اشعار دفاع مقدس
زندگان جاوید
| نمرده اند شهیدان که ماه و خورشیدند |
| که کشتگان وطن زندگان جاویدند |
| خلاف شمع که می گرید از هلاکت خویش |
| به روز رزم سپردند جان و خندیدند |
| فراز چرخ نهادند پای چون بهرام |
| اگر چه دامن از این خاکدان فروچیدند |
| به جان خصم فکندند لرزه هم چون بید |
| ولی چو کوه ز باد اجل نلرزیدند |
| بر آستان رضا چون غبار بنشستند |
| بر آسمان شرف هم چو مه درخشیدند |
| به جنگ دشمن اگر نقد جان نمی دادند |
| به جان دوست چنین منزلت نمی دیدند |
| اگر به دیده ی بیگانه اند چون شب تار |
| ولی به دیده ی ما هم چو صبح امیدند |
| به جان پاک شهیدان که زنده اند رهی |
| دلاوران که سزاوار جشن جاویدند |
«رهی معیری»
مسافر قبر حسین(ع)
در مسیر عشق
سوی دشت کربلا
چون که بگذشتم از کنار تنگه مرصاد
چشم های خسته ام را
لحظه ای بستم و چون بستم
بدیدم ناگهان
صد هزاران
صد هزاران عاشق دیوانه را
که به تن
تن پوش خاکی داشتند
و به سر سربند عشق
عشق زهرا
عشق فرزندش حسین
سوی من می آمدند
گرد و خاک خستگی
خستگی از زندگی
بر تمام صورت زیبایشان بنشسته بود
پایشان زخمی دستشان خونی لبالب تشنه لب
سوی من می آمدند
با خجالت
سر به زیر انداختم من
ناگهان آمد صدایی
از گلوی صد هزاران
پر طنین و پر صلابت
گفت بر من
ای مسافر ای مسافر
با تو هستم
ای که هستی راهی رود فرات
ای که هستی راهی قبر حسین
سر بلند کن
عاشقانش را ببین
زخم هامان را ببین
تشنگیمان را ببین
جسم های بی سر ما را ببین
ای مسافر
ای که هستی راهی قبر حسین
سر به بالا آور و ما را ببین
بر لبان خشکمان
لبخند شادی را ببین
چون به عشق فتح باب عشق
جان را باختیم
ما همه شادیم اینک
شاد و سرمستیم اینک
چون که راه عشق را
سیل خون ما
بگشوده است
راه عشقی را که اکنون
تو مسافر گشته ای
ای مسافر
ای که هستی زائر قبر حسین
ما تمنا میکنیم
از تو خواهش میکنیم
کوله پشتی هایمان بردار با خود حمل کن
در کنار قبر مولامان ز ما هم یاد کن
محسن سیداسماعیلی
هنر مردان خدا
خمار و نافذ و مست
چشم، چشم، دو تا چشم خمار و نافذ و مست
مو، مو، يه خرمن قشنگ و مشکي يکدست
خط، خط دو ابرو مشکيه و کموني
خال، خال، دو گونه گونه اي استخوني
لب، لب دو تا لب همين جوري مي خنده
قربون برم ماشاءالله
دندوناشو ببينين
عينهو مرواريده
بابا به اين خوشگلي
هيچ جا کسي نديده
دست، دست، دو تا دست
چه مشکلها که حل کرد
ميگن که وقت رفتن
مادرمو بغل کرد
بابام منم بغل کرد
دست بابام چه گرمه حُسن، حُسن، محاسن
ريش بابام چه نرمه پا، پا، دو تا پا
راهي جبهه، بي تاب مامان با گريه مي ريخت
پشت سر بابام، آب
چشم، چشم، دو تا چشم
شب تا سحر بيداره
مو، مو، يه خرمن
پر از گرد و غباره
خط، خط، دو ابرو
خاکيه و کموني
چشم، خال دو گونه
بارونيِ باروني
لب، لب، دو تا لب
خشک و ترک خورده بود
آبروي آب رو
کام بابام برده بود
پا، پا، دو تا پا
خسته ولي پر توان
مي بره حمله بابا سوي عدو بي امان
دست، دست، دو تا دست گره کرده و مشته
با اون دستاي گرمش چه دشمنا که کشته
نيگا کنين عکسشو چقدر قشنگ و زيباست
خونه عجب معطر
به عطر و بوي باباست
بابام کنار سنگر
روي موتور نشسته
محاسن خاکيشو
رنگ حنايي بسته
محاسن نرم اون
تو جبهه ها خوني شد
باباي قد بلندم
راهي مهموني شد
چشم، چشم، دو تا چشم خوابيده توي صحرا
تو جبهه ها شهيد شد باباي ناز «زهرا»
خط، خط، دو ابرو قرمزه و کموني
خال، خال، دو تا خال رو گونه و پيشوني
خالِ روي گونه هاش قهوه اي و قشنگه
ولي خال پيشونيش خوني و سرخ رنگه
پا، پا، دو تا پا دست، دست، دو تا دست
دست و پاي باباجون
زير شني ها شکست
قربون چشماش برم
همون چشماي مستش
کدوم دست پليدي
زد و چشماشو بستش
اوني که ديد، بابا جون
تو جبهه ها شهيد شد
ميگه تو خاک فکه
افتاد و ناپديد شد
آي دونه دونه دونه
نون و پنير و پونه
بعد گذشت چند سال بابا اومد به خونه
چوب، چوب، يه تابوت که تو کوچه روون بود
جاي بابا تو تابوت يه تيکه استخون بود
هزار هزار چشم مست هزار هزار تا گونه
هزار هزار هزاران نگاه عاشقونه
هزار هزار محاسن يا خوني شد يا که سوخت
هزاران دل عاشق که توي سينه افروخت
هزارا هزاران، پدر هزار هزار تا، مادر
هزار هزار محبت هزار هزار تا همسر
هزار هزاران رفيق هزار هزار برادر
هزار هزار تا فرزند هزار هزار تا خواهر
هزار هزار رفاقت هزار هزار معرفت
هزار هزار تا عاشق
هزار هزار تا رأفت
هزار هزار تا نامزد
هزار هزار اهل دل
هزار هزار طراوت
شمع مجلس و محفل
هزار گل سر سبد
هزار هزار قد بلند
هزار هزار هزاران
هزار هزار تا، پيوند
هزار هزار شور و شوق
لبان پُر ز خنده
هزار هزار بسيجي
هزار هزار پرنده
هزار هزار پهلوون هزار هزار همخونه
رفتن که ما بمونيم! رفتن که دين بمونه!
ابو الفضل سپهر
عقل باید که پشت در باشد...
دیده ای یک نفر پرنده شود
پر بگیرد ،بدون سر باشد
سایه گستر شود درختی که
تنه اش زخمی تبر باشد
دیده ای تا کنون پرستویی
روی مین آشیانه بگذارد
استخوانی بیاید ومثل
قاصدک های خوش خبر باشد
فکر کن دیده ای که یک شب ماه
روی دوشش ستاره بگذارد
یک نفر بعد رفتنش حتی
باز هم بهترین پدر باشد
همه شهر می شناسندت
گر چه یک کوچه هم به نامت نیست
من ندیدم هنوز دریایی
از دل تو بزرگ تر باشد
آنقدر ارتفاع داری که مرگ
از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد مرگ می آید
بیشتر در تو شعله ور باشد
هر چه نادیدنیست را دیدی
تا ابد سنت جنون اینست
عشق از هر دری بیاید تو
عقل باید که پشت در باشد...
رضا نیکوکار-کیهان
اتل متل یه بابا
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه میشكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچكسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزد
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو كردن دوره
بچههای محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
كشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت َنبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
ای اونایی كه امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون میشین
كه دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟
شعر از زنده یاد ابوالفضل سپهر
به دخترم دروغ نگویید
نگویید از سفر باز خواهم گشت
نگویید زیباترین هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد
به دخترم واقعیت را بگویید،
بگویید بخاطر آزادی تو
هزاران خمپاره دشمن
سینۀ پدرت را نشانه رفته اند
بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش
پریشان شده است ، بگویید موشکهای دشمن
بجای جغرافیای جهان،
تاریخ جهانخواران را بیاموزد
انگشتان پدرت را در سومار
دستهای پدرت را در میمک
پاهای پدرت را در موسیان
ریشۀ پدرت را در شلمچه
حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر
خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر
و قلب پدرت را در خونین شهر
پرپر کرده اند
اما ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد
به دخترم واقعیت را بگویید
بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و
نفرت همیشه ای از استعمار در آن بدواند
بگذارید دخترم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند
چرا مادر دیگر نخواهد خندید
چرا گونه ها ی مادر بزرگش همیشه خیس است
چرا عموهایش،محبتی بیش از پیش به او دارند
و چرا پدرش به خانه برنمی گردد
بگذارید دخترم بجای عروسک بازی
نارنجک را بیاموزد
بجای ترانه،»فریاد» را بیاموزد
و بجای جغرافیای جهان،
تاریخ جهانخواران را بیاموزد
به دخترم دروغ نگویید
نمی خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهانخواران باشد
به دخترم واقعیت را بگویید
می خواهم دخترم دشمن را بشناسد
امپریالیسم را بشناسد
استعمار را بشناسد
به دخترم بگویید من شهید شدم
بگویید:
دخترم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده اند
چرا مادر دیگر نخواهد خندید
شهیدان زنده اند الله اکبر
بخون غلطیده اند الله اکبر
بگذارید دخترم تنها به دریای
خون شهیدان هویزه بیندیشد
سلام مرا به دخترم برسانید
و این اشعار را که نوشتم
برایش نگهدارید که بزرگتر شد
خودش بخواند
به دخترم دروغ نگویید
سروده شهیدحجه الاسلام محمد شیخ شعاعی
حجه الاسلام محمد شیخ شعاعی از روحانیون رزمی تبلیغی بود که در چندین عملیات مختلف از جمله والفجر1، والفجر3 ،جفیر وکربلای 4 شرکت فعال داشت و در آخرین عملیاتی که حضور داشت ( کربلای4) پس از ساعتها مبارزه مداوم، بدن مبارکش امواج گلوله های دشمن دژخیم قرار گرفت و به فیض عظمای شهادت که خواستۀ قلبی او بود نائل آمد و جنازۀ مطهرش در جزیزۀ ام الرصاص مفقود گردید .
آژیر پیروزی در خیابان آزادی
مژده فتح خرمشهر
در ساعت چهار بعدازظهر
در خیابان آزادی
غریو شادی در توفان حنجرهها
و زلال اشک شوق
در سپیده چشمان شهر
شهر در التهابی دیگر گونه
جعبههای شیرینی از دست
بر دستی میچرخد
خط ویژه آمبولانس
با مجروحان جنگی
و آژیرهای پیروزی
بوی خوش حماسه مردان خرمشهر را
در خیابان آزادی میگستراند
آمبولانسی میگذرد
دلم را پرتاب میکنم
آمبولانسی میگذرد
چشمم را پرتاب میکنم
آمبولانسی میگذرد
حنجرهام را پرتاب میکنم
آمبولانسی میگذرد
و دیگر دستهایم خالیست
و پیشانیام خیس میشود
و شرمی سنگین
بر پلکهایم مینشیند
خدایا خدایا
من چقدر کوچک هستم
در ساعت چهار بعدازظهر
در خیابان آزادی
خدایا خدایا
من چقدر کوچک هستم
وقتی گرمای جبهههای جنوب را نچشیدهام
من چقدر کوچک هستم
وقتی سنگرهای خون و خمپاره را نجنگیدهام
من چقدر کوچک هستم
وقتی که با رمز «یا علی ابنابیطالب»
توفانی از پیروزیها را بر پا نکردهام
خدایا خدایا
من چقدر کوچک هستم
وفتیکه بیشمار شبها را
از تنگنای سنگر
به سحر پیوند ندادهام
من چقدر کوچک هستم
وقتی که بیشمار روزها را
از پشت دروازههای خونینشهر
برای پیروزی دست تکان ندادهام
خدایا خدایا
در ساعت چهار بعدازظهر
من چه لال هستم
وقتی که آمبولانسها
آژیر پیروزی را در خیابان آزادی سر دادهاند
خدایا خدایا
من چقدر کوچک هستم
و دریا مردان حماسه بیتالمقدس چقدر بزرگ هستند
خدایا خدایا
من تمام آزادیام را به آنان مدیونم
و آنچه بزرگوار و بیطلب
از روبه رویم
بسان سبکسیرترین پرندگان عبور میکنند
درست در ساعت چهار بعدازظهر
سنگینترین شرم بر پیشانیام نشسته
و رخوتی دردناک
با زانوانم گره خورده است
چشمان تیرهام را به هر سو میچرخانم
دیگر هیچچیز را نمیبینم
جز چراغ گنبد مسجد
که جهان را به روشنایی دعوت میکند
و دستانی سبز را که مرا از ساعت چهار بعدازظهر
به سپیده فتح خرمشهر پرتاب میکند.
محمدرضا عبدالملکیان
زخیل عاشقان جا ماندهام من
رفیقان میروند نوبت به نوبت خدایا نوبتم کی خواهد آمد
الهی من بدم اما تو خوبی یقین دارم که ستارالعیوبی
حمید ناصری از دست ما رفت خدایا گل بود و هست ما رفت
سعید شعبانی جانش فدا شد از این دنیا فانی او رها شد
گلی از گلستان حق شد پرپر تنفس قدوسی شیر دلاور
امامی جان خود داده به جانان چو جدبی سرش در خون شد غلطان
بکرده جان فدا در راه ایمان شهید علیرضای نور و زیان
خدایا آگهی واماندهام من زخیل عاشقان جا ماندهام من
از آن یاران خوب و با وفایم نمانده یک نفر حتی برایم
امیدم این بود در روز محشر ببینم این عزیزان بار دیگر
بیا بنگر بشد پاره ز قرآن یکی صفحه جمال عطی نیا
چرا کرب و بلا از ما نمیشه چرا این راه بسته وا نمیشه
سر قبری زنی دیدم نشسته چنین میگوید او با قلب خسته
خدایا هم پسر هم شوهرم رفت خدایا آگهی نانآور رفت
گلی گم کردهام میجویم او را به هر گل میرسم میبویم او را
گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن خونین به تن داشت
اگر جویم گلم را در گلستان به آب دیدگان میشویم او را
میون برکهای از خون شناور صدا زد پاسدار از ژرف سنگر
اگر از ما یکی باقی بماند بماند جاودان اللهاکبر
شهیدان حق را زنده کردند خدا راه تو را پاینده کردند
شهیدان زندهاند اللهاکبر به حق پیوستهاند اللهاکبر
یادش بخیر اون روزا
یــــادش بـخیر اون روزا بـابـا عـجب حــالــی داشت
با زهــرا بـــازی مـی کرد سر به سرش هی می ذاشت
قــایم موشک بـــازی رو زهرا که خیلی دوس داشت
امّا اونوقت کوچیـک بود بـابــا همش چشم می ذاشت
یادم می یــاد جمعه بــود بــابــا پـوتـیـن مــی پوشید لـبــاس خــــاکـی رنگ و زهــــرای بــــابــــا کــشـید
می گفت : « بابا جون نرو اونـوقت کی چشم بذاره ؟
زهــــرای تــتو تــنهـایــی بــابــا طــاقــت نـــداره »
بــابــا پریــشــون مــی شـد زهــرا کـه گـریه مـی کرد
بابا می گفت : « قوی باش زهــرای مـن ، مثل مــرد
نـوبـت تـوسـت ایندفعه چشـــم مـی ذاریم نوبتی
دارم مـــی رم قـایم شم پشت تـــانک و آرپیچی
بـرات هـدیـه مـیـــارم بـــاز هـم مثل همیشه
تـــا چـشـمــاتـو وا کنـی بــابــا جـونـت پیـشتـه
زهــــرا چشـاشو بست و شماره کرد : یک ، دو ، سه
به بیست رسید : « اومدم ! بــابــا کـجــایــی ؟ بـسه ؟ »
چـشـمـاشـو وا کرد ؛ ولـی بــابــا جــونـش رو ندید
زهــرا بــه دنـبــال اون هی این ور ، اون ور پرید
چند سال از اون موقع رفت امّـــآ خـبـر بـــی خـبـر
نــه از پــوتین خـبـر بود نــه کـفـتـر نــامــه بر
زهرا از صبح چشم به در مــنـتـظـر بـابــا بـود
گــاهـی هم شب تا سحر مــنـتـظـر بـابــا بـود
می گفت : « بابام قول داده خودش گفته کـه مـیــّاد
بـــرام هــدیــه مــیـــاره مامان جون یادت میاد؟»
زنــگ درم صـــدا کـــرد زهــــرا پرید تو حیاط
وای اومـده بــابــا جــون بابا جونم من فدات
یـــه آقـــــایی پشت در مــنـتـظـر زهـرا بود
زهرا پی بــــابــــا جـتون امّا آقـــــا تنهــا بود
آقا می گفت : « چند باری اسم بابا ت رو بردم
زهــــرای بـــابـــا تویی ؟ برات هدیه آوردم »
پلاک رو داد به زهـــــرا اشک چشاشو پاک کرد
زهرا نگاش کرد و گفت : « گــریـه نمی کنه مرد
مــامـــان ! بابا هدیه رو برام فرستاد ، دیدی ؟
ای بــابــای جــوونـمرد چـــــرا تنها پریدی ؟ »
ما نباختیم
ما نباختیم، چون پشیمان نیستیم، و پشیمان نیستیم چون نباختیم.
ما بردیم، چون دفاع كردیم، و دفاع كردیم چون مَردیم.
ما جنگیدیم چونغیرتمندیم؛ و غیرتمندیم چون مسلمانیم.
ما نباختیم، چون پشیمان نیستیم، و پشیمان نیستیم چون نباختیم.
ما بردیم، چون دفاع كردیم، و دفاع كردیم چون مَردیم.
ما جنگیدیم چونغیرتمندیم؛ و غیرتمندیم چون مسلمانیم.
كوه ها بر گام هامان به سجده نشستند، و آسمان ها بر سجودمان غبطهخوردند.
تیغها از حنجرههامان گریزان بودند، و حنجرههامان تشنه خونحیات.
قلب هامان در حسرت دیدار گلوله میسوخت، و انفجار، آرزو به دل ازگریز ما.
ما با «مین»ها هم خانه بودیم و بر سفره «تخریب» تناول میكردیم.
دود و خاكستر، سایهبان مان بود و آتش، گرمای وجودمان.
زمین كه میخوردیم، آسمان میشكست، و بر هوا كه میرفتیم، زمینیان غبطه میخوردند.
سرهامان با سربند نسبت نزدیك داشتند، و سربندها با قناصه،احوالپرسی میكردند.
لب هامان با خنده بیشتر مأنوس بود، و اشك هامانجاری چشم های پاكمان.
پوتین كه بر پای میكردیم، زمین را از زیارت گام هامان محروممیساختیم، و كلاهخود را كه بر سر میگذاشتیم، خورشید از نتابیدنش برخود میلرزید.
پس:
بیاییم به شهدا فخر نفروشیم.
بیاییم غبطه جنگ ندیدهها رانپسندیم.
بیاییم و برادری جبههها را به شهرها سرایت دهیم.
بیاییم و خدای حاكم بر جبهه را با شهریها مأنوس سازیم.
بیاییمیك بار دیگر خود را بیازماییم. حرمت گُل ها را پاس بداریم. سبزهها را لگدنكنیم. قرار نیست همه گیاهان گل بدهند. انتظار بیجا نداشته باشیم. هرگلی بویی دارد، همه را به یك چشم زیارت نكنیم.
ما كه:
هر روز به گل ها سلام میكردیم، چرا امروز از احوالپرسی غنچهها دریغداریم؟
هر شام با تبسم شیرین زندگی میخفتیم، امروز با حسرت گذشته دل را چركین میكنیم؟
هر ظهر، میهمان قنوت دست هامان بودیم، امروزسفرة مادیت را بهتر میشناسیم؟
هر روز هنگام غروب، دل به دریایبیكران آسمان میسپردیم و روح را جلا میدادیم، امروز از لطافت خلقت وجلال و جمال خالق غافلیم؟
بیا تا:
یك بار دیر به روزهای نه چندان دور بر گردیم.
یك بار دیگر در قنوتنمازهامان به پرواز در آییم.
یك بار دیگر به همسایگان خود، تبسم زندگیبسیجی هدیه دهیم.
یك بار دیگر به صفر كیلومترها و تازه واردها به دیده احترام بنگریم.
یك بار دیگر هجوم بریم و ما زودتر ظرف های تبركی را شستشو دهیم و همچنان در سلام كردن بر دیگران پیشی گیریم.
مگر چند سال گذشته؟ كوه كه به این سرعت چهره عوض نمیكند.
هر چقدر هم كه سیلاب و طوفان سنگین باشد!
حمید داودآبادی
فكه مثل هیچ جا نیست! نه شلمچه، نه ماووت، نه سومار، نه مهران، نه طلائیه، نه...
فكه مثل هیچ جا نیست! نه شلمچه، نه ماووت، نه سومار، نه مهران، نه طلائیه، نه...
فكه فقط فكه است! با قتلگاه و كانال هایش، با تپه ماهور و دشت هایش.
فكه قربانگه اسماعیلهاست به درگاه خدای مكه.
فكه را سینهای است به وسعت میدان های مینِ گسترده بر خاك.
فكه را دلی است به پهنای سیم های خاردار خفته در دشت.
فكه را باغ هایی است به سر سبزی جنگل امقر.
فكه، روحی دارد به لطافت ابرهای گریان در شب والفجریك.
فكه، چشمانی دارد به بصیرت دیدهبان خفته در خون، بر ارتفاع صد و دوازده.
فكه، خفته بر زیر گام هایی است كه رفتند و باز نیامدند.
فكه، استوار ایستاده است، برتر از سنگرهای بتونی ضد آرپی جی.
فكه،هیچ در كف ندارد، همچون بسیجی ایستاده در برابر تانك های مدرن بعث.
فكه، همه چیز دارد، همچون بسیجی مهیای سفر به دیار حضرت دوست.
قلب فكه، در والفجر مقدماتی تپید.
قلب فكه، در والفجر یك از حركت بازایستاد.
قلب فكه، در دشت سُمِیدِه پاره پاره شد.
قلب فكه، در قتلگاه رُشیدیه سوراخ سوراخ شد.
قلب فكه، در ارتفاع صدوچهلوسه شكست.
قلب فكه، میان كانالِ كمیل جا ماند.
چه بسیار چشم ها كه بر خاك فكه نگران ماندند.
چه بسیار لب ها كه در سنگرهای فكه خندان خفتند.
چه بسیارروح ها كه شادمان درفكه بالشان خونی شد.
چه بسیار كبوترها كه پر بسته در فكه از كانال ها پر كشیدند.
چه بسیار مرغان آغشته به عشقی كه در فكه غریبانه ذبح شدند.
از فكه، فقط باید در فكه سخن گفت و بس.
از فكه، فقط باید با اهل فكه سخن گفت و بس.
از فكه، باید برای عاشقان فكه نشان آورد و بس.
سوغات فكه، چه میتواند باشد جز مُشتی سیم خاردار وحشی؟
تحفه از فكه، چه میتوان برگرفت جز پرچمی سه رنگ خونی؟
یادآوری از فكه، چه میتوان با خود داشت جز پلاكی سوراخ شده بر سینه از تركش؟
در فكه بود كه حلقوم ها، شمشیرها را دریدند.
در فكه بود كه پیكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه بود كه سرها، نیزهها را بالا بردند.
در فكه بود كه جان ها، خاكیان را جان بخشیدند.
در فكه بود كه ارواح مطهر، مردگان را جان دادند.
در فكه بود كه هر كه اهل فكه بود، روحش به اوج پر كشید.
در فكه بود كه هر كه آرزو میكرد چونان مادرش مفقود بماند، پیكری از او باز نیامد و گمنام خفت.
فكه را دلی است داغدار مصطفی(ص).
فكه را اثری است از پهلوی شكسته فاطمه(س).
فكه را نشانی است از فرق شكافته علی(ع).
فكه را تشتی است سرخ از خون حلقوم حسن(ع).
فكه را پیكری است پاره پاره از اندام حسین(ع).
فكه را درد غربت پیر كرده.
فكه را سوز هجر زمینگیر كرده.
فكه را ژرفای انتظار، چشم به زیارت دوست نگه داشته.
فكه را تنهایی عشق قداست بخشیده.
مگر میشود پیامبر از فكه گذر نكرده باشد؟
مگر میشود فاطمه دلش در فكه نسوخته باشد؟
مگر میشود حسن در فكه غریب نباشد؟
مگر می شود حسین در فكه سر از بدنش جدا نشده باشد؟
مگر می شود مهدی فاطمه بر فكه گذری ونظری نداشته باشد؟
حمید داودآبادیجـــنگ کجـائی ؟ که دلم تنـگ توست
جـــنگ کجـائی ؟ که دلم تنـگ توست
رقـص جنون تشـنه ی آهنـگ توســت
جنگ کجائی؟که دلم خون شد است
زاده ی لیـلای تو مجـنون شــد است
جنــــگ شـهـیـــدان تــــو را دیــده ام
روی ســپـــیـــدان تـــــو را دیــــده ام
حــــیـف کـه فـــصل تو فرامـوش شـد
نـــاله ی جانسـوز تــو خــامـوش شد
شاعر:مرحوم آغاسی
شکوه ماندگار
بسیجیای شکوه ماندگار عاشقی
که میتراود از دلت بهار عاشقی
به من نشانی هزار لاله را بده
به من کلید کوچه باغ ناله را بده
بگو که عشق از دم تو سربلند شد
سری شکست اگر، هزار سر بلند شد
اگر تو در زلال خون، روان نمیشدی
مسافر نجیب کهکشان نمیشدی
اگر که زخم دشنه بر دلت نمینشست
اگر که شیشههای خاطرات نمیشکست
کسی نبود تا حمایت از خدا کند
حکایت از علی (ع) و نخل و بوریا کند
بسیج! ای صدایت از غزل، ترانهتر
بمان دوباره تا بهار، عاشقانهتر
بمان که زندگی حلاوت وجود توست
بمان که عشق، محو غیرت سجود توست
بمان که نسل تو قصیدهایست خواندنی
و در نگاه تو سپیدهایست ماندنی
بگو در این حریم جز تو ذاکری نبود
بگو که خاک، زادگاه "باکری" نبود
بگو که در دل زمین چه راز گفتهای
بگو که در بهار خون خود شکفتهای
بسیجیای شکوه استغاثهات بلند
به گوش ما ترنم حماسهات بلند
تومرد برگزیده صحابهای بگو
بر دل شکستهها خطابهای بگو
به روح سبز ایستادگان سلام کن
اقامه بر مرید مکتب امام کن
هنوز عشق بازی قبیله حاصل است
هنوز همرکاب ما در سفر دل است ....
مولف: حمید هنرجوبهار است و هنگام گل چیدن من
به خون گر كشی خاك من، دشمن من
بجوشد گل اندر گل از گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی
جدا سازی ای خصم، سر از تن من
كجا میتوانی، ز قلبم ربایی
تو عشق میان من و میهن من
مسلمانم و آرمانم شهادت
تجلی هستی است، جان كندن من
مپندار این شعله افسرده گردد
كه بعد از من افروزد از مدفن من
نه تسلیم و سازش، نه تكریم و خواهش
بتازد به نیرنگ تو، توسن من
كنون رود خلق است، دریای جوشان
همه خوشة خشم شد خرمن من
من آزاده، از خاك آزادگانم
گل صبر میپرورد دامن من
جز از جام توحید، هرگز ننوشم
زنی گر به تیغ ستم گردن من
مولف: زنده یاد سپیده كاشانی
به مناسبت سالروز ورود آزادگان سرفراز به میهن اسلامی
بی مرگ سواران شب حادثه هایید
خورشید نگاهید و در آفاق رهایید
مرداب كجا فرصت پیدا شدنش هست
آنگاه كه چون موج از این بحر برآیید
چون صخره صبورید شب شیطنت باد
رنجوریتان نیست از این فكر رهایید
در سینه تان زهره صد موج نهفته است
حالی كه سبكبارتر از ابر شمایید
شب تا برسد یاد شما می رسد از راه
در یاد شمائیم كه آیینه مایید
سلمان هراتی