صبورى کاشانى (م1322ق):

امروز روز رونق دین پیمبر است**امروز روز جلوه آیین داور است

امروز روز تقویت دین مصطفاست**امروز روز تهنیت شرع انور است

امروز از ولایت سالار اولیا**دین را همه کمال و جمال است و زیور است

امروز باده اى ز مبارک خم غدیر**در جام خلق از کف ساقى کوثر است

امروز عید ملت اسلامیان بود**روز کمال دین خداوند داور است

گر خطبه ولایت او بایدت شنید**بشنو که حق خطیب وى و عرش، منبر است

«یاایّها الرّسول» به ابلاغ جبرئیل**در شأن او ز قول خداوند اکبر است

مرحوم صبورى که افتخار ملک الشعراى آستان قدس رضوى را نیز داشت چهارده قصیده غدیریّه دارد که برخى را در دیوان او (ص78، 120، 149، 161، 351 و…) مى توان دید.

35ـ میرزا حبیب اللّه خراسانى (1266ـ 1327ق):

امروز که روز داروگیر است**مى ده که پیاله دلپذیر است

چون جام دهى به ما جوانان**اول به فلک بده که پیر است

از جام و سبو گذشت کارم**وقت خم و نوبت غدیر است

مى نوش که چرخ پیر امروز**از ساغر خور پیاله گیر است

امروز به امر حضرت حق**بر خلق جهان على امیر است

امروز به خلق گردد اظهار**آن سرّ نهان که در ضمیر است

آن پادشه ممالک جود**در ملک وجود بر سریر است

چندانکه به مدح او سرودیم**یک نکته زصد نگفته بودیم

و در غدیریّه غرّاى در حدود صد وسى بیت،روز ولایت را مى سراید که مطلعش چنین است:

روزگارى است که از جور خزان، فصل بهار**بار بربست و به یکبار برفت از گلزار

 

36ـ ادیب الممالک فراهانى (1277ـ 1336ق):

برآمد بامدادان، مهر روشن**به پهناى فلک گسترده دامن

چو ترکى آتشین رخ بر نشسته**فراز صحن، دیباى ملوّن

تا مى رسد آنجا که گوید:

امیرالمؤمنین شاه ولایت**خداوند جهان صدر مهیمَن

ز امر حق ـ تعالى ـ در چنین روز**به تخت خسروى آمد مُمَکَّن

میان یثرب و بطحا نبى بود**چو موسى در میان مصر و مدین

خطاب آمد ز یزدان کاى پیمبر!**على را بر خلافت کن معیّن

چراغ کفر را بنماى خاموش**سراج عقل را فرماى روشن

37ـ صغیر اصفهانى (1312ـ 1390ق):

دهید مژده به رندان مى پرست امروز

که پیر میکده آمد قدح به دست امروز

به هر که بنگرى از شیخ و شاب و خرد و کلان

بود ز باده خمّ غدیر مست امروز

زهى علوّ که على را به دست پیغمبر(ص)

بلند کرد خداى بلند و پست امروز

به امتحان بلى گفتگانِ روز الست

گرفت پرده ز رخ شاهد الست امروز

رساند عهد به پایان و شد سعید ابد**هر آن که با على از مهر عهد بست امروز

ولى هر آن که به تلبیس و حیله بیعت کرد**یقین که عهد خداوند را شکست امروز

به عشق حضرت مولا خوشند اهل ولا**چه باک از اینکه روان حسود خست امروز

رسید امر نبوّت به منتهى برخاست**نبى ز جاى و به جایش على نشست امروز

مرحوم صغیر در حدود پانزده غدیریّه سروده است که مى توان در دیوانش  دید.

38ـ آیت اللّه شیخ محمد حسین غروى اصفهانى (1296ـ1361ق):

غدیریه ی زیبای او را اینجا بخوانید .

39ـ ملک الشعراى بهار، محمد تقى (1266ـ1330ش):

در غدیرخم امروز، باده اى به جوش آمد

کز صفاى او روشن، جان باده نوش آمد

وان مبشّر رحمت، باز در خروش آمد

کان صنم که از عشّاق، برده عقل و هوش آمد

 

با هیولىِ توحید، در لباس انسانى

در غدیرخم یزدان، گفت مر پیمبر را

کز پى کمال دین، شو پذیره حیدر را

پس پیمبر اندر دشت، بر نهاد منبر را

برد بر سر منبر، حیدر فلک فر را

شد جهان دل روشن، زان دو شمس روحانى

 

گفت بشنوید اى قوم! قول حق تعالى را

هم به جان بیاویزید! گوهر تولاّ را

پوزش آورید از جان، این ستوده مولا را

این وصىّ بر حق را، این ولىّ والا را

با رضاى او کوشید، در رضاى یزدانى

40ـ سیّد محمد حسین شهریار(1283ـ 1367ش):

اگر سنجند هر سهمى در اسلام

هر آن کو سهمگین تر، حصّه من

نه احمد در «مؤاخاتم» به خود خواند

نه خود با من پسر عمّ و پدر زن؟

شهریار ملک شعر و سخن در اینجا یکى از «مناشده ها» و احتجاجهاى امام على(ع) را به روایت مى نشیند و در ادامه مى گوید:

نه با آن خطبه «من کنت مولاه»

على را بُرد بر اعلا و اعلن؟

نه خود فریادِ «بخّاً بخ» کشیدید

من اینها شور خوانم یا که شیون؟

چه شد عهد خدا بر من شکستید

الا اى حاسدان عهد بشکن …

شهریار تبریزى به هر دو زبان فارسى و ترکى دلسروده هاى بسیارى درباره غدیرخم دارد که در اینجا به نقل غدیریّه اى از ایشان که به صورت مستزاد سروده است بسنده مى شود:

یا على نام تو بر دم نه غمى ماند و نه همّى

بأبى انتَ و اُمّى

گوییا هیچ نه همّى به دلم بوده نه غمّى

بأبى انتَ و اُمّى

تو که از مرگ و حیات، این همه فخرى و مباهات

على اى قبله حاجات

گویى آن دزد شقى تیغ نیالوده به سمّى

بأبى انتَ و اُمّى

گویى آن فاجعه دشت بلا هیچ نبود است

در این غم نگشود است

سینه هیچ شهیدى نخراشیده به سُمّى

بأبى انتَ و اُمّى

حق اگر جلوه با وجهِ اَتَمَ کرده در انسان

کان نه سهل است و نه آسان

به خودِ حق که تو آن جلوه با وجهِ اَتمّى

بأبى انتَ و اُمّى

منکر عید غدیرخم و آن خطبه و تنزیل

کر و کور است و عزازیل

با کر و کور چه عید و چه غدیرى و چه خُمّى

بأبى انتَ و اُمّى

در تولاّ هم اگر سهوِ ولایت چه سفاهت

اف بر این شمِّ فقاهت

بى ولاى على و آل چه فقهى و چه شمّى

بأبى انتَ و اُمّى…

با جرأت مى توان گفت که در چهارده قرن گذشته شاعران پارسى گوى بیش از صد غدیریّه و غدیرواره از خود به یادگار گذاشته اند و اگر تفحص کنیم خواهیم دید که تنها در پنجاه سال اخیر صدها قصیده و غزل و قطعه و… درباره غدیرخم انتشار یافته است که مجال نقل تمامی آن اشعار نیست . امید که در مجالی دیگر به نقل اشعار معاصر بیشتر بپردازیم.


 محمد صحّتى سردرودى

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار تبریزی

قسمت دوم : از قرن پنجم تا قرن سیزدهم

قرن ششم

6ـ سوزنى سمرقندى، شمس الدین محمّد (م569ق):

نگر که دست که بگرفت مصطفى به غدیر

که را امام هُدى خواند و فخر و زین و همام

مرا امام هم از جایگه وصىّ ِ خداست

ز جایگاه نبى، مر ترا امام، کدام؟

شاعر پس از آن که مولاى پارسایان را به عدل و انصاف و اخلاص و ایمانِ ممتاز مى ستاید باز تأکید مى کند که:

   امام آن که خداى بزرگ روز غدیر

           به فضل کرد به نزدیک مصطفى پیغام

7ـ سنایى غزنوى، ابوالمجد مجدود بن آدم (437ـ525ق):

نامش از نام یار مشتق بود**هر کجا رفت همرهش حق بود

آل یاسین شرف به او دیده**ایزد او را به علم بگزیده

نایب مصطفى به روز غدیر**کرده در شرع مر، ورا، به امیر

بهرِ او گفته مصطفى به اِلاه**کاى خداوند «والَ من والاه»

هر که تنْ دشمن است و یزدانْ دوست**داند «الرّاسخون فى العلم» اوست

دل او عالمِ معانى بود**لفظ او آب زندگانى بود

تنگ از آن شد بر او جهان سترگ**که جهان تنگ بود و مرد، بزرگ

8ـ شرف الشعراء بدرین قوامى رازى(ق6):

چو صاحب شریعت پس از کردگار**ثنا گوى بر صاحب ذوالفقار

سپهدار اسلام، شیر خداى**امیر عرب سیّد بردبار…

ولى نعمت اهل دین از رسول**ولى عهد پیغمبرکردگار

و در چکامه دیگر که با این مطلع شروع مى شود:

مرتضى باید که بعد از مصطفى فرمان دهد**تا بدین در علم دارو وار او درمان دهد

پس از سى و هفت بیت فاخر وغرّا مى گوید:

همچو سلمان گو فضیلتهاى میر مؤمنان**تا جهاندارت دَرَج چون بوذر و سلمان دهد

آن امامِ نصّ، معصوم، آن که زیر ساق عرش**بوسه بر نعلین قدر او همى کیوان دهد

قوامى رازى که از شاعران بنام شیعى است مولا على(ع) را در اشعارش «سپهدار اسلام»، «ولى نعمت اهل دین از جانب رسول خدا(ص)»، «ولى عهد رسول خدا»، «میر مؤمنان» و «امام معصوم» مى خواند و گویاتر از همه اینکه ایشان را «امامِ نصّ» مى داند و پیداست که مراد از نصّ، بیشتر حدیث غدیر است.

قرن هفتم

9ـ فریـد الـدیـن عطّـار نیشـابورى (513ـ 586ق):

رونقى کان دین پیغمبر گرفت

از امیرمؤمنان حیدر گرفت

قلبِ قرآن، قلب پر قرآن اوست

«وال من والاه» اندر شأن اوست

فریدالدین، چامه هاى فاخرى در مدح مولاى غدیر سروده که برخى چون اشعار ذیل بسیار معروف است:

زمشرق تا به مغرب گر امام است**امیرالمؤمنین حیدر تمام است

گرفته این جهان زخمِ سنانش**گذشته زآن جهان وصف سه نانش

چو در سرّ عطا اخلاص او راست**سه نان را هفده آیه خاص او راست…

قرن هشتم

10ـ ابن یمین فریومدى (م769ق):

در قصیده اى به مطلع:

مقتداى اهل عالم چون گذشت از مصطفى

ابن عمّ مصطفى را دان على مرتضى

از غدیر خم و حدیث متواترِ «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» یاد مى کند و اینکه آن را نمى توان انکار کرد:

اوست مولانا به فرمانى که از حق ناطق است

چون توان منکر شدن در شأنِ او «من کنت» را؟

11ـ مولانا لطف اللّه نیشابورى (م810ق):

بنازد عقل و جان و دل، به مهر سرور غالب**امیرالمؤمنین حیدر، على بن ابى طالب

نبى اندر مقامِ «انت منّى» مادحش بوده**چنانک اندر خطابِ «انّما» بودش خدا خاطب

اگر قرآن بُوَد بر حق به قول حق امامت را**حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بُد ذاهب

بیا اى آن که مى گویى که با ایمان واسلامم**تفکر کن در این معنا، تأنّى کن در این موجب

پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعى که پیامبر اسلام(ص) از رحلت خود خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام على(ع) حواله کرده است، غدیرخم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر(ص) على(ع) باشد و نه غیر.

12ـ مولانا کاشى، محمّد حسن افضل المتکلمین(ق8هـ):

السلام اى سایه ات خورشید ربّ العالمین

آسمان عزّ تمکین، آفتاب داد و دین

بیت بالا مطلع بند اوّل از ترکیب بند بلندى است که افضل المتکلمین کاشى در امامت و ولایت امیر غدیر انشا کرده است و در بیت چهارم همین بند مى گوید:

مقصد تنزیلِ «بَلِّغ»، مرکز اسرار غیب

مقطعِ «یتلوه شاهد»، مطلعِ «حبل المتین»

پر واضح و عیان است که مراد مولانا کاشى از «مقصد تنزیل بلّغ» آیه شریفه یاایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک…(مائده، 67) است. بجاست که بند آخر این ترکیب بند را بى هیچ کم و کاست نقل کنیم:

اى گزیده مرخدایت یا امیرالمؤمنین**خوانده نفسِ مصطفایت «یا امیرالمؤمنین»

سرکشان دهر را آورده سرها زیر پا**بازوى زور آزمایت یا امیرالمؤمنین

خازنان کان و دریا کیسه ها بر دوختند**روز بازار سخایت یا امیرالمؤمنین

بس که لعل اندر دل کان خاک بر سر مى کشد**از دل دریا عطایت یا امیرالمؤمنین

از نسیم باد نوروزى نشاید یاد کرد**پیش خُلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین

آنچه عیسى از نَفَس مى کرد رمزى بود و بس**از لب معجز نمایت یا امیرالمؤمنین

با همه بالا نشینى عقل کل نابرده راه**زیر شأن و روى رایت یا امیرالمؤمنین

گر بُدى بالاتر از عرش برین جاى دگر**گفتمى آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین

آنچه تو شایسته آنى زِ روى عزّ و جاه**کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

خاطر همچون منى شوریده خاطر چون کند**وصف قدر کبریایت یا امیرالمؤمنین؟

مدح اگر شایسته ذات تو، باید گفت وبس**کیست تا گوید ثنایت یا امیرالمؤمنین؟

ما همه از درگه لطفت گدایى مى کنیم**وى همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین

فهم انسانى چه داند عزّت کار تو را**آفرینش برنتابد بار مقدار تو را

قرن نهم

13ـ ابن حسام خوسفى، محمّد بن حسام الدین (783ـ875ق):

در ضمن قصیده اى به مطلع:

شاهى که خسروان دو عالم گداى اوست

ماهى که آفتاب فروغ لقاى اوست

برخى فضایل و مناقب حضرت امیر(ع) مى شمارد تا مى رسد به آنجا که مى گوید:

«یا ایّها الرّسول» خطاب محمّد است

لیک این خطاب، سوى محمّد، براى اوست

14ـ میر سیدعلى قاینى واعظ:

در چکامه بلندى به مطلع:

خاصگان عالم جان، دوش محضر کرده اند

خلوت دل را به نور خود منوّر کرده اند

همانند شاعرى زبده، فضایل و مناقب مولا(ع) را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمى زبردست و حق طلب با مخالفان محاجّه مى کند و مى گوید:

و آن که مى گویند ناکرده خلیفه، نقل کرد

از هوا ترکِ نص و قول پیمبر کرده اند

اى عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر

بعد از آن اندر سقیفه رأىِ دیگر کرده اند

بر وفاق رأى، تأخیر مقدّم کرده اند

برخلاف نصّ، تقدیم مؤخّر کرده اند41

قرن دهم

15ـ بابا فغانى(م925ق):

قسم به خالق بى چون و صدر بدر انام**که بعد سیّد کونین، حیدر است امام

امام اوست به حکم خدا و قول رسول**که مستحقّ امامت بود به نصّ کلام

امام اوست که قایم بود به حجّت خویش**چراغ عاریت از دیگرى نگیرد وام

امام اوست که داند رموز منطق طیر**نه آن که رهزن مردم شود به دانه و دام

روشن است که منظور باب فغانى از «نصّ کلام» و «حکم خدا و قول رسول» بیشتر غدیرخم است. او مى گوید مولا على(ع) امامى است که قایم به حجّت و نصّ و دلیل است و هیچ نیازى به بیعت مردم ندارد.

ناگفته نماند که بابا فغانى را در مدح امیر غدیر(ع) قصاید بسیارى است که قصیده اى به این مطلع شهرت فراوان دارد:

تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدفست

گوهر بحر سخن، مدحتِ شاه نجف است

16ـ مولانا نظام استرآبادى (م921ق):

امیر صفدر غالب، على ابوطالب**وصىّ احمد مرسل، ولىّ حىّ قدیر

خمیر مایه علمش نبودى ار بودى**هنوز نان فضیلت به خوانِ دهر، فطیر

شهنشها صفت ذات اشرف تو بُوَد**برون ز کنه الهى ز حیّز تقریر

شکستِ رونق دین شد، نه قیمت گهرت**چه اهل غدر شکستند عهد روز غدیر

قرن یازدهم

17ـ صائب تبریزى (1016ـ1086ق):

قصیده اى را در تعمیر تربت پاک نجف و آوردن نهرى از فرات به نجف به مطلع زیر سروده:

منّت خداى را که به توفیق کردگار

از ناف کعبه، چشمه زمزم شد آشکار

و در بیت بیست و یکم و بیست و دوم همین قصیده گوید:

زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور

بودند در شکنجه غم، تلخْ روزگار

آخر ز فیض ساقى کوثر، تمام شد

عید غدیر شد به مقیمان این دیار

صائب در قصیده دیگرى که پیش از قصیده فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا على(ع) گوید:

چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست

جز تو بر شخص دگر، نام امیرالمؤمنین

18ـ فیاض لاهیجى(م1072ق):

در قصیده بلندى که در مدح امام على(ع) به مطلع زیر سروده است:

سزاى امامت به صورت، به معنى

علىّ ولى آن که شاهست و مولى

پس از هفتاد بیت مى رسد به آنجا که مى گوید:

به تنزیل شد «هل اتى» از چه مُنزَل

نبى را زِ «بلِّغ» چرا کرد عتبى

و پیداست که مرادش از «بلّغ» آیه تبلیغ ولایت است که در غدیر خم نازل شد. ملاعبدالرزاق فیّاض لاهیجى خود در ادامه همین چکامه چنین گوید:

به روز غدیر از براى که مى گفت**به بالاى منبر نبى «لست اولى»

براى که بود این که گردید صادر**حدیثى که نقل است در «طیر مشوى»

چرا کرد امرِ سلامِ امامت**چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربى

کسى کاین فضایل مر او راست ثابت**کسى کاین دلایل در او هست مجرا

بود در امامت ز هر غیر سابق**بود در خلافت ز هر غیر اَحرى

19ـ نظیرى نیشابورى(م1083ق):

فراز منبر یوم الغدیر، این رمزیست**که سر زحبیب محمّد، على برآورده

حدیث «لحمک لحمى» بیان این معنى ست**که بر لسان مبارک پیمبر آورده

خداى از آدمشان تا به آل عبد مناف**به صلب پاک و به بطن مطهّر آورده

نهاده وقت ولادت به خاک کعبه جبین**نیاز و بندگى از بطن مادر آورده

هزار شاهد صادق به مجمع اسلام**به دعوى «انا صدّیق اکبر» آورده

قرن دوازدهم

20ـ حزین لاهیجى(1103ـ 1181ق):

آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم**با درد و غم عشق سرشتند خمیرم…

مستى مرا نیست به دنباله خمارى**پیمانه کش میکده خمّ غدیرم

پس از چند بیت در ادامه گوید:

مى گویم و دانم که ره رسم و ادب نیست**نامى که بود صیقل زنگار ضمیرم

برهان ازل، فیض ابد، مظهر اوّل**ایمان من و دین من و هادى و پیرم

سلطان قدر، حیدر صفدر که ز مدحش**بگرفته بلندى سخن عرشْ سریرم

21ـ عاشق اصفهانى، محمّد (1111ـ 1181ق):

در چکامه اى به مطلع:

چند باشد از قضا فرمانده و فرمان پذیر

در چمن زاغ سیه دل، در قفس، بلبل اسیر

پس از گلایه و شکواى شاعرانه از روزگارش به نام مولاى غدیر پناه مى برد و مى گوید:

چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب

نیست جاى دیگر از بهرِ پناهم دلپذیر

آن که پیش از مهد بستى صولت او دست دیو

               آن که در گهواره کُشتى گاه اژدر گاه شیر

                  آن که حاصل گشت از وى دین ایزد را کمال

                      چون به نصّ مصطفى مخصوص شد روز غدیر

22ـ محمّد رفیع لامع (متولّد 1076ـ ؟ق):

محمّد رفیع بن عبدالکریم درمیانى، متخلّص به «لامع» اشعار بسیارى در مدح حضرت امیر(ع) دارد که در ضمن یکى از آنها گوید:

«من کنت مولاه» از نبى در شأن او شد منجلى

مولاى انس و جان على، قسّام نیران و جنان

23ـ میر شمس الدین فقیر دهلوى(1115ـ 1183ق):

با عنایت به آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم …» (مائده،3) گوید:

آن وارث ملک لایزالى**شاهنشه دین، علىّ عالى

آن مجمل شرع از او مفصّل**وآن دین خدا به او مکمّل

24ـ لطفعلى بیک آذر بیگدلى(1134ـ 1195ق):

شنیدم به فرمان حىّ قدیر**على را پیمبر به روز غدیر

به بالاى سر برد و با خلق گفت**که تا چند از این راز باید نهفت

از آنان که دارندم آیین و کیش**شمارد مرا هر که مولاى خویش

پس از من بداند که مولا علیست**ز هرکس به مولایى اولى علیست

بود بس صحیح این خبر پیش من**تو گفتى که بودم در آن انجمن

 

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غدیر در شعر فارسی از کسایی مروزی تا شهریار تبریزی

قسمت دوم : از قرن پنجم تا قرن سیزدهم

قرن ششم

6ـ سوزنى سمرقندى، شمس الدین محمّد (م569ق):

نگر که دست که بگرفت مصطفى به غدیر

که را امام هُدى خواند و فخر و زین و همام

مرا امام هم از جایگه وصىّ ِ خداست

ز جایگاه نبى، مر ترا امام، کدام؟

شاعر پس از آن که مولاى پارسایان را به عدل و انصاف و اخلاص و ایمانِ ممتاز مى ستاید باز تأکید مى کند که:

   امام آن که خداى بزرگ روز غدیر

           به فضل کرد به نزدیک مصطفى پیغام

7ـ سنایى غزنوى، ابوالمجد مجدود بن آدم (437ـ525ق):

نامش از نام یار مشتق بود**هر کجا رفت همرهش حق بود

آل یاسین شرف به او دیده**ایزد او را به علم بگزیده

نایب مصطفى به روز غدیر**کرده در شرع مر، ورا، به امیر

بهرِ او گفته مصطفى به اِلاه**کاى خداوند «والَ من والاه»

هر که تنْ دشمن است و یزدانْ دوست**داند «الرّاسخون فى العلم» اوست

دل او عالمِ معانى بود**لفظ او آب زندگانى بود

تنگ از آن شد بر او جهان سترگ**که جهان تنگ بود و مرد، بزرگ

8ـ شرف الشعراء بدرین قوامى رازى(ق6):

چو صاحب شریعت پس از کردگار**ثنا گوى بر صاحب ذوالفقار

سپهدار اسلام، شیر خداى**امیر عرب سیّد بردبار…

ولى نعمت اهل دین از رسول**ولى عهد پیغمبرکردگار

و در چکامه دیگر که با این مطلع شروع مى شود:

مرتضى باید که بعد از مصطفى فرمان دهد**تا بدین در علم دارو وار او درمان دهد

پس از سى و هفت بیت فاخر وغرّا مى گوید:

همچو سلمان گو فضیلتهاى میر مؤمنان**تا جهاندارت دَرَج چون بوذر و سلمان دهد

آن امامِ نصّ، معصوم، آن که زیر ساق عرش**بوسه بر نعلین قدر او همى کیوان دهد

قوامى رازى که از شاعران بنام شیعى است مولا على(ع) را در اشعارش «سپهدار اسلام»، «ولى نعمت اهل دین از جانب رسول خدا(ص)»، «ولى عهد رسول خدا»، «میر مؤمنان» و «امام معصوم» مى خواند و گویاتر از همه اینکه ایشان را «امامِ نصّ» مى داند و پیداست که مراد از نصّ، بیشتر حدیث غدیر است.

قرن هفتم

9ـ فریـد الـدیـن عطّـار نیشـابورى (513ـ 586ق):

رونقى کان دین پیغمبر گرفت

از امیرمؤمنان حیدر گرفت

قلبِ قرآن، قلب پر قرآن اوست

«وال من والاه» اندر شأن اوست

فریدالدین، چامه هاى فاخرى در مدح مولاى غدیر سروده که برخى چون اشعار ذیل بسیار معروف است:

زمشرق تا به مغرب گر امام است**امیرالمؤمنین حیدر تمام است

گرفته این جهان زخمِ سنانش**گذشته زآن جهان وصف سه نانش

چو در سرّ عطا اخلاص او راست**سه نان را هفده آیه خاص او راست…

قرن هشتم

10ـ ابن یمین فریومدى (م769ق):

در قصیده اى به مطلع:

مقتداى اهل عالم چون گذشت از مصطفى

ابن عمّ مصطفى را دان على مرتضى

از غدیر خم و حدیث متواترِ «من کنت مولاه فعلىّ مولاه» یاد مى کند و اینکه آن را نمى توان انکار کرد:

اوست مولانا به فرمانى که از حق ناطق است

چون توان منکر شدن در شأنِ او «من کنت» را؟

11ـ مولانا لطف اللّه نیشابورى (م810ق):

بنازد عقل و جان و دل، به مهر سرور غالب**امیرالمؤمنین حیدر، على بن ابى طالب

نبى اندر مقامِ «انت منّى» مادحش بوده**چنانک اندر خطابِ «انّما» بودش خدا خاطب

اگر قرآن بُوَد بر حق به قول حق امامت را**حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بُد ذاهب

بیا اى آن که مى گویى که با ایمان واسلامم**تفکر کن در این معنا، تأنّى کن در این موجب

پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعى که پیامبر اسلام(ص) از رحلت خود خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام على(ع) حواله کرده است، غدیرخم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر(ص) على(ع) باشد و نه غیر.

12ـ مولانا کاشى، محمّد حسن افضل المتکلمین(ق8هـ):

السلام اى سایه ات خورشید ربّ العالمین

آسمان عزّ تمکین، آفتاب داد و دین

بیت بالا مطلع بند اوّل از ترکیب بند بلندى است که افضل المتکلمین کاشى در امامت و ولایت امیر غدیر انشا کرده است و در بیت چهارم همین بند مى گوید:

مقصد تنزیلِ «بَلِّغ»، مرکز اسرار غیب

مقطعِ «یتلوه شاهد»، مطلعِ «حبل المتین»

پر واضح و عیان است که مراد مولانا کاشى از «مقصد تنزیل بلّغ» آیه شریفه یاایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک…(مائده، 67) است. بجاست که بند آخر این ترکیب بند را بى هیچ کم و کاست نقل کنیم:

اى گزیده مرخدایت یا امیرالمؤمنین**خوانده نفسِ مصطفایت «یا امیرالمؤمنین»

سرکشان دهر را آورده سرها زیر پا**بازوى زور آزمایت یا امیرالمؤمنین

خازنان کان و دریا کیسه ها بر دوختند**روز بازار سخایت یا امیرالمؤمنین

بس که لعل اندر دل کان خاک بر سر مى کشد**از دل دریا عطایت یا امیرالمؤمنین

از نسیم باد نوروزى نشاید یاد کرد**پیش خُلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین

آنچه عیسى از نَفَس مى کرد رمزى بود و بس**از لب معجز نمایت یا امیرالمؤمنین

با همه بالا نشینى عقل کل نابرده راه**زیر شأن و روى رایت یا امیرالمؤمنین

گر بُدى بالاتر از عرش برین جاى دگر**گفتمى آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین

آنچه تو شایسته آنى زِ روى عزّ و جاه**کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

خاطر همچون منى شوریده خاطر چون کند**وصف قدر کبریایت یا امیرالمؤمنین؟

مدح اگر شایسته ذات تو، باید گفت وبس**کیست تا گوید ثنایت یا امیرالمؤمنین؟

ما همه از درگه لطفت گدایى مى کنیم**وى همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین

فهم انسانى چه داند عزّت کار تو را**آفرینش برنتابد بار مقدار تو را

قرن نهم

13ـ ابن حسام خوسفى، محمّد بن حسام الدین (783ـ875ق):

در ضمن قصیده اى به مطلع:

شاهى که خسروان دو عالم گداى اوست

ماهى که آفتاب فروغ لقاى اوست

برخى فضایل و مناقب حضرت امیر(ع) مى شمارد تا مى رسد به آنجا که مى گوید:

«یا ایّها الرّسول» خطاب محمّد است

لیک این خطاب، سوى محمّد، براى اوست

14ـ میر سیدعلى قاینى واعظ:

در چکامه بلندى به مطلع:

خاصگان عالم جان، دوش محضر کرده اند

خلوت دل را به نور خود منوّر کرده اند

همانند شاعرى زبده، فضایل و مناقب مولا(ع) را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمى زبردست و حق طلب با مخالفان محاجّه مى کند و مى گوید:

و آن که مى گویند ناکرده خلیفه، نقل کرد

از هوا ترکِ نص و قول پیمبر کرده اند

اى عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر

بعد از آن اندر سقیفه رأىِ دیگر کرده اند

بر وفاق رأى، تأخیر مقدّم کرده اند

برخلاف نصّ، تقدیم مؤخّر کرده اند41

قرن دهم

15ـ بابا فغانى(م925ق):

قسم به خالق بى چون و صدر بدر انام**که بعد سیّد کونین، حیدر است امام

امام اوست به حکم خدا و قول رسول**که مستحقّ امامت بود به نصّ کلام

امام اوست که قایم بود به حجّت خویش**چراغ عاریت از دیگرى نگیرد وام

امام اوست که داند رموز منطق طیر**نه آن که رهزن مردم شود به دانه و دام

روشن است که منظور باب فغانى از «نصّ کلام» و «حکم خدا و قول رسول» بیشتر غدیرخم است. او مى گوید مولا على(ع) امامى است که قایم به حجّت و نصّ و دلیل است و هیچ نیازى به بیعت مردم ندارد.

ناگفته نماند که بابا فغانى را در مدح امیر غدیر(ع) قصاید بسیارى است که قصیده اى به این مطلع شهرت فراوان دارد:

تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدفست

گوهر بحر سخن، مدحتِ شاه نجف است

16ـ مولانا نظام استرآبادى (م921ق):

امیر صفدر غالب، على ابوطالب**وصىّ احمد مرسل، ولىّ حىّ قدیر

خمیر مایه علمش نبودى ار بودى**هنوز نان فضیلت به خوانِ دهر، فطیر

شهنشها صفت ذات اشرف تو بُوَد**برون ز کنه الهى ز حیّز تقریر

شکستِ رونق دین شد، نه قیمت گهرت**چه اهل غدر شکستند عهد روز غدیر

قرن یازدهم

17ـ صائب تبریزى (1016ـ1086ق):

قصیده اى را در تعمیر تربت پاک نجف و آوردن نهرى از فرات به نجف به مطلع زیر سروده:

منّت خداى را که به توفیق کردگار

از ناف کعبه، چشمه زمزم شد آشکار

و در بیت بیست و یکم و بیست و دوم همین قصیده گوید:

زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور

بودند در شکنجه غم، تلخْ روزگار

آخر ز فیض ساقى کوثر، تمام شد

عید غدیر شد به مقیمان این دیار

صائب در قصیده دیگرى که پیش از قصیده فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا على(ع) گوید:

چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست

جز تو بر شخص دگر، نام امیرالمؤمنین

18ـ فیاض لاهیجى(م1072ق):

در قصیده بلندى که در مدح امام على(ع) به مطلع زیر سروده است:

سزاى امامت به صورت، به معنى

علىّ ولى آن که شاهست و مولى

پس از هفتاد بیت مى رسد به آنجا که مى گوید:

به تنزیل شد «هل اتى» از چه مُنزَل

نبى را زِ «بلِّغ» چرا کرد عتبى

و پیداست که مرادش از «بلّغ» آیه تبلیغ ولایت است که در غدیر خم نازل شد. ملاعبدالرزاق فیّاض لاهیجى خود در ادامه همین چکامه چنین گوید:

به روز غدیر از براى که مى گفت**به بالاى منبر نبى «لست اولى»

براى که بود این که گردید صادر**حدیثى که نقل است در «طیر مشوى»

چرا کرد امرِ سلامِ امامت**چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربى

کسى کاین فضایل مر او راست ثابت**کسى کاین دلایل در او هست مجرا

بود در امامت ز هر غیر سابق**بود در خلافت ز هر غیر اَحرى

19ـ نظیرى نیشابورى(م1083ق):

فراز منبر یوم الغدیر، این رمزیست**که سر زحبیب محمّد، على برآورده

حدیث «لحمک لحمى» بیان این معنى ست**که بر لسان مبارک پیمبر آورده

خداى از آدمشان تا به آل عبد مناف**به صلب پاک و به بطن مطهّر آورده

نهاده وقت ولادت به خاک کعبه جبین**نیاز و بندگى از بطن مادر آورده

هزار شاهد صادق به مجمع اسلام**به دعوى «انا صدّیق اکبر» آورده

قرن دوازدهم

20ـ حزین لاهیجى(1103ـ 1181ق):

آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم**با درد و غم عشق سرشتند خمیرم…

مستى مرا نیست به دنباله خمارى**پیمانه کش میکده خمّ غدیرم

پس از چند بیت در ادامه گوید:

مى گویم و دانم که ره رسم و ادب نیست**نامى که بود صیقل زنگار ضمیرم

برهان ازل، فیض ابد، مظهر اوّل**ایمان من و دین من و هادى و پیرم

سلطان قدر، حیدر صفدر که ز مدحش**بگرفته بلندى سخن عرشْ سریرم

21ـ عاشق اصفهانى، محمّد (1111ـ 1181ق):

در چکامه اى به مطلع:

چند باشد از قضا فرمانده و فرمان پذیر

در چمن زاغ سیه دل، در قفس، بلبل اسیر

پس از گلایه و شکواى شاعرانه از روزگارش به نام مولاى غدیر پناه مى برد و مى گوید:

چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب

نیست جاى دیگر از بهرِ پناهم دلپذیر

آن که پیش از مهد بستى صولت او دست دیو

               آن که در گهواره کُشتى گاه اژدر گاه شیر

                  آن که حاصل گشت از وى دین ایزد را کمال

                      چون به نصّ مصطفى مخصوص شد روز غدیر

22ـ محمّد رفیع لامع (متولّد 1076ـ ؟ق):

محمّد رفیع بن عبدالکریم درمیانى، متخلّص به «لامع» اشعار بسیارى در مدح حضرت امیر(ع) دارد که در ضمن یکى از آنها گوید:

«من کنت مولاه» از نبى در شأن او شد منجلى

مولاى انس و جان على، قسّام نیران و جنان

23ـ میر شمس الدین فقیر دهلوى(1115ـ 1183ق):

با عنایت به آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم …» (مائده،3) گوید:

آن وارث ملک لایزالى**شاهنشه دین، علىّ عالى

آن مجمل شرع از او مفصّل**وآن دین خدا به او مکمّل

24ـ لطفعلى بیک آذر بیگدلى(1134ـ 1195ق):

شنیدم به فرمان حىّ قدیر**على را پیمبر به روز غدیر

به بالاى سر برد و با خلق گفت**که تا چند از این راز باید نهفت

از آنان که دارندم آیین و کیش**شمارد مرا هر که مولاى خویش

پس از من بداند که مولا علیست**ز هرکس به مولایى اولى علیست

بود بس صحیح این خبر پیش من**تو گفتى که بودم در آن انجمن

 

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک صفحه برای "حج"

هفته گذشته را با موضوع "حج" و بازتاب آن در ادبیات فارسی سپری کردیم . این صفحه فهرستی از مطالب صفحه ادبیات تبیان است که "حاجی" شدند!  امید که مطالب صفحات زندگیمان نیز به طواف "حقیقت" نائل آیند .

 

حج در کلام شاعران :

رودکی ، خیام ، ناصر خسرو

سنایی

خاقانی

عطار

مولوی

 

حج در کلام نویسندگان :

خسی در میقات (1) و (2) از جلال آل احمد

خانه خدا همسایه خانه کنیز - نگاه شریعتی به حج

حج در نگاه شریعتی و آل احمد

سفرنامه ناصر خسرو

 

مناسک حج:

عرفات عاشقی

از مشعر تا شعور

 

شعرو قطعه ادبی:

احرام شعر

نجوای بندگی

مناجات نامه

و

یک عکس از کامل ترین حج

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حج در آيينه ادب فارسي (5)

معشوقه همين جاست بياييد ،بياييد!

مقاله پنجم : مولوي

 مولانا جلال الدّين محمّد بلخى (متوفاى 672 هـ .ق.) صوفي بزرگ كه متأثّر از عطّار است و او را روح تصوف ايران  مى داند، از ديد عرفانى، خود به حج چنين مى نگرد و مى گويد:

 

اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوقه همينجاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بى صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار ازين خانه برين بام برآييد
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشانى بنماييد
يك دسته گل كو؟ اگر آن باغ بديديد
يك گوهر جان كو؟ اگر از بحر خداييد
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
 افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

 

عشق در نزد عرفا از اهمّيت ويژه اى برخوردار است و چنانچه عشق، امير الحاج باشد، حاجى را از تمام خطرات محفوظ نگاه مى دارد و سختيهاى راه را بر او آسان مى كند:

رهست از عقرب اعشى به سوى عقرب گردون 

ولى مكّه كسى بيند كه نبود بسته حيره

امير حاج عشق آمد، رسول كعبه دولت

رهاند مرتو را در ره زهر شريّر و شرّيره

 

از آن زمان كه شمس تبريزى مراد مولوي شد، زندگى مولوي را دگرگون كرد و باعث آن گشت كه او دست از درس و بحث و وعظ بكشد و شيفته وار در خدمت شمس قرار گيرد و غزليّات پرشور خود را بسرايد و در اغلب ابيات خود شمس را مدّ نظر داشته باشد و او را كعبه خود بداند!

 

تو كعبه عشّاقى شمس الحق تبريزى *** زمزم شكر آميزد از زمزم تو جانا

 

اگر چه كعبه اقبال جان من باشد *** هزار كعبه جان را به گرد تو است طواف...

 

مولوي ارادت و توجّه خاصّى به حسام الدين چلپى دارد، او مشوّق مولوي در سرودن مثنوى بوده، مولوي خطاب به حسام الدين گفته است:

اى با من و پنهان چو دل،از دل سلامت مى كنم *** تو كعبه اى هر جا روم قصد مقامت مى كنم

مولوي همچون ديگر صوفيان دل را كعبه حقيقى مى داند و مى گويد زيارت كعبه دل كن; زيرا كعبه گِل، ظاهرى است از كعبه دل.

دوش خوابى ديده ام خود عاشقان را خواب كو؟
كاندرون كعبه مى جستم كه آن محراب كو؟
كعبه جانها نه آن كعبه كه چون آنجا رسى
در شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو؟

يا

طواف كعبه دل كن اگر دلى دارى
دلست كعبه معنى توگل چه پندارى
طواف كعبه صورت حقت از آن فرمود
كه تا به واسطه آن دلى به دست آرى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى
قبول حق نشود گر دلى بيازارى
عمارت دل بيچاره دو صد پاره
زحجّ و عمره به آيد به حضرت بارى

 

و باز در همين زمينه طواف كعبه حقيقى دل مى گويد: تمام افلاك برگرد كعبه در طواف اند.

 

چرخ فلك با همه كار و كيا
گرد خدا گردد چون آسيا
گرد چنين كعبه كن اى جان طواف
گرد چنين مائده گرداى گدا
بر مثل گوى به ميدانش گرد
چون كه شدى سر خوش بى دست و پا...
هر كه به گرد دل آرد طواف
جان جهانى شود و دلربا

 

مولوى نيز همانند خاقانى آسمان را به طواف كعبه واداشته و آن را به همين جهت از آفات درامان شمرده است:

 

پوشيده اى چو حاج تو احرام نيلگون
چون حاج گرد كعبه طوافى همى كنى
حق گفت: ايمن است هر آنكو به حج رسيد
اى چرخ حق گزار ز آفات ايمنى
جمله بهانه هاست كه عشق است هرچه هست
خانه خداست عشق وتودرخانه ساكنى

 

از شورانگيزترين و پر معنى ترين اعمال و مناسك حجّ قربانى است كه به قربانگاه بردن اسماعيل را به ياد مى آورد و رسيدن ندا از جانب پروردگار و اثبات عبوديّت محض پدر و فرزند در مقابل فرمان الهى است. مولوى از قربانى چنين برداشتى دارد:

چون كه با تكبيرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بيرون شدند
معنى تكبير اين است اى امام
كاى خدا پيش تو ما قربان شديم
وقت ذبح الله و اكبر مى كنى
همچنين در ذبح نفس كشتنى
تن چو اسماعيل و جان همچون خليل
 كرد جان تكبير بر جسم نبيل

 

در مثنوي داستانهاي جالبي براي توضيح و توجيه معناي "حج باطني" آمده است که در اينجا مجال ذکر انها نيست اما در کل ديدگاه مولوي را نسبت به حج را مي توان اين گونه بيان کرد:

1- همانگونه که در مثنوي لب لباب ملا حسين واعظي کاشفي آمده :

  1. «حج دو نوع است: يكى قصد كوى دوست و آن حجّ عوام است و يكى ميل روى دوست و آن حجّ خاص أنام است، و چنانكه در ظاهر كعبه اى است قبله خلق و آن از آب و گِل است، در باطن نيز كعبه اى است منظور نظر حق و آن دل صاحبدل است.اگر «كعبه گِل» محل طواف خلايق است، «كعبه دل» مطاف الطاف خالق است. آن «مقصد زوّار» است و اين «مهبط انوار». آنجا خانه است و اينجا خداوند خانه»

لذا پيام مولوي و همه عارفان مسلمان اين است كه در «قشر» نمانيد به «لُبّ» هم سفر كنيد، تنها با بدنه و پيكر عبادات مواجه نشويد به «درون» و «باطن» آنها نيز بار بيابيد، تنها در «بيرون» نمانيد كه «درون» هم شايسته ديدن است.

2-  ديگر آنکه او مي گويد  : در «خانه» نمانيد كه «خواجه خانه» و «خداوند بيت» نيز شايسته زيارت و ديدن است و البته اين كارى است سترگ و همّتى مردانه طلب مى كند.و از همين روست كه عارفان مى گويند:

  1. «حجّ خانه خليل آسان است، اما حجّ حرم جليل كار شيرمردان است; و لكلّ عمل رجال».

و مولوي همين سخن را ضمن ابياتى دلنشين چنين بيان داشته است:

حجّ زيارت كردن خانه بود
حجّ ربّ البيت مردانه بود
كعبه را گرهر دمى عزّى فزود
آن ز اخلاصات ابراهيم بود
فضل آن مسجد ز خاك و سنگ نيست
ليك در بنّاش حرص و جنگ نيست
بر در اين خانه گستاخى ز چيست

گر همى دانيد كاندر خانه كيست؟!

جاهلان تعظيم مسجد مى كنند
در جفاى اهل دل جِدّ مى كنند
آن مجاز است اين حقيقت اى خران
نيست مسجد جز درون سروران
مسجدى كآن اندرونِ اولياست
سجده گاه جمله است آنجا خداست
كعبه مردان نه از آب و گِل است
طالب دل شو كه بيت الله دل است
صورتى كآن فاضل و عالى بود
او ز بيت الله كى خالى بود

 

ارزش كعبه و بناى آن به ديده اين صوفي نكته سنج، نه به مشتى گِل و مشكى آب است، بل به اخلاصى است كه معمار موّحد اين بنا در ساختمان آن واجد بوده است. آن اخلاص خداپرستانه و بت شكنانه ابراهيمى بود كه در طريق طاعت حق، مخلصانه و رضامندانه كارد بر حلق فرزند بماليد و ترديد بخود راه نداد و خداى آدميان كه سراپا لطف و مهر نسبت به بندگان خويش است پاداش اخلاص او را داد. از آزمايش الهى سربلند برست و دلبند خويش را در آغوش فشرد و خانه توحيد بنا نهاد و سرخيل اهل توحيد گشت.


تهيه کننده : مريم امامي - تبيان

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حج در آینه ادب فارسی (4)

مقاله چهارم : عطار و داستانهای زیبایش

عطار، شیخ فرید الدّین ابوحامد محمّد بن ابوبكر ابراهیم بن مصطفى; (متوفاى 627 هـ . ق.)

از عارفان بزرگ ایران و از پیشوایان شعراى متصوّفه این سرزمین است كه در قرن هفتم درسال627 درگذشته است. عطّار خودبه زیارت كعبه وانجام حج نائل شده است.

عطّار در عین حال كه خود عارف بزرگى است، لیكن با اعمال بعضى از عرفا كه بدون استطاعت و توان مالى و بدون اینكه خداوند تكلیف را بر دوش آنها گذاشته باشد به حج مى روند و خود و دیگران را به زحمت مى اندازند مخالفت كرده و گفته است:

كسى كو سوى حج كردن هوا كرد

اگر حج كرد بى امرت خطا كرد

عطّار نیز از جمله شعرایى است كه در ارتباط با حج و كعبه سخن بسیار گفته، هم در قالب حكایت و داستان و هم به صورت ابیاتى جداگانه در موارد مختلف; به عنوان نمونه در مصیبت نامه در تعریف حج گفته است:

حج چیست از پا و سر بیرون شدن *** كعبه دل جستن و در خون شدن

كعبه چیست اندر جوار افتادن است *** تو بتو در ناف عالم زادن است

زهد فروشى و خود نمایى از نظر همه صاحبنظران مردود است، این چنین حجّى كه بر پایه تظاهر استوار باشد بت پرستى است نه خداپرستى، عطّار در این زمینه مى گوید:

برو مفروش زهد و خود نمایى *** كه نه زرقت خرند اینجا نه طاعات

كسى را كى فتد بر روى این رنگ *** كه در كعبه كند بت را مراعات

او مثنوى اشتر نامه را با چند نعت و مدح از ذات احدیّت و پیامبر اكرم و ذات و صفات پروردگار آغاز كرده سپس در عزم سفر حج گفته است:

یك دمى اى ساربانِ عاشقان *** در چرا آور زمانى اشتران...

تا در آنجا جمع گردد قافله *** سوى حج رانیم ما بى مشغله

كعبه مقصود را حاصل كنیم *** در تجلّى خویش را واصل كنیم...

باز سرگردان این صحرا شویم *** در درون كعبه ناپروا شویم...

بر قطار اشتران عاشق شوى *** در درون كعبه صادق شوى...

در محبّت تا كه غیرى باشدت *** در درون كعبه دیرى باشدت...

تا مگر در كعبه جانان روى *** در مقام ایمنى خوش بغنوى

كعبه جانها مكانى دیگر است *** این زمان آنجا زمانى دیگر است...

كعبه عشّاق را دریاب زود *** جمله ذرّاتشان این راه بود...

كعبه عشّاق یزدان است آن *** ره نداند برد جسم الله به جان

حج عبادتى است صددرصد براى خدا كه «وَلله عَلى النّاسِ حِجُّ الْبَیتِ...» عطّار در الهى نامه داستانى در این زمینه نقل كرده است:

یكى دیوانه گریان و دلسوز *** شبى در پیش كعبه بود تا روز

خوشى مى گفت اگر نگشاییم در *** بدین در همچو حلقه مى زنم سر

كه تا آخر سرم بشكسته گردد *** دلم زین سوز دایم خسته گردد

یكى هاتف زبان بگشاد آنگاه *** كه پر بت بود این خانه دو سه راه

شكسته گشت آن بتها درونش *** شكسته گیر یك بت از برونش

اگر مى بشكنى سر از برون تو *** بتى باشى كه گردى سرنگون تو

در این راه از چنین سر كم نیاید *** كه دریا بیش یك شبنم نیاید

بزرگى چون شنید آواز هاتف *** بدان اسرار شد دزدیده واقف

به خاك افتاد و چشمش خون روان كرد *** بسى جان از چنین غم خون توان كرد

چو با او هیچ نتوانیم كوشید *** نمى باید به صد زارى خروشید

عطّار طى داستانى گفته است كه كسى از مجنون پرسید: قبله كدام سوى است؟

 مجنون پاسخ داد: قبله در جان آدمى است، آنچه به صورت ظاهر كعبه و قبله مى نامید سنگى بیش نیست:

آن یكى پرسید از مجنون مگر *** كز كدامین سوى قبله است اى پسر

گفت اگر هستى كلوخى بى خبر *** اینكت كعبه است در سنگى نگر...

گر چه كعبه قبله خلق جهانست *** لیك دایم قبله جاى كعبه جانست

در حرم گاهى كه قرب جان بود *** صد هزاران كعبه سرگردان بود

فریدالدّین از قول سالكى، كعبه و بخصوص حجرالأسود را مخاطب قرار داده و گفته است:

هست یك سنگ تو رحمان را یمین *** وان دگر سنگت سلیمان را نگین

سنگ در پاسخ مى گوید:

گر یمین الله در عالم مراست *** حصن كعبه خانه خاص خداست...

چون میان كعبه بادى بیش نیست *** سنگ را از كعبه ره در پیش نیست

چون كلوخ كعبه را شد بسته راه *** چون برد ره سوى او سنگ سیاه

در سیاهى ساكنم زین ره مدام *** مانده ام در جامه ماتم مدام

هر زمان از من بتى دیگر كنند *** خویشتن را و مرا كافر كنند

و بدین ترتیب هشدار مى دهد كه كعبه حقیقى از سنگ و گِل نیست كه از جان و دل است و آنان كه تنها به ظاهر كعبه توجّه دارند با بت پرستان تفاوتى ندارند. و آنان كه از سر صدق و اخلاص از خداى كعبه درخواستى داشته باشند بدون شك خواسته آنها برآورده مى شود.

عطّار در این زمینه داستان اعجاز آمیزى را كه در جوار كعبه معظّمه رخ داده بیان كرده است:

بود آن اعرابیى شوریده رنگ *** كرد روزى حلقه كعبه به چنگ

گفت یارب بنده تو برهنه است *** وى عجب برهنگیم نه یك تنه است...

چند دارى برهنه آخر مرا *** جامه اى ده این زمان فاخر مرا

مردمان چون این سخن كردند گوش *** بر زدندش بانگ كاى جاهل خموش

از طواف آن قوم چون گشتند باز *** مرد اعرابى همى آمد به ناز

از قصب دستار وز خز جامه داشت *** گوئیا ملك جهان را نامه داشت

باز پرسیدند ازو كى بى نوا *** این كه دادت؟ گفت: این كدهد؟ خدا

چون من آن گفتم مرا این داد او *** وین فروبسته درم بگشاد او

آنچه گفتم بود آن ساعت روا *** زانكه به دانم من او را از شما

 

عطّار شیوه انجام حجّ صحیح و كیفیّت عزم حج را بیان كرده و گفته است:

كاملى گفته است از پیران راه *** هر كه عزم حج كند از جایگاه

كرد باید خان و مانش را وداع *** فارغش باید شد از باغ و ضیاع

خصم را باید خوشى خشنود كرد *** گر زیانى كرده باشى سود كرد

بعد از آن ره رفت روز و شب مدام *** تا شوى تو مُحرم بیت الحرام

چون رسیدى كعبه دیدى چیست كار *** آنكه نه روزت بود نه شب قرار

جز طوافت كار نبود بر دوام *** كار سرگردانیت باشد مدام

تا بدانى تو كه در پایان كار *** نیست كس الاّ كه سرگردان كار

عاقبت چون غرق خون افتادنست *** همچو گردون سرنگون افتادنست

آن چه مى جویى نمى آید به دست *** وز طلب یك لحظه مى نتوان نشست

حاجیان چون به مكّه مى رسند و چشم به جمال كعبه مى گشایند، خواهشهاى قلبى خود را در نظر مى آورند و بر آوردن آن را از خداوند مى خواهند. عطّار داستانى نقل كرده كه پدر مجنون مجنون را به مكّه مى برد و در جوار كعبه به او مى گوید: از خداوند بخواه تا عشق تو را درمان كند... مجنون به درگاه خداوند مى نالد كه: خدایا! عشق من را به لیلى دو صد چندان كن كه هست.

برد مجنون را سوى كعبه پدر *** تا دعا گوید شفایابد مگر...

دست برداشت آن زمان مجنون مست *** گفت یارب عشق لیلى زآنچه هست

مى توانى گرد و صد چندان كنى *** هر زمانم بیش سرگردان كنى...

حج از عبادات ارزشمند اسلامى است كه نمى توان قیمتى براى آن تعیین كرد امّا گاهى آهى از سر سوز و درد، ارزش چندین حجّ مقبول مى یابد. عطّار در این زمینه داستان شورانگیزى دارد. او در مصیبت نامه مى گوید:

 

شد جوانى را حج اسلام فوت *** از دلش آهى برون آمد به صوت

بود سفیان حاضر آنجا غمزده *** آن جوان را گفت اى ماتمزده

چهار حج دارم برین درگاه من *** مى فروشم آن بدین یك آه من

آن جوان گفتا خریدم و او فروخت *** آن نكو بخرید و این نیكو فروخت

دید آن شب اى عجب سفیان به خواب *** كامدى از حق تعالىش این خطاب

كز تجارت سود بسیار آمدت *** گر به كارى آمد این بار آمدت

شد همه حجها قبول از سود تو *** تو زحق خشنود و حق خشنود تو

كعبه اكنون خاك جان پاك تواست *** گر حجست امروز بر فتراك تو است

 

 با نقل داستان بس آموزنده عطّار در مورد اینكه چگونه باید حج كرد، بررسى شعر او را در ارتباط با حج به پایان مى بریم، در این داستان عطّار گفته است زائر بیت الله براى رسیدن به خدا، باید همه تعیّنات را كنار بگذارد و دل را از قید و بند مادّیات رها سازد:

از اكابر بود شیخى نامدار *** دید در خواب آن بزرگ كامكار

كو به راهى مى شدى روشن چو ماه *** یك فرشته آمدى پیشش به راه

پس بدو گفتى كه عزمت تا كجاست *** گفت عزم من به درگاه خداست

آن فرشته گفتش آخر شرم دار *** تو شده مشغول چندین كار و بار...

فرشته به آن بزرگ مى گوید: تو خود را به چندین گرفتارى و دلبستگى مشغول كرده اى. اسباب و املاك فراوان دارى. این همه دلبستگى به دنیا با قرب حق سازگار نیست. شب دیگر در حالى كه نمدى پوشیده بود باز همان فرشته را درخواب دید، فرشته:

گفت: هان قصد كجا دارى چنین *** گفت قصد قرب ربّ العالمین

گفت آخر بى خرد آنجا روى *** با چنین ژنده نمد آنجا روى...

شب دیگر باز همان فرشته را در خواب دید:

روز دیگر مرد آتش برفروخت *** وان نمد پاره بیاورد و بسوخت

دید القصّه شب دیگر به خواب *** كان فرشته كرد سوى او شتاب

گفت عزم تو كجاست اى نامدار *** گفت نزدیك خداى كامكار

آن فرشته گفت اى بس پاكباز *** چون تو كردى هر چه بود از خویش باز

تو كنون بنشین مرو زین جایگاه *** چون تو بنشینى بیاید پادشاه

چون همه سوى حق آمد پوى تو *** حق خود آید بى شك اكنون سوى تو

پاك شو از هر چه دارى و بباز *** تا حقت در پاكى آید پیش باز...

فقر همچون كعبه چار اركان نمود *** پنجمش جز ذات حق نتوان نمود...

گر بود یك ذره در فقرت منى *** نبودت جاوید روى ایمنى


برگرفته از کتاب حج در آینه شعر فارسی با تلخیص

 

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حج در آیینه ادب فارسی (3)

از آفتاب جامه احرام در برش

مقاله سوم  : خاقانی

خاقانی : 

افضل الدّین بدیل على نجّار شروانى، (متوفاى سال 595 هـ .ق.) از شعراى بزرگ قرن ششم است. خاقانى شِروانى بیش از همه شاعران درباره حج سخن گفته است، مثنوى «تحفة العراقین» خاقانى را مى توان جزو سفرنامه هاى حج منظور كرد. شاعر در تحفة العراقین علاوه بر مواردى كه به صورت پراكنده; همانند دیگران از كعبه و زمزم و صفا و مروه و... به صورت تشبیه و استعاره و... براى مدح ممدوحین خود سود جسته، از همان لحظه كه قدم به بادیه حجاز گذاشته، به توصیف آن مشغول شده و گفته است:

در عرصه بادیه نَهِى روى *** نه بادیه بل ریاض خود روى...

چون وادى ایمن از كرامت *** همشیره وادى قیامت

زاندیشه مرد هیأت اندیش *** اندازه عرض و طول او بیش

از نور هزار حلّه بروى *** وز حور هزار جلوه دروى...

روح الله ساخته به ذاتش *** دارو كده اى زهر نباتش

از بوى گیاش خادم پیر *** خط سبز كند زهى عقاقیر...

ثور و حمل اندرو گیا چر *** حوت و سرطان به مصنعش در

بیابانهاى خشك و بى آب و علف و لم یزرع و انباشته از مار و سوسمار و پوشیده از خار مغیلان، در نظر یك عاشق دلباخته و شیفته دیدار با دلدار، چگونه جلوه گرى كرده است، بیابانى كه در قدم به قدمش دزدان در كمینند و قوافل را غارت مى كنند، وادى ایمنش نامیده، شنهاى روانِ بیابانهاى خشك در نظر شاعر ما همچون حوران بهشتى جلوه گرى مى كنند!

خاقانى آنگاه كه قدم به بطحا مى گذارد و شتران حاج را مى بیند و صداى زنگ آنها را مى شنود، به توصیف مى پردازد و سخنش یادآور قصیده داغگاه فرخى سیستانى است، صداى زنگ شتران حاج در گوش خاقانى خوش آیند است كه آنها را به صداهاىآسمانى تشبیه كرده و از آن هم برتر شمرده است.

برخوان فلك صلا شنیدن *** از رضوان مرحباشنیدن

الحان زبور در مزامیر *** یا حىّ مؤذنان به شبگیر...

آواز خروس در شب هَجر *** دستان تبیره زن گه فجر

این جمله خوش است لیك درسر *** آواز دراى ناقه خوشتر

او به فلسفه احرام توجّه كرده و گفته است: احرام دور ریختن تمام آن چیزهایى است كه مایه تمایز است. همه باید لباس معمولى و رسمى خود را از تن درآورند و لباس یكرنگ و بدون هیچگونه مشخصّه خاص را بپوشند.

افكنده مهان حمایل از بَر *** بنهاده سران عمامه از سر...

از شاخ به ماهِ دى تهى تر *** امّا زبهار نو بهى تر

عریانى هست زیب مردان *** عریان تیغ است روز میدان

شاعر عرفات را به مانند صحراى محشر دیده است كه حج گزاران همچون جنّ ذو انس در آنجا حاضر شده اند.

خلق دوسراى حاضر آنجا *** میعاد و معاد ظاهر آنجا

بینى دو هزار جیش از این جنس *** گرد عرفات جنّى و انس

جبل الرّحمه كوهى است میان عرفات و منا، گفته اند آدم و حوّا یكدیگر را در آنجا یافتند و به هم رسیدند. ارزش و اهمیّت این كوه از نظر سابقه تاریخى بیش از هر كوه دیگرى است، حجّاج در این محل به دعا و نیایش مى پردازند. خاقانى به اهمیت آن نظر دارد و به حوادثى كه در آن اتّفاق افتاده اشاره كرده و گفته است:

پس بر سر كوه رحمت آیى *** آن قبّه عهد آشنایى

آدم به سرش فراز رفته *** طاق آمده جفت باز رفته

جودى همه ساله در طوافش *** العبد نوشته كوه قافش

مشعر الحرام محلّ اجابت دعا است. خاقانى از جمعیّت انبوهى كه در آنجا اجتماع مى كنند و به دعا و نیایش مشغول مى شوند چنین سخن گفته است:

آن جاى اجابت دعاهاست *** ملجاء انابت از خطاها است...

انبه بینى چو روز محشر *** از معشر جنّ و انس مشعر

و از آنجا راهى منا و محلّ رمى جمرات مى شوند و شیطان را سنگباران مى كنند.

زانجا سوى جمره دركشى راه *** از شعله عشق بر كشى آه

مردم همه سنگ بار بینى *** دیوان همه سنگسار بینى

روح از پى قهر دشمنانش *** عرّاده نهاده در میانش

سنگى كه زدستها بجسته *** پیشانى اهرمن شكسته

هر سنگ در آن مبارك اوطان *** چون نجم شهاب و رجم شیطان

شاعر پس از شرح رمى جمرات و قربانى و تعریف و توصیف قربانگاه، به مكّه مى آید و در تعریف آن و امنیّت مكّه سخن مى گوید و به در امان بودن خود مكّه از ویرانى، اشاره مى كند.

زانجا ره مكّه پیش گیرى *** تشریف زمكّه بیش گیرى...

پاكان كه طریق مكّه پویند *** بسم الله و بسم مكّه گویند...

دانم كه به فرّ كعبه پاك *** مكّه زحوادث است بى باك

تا كعبه درون اوست ساكن *** شد ساحت او زساعت ایمن

مكّه به مكانت آسمان است *** كعبه به محل قطب از آن است

كعبه وطن اندرو گزیده *** بحرى به جزیره در خزیده

گویى كه به كنج تنگ پهنا *** گنجى است نهاده آشكارا

عرشى كه فلك به ساق دارد *** سر بر سر كعب كعبه آرد

آن دار الانس جان پاكان *** وین بیت الامن دردناكان...

در وصف كعبه ادامه مى دهد:

از یارب رهروان یكایك *** ایوان فلك شده مشبّك

رخنه شده زآه عاشقانه *** بام نهم آبیگنه خانه...

از خلقان صفرگشته آفاق *** در كعبه الوف الوف عشّاق

گفتیم كه تحفة العراقین خاقانى سفرنامه منظوم است كه شاعرِ تواناىِ شروان مشاهدات خود را در سفر حج، كه با اجازه شروانشاه انجام داده، سروده است و حدود سى صفحه كتاب و قریب چهار صد بیت در مورد تعریف و توصیف مكّه و كعبه و اماكن و متعلّقات آنها است. چون نقل تمام موجب ملال خواهد بود به هر كدام اشاره اى كوتاه كرده مى گذریم:

وى كعبه را موجب آرامش و قرار عالم و اساس هستى مى شمرد و به اعتقاد دیرینه اى كه محلّ كعبه را مادر كره زمین مى دانند، نظر دارد و مى گوید:

در جمله قرار عالم از تواست *** اجزاى زمین فراهم از تو است

گر نقل كنى زمنزل خاك *** از هم بشود مفاصل خاك

سنگ تو اساس هشت مأوى است *** چاه تو پناه هفت دریا است...

چون از تو حیات خلق دانم *** حاشا كه تو را جماد خوانم

خاقانى در پایان تحفة العراقین سبب و نحوه سرودن این اشعار را بیان كرده و گفته است:

دانى كه بدان هدایت آباد *** توفیق مدیحم از چه افتاد...

من این همه گوهر از سر كلك *** راندم به چهل صباح در سلك

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد. تا اینكه در سال 569 به شفاعت عصمت الدّین دختر فریدون، مورد عفو اخستان قرار گرفت و بار دیگر به حج رفت. در بازگشت از این سفر حج بود كه فرزندش رشید الدین در سن 21 سالگى در گذشت.

خاقانى براى بار دوم مى خواست به حج برود ولى شروانشاه به او اجازه سفر نداد. او از شروان فرار كرد ولى گرفتار مأموران شروانشاه شد و به زندان افتاد.

خاقانى علاوه بر تحفة العراقین در دیوان اشعارش نیز قصاید غرّایى در وصف و مدح كعبه و مكّه و مدینه و... سروده كه هر یك در جاى خود قابل توجّه و بیانگر نكته خاصّى از دیدگاه خاقانى است. درباره حج و متعلّقات آن و ارادت قلبى خاقانى و تأثیر عمیقى كه این زیارتها بر او گذاشته است، از آنها كاملا هویدا است.

اشعار خاقانى در وصف كعبه بسیار ارزنده است. از این رو، قصیده اى از وى را تحت عنوان «با كورة الأثمار و مذكورة الأسحار» خواصّ مكّه به زر نوشتند.در این قصیده صدو نه بیتى با چهار بار تجدید مطلع در وصف كعبه و مكّه و دیگر متعلّقات آنها سخن گفته و به مناسك حج پرداخته است.

خاقانى به شاعر صبح معروف است. او قصیده را با این مطلع آغاز مى كند كه:

صبح از حمایل فلك آهیخت خنجرش *** كیمخت كوه ادیم شد از خنجر زرش...

حاجیان در لباس سفید احرام قرار مى گیرند و براى انجام اعمال، به حركت در مى آیند. خاقانى خورشید را به خاطر نورانیّت و سفیدیش به انسانهاى محُرم تشبیه كرده، به او جان داده و به حركت واداشته است وبا این باور كه عیسى مسیح در آسمان چهارم است و خورشید نیز در آسمان چهارم، گفته است:

بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح
كاحرام را عذار سپیداست در خورش
بینى به موقف عرفات آمده مسیح
از آفتاب جامه احرام در برش
پس گشته صد هزار زبان آفتاب وار
تا نسخه مناسك حج گردد از برش
نشگفت اگر مسیح درآید زآسمان
آرد طواف كعبه و گردد مجاورش
كامروز حلقه در كعبه است آسمان
حلقه زنان خانه معمور چاكرش
بل حارسى است بام و در كعبه را مسیح
زانست فوق طارم پیروزه منظرش
سر حدّ بادیه است روان پاش برسرش
تریاق روح كن زسموم معطّرش
گوگرد سرخ و مشك سیه خاك و باد اوست
باد بهشت زاده زخاك مطهّرش
ناف زمى است كعبه مگر ناف مشك شد
كاندر سموم كرد اثر مشك اذفرش
خونریزیى دیت مشمر بادیه كه هست
عمر دوباره در سفر روح پرورش...
دریاى پر عجایب وز اعراب موج زن
از راحله جزیره و از مكّه معبرش...
ظن بود حاج را كه مگر آب چشم من
جیحون سبیل كرد بر آن خاك اغبرش
یا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر نمود بر آن كوه و كردرش
اینك مواقف عرفاتست بنگرش
طولش چو عرض جنّت وصد عرش اكبرش...
جبریل خاطب عرفاتست روز حج
از صبح تیغ و از جبل الرّحمه منبرش...

 

خاقانى در همان حال كه شیفته بیت الله است، با دید انتقادى به وضع اجتماعى و طرز برگزارى حجّ حجّاج نگریسته و در قصیده اى به مطلع:

هر صبح سر زگلشن سودا برآورم 

 وز سوز آه بر فلك آوا برآورم...

از ایّام شكایت كرده و حسب حال خود را بیان كرده و غصّه هاى خود را از آلودگان دهر بازگو نموده است و از اینكه داور فریاد رسى نمانده در مقام مصلّى فریاد برآورده و چنین سروده است:

تا كى برغم كعبه نشینان عروس وار
چون كعبه سر زشقّه دیبا برآورم
اولى تر آنكه چون حجرالأسود از پلاس
خود را لباس عنبر سارا برآورم...
اعرابیم كه بر پى احرامیان روم
حج از پى ربودن كالا برآورم...
امسال اگر زكعبه مرا بازداشت شاه
زین حسرت آتشى زسویدا برآورم
گربخت باز بر در كعبه رساندم
كاحرام حجّ و عمره مثنّا برآورم
سى ساله فرض بر در كعبه قضا كنم
تكبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حرّاق وار در زنم آتش به بوقبیس
زآهى كه چون شراره مجزّا برآورم

از دست آن كه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلاّ برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان
طوفان خون زصخره صمّا برآورم
دریاى سینه موج زند زآب آتشین
تاپیش كعبه لؤلؤى لالا برآورم
برآستان كعبه مصفّا كنم ضمیر
زو نعت مصطفاى مزكّا برآورم
دیباچه سراچه كلّ خواجه رسل
كز خدمتش مراد مهنّا برآورم...

 

و سرانجام عقده دل را مى گشاید كه:

كى باشد آن زمان كه رَسَم تا به حضرتش
آواز «یا مُغیث اَغِثْنا» برآورم
از غصّه ها كه دارم از آلودگان دهر
غلغل درآن حظیره علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان
فریاد پیش داور دارا برآورم

شاعر در قصیده دیگرى كه تماماً درباره كعبه است، نظر خود را درباره اهمیّت كعبه بیان كرده است. او كعبه را در آینه صبح دیده و گفته است: «در وراى خانه صاحب خانه را باید دید»، آسمان را جامه و پوشش كعبه دیده و گفته است تمام حاجیان كه لباس احرام مى پوشند، هنگام صبح كعبه را در لباسى سبز رنگ مشاهده مى كنند. خاقانى ستارگان را براى تسبیح پروردگار از آسمان به زمین فرود مى آورد; زیرا مى بینند كه آه زائران بر بالاى آسمان كعبه گنبدى تشكیل داده و مانع دید ستاره هاى آسمانى شده و آنها را از فیض دیدار كعبه محروم كرده است. او كعبه را از ملك و عرش برتر مى داند و آنها را نیز دوستدار و طرفدار كعبه مى شمارد. خاقانى راه بادیه را پر خطر ولى كعبه را محلّ امن و امان مى بیند و آن دو را به ترتیب به شبهاى غم و روز طرب و شادى، چاه و یوسف، شب تیره و روز روشن، داروى تلخ و خوشى عافیت، ظلمت و تاریكى لفظ و درخشش معنى، پل آتش و سفره بهشتى، شوره و چشمه آب روشن، غوره و مى گوارا و... تشبیه كرده و قدرت تخیّل خود را نموده است:

شب روان چون رخ صبح آینه سیما بینند
كعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرند
در پس آینه رومى زن رعنا بینند...
صبح را در ردى ساده احرام كشند
تا فلك را سلب كعبه مهیّا بینند
محرمان چون ردى صبح در آرند به كتف
كعبه را سبز لباسى فلك آسا بینند
خود فلك شقّه دیباى تن كعبه شود
هم زصبحش علم شقّه دیبا بینند...
اختران از پى تسبیح همه زیر آیند
كاتش دلها قبّه زده بالا بینند...
بگذریم از فلك و دهر و در كعبه زنیم
كاین دو راهم به در كعبه تولاّ بینند
ما و خاك پى وادى سپران كز تف و نم
آهشان مشعله دار و مژه سقّا بینند...
سالكان راست ره بادیه دهلیز خطر
لكن ایوان امان كعبه علیا بینند
همه شبهاى غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بینند
خوشى عافیت از تلخى دارو یابند
تابش معنى از ظلمت اسما بینند
بر شوند از پل آتش كه اثیرش خوانند
پس به صحراى فلك جاى تماشا بینند...
بگذرند از سر مویى كه صراطش خوانند
 پس سرمائده جنّت مأوى بینند
شوره بینند به ره پس به سرچشمه رسند
غوره یابند به رَزْ پس مى حمرا بینند...

 

و پس از بیان همه مشكلات كه زائر بیت الله به جان و دل مى خرد، خاقانى معتقد است كه همه این مشكلات در مقابل شكوه وعظمت كعبه سهل و ساده و خوش آیند است و قابل تحمّل.

فرّ كعبه است كه در راه دل و باغ امید
شوره و غوره ما چشمه و صهبا بینند...
آسمان در حرم كعبه كبوتر واراست
كه زامنش به دركعبه مسمّا بینند
آسمان كوز كبودى به كبوتر ماند
بر در كعبه معلّق زن و دروا بینند...
كعبه دیرینه عروسى است عجب نى كه بر او
زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
عشق بازان كه به دست آرند آن حلقه زلف
دست در سلسله مسجد اقصى بیند
خاك پاشان كه بر آن سنگ سیه بوسه زنند
نور در جوهر آن سنگ معبّا بینند...

توجّه خاقانى به كعبه در غزلیّات او نیز فراوان است هر چند قالب غزل معمولا براى بیان سخنان عاشقانه است خواه عشق مجازى و خواه حقیقى، خاقانى ـ كه سخن بر بكر طبع او گواه است ـ در این قالب نیز به نقد حج و حاجیان پرداخته است:

جام مى تا خط بغداد ده اى یار مرا
باز هم در خط بغداد فكن بار مرا...
سفر كعبه به صد جهد برآوردم و رفت
سفر كوى مغان است دگر بار مرا...
گویى ام حجّ تو هفتادو دو حج بود امسال
این چنین تحفه مكن تعبیه دربار مرا...
من در كعبه زدم كعبه مرا در نگشاد
چون ندانم زدن آن درندهد بار مرا
دامن كعبه گرفتم دم من در نگرفت
در نگیرد چو نبیند دم كردار مرا
حجرالأسود نقد همگان را محك است
كم عیارم من ازآن كردمحك، خوارمرا

جوار كعبه و مسجد الحرام جاى توبه و انابه است. عرفات محلّ دعا و نیایش و استغفار از گناهان است ; بحث خود را در مورد شعر خاقانى با نقل این داستان كه درباره توبه لورى است به پایان مى بریم:

لورى گفت مرا در عرفات *** كه مىو بنگ نگیرم پس از این ...

تو گواه باش كه چون حج كردم *** مىِ چون زنگ نگیرم پس از این...

چنگ چون در رسن كعبه زدم *** گیسوى چنگ نگیرم پس از این

خاقانى ضمن اشعار خود; اعم از قصیده، غزل، مثنوى و... از بسیارى از مناسك و اعمال حج و اماكن متعلّق به آن سخن گفته است مثل: احرامگاه، عرفات، جبل الرّحمه، مزدلفه، مشعر الحرام، جمره، منا، مكّه، زمزم ، ناودان زرّین، مروه، صفا، عمره، كعبه، مدینه، مرقد رسول الله(صلى الله علیه وآله)، بطحا، بوقبیس، بیت الله، حجرالأسود، بناى كعبه، طواف، لبّیك، مقام، موقف، میقات و...

ارادت خاقانى به مكّه و كعبه و حج و اعمال و مناسك و... بقدرى زیاد است كه در بسیارى از اشعارش اشاراتى به حج و اعمال آن شده است و گاهى در یك قصیده بیش از چهل بار واژه كعبه و مكّه راتكرار كرده، از جمله در قصیده «صبح خیزان» چهل و یك بار، در قصیده «نشان كعبه با ردیف كعبه» چهل و یكبار و ...


برگرفته از کتاب " حج در آیینه شعر فارسی" با تلخیص
sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از مشعر تا شعور

شعر فارسی از ابتدای شکل گیری شعری مذهبی و ارزشی بود و هر کدام از مناسک مذهبی به نوعی گره گشای معانی بدیع شعر در ذهن خواننده و قلم سراینده بوده اند . در این میان مناسک حج به علت عظمت و فراگیری خاص آن موقعیتی ویژه را در میان بیان دیگر اعمال مذهبی در شعر فارسی دارد  و از آنجا که این موضوع بسیار گسترده و عمیق در ادبیات ما مطرح شده است در این مطلب به ذکر تک بیت هایی از شعرا  در این باره بسنده می کنیم  و شرح اعمال و ابیات بیشتر را برای علاقه مندان به مطالعه دقیق تر برای دانلود در انتهای مطلب قرار می دهیم . امید که موافق نظر جویندگان زیبایی قرار گیرد.

كوچ بزرگ به سوى مشعر

رانده ز اول شب برآن پایه و بشكسته سنگ

 نیم شب مشعل به مشعرنورغفران دیده اند

خاقانى

زآنجا چو شروط شد تمامت

 راه است به مشعر الحرامت

انبه بینى چو روز محشر

 از معشر جن و انس، مشعر

در گوش تو آید از مسالك

 آواز رو آ رو ملائك

بكران فلك میان مردان

 مجمردار و سپند گردان

سیمرغ گرفته بوى عنبر

 چون طاوسان به فرق مجمر

خاقانی

منا

فاضلتر از كوه منا در وى سعادت را بنا

 آواز گورانش غنا بانگ غزالانش غزل

لامعى گرگانى

 

تا بود كعبه و منا و صفا

 تا بود مشعر و مقام و حطیم

عمعق بخارى

رمی جمرات

گفت نى گفتمش چو سنگ جمار

 همى انداختى به دیو رجیم

از خود انداختى برون یكسر

 همه عادات و فعلهاى ذمیم

ناصر خسرو

ذبح و قربانی

چون كه با تكبیرها مقرون شدند

 همچو قربان از جهان بیرون شدند

معنى تكبیر این است اى امام

 كاى خدا پیش تو ما قربان شدیم

وقت ذبح الله اكبر مى كنى

 همچنین در ذبح نفس كشتنى

من چو اسماعیل و جان همچو خلیل

 كرد جان تكبیر بر جسم نبیل

مولوى

عید قربان

اعمال روز عید قربان كه عبارت بود از رمى جمره عقبه و قربانى و سر تراشیدن همه به خوبى پایان یافت و به حقیقت شایسته است كه حاجى امروز را جشن بگیرد كه توانست در مبارزه پى گیر خود با شیطان بزرگ و شیطان نفس پیروز شود و او را سنگسار نماید و توانست با تراشیدن سر از همه «علاقه»ها و «تعلق»ها خود را برهاند و بر وى سزاوار است كه امروز را عید بگیرد.

حاجى سپس اعمال ایام تشریق را در منى انجام داده به مكه مى رود و با انجام اعمال مكه از احرام بیرون مى آید و بدین ترتیب اعمال واجب حج با خوبى و موفقیت به پایان مى رسد.

در دیوان شعرا تبریك عید قربان بازتاب گسترده اى دارد و كمتر شاعرى پیدا مى شود كه در قصاید خویش این عید را به ممدوح و یا پادشاهان و بزرگان و مردم زمان خود تبریک نگفته باشد.

طواف وداع

آخرین عمل مستحب حاجى در مكه مكرمه طواف وداع است. اهل سنت این طواف را به جاى طواف نساء، واجب مى دانند. پس از پایان اعمال حج و طواف وداع، مستحب است كه دربازگشت بهوطن سرعت نماید واز خدا بخواهد كه آخرین سفراو نباشد.

الوداع اى كعبه كاینك وقت هجران آمده 

 دل تنورى گشته و زو دیده طوفان آمده

الوداع اى كعبه كاینك مست راوق گشته خاك 

 ز آنكه چشم از اشك میگون راوق افشان آمده

الوداع اى كعبه كاینك كالبد با حال بد

 رفته از پیش تو و جان وقف هجران آمده

الوداع اى كعبه كاینك هفته اى در خدمتت 

 عیش خوابى بوده و تعبیرش احزان آمده

الوداع اى كعبه كاینك روز وصلت صبح وار 

 دیر سر بر كرده و بس زود پایان آمده

الوداع اى كعبه كاینك درد هجران جانگزاى 

 شمه اى خاك مدینه حرز و درمان آمده

خاقانى

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عرفات عاشقي

مطالعه "عرفات" در شعر فارسي

يكى از با شكوهترين و بلكه بى نظيرترين مراسم حج وقوف در عرفات است. وقوف (توقف و درنگ) در اين صحرا از ظهر روز نهم ذى الحجه تا غروب آفتاب واجب است و اگر كسى مقدارى از اين مدت را هم درك كند كافى است.

عرفات به معنى عرفان، شناخت، آشنايى، فهم و اعتراف است، لغتى است كه هم از ديدگاه اهل معرفت و صاحبدلان و هم از نظر جامعه شناسان و آگاهان مورد دقت و موشكافى قرار گرفته است.

و به جهت آنكه در صحراى عرفات وقوف انجام مى پذيرد به آن «موقف» نيز گفته مى شود.

به موقف عرفات و به مجمع عرصات       

به حشرو نشرو بقا و لقا و حور و قصور

                                    رشيد الدين وطواط

چون به موقف رسند از پس شوط        سنگ آن راه اشكبار كنند

جمال الدين اصفهانى

دشت موقف را لباس از جوهر جان ديده اند

كوه رحمت را اساس از گوهر كان ديده اند

عرضه گاه دشت موقف عرض جنات است از آنك 

مصنع او كوثر و سقاش رضوان ديده اند

هشتم ذى الحجه در موقف رسيده چاشتگاه 

شامگه خود را به هفتم چرخ مهمان ديده اند

خاقانى

وانگه به موقف آى و به قرب جبل بايست          پس بامداد بار دگر بيست هم بجا

مولوى

«جبل الرحمه» يا «كوه رحمت»

در سرزمين عرفات، كوهى است به نام «جبل الرحمه» يا «كوه رحمت» كه مستحب است وقوف در پايين اين كوه و در زمين هموار انجام پذيرد و بالا رفتن از اين كوه در ايام وقوف مكروه است.

كوه رحمت حرمتى دارد كه پيش قدر او      كوه قافونقطه«فا»هردو يكسان ديده اند

 

جبريل خاطب عرفات است روز حج       از صبح تيغ و از جبل الرحمه منبرش

 

خود فلك خواهد تا چنبر اين كوس شود      تا صداش از جبل الرحمه به تنها شنوند

خاقانى

در صفت جبل الرحمه

پس بر سر كوى رحمت آيى
آن قبله عهد آشنايى
آدم به سرش فراز رفته
طاق آمده جفت باز رفته
جودى همه ساله در طوافش
العبد نوشته كوه قافش
نز روى بلندى از پى نور
دندانه تيغ او سر طور
بر هم كمريش طور طرف است
سنگش زر صرف و سنگ صرف است

خاقانى

 

در صفت عرفات و تراكم خلق

 

زآنجا كه عنان دل بپيچى
راه عرفات را بسيجى
آيى به پناهگاه بشرى
دشت عرفات و ركن اعلى
آن مقصد عزم ره نوردان
آن غايت كار نيكمردان
دهليز سراچه الهى
دهليز چه صدر پادشاهى
ماتمگه راندگان برونش
دولتگه خواندگان درونش
بيرون و درونش هست ماناك
دامان اثير و جيب افلاك
زين سو همه حيرت آورد بر
زآن سو به جوار حق كشد سر
اين دار خلاف و دير خذلان
آن شط امان و خط ايمان
خلق دو سراى حاضر آنجا
ميعاد و معاد ظاهر آنجا

خاقانى

ابيات پراکنده در مورد عرفات

آمده سوى مكه از عرفات

زده لبيك عمره از تنعيم

گفت نى گفتمش چو در عرفات

ايستادى و يافتى تقديم

عارف حق شدى و منكر خويش            به تو از معرفت رسيد نسيم

ناصر خسرو

تو كعبه جلالى و ارباب شرع را

خوارزم و آب او عرفات است و زمزم است

رشيدالدين وطواط

 

تو كعبه آمالى و زقافله شكر

 هر جا كه رود ذكر تو گويى عرفات است

انورى

 

بينى به موقف عرفات آمده مسيح

از آفتاب جامه احرام در برش

خاقانى

 

پريرنوبت حج بود و مهد خواجه هنوز 

از آن سوى عرفات است چشم بر فردا

خاقانى

 

سر كوشان عرفات است و سراشان كعبه

 دوستان همچو خليلند و رقيبان نمرود

به منا و عرفاتم ز خدا در خواهيد

كه هم از كعبه پرستان خداييد همه

خاقانى

 

چو عيد و چون عرفه عارفان اين عرفات 

 به هر كه قدر تو دانست مى دهند برات

مولوى

 

بر عرفات حضرتش من چو وقوف يافتم

كيست كه در حضور من دعوى «من عرف» كند

اوحدى مراغى

 

عرفات عشق بازان سر كوى يار باشد

به طواف كعبه زين در نروم كه عار باشد

كمال خجندى

 

به موقف عرفات ايستاده دعا خوان 

 من ازدعا،لب خودبسته گفتگوى تو كردم

جامى

 

تا نشود در عرفاتت وقوف 

 كى شود از راه نجاتت وقوف

جامى

 

بر سر كوى تو ناكرده وقوف 

 حاجيان را چه وقوف از عرفات

جامى

 

مروه سعى صفا حجر عرفات 

 طيبه و كوفه كربلا و فرات

هر يك آمد به قدر او عارف 

 بر علوّ مقام او واقف

جامى


برگرفته از کتاب "حج در ادب فارسي" محمد شجاعي

sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حج در آیینه ادب فارسی (2)

مقاله دوم سنایی و حج

 

حكیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایى

(متوفّاى سال 545 هـ . ق.) از شاعران بزرگ قرن ششم است. پس از تغییر حالتى كه در او به وجود آمد، به جرگه عرفا پیوست و از پیشوایان بزرگ عرفان و تصوّف ایران شد، بطورى كه مولوى او را دو چشم عرفان و تصوّف نامیده است.

سنایى خود به سفر حج رفته و پس از سفر مكّه به غزنین برگشته و تا پایان عمر در آن شهر مانده است. او همانند دیگر عرفا، بیشتر به ابعاد معنوى حج متوجّه است. در اشعار وى، هم مدح هست هم حكایت و هم به صورت تشبیه و استعاره از كعبه و حج و متعلّقات آن سخن گفته و عشق را برتر از زیارت كعبه و زهد و طامات و... شمرده است.

خانه طامات عمارت مكن                 كعبه آفاق زیارت مكن

نامه تلبیس نهفته مخوان            جامه ناموس قصارت مكن

سنایى انسان را به ترك تعلّقات مادّى و تجرید دعوت مى كند و مى گوید: تا وقتى با خود هستى و خود را در نظر دارى، در كعبه نیستى كه در خراباتى:

نیست كن هر چه راه وراى بود             تات دل خانه خداى بود

تا تو را بود با تو در ذات است         كعبه با طاعتت خرابات است

ورز ذاتِ تو بودِ تو دور است           بتكده از تو بیتِ معمور است

شاعر در حمد و ثناى پروردگار; از جمله مى گوید: خداوند انسان را به كعبه دل (جان و روح) دعوت كرده ولى انسانها بیشتر به جنبه هاى ظاهرى آن; یعنى كعبه گِل توجّه دارند كه بى ارزش است.

كعبه دل زحق شده منظور                  همّت سگ بر استخوان مقصور

سنایى توفیق زیارت كعبه را در سنین جوانى یافته و قصیده اى با مطلع زیر سروده است:

گاهِ آن آمد كه بامردان سوى میدان شویم                یك ره از ایوان برون آییم و بركیوان شویم

و در این سروده، اشتیاق شدید خود را به كعبه و حجّ بیت الله نشان داده است. قصیده طولانى است و نقل تمام آن به درازا خواهد كشید. بنابراین، چند بیت آن را نقل مى كنیم و علاقه مندان را به دیوان سنایى ارجاع مى دهیم. در این قصیده شور و شوق سنایى و در عین حال مسیر حركت و تحمّل مشقّات و مشكلاتِ راه او را مى توان دید.

شاعر در ادامه قصیده گفته است:

راه بگذاریم و قصد حضرت عالى كنیم
خانه پردازیم و سوى خانه یزدان شویم
طبل جانبازى فرو كوبیم در میدان دل
بى زن و فرزند و بى خان و سرو سامان شویم...
همرهان حج كرده باز آیند با طبل و علم
ما به زیر خاك در، با خاك ره یكسان شویم
همرهان با سرخ رویى چون به پیش ماه سیب
 ما به زیر خاك چون در پیش مَه كتّان شویم
دوستان گویند حج كردیم و مى آییم باز
ما به هر ساعت همى طعمه دگر كرمان شویم..
گر نباشد حّج و عمره و رمى و قربان گو مباش
این شرف ما رانه بس كز تیغ او قربان شویم
این سفر بستان عیّارانِ راهِ ایزداست
ما ز روى استقامت سرو آن بستان شویم
حاجیان خاص مستان شراب دولتند
ما به بوى جرعه اى مولاى این مستان شویم
نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقى كنیم
تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم
بادیه بوته است ما چون زرّ مغشوشیم راست
چون بپالودیم از او خالص چو زرّكان شویم
بادیه میدان مردان است و ما نیز از نیاز
خوى این مردان گیریم و گوى این میدان شویم
گر چه در ریگ روان عاجز شویم از بیدلى
چون پدید آید جمال كعبه جان افشان شویم
یا به دست آریم سرّى یا برافشانیم سر
یا به كام حاسدان گردیم یا سلطان شویم
یا پدید آییم در میدان مردان همچو كوه
یا به زیر پشته ریگ اجل پنهان شویم

 

از این قصیده سنایى استفاده مى شود كه سفر حج در عصر او، دشواریها وسختیهاى فراوانى داشته واحتمال عدم توفیق زیارت و به هلاكت افتادن وجودداشته است و حتّى بودند افرادى كه به قصد حج، راه دور و درازى را طى مى كردند ولى توفیق نمى یافتند و مأیوس و ناامید برمى گشتند. قصیده دیگرى از شاعر، مبیّن این اتّفاقات است. سنایى در این قصیده ضمن مدح احمد عارف، از اینكه با وجود حركت و طىّ طریق موفّق به زیارت بیت الله واداى فریضه حج نشده، او را تسلّى مى دهد و مى گوید:

اى زعشق دین سوى بیت الحرام آورده راى
كرده در دل رنجهاى تن گداز جانگزاى
تن سپر كرده به پیش تیغهاى جان سپر
سرفدا كرده به نزد نیزه هاى سرگراى...
از بدن یزدان پرستى وز روان یزدان طلب
از خرد یزدان شناسى وز زبان یزدان ستاى...
چون به حج رفتى مخور غم گر نبودت حج از آنك
كارِ رفتن از تو بود و كارِ توفیق از خداى
مصلحت آن بود كایزد كرد خرّم باش از آنك
آن نداند رهرو از حكمت كه داند رهنماى
سخت خامى باشد وتر دامنى در راه عشق
گر مریدى با مراد خود شود زور آزماى
سوى خانه دوست ناید چون قوى باشد محب
وزستانه در نجنبد چون وَقِح باشد گداى
احمد مرسل بیامد سال اوّل حج نیافت
گر نیابد احمد عارف شگفتى كم نماى
دل به بلخ و تن به كعبه راست ناید بهر آنك
سخت بى رونق بود آنجا كلاه اینجا قباى
در غم حج بودن اكنون از اداى حج به است
من بگفتم این سخن گو خواه شایى خواه مشاى
از دل و جان رفت باید سوى خانه ایزدى
چون به صورت رفت خواهى خواه به سرشو خواه به پاى
نام و بانگ حاجیان از لاف بى معنا بود
ورندارى استوارم بنگر اندر طبل و ناى
حج به فریاد و به رفتن نیست كاندر راه حج
رفتن از اشتر همى بینیم و فریاد از دراى
صد هزار آوازه یابى در هواى حج ولیك
عالم السّر نیك داند هاى هوى از هاى هاى...
جان فرستادى به حج، حج كرد و آمد نزد تو
دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میاى
این شرف بس باشدت كاواز خیزد روز حشر
كاحمدِ عارف به جان حج كرد و دیگر كس به پاى
تا بگردد چرخ بر گیتى تو بر گیتى بگرد
تا بپاید كعبه در عالم تو در عالم بپاى

 

سنایى در این قصیده حجّ واقعى را حجّ قلبى مى داند و مى گوید: حج باید با جان و دل و روح باشد نه با پاى و تن. او معتقد است كه اگر كسى در واقع خدا شناس باشد حتّى اگر به ظاهر به جوار كعبه نیاید هیچ اشكالى ندارد. 

 

در اخبار و روایات آمده است كه وقتى پیامبر مكّه را فتح كرد، به داخل كعبه رفت و به شكستن بتها مشغول شد، به دست خود و على(علیه السلام) تمام بتها را در هم شكست و كعبه را از لوث وجود بتها پاك كرد. سنایى به این جریان اشاره مى كند و ضمن ترجیح پیامبر اسلام بر دیگر پیامبران الهى مى گوید:

شرك پا دار شد هلاكش كن         كعبه بتخانه گشت پاكش كن

مر على را تو این عمل فرماى     تا نهد بر عزیز كتف تو پاى

كعبه از بت به جمله پاك كند          مشركین را همه هلاك كند

سنایى به على  علیه السلام عشق مىورزد او را مُحرِم كعبه جان و مَحرم اسرار نهان مى داند قلم و نامه او را به زمزم و كعبه تشبیه كرده گفته است:

مُحرم او بود كعبه جان را             مَحرم او بوده سرّ یزدان را

زمزم لطف آب خامه اوست            كعبه اهل فضل نامه اوست

 

دیدِ سنایى نسبت به حج و كعبه دیدِ عرفانى است. او كعبه را همچون قطبى مى داند كه درون سینه عالم قرار گرفته و قلب را همچون كوه احد استوار و پا برجا و خاطره انگیز مى داند، آن جا كه سرداران رشیدى همچون حمزه سیّدالشهدا در آن و در راه اعتلاى اسلام فدا شده اند. و بدین طریق مى خواهد بگوید كه در راه معبود ازلى و محبوب ابدى، باید همه خواستها و آنچه سوى الله است را فدا كرد و نماز عشق خواند.

قبله جان ستانه صمد است            احد سینه كعبه احد است

در احد، حمزه وار جان درباز          تا بیابى مزه زبانگ نماز

 

سنایى در تمام اشعار خود اعم; از قصیده، غزل، مثنوى و... به حج و كعبه و مسائل مربوط به آن توجّه خاص كرده است; از جمله در غزلى به مناسبت، بحث استطاعت را آورده، مى گوید: همانگونه كه وقتى كسى استطاعت نداشته باشد به كعبه نمى رسد، نرسیدن عشّاق به وصال معشوق هم به خاطر همان عدم استطاعت و افلاس است.

چون كعبه آمال پدید آمد از دور           گفتند رسیدیم سر راه بر آن بود

بر درگه تو خوار زدیدار تو نومید                   بر خاك نشستند كه افلاس بیان بود

 

وساوس شیطانى همیشه انسان را در معرض خطر قرار مى دهد،انسان نباید لحظه اى از این وسوسه ها غافل باشد و سنایى پند مى دهد و مى گوید:

دل گرفت احرام در بیت الحرام آب و نان            هم دل اندر محرم خلوت سراى شهریار...

گرچه اندر كعبه اى بیدار باش و تیزرو                 ورچه در بتخانه اى هشیار باش و پى فشار

 

حج عملى است صد در صد درونى و قلبى و فقط و فقط براى خدا كه: «و للهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البَیْت...» سنایى مى گوید بعضى به كعبه مى آیند ولى فقط با جسم، روح آنها جاى دیگر است و به چیزى دیگر مشغول و این چنین حجّى، زحمت بادیه خریدن به سیم است:

حسن در بصره پُر بینند لیكن در بصر افزون

 بدن در كعبه پر آیند لیكن در نظر نقصان

صهیب از روم مى پوید به عشق مصطفایش ساق

 هشام از مكّه مى جوید صلیب و آلت رهبان

دلا آن جا كه انصاف است خود از روم دل خیزد

تنا آن جا كه اعلام است از كعبه بود خذلان

 

سنایى مى گوید كعبه جاى مردان خدا است نه مردان ریا:

 

دركعبه مردان بوده اند، كز دل وفا افزوده اند           دركوى صدق آسوده اند محرم تویى اندر حرم

او اظهار تأسّف مى كند از اینكه مردم خلوص نیّت ندارند و مى گوید حاجى واقعى بسیار كم است.

همه دزدان گنج و دین تواند         این سلف خوارگان لحیه دراز

همه را رو به سوى كعبه ولیك        دل سوى دلبران چین و طراز

 

به شرع اندر ز بهر طوف كعبه           زچینى و ز زنگى محرمى كو؟

به عالم در فراوان سنگ و چاه است           ولى چون صخره و چون زمزمى كو؟!

 

گفتیم كه سنایى دو دوره زندگى دارد; در دوره اوّل زندگى و شاعرى خود وابسته به دربار بوده و بالطّبع در مدح ممدوح سخن گفته، در حقّ او دعا كرده و در آن مدایح به مناسبت از حجّ و كعبه و... سخن به میان آورده، امیرى را مدح كرده است. و از اینكه مدّت هفت ماه به انتظار صله، بر درگاه او انتظار كشیده، درگاه او را به كعبه تشبیه كرده است.!!

و در شكایت از روزگار و بى وفایى مردم و در ضمن تعریف از شعر خود، اقبال مردم را از شعرش به روى آوردن مردم به كعبه تشبیه كرده.!!

 با وجود این مدح های درباری و وجه المصالحه قراردادن مذهب برای مدح شاهان ،سنایى در باب حج و كعبه بسیار سخن گفته و به همین جهت است كه شاعرى به نام عارف زرگر در مدح سنایى گفته است: كعبه مقصد تو نیست، بلكه مقصد و مقصود تو خداى كعبه است.


از کتاب "حج در آیینه شعر فارسی" با تلخیص
sukhteh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7880
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حج د آیینه ر ادب فارسی (1)

مقاله نخست رودکی ، ناصر خسرو،خیام ،خواجه عبد الله انصاری

در شعر و ادب فارسى، حج و كعبه و دیگر اماكن مقدّس، جایگاهى ویژه و بس والا دارد و سخنوران و ادیبان، هر یك از زاویه خاص به آنها توجّه كرده اند. برخى از دید عرفانى بدانها نگریسته اند و در این بعد آثار ارزنده اى از خود به جاى نهاده اند. بعضى از دید اجتماعى با آن سخن گفته و یادگارهاى ارزشمندى براى نسلهاى بعد از خود باقى گذاشته اند.

شهرت حج و كعبه و دیگر اماكن مقدّس و ارزش معنوى آنها در نظر شعرا و ادباى ایران، آن چنان بوده و هست كه از آنها به عنوان معیار برترى و ارزشمندى در مدایح خود استفاده كرده و به صور گوناگون در مخیّله پویاى خود از آنها تصویرهایى بدیع آفریده اند و آن همه را با تشبیه و استعاره و كنایه و دیگر صور خیال بیان كرده اند.

در این بخش خواهیم كوشید، دریافت و تعبیرات بعضى از شعرا در هر قرن را، در این رساله به اجمال بررسى كنیم. بدیهى است تحقیق درباره همه شعرا و نویسندگان مقدور فرصت كم و بضاعت مزجات ما نیست پس به ناچار از هر چمن گلى انتخاب مى كنیم و مى كوشیم ترتیب تقدّم و تأخّر زمانى را رعایت كنیم:

1 ـ رودكى:

او را پدر شعر فارسى درى خوانده اند . در سال 329 یعنى نیمه اوّل قرن چهارم، چشم از جهان فروبسته و متأسّفانه از آن همه اشعار نغز و پر مغز او، جز معدودى، آن هم اغلب به صورت پراكنده در تذكره ها و كتب لغت، باقى نمانده  است.در بین معدود اشعار باقى مانده این شاعرِ شهیر، گاهى كعبه به عنوان چیزى كه كه مایه افتخار و مباهات است مطرح مى شود. و همانگونه كه گفتیم در مدایح و یا غزلیّات خود از آن سود جسته است.

رودكى در غزلى، چشمان سیاه محبوبش را مایه افتخار خود مى داند، همانگونه كه مكّیان به كعبه و ... افتخار مى كنند او به چشمان معشوق مى بالد.

مكّى به كعبه فخر كند، مصریان به نیل 

 ترسا به اسقف و علوى بافتخار جد

فخر رهى بدان دو سیه چشمكان تو است 

 كامد پدید زیر نقاب از بر دو خد

 

یا در یک رباعی این گونه از عشق می نالد:

از كعبه كلیسیا نشینم كردى

آخر در كفر بى قرینم كردى

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست 

اى عشق چه بیگانه زدینم كردى

رودكى به مناسبت عید قربان نیز قصیده اى سروده و این عید را به ممدوح خود تبریك گفته است.

شعراى قرن چهارم و پنجم اغلب به همین صورت در خلال اشعار توصیفى و مدحى خود به وصف مكّه و كعبه و متعلّقات آنها توجه كرده و در تشبیهات خود از آنها استفاده كرده اند.

2ـ حكیم ناصر خسرو قبادیانى:

او علاوه بر اینكه همچون دیگران كعبه و متعلّقات آن را نمونه اعلاى ارزش مى داند، در توصیف و حمد و ستایش خود، ممدوح را نسبت به آنها سنجیده است. در قصیده معروف خود به مطلع:

حاجیان آمدند با تعظیم     شاكر از رحمت خداى كریم

فلسفه حج واعمال ومناسك آن رابیان كرده است.از میان اشارات بسیار او - گرچه غالبا برای مدح ممدوحان خودش از حج و کعبه ذکری آورده- به ذکر همین  قصیده که خاص "حج" است بسنده می کنیم.

این قصیده اى است که او به مناسبت استقبال از دوستش كه از حج برگشته سروده و در آن ، فلسفه حج و مناسك و اعمال آن را بیان كرده و گفتنیها را گفته است.

او فلسفه احرام بستن را حرام كردن همه چیز، جز خدا، بر خود مى داند و مى گوید:

  1. با چنان قلب پاكى باید لبّیك زد كه گویى دعوت خدا را با گوش جان خود مى شنویم و به دعوت او پاسخ مى دهیم.

 او پیشینه عرفات را مدّ نظر دارد كه به قولى خداوند مناسك و اعمال حج را توسّط جبرئیل در عرفات به ابراهیم(علیه السلام) آموخت و ابراهیم نسبت به آن معرفت پیدا كرد، لذا معتقد است كه باید در عرفات حق را بشناسد و بویى از معرفت پروردگار به مشام او برسد.

انسان همیشه مغلوب و اسیر نفس امّاره خویش است. آواره یمگان مى گوید:

  1.  وقتى حاجى، پا در حریم حرم مى گذارد باید از نفس و هواهاى نفسانى خویش مصون باشد. وقتى رمى جمره مى كند، همزمان باانداختن سنگریزه باید افعال و عادات مذموم را از خود دور كند.

در نظر شاعر قربانى تنها سربریدن گاو و گوسفند و... نیست. حاجى باید در آن مرحله خود را به خدا نزدیك ببیند و نفس شیطانى اش را قربانى كند.

وى فلسفه ایستادن در مقام ابراهیم را تسلیم محض و صادقانه در برابر خداوند مى داند. طواف حاجى حول خانه كعبه یادآور طواف فرشتگان و ملائكه حول عرش عظیم الهى و بیت المعمور است.

ناصر خسرو فلسفه سعى بین صفا و مروه را به صفاى درون رسیدن و دو جهان را در پرتو صفاى درون دیدن و دل را از آتش دوزخ درامان داشتن مى داند و مى گوید: حاجى در بازگشت باید انسانى دیگر باشد. تمام منیّتهاى خود را دفن كرده، انسانى الهى شده باشد و باز گردد. این چنین حجّى حّج مقبول است، این فلسفه ها و اهداف را در قصیده معروف خود آورده است:

حاجیان آمدند با تعظیم
شاكر از رحمت خداى رحیم...
مر مرا در میان قافله بود
دوستى مخلص و عزیز و كریم...
گفتم او را بگوى چون رستى
زین سفر كردن به رنج و به بیم...
شاد گشتم بدانكه حج كردى
چون تو كس نیست اندر این اقلیم
باز گو تا چگونه داشته اى
حرمت آن بزرگوار حریم
چون همى خواستى گرفت احرام
چه نیت كردى اندر آن تحریم
جمله بر خود حرام كرده بدى
هر چه مادون كردكار عظیم
گفت: نى! گفتمش زدى لبیّك
از سر علم وز سر تعظیم
مى شنیدى نداى حق و جواب
باز دادى چنانكه داد كلیم؟
گفت: نى! گفتمش چو در عرفات
ایستادى و یافتى تقدیم
عارف حق شدى و منكر خویش
به تو از معرفت رسید نسیم؟
گفت: نى! گفتمش چو مى رفتى
در حرم همچو اهل كهف و رقیم
ایمن از شرّ نفس خود بودى
در غم حرقت و عذاب جحیم؟
گفت: نى ! گفتمش چو سنگ جمار
همى انداختى به دیو رجیم
از خود انداختى برون یكسو
همه عادات و فعلهاى ذمیم؟
گفت: نى! گفتمش چو مى كشتى
گوسفند از پى اسیر و یتیم
قرب حق دیدى اوّل و كردى
قتل و قربان نفس دون لئیم؟
گفت: نى! گفتمش چو گشتى تو
مطّلع بر مقام ابراهیم
كردى از صدق و اعتقاد یقین
خویشى خویش را به حق تسلیم؟
گفت: نى! گفتمش به وقت طواف
كه دویدى به هروله چو ظلیم
از طواف همه ملائكتان
یاد كردى به گرد عرش عظیم؟
گفت: نى! گفتمش چو كردى سعى
از صفا سوى مروه بر تقسیم
دیدى اندر صفاى خود كونین
شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟
گفت: نى! گفتمش چو گشتى باز
مانده از هجر كعبه دل به دو نیم
كردى آنجا به گور مر خود را
همچنانى كنون كه گشته رمیم؟
گفت: از این باب هر چه گفتى تو
من ندانسته ام صحیح و سقیم
گفتم: اى دوست پس نكردى حج
نشدى در مقام محو مقیم
رفته و مكّه دیده آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
گر تو خواهى كه حج كنى پس از این
این چنین كن كه كردمت تعلیم

 

ناصرخسرو در قصیده دیگرى به مطلع:

اى شسته سر و روى بآب زمزم          حج كرده چو مردان و گشته بى غم

ضمن اندرز گویى، گفته است:

  1. «تو عمر چهل ساله خود را به بهاى اندك از دست داده اى و با مردم با حیله و نیرنگ معامله كرده اى و... امّا با این عمل حج، پاك شده اى. از این پس متوجّه اعمال و رفتار خود باش. مِن بعد دست از كم فروشى و نیرنگ بازى بردار، ثروت اندوزى بخصوص از وجه حرام، پایدار نیست و خدا از آن آگاه است».

او مى گوید:

  1.  «تاكنون شیطان تو را مى فریفت و خوب و بدها را در نظر تو معكوس جلوه مى داد ولى اكنون كه تو او را رمى كرده و از خود رانده اى، ممكن است بالطایف الحیل برگردد و بیش از پیش به تو صدمه بزند، پس مراقب باش دیگر اجازه بازگشت به او مده و از این پس در حرفه خودت با صداقت رفتار كن».

از سیم طرارى مشو به مكّه      مامیز چنین زهر و شهد بر هم

3 ـ  خیّام نیشابورى

 در قصیده اى كه در آخر نسخه اى از رباب نامه سلطان ولد پسر مولوى آمده و در موزه قونیه محفوظ است و به نظر مجتبى مینوى قصیده از آنِ خیّام است و قبل از 704 كتابت شده، گفته است:

حاجى نخست باید صاحب خانه را طلب كند، سپس خانه را. ابتدا به معرفت نفس برسد، سپس به عرفات رود. در این ابیات از صنعت اشتقاق و شبه اشتقاق نیز سود جسته است:

رهى نمود مرا راست سوى آب حیات       شبى به شهر رى اندر مفلسفى زقضات...

وگر ز حكمت كار صلات بى خبرى             تو گر صلات پرستى بود صلات تو لات

به راه حج بشتابى و مال صرف كنى           ز راه دور همى تا برآورى حاجات

نخست قاضى حاجات را طلب پس حج        نخست معرفت نفس جوى پس عرفات

4 ـ ابواسماعیل عبدالله بن محّمد الانصارى الهروى:

 كه از صوفیان و عرفاى مشهور قرن پنجم بوده و همزمان با خواجه نظام الملك طوسى و الب ارسلان سلجوقى مى زیسته است. نسبت او به ابوایوب انصارى مى رسید و در علوم دینى بنام و در حفظ اشعار عرب و فقه و حدیث توانا و حتّى در تغییر سبك نثر فارسى مؤثّر بود.

انصارى در شرافت و بزرگى و اهمیّت كعبه، سخنها گفته بسى دل انگیز و شور برانگیز. در كنزالسّالكین، وقتى هرات را توصیف كرده، گفته است:

جامعى دارد كه چشم اهل معنى در صفاش          كعبه صورت توان بستن از او هر منظرى

خواجه عبدالله انصارى «روز» و «شب» را به مفاخره بر یكدیگر وا مى دارد; روز مى گوید: اى شب، جهاد و حج در من است و تكبیرات عیدین بر من است، اى شب من معدن كرامتم، دمدمه قیامتم و شب در پاسخ مى گوید: اى روز، اگر من

سیاهم باكى نیست، جامه كعبه سیاه است و بیت الله است، حجرالأسود سیاه است و یمین الله است.

مى دانیم انصارى عارف است، عرفا بیشترین توجّه را به «دل» دارند; زیرا دل را مهبط خدا مى دانند. دل به دست آوردن و كمك به همنوع را حتّى از حج و نماز برتر مى شمارند. خواجه مى گوید:

  1.  نماز نافله گزاردن كار پیر زنان است. روزه تطوّع صرفه نان است. حج گزاردن گشت جهان است. دلى به دست آر كه كار آن است!

خواجه در ادامه بحث مذكور مى گوید:

  1. كار نه روزه و نماز دارد بلكه شكستگى و نیاز دارد. عنایت دوست عزیز است، نشان او دو چیز است: عصمت در اوّل، توبه در آخر. ابوجهل از كعبه مى آید ابراهیم از بتخانه، كار عنایت دوست دارد و باقى همه بهانه. حج گزاردن تماشاى جهان است نان دادن كار مردان.

در رساله «محبّت نامه» مى گوید: هدف زائر باید خداى خانه باشد نه تنها خانه;

مست توام از جرعه و جام آزادم               مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از كعبه و بتخانه تویى        ورنه من از این هر دو مقام آزادم

 

در راه خدا دو كعبه آمد حاصل             یك كعبه صورت است و یك كعبه دل

تا بتوانى زیارت دلها كن                               كافزون ز هزار كعبه آمد یك دل

 

 


کتاب "حج در ادب فارسی" تالیف دکتر خلیل الله یزدانی با تلخیص