اي گل در آتشم ...
محمد حسين بهجت تبريزي(شهريار)
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سيل اشك به خون شسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمري ست در هواي تو مي سوزم و خوشم
خلقم به روي زرد بخندند و باك نيست
شاهد شو اي شرار محبت كه بي غشم
باور مكن كه طعنه طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
سروي شدم به دولت آزادگي كه سر
با كس فرو نياورد اين طبع سركشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب مي گزد چو غنچه خندان كه خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پريوشم
ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
اين كار توست من همه جور تو ميكشم