اشعار دفاع مقدس
كه گفته خاك ، كم از آسمان بها دارد ؟
| كه دیده زیر زمین باغ خزانی را |
| نهان تر از سفر ریشه ها جهانی را ؟ |
| و باد ، گرد همین خاكریز می پیچد |
| مگر كه فاش كند قصّه نهانی را |
| كه گفته خاك ، كم از آسمان بها دارد ؟ |
| ببین در آینه خاك آسمانی را ! |
| و دشت ، ساكت و ژرف است ، مثل اقیانوس |
| كه شب به سینه فرو خورده كهكشانی را |
| چه قدر مادرِ او چنگ زند به سینه خاك |
| ولی نیافت از آن سوخته ، نشانی را |
| ولی نیافت مگر چند تا گلوله سرد |
| ولی نیافت مگر مشت استخوانی را |
| سپس در آن طرف دشت ، لاله ای را دید |
| كه یافت بر اثرش باغ ارغوانی را |
| به سوی شهر مه آلود می كشند ، غروب |
| ز دشت سوخته ، از لاله كاروانی را |
| ببین كرامت او كه پرورش داده است |
|
به خون جمجمه اش ، لاله جوانی را |
منبع :
وبلاگ امیر دل ها
خاطرات جبهه ها یادش بخیر
| خاطرات جبهه ها یادش به خیر |
| ای بسیجی ها خدا یادش بخیر |
| در سرم دیگر نباشد شور خون |
| یاوران سر جدا یادش به خیر |
| عهد ما بین خدا و من شکست |
| عهدهای با وفا یادش بخیر |
| اشک من دیگر ندارد آبرو |
| اعتبار ناله ها یادش بخیر |
| سینه ام یا رب نمی سوزد چرا |
| لذت سوز و دعا یادش بخیر |
| جبهه لبخندش میان اشک بود |
| خنده های بچه ها یادش بخیر |
| صوت زیبای اذان بچه ها |
| رفته آن حال و هوا یادش بخیر |
| در بیابان روی خاک قبر ها |
| ذاکرین خوش صدا یادش بخیر |
| چادر پاره ز ترکش ها چه شد |
| خانه آل عبا یادش بخیر |
| صبح حمله دور قبر هر شهید |
| یاد خاک مجتبی یادش بخیر |
| دست زهرا(س) دست عباس (ع)و علی(ع) |
| می گرفت دست مرا یادش بخیر |
| از شلمچه بوی خون می شد بلند |
| دومین کرب و بلا یادش بخیر |
| بوی فکه بوی نهر علقمه |
| دشت عباس آن سرا یادش بخیر |
| نور اخلاص و عمل را داشتیم |
| رمز و راز آن بقا یادش بخیر |
| رد اشکم می نوشت بر گونه ام |
| یا ابا صالح(عج) بیا یادش بخیر |
| صاحبم بر روی سربندم نوشت |
| می شوی آخر فدا یادش بخیر |
| شر نصیبم خون دلها جای خون |
| شور و حال این گدا یادش بخیر |
جمجمک برگ خزون ، یه پلاک یه استخون
| جُمجُمَك برگ خزون |
| مادرم زینب خاتون |
| قامتش عین كمون |
| از كمون خمیده تر |
| روزبه روز تكیده تر |
| غصه داره غصه دار |
| بی قراره بی قرار |
| میگه مرتضی میاد |
میگه مر تضی میاد
| جمجمك برگ خزون |
| بیبی جون و آقا جون |
| جفتشون وقت اذون |
| دستُ بالامی برن |
| از بابا بیخبرن |
| پس چی شد بچة ما |
| كِی خبر ازش میاد؟ |
| كِی خبر ازش میاد؟ |
| جمجمك برگ خزون |
| باباجونش باباجون |
| سروصورت پرخون |
| توی كربلای پنچ |
| خاك شده عین یه گنج |
| گولّه خورد توی سرش |
| توی خاك سنگرش |
| گم شده دیگه نمیاد |
پسرش بابا میخواد
| جمجمك برگ خزون |
| یه پلاك یه استخون |
| از تو خاك اومد برون |
| دو كیلو كُلِّ بدن |
| به مامان نشون دادن |
| مامانم جیغ زدش |
| بابا رو بغل زدش |
| هی زدش ناله و داد |
|
«راضیاَم هر چی بخواد |
| راضیاَم هر چی بخواد» |
| جمجمك برگ خزون |
| آدما، پیر و جوون |
| دلشون یه آسمون |
| تو سر و سینه زدن |
| دست به دست هم دادن |
| تا مشایعت كنن |
| همه بیعت بكنن |
| «یاعلی قلب توشاد |
| ما مُرید و تو مراد |
|
ما مُرید و تو مراد» |
ابوالفضل سپهر
من ز حلقوم تمام لاله ها فاش می گویم غم آلاله ها
| امشب از غم میزبانی می کنم |
| یاد دوران جوانی می کنم |
| خاطراتم را مصور می کنم |
| ظلمت دل را منور می کنم |
| برفراز یادها پر می زنم |
| روزگار خویش را سر می زنم |
| روزگار مستی و دلدادگی |
| عشق بازی، بی دلی، آزادگی |
| روزگاران سربه داران خمین |
| عاشقان زاده زهرا، حسین |
| امشب این غمباده رنگین می کنم |
| مرهمی بر بغض سنگین می کنم |
| من ز حلقوم تمام لاله ها |
| فاش می گویم غم آلاله ها |
| من زبان لکنت پروانه ام |
| مانده ای از ره در این ویرانه ام |
| کشف اسرار نهانی می کنم |
| با قلم هم مهربانی می کنم |
| من کیم جامانده ای از کاروان |
| در پی این کاروان، با سر روان |
| هم قطاران دیده ها را تر کنید |
| با من اینک ناله را از سر کنید |
| هم قطاران آه من آه شماست |
| درد من از درد جانکاه شماست |
| راوی فتحیم و غوغا کرده ایم |
| عشق را در خون تماشا کرده ایم |
| عشق خونین، عشق بی سر، عشق ناب |
| عشق مجنون، عشق غلطان در تراب |
| خون دل، خون عطش، خون جنون |
|
خون خونخواهان غائب تا ظهور |
| خون مظلومیت هابیل ها |
| زخم دار دشنه قابیل ها |
| ما محبت را تناول کرده ایم |
| ما به خون یاس ها گل کرده ایم |
| یاس ها تصویر عشق حیدرند |
| یاس ها گلبوسه پیغمبرند |
| یاس ها احرام نیلی بسته اند |
| از فدک صورت به سیلی بسته اند |
|
خاک را با ناله آذین کرده ایم |
| جبهه ها را مهد آئین کرده ایم |
| ما محبت را تناول کرده ایم |
| ما زخون یاس ها گل کرده ایم |
| ما خروش ناله های بی سریم |
| سینه سرخان ولای حیدریم |
| دانش آموزان عشق و غیرتیم |
| درلباس اهل بیت عترتیم |
| وارث صدها ضمیر خسته ایم |
| میهماندار دل بشکسته ایم |
| ما بسیجی های بی سر دیده ایم |
| ارباً اربا نعش اکبر دیده ایم |
| فاتحان بدر و خیبر دیده ایم |
| قاسم و عباس پرپر دیده ایم |
| از عطش ما جرعه ها نوشیده ایم |
| حنجر خونین گل بوسیده ایم |
| حنجر خون خدا در کربلا |
| حنجر اصغر ذبیح نینوا |
| کربلای پربلا در قلب ماست |
| کربلا نی ناله های دردهاست |
| درد گفتم دردهایم تازه شد |
| سوز دردم بی حد و اندازه شد |
| یاد دارم روزگار درد را |
| جذبه شیران رزم آورد را |
| یاد دارم لاله های تشنه را |
| قامت در خاک و خون آغشته را |
| یاد دارم نخل های سوخته |
| کودکان چشم بر در دوخته |
| یاد سرداران نیلوفرنشان |
| سبزپوشان زمین و آسمان |
| دفتری بود و شهادت نامه ای |
| باده نوشان را می و پیمانه ای |
| یاد باد آن روزگاران یاد باد |
| سرزمین لاله زاران یاد باد |
| یاد از آن پیر قیامت خیز باد |
| یاد از آن چشمان سحرانگیز باد |
| یادباد از آن ابرمرد زمان |
| آنکه ویران کرد کاخ بت گران |
| آنکه می در ساغر توحید داشت |
| آنکه در دل ها گل امید کاشت |
| ساقی می خوارگان حق پرست |
| می فروش باده ناب الست |
| آنکه مستان سوی او بشتافتند |
| بهر یاری سر زپا نشناختند |
| کاروان سالار خیل عاشقان |
| محی دین، نایب صاحب زمان |
| بعد از او بیچاره و حیران شدیم |
| در غروب ماه سرگردان شدیم |
| وای من غمباره باران شد دلم |
| سرزمین دشنه کاران شد دلم |
| باب تذویر و دورویی باز شد |
| لاف های هرزگی آغاز شد |
| پای در قلب خداجویان زدند |
| آتشی کردند و بر ایمان زدند |
| هرچه با ما نفس بدکردار کرد |
| فتنه ها گر دشمن غدار کرد |
| گر زباطل حق شناسی مشکل است |
| گر به ظاهر سعی ها بی حاصل است |
| گر سیاست را جدا خواهد ز دین |
| دشمن بیچاره در این سرزمین |
| لیک تنها رمز پیروزی ولی است |
| مردمان را دست بیعت با علی ست |
| گر خمینی امتی را وانهاد |
| گر قلم از دست روح اله فتاد |
| روح حق را جانشینی بر حق است |
| امتش را او ولی مطلق است |
| هرکه را عشق خمینی بر دل است |
| هرکه را هجران رویش مشکل است |
| سید مظلوم را یاری کند |
| در مسیر قرب حق کاری کند |
| حال باید این کله قاضی کنیم |
| یا که نفس خویش را راضی کنیم |
| بارها گفتیم کوفی نیستیم |
| در عمل معلوم گردد کیستیم |
قصیده ای از میثم نجفی
از بی خطی تا خط مقدم
سلمان هراتی، شاعر ناب انقلاب، در سال 1338 در تنکابن متولد شد و در سال 1365 هنگامی که 27 سال بیشتر نداشت طی یک حادثه رانندگی در تهران درگذشت.
سلمان اگرچه بیشتر قوالب شعری را آزمود، اما برجستگی اشعار آزادش بسیار بیشتر از اشعار موزونش بود.
سلمان سخنگوی توده های مردمی و پابرهنگان – صاحبان اصلی انقلاب، به تعبیر حضرت روح الله – است. در عین حال مطلوب اصلی سلمان در شعرهایش "عدالت و معنویت توأمان" است.
"از بی خطی تا خط مقدم" شعر بلندی است که شاعر در آن دو نحوه زیستن را در تقابل با هم تصویر می کند. زیستن عافیت طلبانه و "خوشبختانه"؛ و زیستن آرمانخواهانه، مؤمنانه و هدفمند. زندگی در "بی خطی" و زندگی در "خط مقدم". یکی در "سراشیبی دلهره ها" و "بیشه های نگرانی"، و دیگری در "معیت آفتاب" و "زیر کسای توحید". خط مقدم در این شعر نه فقط یک اصطلاح نظامی، که یک تمثیل گویا و رسا برای ساحتی از زندگی است. اینجا خط مقدم، خط مقدم حیات است. نحوه ای از زندگی است، رویارو با شهادت و در آستانه جهان دیگر. مدلی از زندگی که "مردان آرشیتکت" که "در صف کراوات چرت می زنند" توان تحمل آنرا ندارند...
ایمان در شعر سلمان با عمل پیوندی جاودانه دارد. ایمان به جهان دیگر، ناچار باید به زندگی در سایه مرگ، یعنی زندگی در "خط مقدم" منجر شود. و فراموش نباید کرد که زندگی در خط مقدم کاری سهل و ساده نیست. اتفاقاً بسیار صعب است و اضطراب انگیز. اما نه اضطرابی فرساینده، که اضطرابی سازنده، "اضطرابی قشنگ".
سلمان در این شعر مخاطب خود را با کاروان راهیان عشق همراه می کند. کاروانی که به "زیارت آفتاب" می رود، و "به نیت برنگشتن". انگار پس از گذشت بیش از بیست سال کلمات شعر سلمان هنوز زنده اند و با ما – راهیان زمان حال – سخن می گویند. چراکه این دو نحوه از زندگی، تا همیشه در تقابل و تضاد با هم حضور دارند، و ما هم باید بین این دو یکی را انتخاب کنیم. زندگی برای ماندن؛ یا زندگی برای رفتن؟
آدم را
میل جاودانه شدن
از پله های عصیان بالا برد
و در سراشیبی دلهره ها توقف داد
از پس آدم
آدم ها
تمام خاک را
دنبال آب حیات دویدند
سرانجام
انسان به بیشه های نگرانی کوچید
و در پی آن میل
جوالهای زر را با خود به گور برد، تا امروز
و ما امروز
چه روزهای خوشی داریم!
و میل مبتذلی
که مدام ما را
به جانب بیخودی و فراموشی می برد
یک روز وقتی
از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان به خانه برگشتم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان آرشیتکت را دیدم
که در صف کراوات چرت می زدند!
ماندن چقدر حقارت آور است؛
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره ها به سمت تاریکی باز می شوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برای رفتن همیشه فرصت هست...
وقتی که در حواشی خاطره هایت قدم می زنی
چه زود خسته می شوی!
من شبهای بسیاری را
در معرض ملامت وجدان بودم
و در تلافی شبهایی که بی دغدغه خوابیدم
بعد از این
زیر سرم بجای متکا
سنگ خواهم گذاشت
آه نگاه کن!
سرزنش چه نتیجه ی بلندی دارد
وقتی فروتن باشیم
من از حضور اینهمه بیخودی در خانه ام متنفرم
ای دل!
برخیز تا برای رفتن فکری بکنیم
دیشب
خسته و دلشکسته خوابیدم
خواب دیدم
دلم برای لمس آفتاب
چونان نیلوفری
بر قامت نیزه پیچید
و صبح که برخاستم
پر بودم از روشنایی
امروز آفتاب
چه داغ می تابد
و صبح...
آه، چه صبح مبارکی ست!
احساس می کنم
که از هوای سفر سرشارم
و دلم هوای رسیدن دارد
امروز من حضور کسی را در خود احساس می کنم
کسی که مرا
به دستبوسی آفتاب می خواند
و راز پرپر شدن شقایق را با من به گریه می گوید
کسی که در کوچه های شبانه اشکم
با او آشنا شده ام
این کاروان چه مؤذن خوش صدایی دارد!
به همراهم گفتم:
ما با کدام کاروان به مقصد می رسیم؟
گفت:
کاروانی که از مذهب باطل تسلسل پیروی نمی کند
و به نیت برنگشتن می رود
وقتی به راه می آیی
با هر گامی که برمی داریی
آفتاب را بزرگتر می بینی
این کاروان به زیارت آفتاب می رود
نگاه کن!
این مرد چه پیشانی بلندی دارد
تو تاکنون چهره ای دیده ای که این همه منوّر باشد؟
چه دستهای سترگی!
و قامتش برای ایستادن چقدر مناسب است!
بی شک آفتاب اسم او را می داند
اینجا گردش آفتاب خیلی طولانی ست
و محض تفرج حتی
چشمانت
بی سبب افق های زیادی را خواهد دید
و روز چنان است
که می توانی همه جا راببینی
و همه ی صداها را بشنوی
گوش کن!
باز هم صدای همهمه می آید
همهمه ای عظیم
همیشه این طور است
وقتی که از حرص حقیر داشتن
دل می کنی
همهمه ی عشق را می شنوی
اینان که در پای بیستون
به صف ایستاده اند
راهیان عشقند
منتظرند کسی بیاید و تیشه ها را تقسیم کند
تیشه ابزار سعی عاشقانی ست
که به سینه ی کوه می روند
و کار تخریب حصار را
تجربه می کنند
اینان مهیای ظهور بت شکنند
وقتی که از هوای گرفته ی بودن
به سمت جبهه می آیی
تمام تو در معیّت آفتاب است
زیر کسای متبرّک توحید
با دلم گفتم:
هیچکس بی آنکه سعی کند
به زیارت آفتاب نخواهد رفت
همراهم گفت:
سال گذشته یادت هست؟
چه روزهای خوشی داشتیم
امرو ز اما نگاه کن
چه اضطراب قشنگی ما را دربر گرفته است...
سلمان هراتی
منبع :
ماهنامه امتداد
هویزه آن دیار آرزوها
عبدالرضا حیاتی یكی از دوستان شهید سید حسین علم الهدی شعری را در رثای این شهید بزرگوار سروده كه به مناسبت سالگرد شهادت این دانشجوی شهید تقدیم میشود.
| حسین، خوی حسین كربلا داشت |
| تنش بوی خوش روح خدا داشت |
| وجودش ملتهب از نور ایمان |
| دلی چون طائر جنت رها داشت |
| دو چشم نافذش دریای مواج |
| سری بر كف به تقدیم خدا داشت |
| زشب پس یادگار از تازیانه |
| به تن گلزخم از جور و جفا داشت |
| كلاس درس او محراب مسجد |
| به كامش همچو كوثر آیهها داشت |
| زبانی سرخ همچون تیغ مولا |
| كلامی همچو در كیمیا داشت |
| به جمع محفل یاران دربند |
| چو پیر عارفی درس وفا داشت |
| به جرم عاشقی در كنج زندان |
| سرود صبر با سوز دعا داشت |
| نگاهش مرهم زخم جگرها |
| ندایش بهر دل حكم شفا داشت |
| به مهر و شوق دیدار امامش |
| زخود بیخود جنونی آشنا داشت |
| به رزم كافران در سنگر دوست |
| سفیر زخم بر جان بلا داشت |
| به گوش جبهه در باران آتش |
| سخن از سوز دل با لالهها داشت |
| تنش بوی بهار خاك میداد |
| دلی همسوی با مرغ هوا داشت |
| به هر جا نوگلی جانانه پرورد |
| به خاك خون تنی از كین جدا داشت |
| غم هجران به قلبش شعله میزد |
| به دیده خون زداغ شهدا داشت |
| جهان در پیش چشمش چون قفس بود |
| به سر شور شهادت از قضا داشت |
| بشادی در حصار تنگ دشمن |
| چه زیبا جشن خونینی بپا داشت |
| در آن كوی وصال و شوق معراج |
| بر هفتاد و دو همدم مقتدا داشت |
| هویزه آن دیار آرزو بود |
| كه خاكش بهر او حكم منا داشت |
| چه مظلومانه در صحرای غربت |
| تنی ژولیده از قوم دغا داشت |
| به چشم رهسپاران تربت او |
| مقامی پر بها چون توتیا داشت |
| كنون چون كعبه گردیده مزارش |
| چه اجری پیش حق علمالهدی داشت |
منبع :
خبر گزاری فارس
اتل متل یه بازی
| اتل متل یه بازی |
| بازیای بچهگونه |
| از آقا جون نشسته |
| تا كوچولوی خونه |
| اول عمونشسته |
| بعد زن عمو فریده |
| بعد مامان و آقاجون |
| بعد بابا و سعیده |
| مامان بزرگ كنارش |
| بعد عمه جون خجسته |
| بعد هم شوهر عمه كه |
| سوخته كنار نشسته |
| همین طوری كه میخوند |
| رسید به پای باباش |
| با دست روی پاهاش زد |
| تِقّی صدا داد پاهاش |
| یه دفعه رنگش پرید |
| پای بابا رو ناز كرد |
| نذاشت كه ورچیده شه |
| پای اونو دراز كرد |
| بعد دوباره شروع كرد |
| اتل متل روخوندش |
| با كلّی داد و بیداد |
| آقا جونم سوزوندش |
| دوباره توی بازی |
| قرعه به بابا افتاد |
| نذاشت بابا بسوزه |
| با كلی داد و فریاد |
| بازی كرد و دوباره |
| به پای بابا رسید |
| چشماشو بست و رد شد |
| انگار پاهارو ندید |
| مامان جونم سوزوندش |
| عمه رو بیرون انداخت |
| با قهر و با جرزنی |
| كار عمو رو هم ساخت |
| زن عمو هم بیرون رفت |
| مامان بزرگش هم سوخت |
| اون وقت بابا رو بوسید |
| چشماشو به پاهاش دوخت |
| بعد از خودش شروع كرد |
| اتل متل رو خوندش |
| ولی بازم آخرش |
| بدجوركی جزوندش |
| نمیتونست بخونه |
| سعیده آچین واچین |
| پای بابا ورچیدهاس |
| تو جنگ رفته روی مین |
| یكدفعه بغضش گرفت |
| گفت : تو اتل متلهام |
| بابا دیگه بازی نیست |
| تا كه نسوزه بابام |
| پاهای مصنوعی رو |
| برد با خودش تو اتاق |
| محكم درو بهم زد |
| چشماشو دوختش به طاق |
| امشب حال سعیده |
| خیلی خیلی خرابه |
| بازم با بغض و گریه |
| میخواد بره بخوابه |
| دیگه میخواد وقت خواب |
| سعیده عادت كنه |
| جای متكّا رویِ |
| پااستراحت كنه |
| ولی یه روز میفهمه |
| بابا همیشه برده |
| پای بابا تو جبهه |
| شهید شده، نمرده |
شاعر : ابوالفضل سپهر
ر
تصویر یک شهید بعد از شهادت
| در غروبی غمنشان و مات و سرد |
| با نگاهی غرق در امواج درد |
| دیدمش تنها کنار سنگِ گور |
| درد دل میکرد با سنگِ صبور |
| با صدای پای من، برداشت سر |
| تا بیابد محرم رازی مگر |
| تا که چشم من به چشم او نشست |
| نیک دانستم که شاگردِ من است |
| لب گشود و با ادب، با احترام |
| با صدایی خسته گفت: آقا، سلام |
| گفتمش، اینجا کجا؟ این گور کیست؟ |
|
دیدمش در پاسخ من میگریست
|
| اشکِ او برگونههایش میخزید |
| گوشهی لب را به دندان میگزید |
| دست برد و پرده را بالا کشید |
| گفت: اینهم عکس یک گُل، یک شهید |
| این منم، اینجا اسیر این قفس |
| سخت در بغضم گره خورده نفس |
| قامتم، آوندهایش منجمد |
| ساقههایش، بندهایش منجمد |
| گفتمش: ای دختر تنها، بگو |
| شرح درد خویشتن را مو به مو |
| دفتر دل را به رویم باز کن |
| ماجرای خویش را آغاز کن |
| من، همان همراز و دمسازِ توام |
| باز هم من محرم راز توام |
| فرض کن، اینجا دبیرستان تُست |
| درسمان هم، فرض کن درس نخست |
| گفت: درس من مگر پایان گرفت |
| آتش هجرم کنون دامان گرفت |
| آن، ز داغِ مرگِ مادر دیدنم |
| اینهم از داغِ برادر دیدنم |
| باد، بیپیغام همدردی وزید |
| پردهای تاریک بر گلشن کشید |
| آسمان مانده است بیپروازها |
| گوش او محروم از آوزها |
| پهنهانش را ابرها پوشاندهاند |
| زهر قهرش گوئیا نوشاندهاند |
| آسمان نه، دشت خاموش کویر |
| پردهی نقاشی زنجیر و شیر |
| این زمین اما سراسر، سرد و سخت |
| لُخت لُخت از زندگان، لَخت لَخت |
| کوههایش درّه درّه، بی ندا |
| بر نمیگردد ندایی را، صدا |
| این زمین نه، این کفی از شوره خاک |
| نقره بر سنگش فرامین هلاک |
| دانهها در بهت پیغام سکوت |
| یک به یک خفتند در کام سکوت |
| باز هم غم، باز هم غم، باز غم |
| ساز، غم، خواننده غم، آواز، غم |
| «روز وصل دوستداران یاد باد |
|
یاد باد آن روزگاران یاد باد»
|
| گفتمش: از تو بعید است این سخن |
| بیش از این، این شعله را دامن مزن |
| گو بدانم، در وصیت نامهاش |
| چون گُهرافشانده، نوک خامهاش؟ |
| گفت: بنوشته است زیبا مطلبی |
| اینکه، من باشم برایش، زینبی |
| گفتمش: ننوشته که، شیون مکن |
| خواهرم، گریه برای من مکن |
| کار زینب، پایداری کردن است |
| در ره حق، پافشاری کردن است |
| گر تو هم از تیرهی شب، نیستی |
| پس چرا همراه زینب، نیستی؟ |
| تو، شهید خویشتن را، خواهری |
| «ماده شیرا، کِی کم ازشیر نری» |
| «هست بر او ناگوار و ناپسند» |
| گر صدای گریهات گردد بلند |
| او، که بود آخر مگر، جز یک شهید |
| از تو پس این گریهها باشد بعید |
| لحظهای آرام گیر ای خواهرم |
| باش، تا او را به تصویر آورم |
| قامتش، قد قامتِ اوج نماز |
| در عروج قلّههای عزّ و ناز |
| نقش سیمای وَرا، ربِّ ودود |
| بسته با مُهر سحرگاهِ سجود |
| طاق ابرویش چو محراب دعا |
| موی او «واَللیّل» و رویش«وَالّضُحی» |
| چشم او، سرچشمهی انوار عشق |
| هر نگاهش، سرّی از اسرار عشق |
| سینهاش را طور سینین دیدهام |
| باغی از زیتون خونین دیدهام |
| نقطهی پرگار هستی، در دلش |
| خفته شوق حقپرستی، در دلش |
| گردنش، تسلیم بندِ عشقِ حق |
| اوفتاده در کمندِ عشقِ حق |
| سرنهاده در خم چوگان دوست |
| سر چه باشد تا کند قربان دوست |
| گوش او در استماع ساز عشق |
| بر لبش، شعر خدا، آواز عشق |
| دست او، گلدستهی تکبیر عشق |
| پای او، در حلقهی زنجیر عشق |
| در قمار عشق، جان را باخته |
| پرچم جانبازیاَش، افراخته |
| تا که آواز خدایش، در اَلَست |
| آمد و در گوش جانِ او نشست |
| زیر لب، آرام میگفت: ای خدا |
| ای بلای تو به جان من، «بَلی» |
| با «بَلی» گفتن بلایش را خرید |
| در هوای روضهی رضوان پرید |
| گرد شمع عشق حق، پروانهوار |
| ای بسا شبها که پرزد، بیقرا |
| گریهها کرد از سرِ عجز و نیاز |
| عاقبت شد گریههایش کارساز |
| مطمئن گشت از رضای ربّ خویش |
| التهابش هم فزونتر شد ز پیش |
| تا، سحرگاهی به مقصودش رسید |
|
«اِرجعی» را هم ز معبودش شنید
|
| شوق وصلش، بال او را باز کرد |
| مرغ روحش، از قفس پرواز کرد |
| تا به دیدار خدا، نایل شود |
| در جوار قُرب حق، نازل شود |
| طرفه تصویری دگر دارم، ببین |
| تا، چهها بگذشت در عرش برین |
| حقّ، به مهمانداریاش دستی گُشاد |
| یک ضیافت بهر او ترتیب داد |
| حوریان، شادی کنان از هر طرف |
| پایکوبان، دست افشان، صف به صف |
| زان طرف هم، ساقی بزم بهشت |
| از سر خُمهای می، برداشت خِشت |
| از زمین بر آسمان شد وِلوِله |
| میرسید از آسمان هم، هلهله |
| انبیاء و اولیاء و مؤمنین |
| ایستاده در صفِ مستقبلین |
| خاتم پیغمبران در معبرش |
| تا که قرآن را بگیرد بر سرش |
| چشم سالار شهیدانش به راه |
| موج میزد انتظارش در نگاه |
| حلقه میزد در فضا، امواج دود |
| زآتش زرتشت و از اسپند و عود |
| یک طرف، پروردهی ناموس عشق |
| های و هویی داشت با ناقوس عشق |
| یک طرف هم، پورِ عمران، بیقرار |
| تکیه داده بر عصای انتظار |
| حضرت داوود با آوای رود |
| نغمهی داوودیاش را میسرود |
| یوسف کنعانی از اعماق چاه |
| میکشید از سینهی تفتیده، آه |
| هر چه در کلّ جهان، موجود بود |
| بهر استقبال او، طرحی نمود |
| آسمانش گفت: این آغوش من |
| کهکشانش گفت: اینهم دوش من |
| ابر گفتا: سایهبان او منم |
| گرچه میسوزد زشوق او تنم |
| گفت باران: بوسه بارانش کنم |
| رشک گلهای گلستانش کنم |
| گل بگفتا: مینشینم بر لبش |
| زانکه، گل بوده است و باشد، مطلبش |
| خار گفتا: من بگیرم دامَنَش |
| گرچه میلی نیست هرگز با مَنَش |
| چشمه گفتا: گر که باشد رای او |
| من به اشک خود بشویَم پای او |
| گفت دریا: سرفرازم میکند |
|
چونکه او، خود را به دریا میزند
|
| موج گفتا: من به او عصیان دهم |
| دشمنش را، پاسخ توفان دهم |
| کوه گفت: از من ثباتِ عزم او |
| صخره هایم، یادگار رزم او |
| دشت گفتا: لالهی گورش ز من |
| وسعت اندیشهی دورش ز من |
| سبزه گفتا: سبزبختش میکنم |
| بوسهها برپای تختش میزنم |
| لاله گفتا: رنگ رخسارش ز من |
| برگهایم، هم برای او، کفن |
| باد گفتا: من به هر گوش و کنار |
| میدهم پیغام او را انتشار |
| خاک گفتا: پیکرش مهمان من |
| تا بخوابد گرم، در دامان من |
| آب گفتا: میچکم در جامِ او |
| تا شود شیرین ز شهدم، کام او |
| گفت آتش: بینمش گر غمزده |
| سینهاش را میکنم آتشکده |
| سر برآورد از افق خورشید و گفت: |
| تا به کی این راز را باید نهفت |
| وامدارِ هرمُ دستانش منم |
| گوی سرگردان چوگانش منم |
| من خودم ارّابه رانَش میشوم |
| همرهش تا عرش اعلا میروم |
| ماه گفتا: حلقهی گوشش زمن |
| کار تزیین بر و دوشش زمن |
| زُهره گفتا: مینوازم چنگ را |
| تا بخواند آخرین آهنگ را |
| با چنین تصویر، آن عاشقترین |
| رفت و رفت و رفت، تا عرش برین |
| تا قدم بنهاد بر چشم فلک |
| بار دیگر، سجده کرد او را مَلَک |
| لیک اینبارش چو شیطان دید، باز |
| شرمش آمد، خواند در پایش نماز |
| خواهر خوبم، نگاهش کن، ببین |
| با خدا گشته شهیدت، همنشین |
| درخدا، گشته شهید تو فنا |
| دیگر اکنون، آن تو و آنهم، خدا |
شاعر :
احمد اسداللهی (ا . شعلهی کرمانی) در روز شنبه، دهم آذر ماه هزار و سیصد و بیست و چهار، در شهر کرمان بهدنیا آمد. از سال 1344 همکاریاش را با مطبوعات آغاز کرد و در سال 1345 به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و هم زمان نیز با رادیو و تلویزیون همکاری کرد، تا اینکه در سال 1374 بازنشسته شد.
او همچنین همکاری در چاپ و نشر بیست و شش جلد کتاب، از جمله کتاب نفیس دو شاعرـ دو شهید ـ زندگینامه و اشعار شاعرانِ شهید استان کرمان ، ماشاءالله صفاری معروف به بندی سیرجانی و حسین ارسلان معروف به رخشا ، را در کارنامهی ادبی خود دارد و نیز دو مجموعه از اشعار خودش به نامهای از بلندی شعر و شعلههای غزل را نیز در سال 1372 و 1380 به چاپ رسانده است. و اینک شمیم عشق در دومین پروندهی شعر و ادب خود، این مثنوی بلندِ را از احمد اسداللهی(ا. شعلهی کرمانی) ، به ساحت مقدّس شهداء و خانواههایشان تقدیم می کند.
منبع :
نشریه تخصصی دفاع مقدس ( کرمان )
حماسی ترین مرد این روزگار
|
تقدیم به شهید صیاد شیرازی
امیر سرافراز ایران زمین |
| سوار خطر نوش فتح المبین |
| عقاب سفر كرده خاكیان |
| پرستوی نه بام افلاكیان |
| ملائك تو را تا خدا برده اند |
| ز غربت سوی آشنا برده اند |
|
شقایق سرشت و شقایق تبار |
| حماسی ترین مرد این روزگار |
| تو را كوه ها آرزو می كنند |
| تو را قله ها جستجو می كنند |
| تو با عشق عهدی دگر داشتی |
| سفر در مدار خطر داشتی |
| به سوگ تو هر بید مجنون گریست |
| در آغوش اروند ، كارون گریست |
| تو در دل حضوری دگر داشتی |
| دلی عاشق و شعله ور داشتی |
| خطر، گام های تو را دیده بود |
| كه پیوسته بر مرگ خندیده بود |
| سفر كردی و ناگهان پر زدی |
| شهیدا نه بر لاله ها سر زدی |
| به سوگ تو پروانه ها سوختند |
| و در شعله ات عشق آموختند |
| تو با منطق كربلا سوختی |
| كه این گونه آتش برافروختی |
| تو چون منطق كربلا داشتی |
| چراغ شهادت بر افراشتی |
پرویز بیگی حبیب ابادی
درد دل مادر شهید گمنام
| آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه |
|
نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه
|
| یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده |
| روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه |
| یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده |
| یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه |
| کـــه چــادرش خــاکیـــــــه |
| روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه |
| دست میذاره رو زانــــــــوش |
| زانـــــوشــــو هی میمالــــه |
| تندتند میـگه یا علــــــــــــی |
| درد میــــــکشـــــه مینالــــه |
| شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده |
| صــــورت خیــس و گلفـــــام |
| دست میکشه روی قبــــــــر |
| قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام |
| آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر |
| با دستـــــــــای ضعیـفــــش |
| قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد |
| دست میکنه تـــو کیفـــــش |
| از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه |
| خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون |
| میـــــــذاره روی اون قبــــــــر |
| بــهش میگه مادرجـــــــون |
| به قربـــون بـی کسیـــــــــت |
| چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟ |
| پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی |
| پــای کــــی سر میــــذاری؟ |
| بابات کجاســـت عزیــــــزم؟ |
| بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟ |
| حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم |
| منــــــم جـــــــای مـــــــادرت |
| نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم |
| نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم |
| تو هم عین بچّــــه مــــــــی |
| بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم |
| همون که رفت و با خـــــــود |
| بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم |
| میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه |
| ســـــرش رو تکون میـــــــده |
| درمیـــــــاره یــه عکســــــی |
| از کیفش نشــــــون میــــده |
| عکســـــو میبوسـه و بــــــعد |
| میــــــــذاره روی ســـــرش |
| عکـــــــس بچـه خوبــــــــش |
| عــــکس علــــــــــی اکبرش |
| تو هم عین بچّــــه مــــــــی |
|
بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
|
| همون که رفت و با خـــــــود |
| بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم |
| همون که آخرین بــــــــــــــار |
| وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد |
| نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش |
| گفت که مامان تــو برگـــــرد |
| بــــــــــرو کنــــــــــــــار بـابـا |
| نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد |
| من خودم دارم میـــــــــــــرم |
| اونــــــه که تو رو مـــی خواد |
| گریه ش یهــــو بند میــــــــاد |
| فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث |
| بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره |
| خیـــره میشه به اون عکس |
| دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد |
| ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون |
| دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم |
| گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون |
| صورت مـــــن رو بوســــــــــید |
| بـــــرگشتـــــش و دویــــدش |
| لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی |
| ســـــــر کــــــوچه رسیــدش |
| تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد |
| بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم |
| ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو |
| ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم |
| وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه |
| بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش |
| یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو |
| داشتـــــش گریه میــکردش! |
| چه شبــــــــــها که به یــــــادش |
| با گریـــــــــه خوابم می بــرد |
| باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی |
| بغضشــــو فرو مـــی خــورد |
| لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی |
| اون بغض هــــــای پیرمــــــرد |
| کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد |
| مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد |
| الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم |
| چشماش به در سفید شــد |
| آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی |
| اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد |
| ســــــــــــــــرت رو درد آوردم؟ |
| بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟ |
| آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم |
|
سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟ |
| عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم |
| یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار |
| یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه |
| دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار |
| سرویســـــــه نــو عروســــــــــه |
| دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره |
| تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی |
| دســــــت منــــــو میگیــــــــره |
| یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل |
| خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم |
| با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو |
|
رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم
|
| گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه |
| رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت |
| خیلـــــــــی خونــدم توگوشش |
| راضــی شدش خیلی سخت |
| اون نامـــــزدعلـــــــــــــی بــــود |
| همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم |
| عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود |
| صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم |
| راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ |
| یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟ |
| کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت |
| هیچ وقت بهش قـول نـــــدی |
| راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم |
| از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره |
|
اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت |
| شوهرشـــــــو دوســــت داره |
| خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت |
| ولـــــی جـــــواب نمــــی داد |
| میگفت عروســی باشــــــــــــه |
| وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد |
| بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش |
| داشتـــش خیلی دیر میشد |
| به پــــای باباش و مــــــــــــــــن |
| اونــــــم داشت اسیر میشد |
| همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود |
| دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه |
| بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی |
| یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه |
| میــــــــــگه شــــب حـمله بــود |
| تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون |
| میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش |
| تــــــــو اون گلولــــــــه بارون |
| یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره |
| خــورده تـــــــوی گردنــــــش |
| دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی |
| بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش |
| همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام |
| یاد علــــــــی می افتــــــــم |
| کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم |
| دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم |
| کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد |
| وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن |
| یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت |
| وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن |
| وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس |
| رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه |
| با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه |
| داداششـــــــــــو ببینــــــــــه |
| دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره |
| جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد |
| تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت |
| گریـــــــه کرد و جـــــواب داد |
| رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم |
| ســــــــــــــــرت رو درد آوردم |
| آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم |
| قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم |
| بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای |
| لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش |
| دســـتـــــــــای پینــه بستـــش |
| اون دستــــــــای ضعیفـــش |
| دست هایــی که جــــــــــا داره |
| آدم بــــــــــراش جـــــون بده |
| اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش |
| کـــــــه عرشـــو تکــون میده |
| اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی |
|
کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه
|
| اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی |
| کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه |
| دســـــت گذاشت رو زانـــوش |
| همـــــون کوه عشق و صبـــر |
| با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد |
| بلنــــد شــــــد از روی قبــــر |
| گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم |
| قرص هامــــــــو نخـــــــوردم |
| حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم |
| ســــــــــــــــرت رو درد آوردم |
| بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت |
| عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟ |
| تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی |
| بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی |
| هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن |
| زصورتـــــــــش میچکیـــــــد |
| دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر |
| ســــــــر قبــــــــر اون شهید |
| شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد |
| بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش |
| خواهر اون وقت عقــــــــــــــد |
| همـــــــه ش گریه میکردش |
| اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از |
| فاطمــــه مــادر نداشـــــــت |
| تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش |
| روی تنـــــش سر نداشــــت |
| دستـــــهای اون شهیــــــــــد |
| بــــه پشــت مــــادرش بـود |
| مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون |
| علــــــــی اکبـــرش بــــــود |
| مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد |
| گفــــــــت که مهربونــــــــم |
| غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم |
| تمامشــــــو مـــی دونـــــم |
| آی قــصـــه قــصـــه قــصـــه |
| نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه |
| خواهــــــری که با گریـــــــــــه |
| ســــــــر سفره نشستـــــه |
| یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده |
| ســــنگ قبــــر شکستـــــه |
| گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد |
| بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟ |
شاعر : زنده یاد ، ابوالفضل سپهر
چشم ها را دوباره باید بست
| خانه ی خاطرات کودکی ام |
| بوی سیمان نداشت ، خشتی بود |
| پدرم عارف قبیله ی خاک |
| مادرم ، حوری بهشتی بود |
| صبح ها با صدای ساز اذان |
| هر دو با هم نماز می خواندند |
| ربنا آتنای دل را با |
| نغمه ی دلنواز می خواندند |
| مادرم با نوازش خورشید |
| گاوها را همیشه می دوشید |
| پدرم بیل را که بر می داشت |
| تا سر ظهر داغ می جوشید |
| خشکی شاخه ی درختان را |
|
اره اره به خاک می آورد
|
| عصر هر جمعه بوی نان و تنور |
| شعله شعله زبانه می آورد |
| پدرم با تمام سادگی اش |
| رستم کشور خیالم بود |
| مادرم در جواب پرسش عشق |
| بهترین پاسخ سئوالم بود |
| رستم آباد من دل خاکش |
| در گنجینه های او دارد |
| شاخه های درخت پسته ، هنوز |
| ارثی از پینه های او دارد |
| بر سر جوی آب کوچه ی ما |
| ظهر ، پروانه ها که می خفتند |
| سایه ی زندگی خنک می ریخت |
| از درختی که پتک می گفتند |
| چهره ی خاطرات پیر محل |
| سرخی از آفتاب می پوشید |
| کربلایی حسن که روحش شاد |
| عشق را از قنات می نوشید |
| در هیاهوی ظهر تابستان |
|
بچه گانه شلوغ می کردیم |
|
سر سفره عجیب می چسبید |
| ماست هایی که دوغ می کردیم |
| بعضی از روز ها و شب ها را |
| پیش مادر بزرگ می ماندم |
| از لبش چشمه چشمه می جوشید |
| آیه الکرسی ای که می خواندم |
| داشت قرآنی از زمان قدیم |
| می گرفت استخاره های زیاد |
| شعر حافظ همیشه ورد لبش |
| بهترین نغمه ای که مانده به یاد |
| نوجوانی و جوش جبهه و جنگ |
|
مدتی همدم تفنگم کرد
|
| با نوای رحیل قافله ها |
| همدم بچه های جنگم کرد |
| تانک ها ، توپ ها ، مسلسل ها |
| سنگر و خاک سرخ و پاکیشان |
| مین و خمپاره ها به من گفتن |
| شرح از راز سینه چاکیشان |
| مدتی در جزیره ی مجنون |
| چشم لیلی همیشه با من بود |
| عشق ، شیرینی خودش را داشت |
| روح فرهاد و تیشه با من بود |
| در فضایی چنین اهورایی |
| طبع من جرعه جرعه شاعر شد |
| با نسیمی که آمد از مشرق |
| عطر احساس من مسافر شد |
|
در زمانی که کاروان غزل |
| هر شب از جاده های کج می رفت |
| از مسیر غدیر خم عمری |
| باره ی شعر من به حج می رفت |
| ای مسافر ببین که فصل جدید |
| فصل آژانس های شیشه ای است |
| زنگ در انعکاس و آینه ها |
| زخم هاشان عمیق و ریشه ای است |
| چشم ها را دوباره باید بست |
| فصل رفتن به کنج پستویی ست |
| گیسوان را بکن بریز ای باد |
| بید مجنون غمش پرستویی ست |
| بغض تهرانی دماوندم |
| خیلی آلوده گشته حال و هوام |
| مانده ام تا مسافری از ری |
| پا گذارد به روی سنگ صدام |
| عصر ها با چنین خیابان ها |
| عشق از نام خود هراسان است |
| خط چشمان که چیزی نیست |
| مارمولک شدن هم آسان است |
| از سحرگاه غفلت گندم |
|
در غزل خواب جیغ می بینم
|
| هر کجا کوچه ی پرستویی ست |
| عشق را زیر تیغ می بینم |
| قدر آن روز های زیبا را |
| فصل فهمیده ها نفهمیدم |
| کاش در یک شب غزل باران |
| خوابشان را دوباره می دیدم |
| چاه های عمیق غفلت شهر |
| آمدند و قنات را کشتند |
| آب شیرین کودکی ها را |
| سایه سار حیات را کشتند |
| ای مسافر دو استکان غزل |
| گر بریزم تو نوش جان بکنی |
| مطمئنم که با چشیدن آن |
|
جاده ها را پر از تکان بکنی |
| قسمت خوب آسمانی من |
| رفت و دارد دلم بهانه ی اشک |
| سال ها بعد از آن نشسته دلم |
| روی سکوی قهوه خانه ی اشک |
|
قهوه تلخ زندگانی من |
| برلبانت اگر نموده اثر |
| خاطرات مرا سروده شبی |
| پسری غصه گو به نام پدر |
علی حیدری زاده – شمیم عشق
عشق را موج انفجار گرفت
| چهره شاهدان غبار گرفت |
| عشق را موج انفجار گرفت |
| چفیه، پوتین، پلاك، سنگر، كو |
| زیر رگبار دیده ی تر كو |
| خشم و لبخند شور و عشق و جنون |
| روح ایمان و جسم غرقه به خون |
| جبهه و جنگ یادمان رفته ست |
| آن دل تنگ یادمان رفته ست |
| سر به چاه امل فرو بردیم |
| « دیگران كاشتند و ما خوردیم » |
| به ریا و دروغ خو كردیم |
| مثل نعشی لهیده بو كردیم |
| یادمان رفت مرد میدانیم |
| شعله ای از وجود انسانیم |
| یادمان رفت سوز و اشك و دعا |
| شب حمله رمز یا زهرا |
| چفیه تا خورده قمقمه تنهاست |
| جبهه مثل غریبی زهراست |
|
گرچه در خاك جبهه پیچیده |
| عطر خون حسین فهمیده |
| هان كجایید عاشقان بلا |
| تشنگان زیارت مولا |
| حاج یوسف چرا نمی مانی |
| كربلا كربلا نمی خوانی |
| گر چه دیریست زیر چتر امان |
| كوزه ی آب هست و سفره نان |
| ما همان دشمنان قابیلیم |
| وارث خون سرخ هابیلیم |
| سربی دردسر نمی خواهیم |
| زندگی بی خطر نمی خواهیم |
منیره درخشنده
بسیجی دست مریزاد
| یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی |
| نمی دونم كجا بود تو «فكه» یا «دوعیجی» |
| تو «فاو» یا «شلمچه»، تو «كرخه» یا تو «موسیان» |
| «مهران» یا «دهلران»، تو « تنگه حاجیان» |
| تو اون گلوله بارون ، كنار هم نشستن |
|
دست توی دست هم ، با هم جناق شكستن |
| با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن |
| برای دین بمیرن، برای دین بمونن |
| با هم قرار گذاشتن كه توی زندگیشون |
| رفیق باشن و لیكن اگر یه روز یكیشون |
| پرید و از قفس رفت اون یكی كم نیاره |
| به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره |
| سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش |
| نمی ذاشتن كه اون عهد، هرگز بشه فراموش |
| یه روز یكی از اون دو، یه مهر به اون یكی داد |
| اون یكی با زرنگی، مهر گرفت و گفت: "یاد " |
| روز دیگه اون یكی رفت و شقایقی چید |
| برد و داد به رفیقش ، صورت اونو بوسید |
| گل رو گرفت و گفتش: "بسیجی دست مریزاد " |
| قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: "یاد " |
| عكسهای یادگاری ، جورابهای مردونه |
| سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه |
|
این می داد به اون یكی ، اون یكی به این می داد |
| ولی هر كی می گرفت ، می خندیدو می گفت: "یاد " |
| هی روزها و هفته ها از پی هم می گذشت |
|
تا كه یه روزی صدایی اینطور پیچید توی دشت |
| یكی نعره می كشید: "عراقیها اومدن |
| ماسكها تون بذارین كه شیمیایی زدن " |
| از اون دو تا یكیشون در صندوقشو گشود |
| ماسك خودش بود ولی ماسك رفیقش نبود |
| دستشو برد تو صندوق ، ماسك گازشو برداشت |
|
پرید، روی صورت دوست قدیمی گذاشت |
| همسنگر قدیمش ،دست اونو گرفتش |
| هل داد به سمت خودش، نعره كشید و گفتش: |
| "چرا می خوای ماسكتو رو صورتم بذاری؟ |
| بذار كه من بپرم تو دو تا دختر داری " |
| ولی اون اینجوری گفت: "تو رو به جان امام |
| حرف منو قبول كن، نگو ماسك رو نمی خوام " |
| زد زیر گریه و گفت: اسم امامو نبر |
| ماسكو رو صورت بذار ، آبرو ما رو بخر |
| زد زیر گوشش و گفت: كشكی قسم نخوردم |
| بچه چرا حالیت نیست؟ اسم امام رو بردم |
| اون یكی با گریه گفت: فقط برای امام! |
| ولی بدون بعد تو ، زندگی رو نمی خوام! |
| ماسكو رفیقش گرفت، گاز توی سنگر اومد |
| وقتی می خواست بپره، رفیقشو بغل زد |
| لحضه های آخرین، وقتی میرفتش از هوش |
| خندید و گفت: برادر "یادم ترا فراموش " |
|
آهای آهای برادر ، گوش بده با تو هستم |
| یادت میاد یه روزی باهات جناق شكستم |
| تویی كه روز مرگیت ، توی خونه نشونده |
| تویی كه بعد چند سال هیچی یادت نمونده |
| عكسهای یادگاری ، جورابهای مردونه |
|
سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه |
| هر چی رو بهت میدم ، روی زمین می ندازی |
| میگی همه اش دروغ بود "یاد " نمی گی، می بازی |
زنده یاد «ابوالفضل سپهر»
غریبه در چشم رهگذران
| خیس از مرور خاطره های بهار بود |
| ابری كه روی صندلی چرخدار بود |
| ابری كه این پیاده رو او را مچاله كرد |
| روزی پناه خستگی این دیار بود |
| آن روز ها كه پای به هر قله می گذاشت ، |
| آن روز ها به گرده طوفان سوار بود |
| حالا به چشم رهگذران یك غریبه است |
| حالا چنان كتیبه زیر غبار بود |
| بین شلوغی جلوی دكه مكث كرد |
| دعوا سر محاكمه شهردار بود |
| آن سوی ، پشت گاری خود ژست می گرفت |
| (مرد لبو فروش ، سیاستمدار بود) |
| از«جنگ و صلح» نسخه كه پیچید ادامه داد: |
| «اصرار بر ادامه جنگ انتحار بود» |
| این سو یكی كه جزوه كنكور می خرید، |
| در چشمهاش نفرت از او آشكار بود |
| می خواست كه فرار كند از پیاده رو |
| می خواست و به صندلی خود دچار بود |
| دستی به چرخ ها زد و سمت غروب رفت |
| ابری فشرده در صدد انفجار بود |
| خاموش كرد صاعقه های گلوش را |
| بغضی كه روی صندلی چرخدار بود |
سروده "حسن صادقی پناه "
آئینه جنگ
| ای جماعت جنگ یک آئینه است |
| هفتة تاریخ را آدینه است |
| لحظهای از این همیشه بگذرید |
| اندرین آئینه خود را بنگرید |
| داغ بود و اشک بود و سوز بود |
| آه ! گویی این همه دیروز بود |
| اینک اما در نگاهی راز نیست |
| در گلویی عقدة آواز نیست |
| نسلهای جاودان فانی شدند |
| شعرها هم آنچه میدانی شدند |
| روزگاران عجیبی آمدند |
| نسلهای نانجیبی آمدند |
| ابتدا احساسهامان ترد بود |
| ابتدا اندوههامان خرد بود |
| رفته، رفته خندهها زاری شدند |
| زخمهامان کمکمک کاری شدند |
| عقدهها رفتند و علّت مانده است |
| در گلویم حاج همت مانده است |
| زخمیم اما نمک بیفایده است |
| درد دارم نیلبک بی فایده است |
| عاقبت آب از سر نوحم گذشت |
| لشکر چنگیز از روحم گذشت |
| جان من پوسید در شبغارهها |
| آه ای خمپارهها، خمپارهها ... ! |
سروده " محمد حسین جعفریان "
منبع :
خبرگزاری فارس
دست علی به همراه بسیج
یا علی باز از خدا دستی به همراه بسیج |
| جاودان کن در جهان این جلوه و جاه بسیج |
| یا علی خون حسینت کی رود از یادها |
| گو ببیند زینب این غوغای خونخواه بسیج |
| تا علمدارش گشاید بال شاهین علم |
| می دهد فرمان حسینت کو بود شاه بسیج |
| اشک و خون می بارد از آفاق آذربایجان |
| خود به مژگان رفت آذربایجان را بسیج |
| می زداید دود آه خیمه های سوخته |
| خیمه و خرگاه زد در کربلاآه بسیج |
| کور دل بودند اهل کوفه و بیعت شکن |
| قوم سلمان است این قوم دل آگاه بسیج |
| غرش ای شیر خدا ببر و پلنگ خفته را |
| تا شود صدامیان خرگوش و روباه بسیج |
| لشکر اسلام شد چون سیل وطوفان در خروش |
| کفر اگر خود کوه باشد می شود کاه بسیج |
| روز کین و انتقام است از گروه حرمله |
| چند باشد داغ اصغر زجر جانکاه بسیج |
| رهبر از نصر من الله داد فرمان جهاد |
| تا رسد فتح قریب از نصرت الله بسیج |
| صد هزار از “بیست میلیون” رهسپار جبهه هاست |
| تا بیفتد خرمگس در دام جولاه بسیج |
| رغبت و شوق شهادت خرمنی انباشته است |
| حاش لله نیست یک جو، هرگز اکراه بسیج |
| کربلاتشنه است و بر سقای خود چشم انتظار |
| طلعت ماه بنی هاشم بود ماه بسیج |
| با شعار یا محمد شیعه و سنی یکیست |
| نیست جز قرآن و حق ذکری در افواه بسیج |
| این سفر با “فتح پایان” باز می گردد سپاه |
| می دهد پایان به فتح گاه و بی گاه بسیج |
| سر به درگاه خدا می ساید این جهد و جهاد |
|
(شهریارا) تا به سایی سر به درگاه بسیج
|
برای شنیدن فایل صوتی با صدای دلنشین استاد شهریار ، اینجا کلیک کنید .