اشعار دفاع مقدس
منظومه شهدای تفحص
منظومه ای که خواهید خواند ، سروده شاعر بسیجی حاج رحیم چهره خند می باشد. این منظومه با یاد شهدای یگان تفحص لشکر 27 محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) سروده شده و نام تمامی ده شهید مذکور در آن ذکر گردیده است.
برای مرغان باغ ملکوت ، شهدای گلگون کفن تفحّص شهدا
بــــــــرای خیــلیـامـــون
بیست ساله جنگ تمومه
یادش مـــــونده فقط تــو
شــــلمچــه و تنـــومــه
******
واســــه تفحّــصیها
اول عشـــــقــه ولــی
تو سنگـــــرا میگــردن
جون میکّنن یا علی (ع)
******
بچـــه های تفحّــص
هنــوز تــوی سنگـرن
با دل دریایی شــــون
ناخـــــدای لنـگـــــرن
******
بچــــــههای تفحّص
"سد علی موسـوی"
یه روز شهیدشدش با
"علیـــرضا حیـــــدری"
******
تو قتلـگاه فکّــــــــه
بین میــــدون مینها
عرق میریختن باهم
لابــلای کمیــــــــنها
******
خب بایدم این وسط
یه عده حتماً باشـن
مثل تیــــم تفحّـص
راهی قتلگاه شـن
******
از تلـــه ها نترسـن
کارها رو دنبـال کنـن
خسته نشن بگــردن
خستگیرم چال کنن
******
بعدش محمود غلامی
با سعیــــد شاهـــدی
بازم با هــم پــریــــدن
خـــدا خـودت شاهدی
******
نوبت صابــری شـد
عباس اول پریــدش
برادرش حسین هم
خدا یه روز خریـدش
******
هر دوتاشون پریـدن
رفتن پیش شهیـــدا
خــون دوتا بـــــرادر
ریختش به روی رملا
******
مشغول گشتن بودن
بین میــدون میــنها
دنبال هــر شهیـــدی
لابـــلای کمیـــــنها
******
یه روز مجیـــد پازوکی
به علی محمود ونــد
گفت پهلوون ، غم چیه
به روی غمها بخنـد
******
بیــعـت ما بیــعـتـــه
به ما میـگن بسیجی
خون شهیــد رو ببین
از اینــجا تا دوعیجی!
******
تو لحظههای سختی
میریــم ســراغ خـــدا
روضه باهم میخونیم
غم میشه از دل جـدا
******
بــرای عــزت دیـــــــــن
چون میکّنیم خون میدیم
به مرگمــون میخندیــــم
تو معـــرکـه جـــون میدیم
******
علی گفتش مجید جون
آستینها رو تا کنیــــم
به قیمت جـــونمــــون
شهیـــــد رو پیدا کنیــم
******
فرداش علی محمودوند
شهیـــــد شدو پریــدش
دیگــه کسی علـی رو
تــو بچـــه ها ندیـــدش
******
بعـــــد از علـی ، پازوکـی
اخماش همش تو هم بود
با بیل میرفت تـو فکـــه
دشمن هر چی غم بـود
******
هرکس به آتش عشق
تفتیــد چــون سپنـدی
پایش رسـد سـرانجام
بــر اوج ســربلنـــدی
******
آقامجیــــــد تـــو رملا
حتی اگر سنگی بــود
با بیل میرفت پای کار
بـولدیـــزر جنـگی بـود
******
میگفت باید این روزا
با سختیا ســـرکنیم
خستـگیا باشــــــه تا
با شهــــــدا درکنیم
******
مادرهای شهیـــدا
منتظـــر شهیــدن
شهیدایی که اصلاً
پلاکشــم ندیــــدن
******
من که دست خودم نیست
همش آتیـش میگیــــرم
روزی دویست سیصد بار
به یادشــون میمیـــرم
******
ماها بایــــد بگـردیــــم
این گــــره رو واکنیـــم
به قیـمت جــونمـــــون
شهیـــــد رو پیــدا کنیــم
******
از تلــهها نتــرسیــــم
کـارها رو دنبـال کنیـــم
خسته نشیم شب و روز
خستگی رم چال کنیــم
******
با ایـــن نـگـاه قشــنـگ
از صب تا شب جون میکند
آخرش هم رفت رومیـــن
مونــد رولبش یه لبخـنـد
******
بچــــه هـای تفحّــص
دیدن هستش جای کار
سخت بود ولی خداییش
جـون میکندن پای کار
******
رفتـن بازهـم تــو میـــــدون
کار خـــداچون میــخواســـت
تفحـــــص شــهیـــــــــدا
یه ریز هَمَش خون میخواست
******
بازم شهیــــــــد شـهبازی
رفت و پشت بیل نشست
خسـته نشد صب تا شب
کمـــرِ کا ر رو شـکســت
******
یه روز غــروب تـو رملا
انگار که مهمــونی بود
"علیــــرضا شـهبازی"
از ســرتاپا خونی بـود
******
"محمـــــــــــد زمانی"
تنـها نذاشت علی رو
هر دو باهـم پریـــدن
گفتنـــد" یا علی" رو
******
هر کس به آتش عشــق
تفتیــد چون سپنـــــــدی
پایش رســـد ســرانجام
بر اوج ســربلنــــــــــدی
******
رفتنـــــــــد ولی یادشان
در قلب ما زنــــــده است
تا هست ماه و خورشیــد
این یاد پاینــــــــده اسـت
اسامی مقدس شهدای تفحص به ترتیب زمان شهادت :
1ـ شهید سید علی موسوی
2ـ شهید علیرضا حیدری
3ـ شهید سعید شاهدی
4ـ شهید محمود غلامی
5ـ شهید عباس صابری
6ـ شهید حسین صابری
7ـ شهید علی محمودوند
8ـ شهید مجید پازوکی
9ـ شهید علیرضا شهبازی
10ـ شهید محمد زمانی
گلزار بهشت زهرا (س)
منبع : مشرق نیوز
...بیمارستان ، اتاق بابا، سرفه
|
ما سینه زدیم، بی صدا باریدند |
|
از هر چه که دم زدیم آنها دیدند |
|
ما مدعیان صف اول بودیم |
|
از آخر مجلس شهدا را چیدند |
**********
|
من و دلدادگی از بوی دلدار |
|
من و آوارگی در کوی دلدار |
|
دلم خواهد جدا گردد سر از تن |
|
شود نامم شهید کوی دلدار |
*********
|
من مانده ام و دلی که غربت دارد |
|
سرتاسر زندگیم غربت دارد |
|
رفتند شهیدان ره عشق، اما |
|
من مانده ام و دلی که حسرت دارد |
گوشه تنهایی
|
در گوشه ی تنهایی یاد آر از آن تنها |
|
تنها شده مجروحی در خاک بیابان ها |
|
یاد آر از آن خوبان، دلداده ی عشق حق |
|
از بهر نجات تو گشته به خدا ملحق |
|
تا چند نیندیشم ما اهل کجا هستیم |
|
ره سوی کجا داریم مقصد به کجا بستیم |
|
آن کو نکند در سر اندیشه ی فردا را |
|
مغبون بکند بر خود دنیا و هم عقبا را |
|
یک طرح نوی افکن یک حرکت دیگر کن |
|
گامی سوی تقوا نه، ره توشه ی محشر کن |
|
اهل دل و دین باید تا طرح نوی شاید |
|
بی حرکت جانانه کی عشق بدست آید |
|
از خود برهان شیطان با اهل دلی بنشین |
|
خود میوه عرفان را از محضر او بر چین |
|
یاد آر از آن یاران کز بهر خدا رفتند |
|
دست از مس جان شستند گشتند طلا رفتند |
|
تا چند شوی غافل از یاد فداکاری |
|
فکری بنما آخر یاد آرجانبازان |
|
امروز در این کشور مرهون همان هاییم |
|
رفتند که من با تو ، در امن بیاساییم |
|
دشمن زچه رو امروز روبه شده آن شیرش |
|
این خون شهیدان بود، کرده است زمین گیرش |
|
پس راه درست ما، راه شهدا باشد |
|
در خط شهیدان باش، کان راه خدا باشد |
محمد دانشی
سرفه
|
...بیمارستان ، اتاق بابا، سرفه |
|
بابا خوبی..؟جواب، تنها سرفه |
|
«بابا جان داد»روی تختش دیدیم |
|
یک عمر نوشت مشق خون با سرفه |
نشانه
|
از آن همه خیر و نیکی ات حرف بزن! |
|
از صندلی شریکی ات حرف بزن! |
|
خاموش نشو، نشانه هایت کم نیست |
|
با پای پلاستیکی ات حرف بزن! |
اسماعیل محمدپور
برای شهیدان
|
منزلت افتاد اگر در کوچه تا مهتاب ها |
|
می توان دیدن تو را. چون موج ها در آب ها |
|
عشق، همسویی ندارد با هوس، بیدار باش |
|
رنگ دریا می نماید خفته را، مرداب ها |
|
در کدامین کهکشان مأوا گرفتی، کاین چنین |
|
می خورد برهم نظام رمل و اسطر لاب ها |
|
منزل آن جان قدسی، محبس این خاک نیست |
|
کی نشیندآفتابی در حصار قاب ها؟ |
|
عاشقان با حلقه خونین، رقص بسمل می کنند |
|
خون دل می ریزد این جا، ناله ی مضراب ها |
|
موج این دریا فریبت می دهد، ای دل ،حذر |
|
نوح این جا می شود باز بچه ی گرداب ها |
|
بیم ویرانی است از باران گریه،دیده را |
|
خانه ویران می شود آری، پس از سیلاب ها! |
حسین اسرافیلی
منبع : ماهنامه شمیم عشق
همه از بی نشانی ات رنجورند
قطعه زیر سروده مرحوم استاد « مهدی آذر یزدی» است که پیرامون شهادت سروده است. باشد که روحش در کنار شهدا شاد گردد:
مرد آزاده را بسی سهل است
کز همه چیز بگذرد جز نام
از سر جاه و مال برخیزد
جان دهد نیز در ره اسلام
جان عزیز است و دین عزیز تر است
وآنچه از جان گذشته جانان است
آن که آگاه از شهادت خویش
جان فدا میکند، شهید آن است
از شهیدان کریم تر کس نیست
در نظرگاه خلق و خالق نیز
بعد از آن هر که نیز در راه است
تا کند جان فدا هموست عزیز
آدمی لیک خوشدل از نام است
بی نشان جان سپردن آسان نیست
وآنکه در بند نام نیز نبود
در دلش جز صفای ایمان نیست
گرچه فرجام کار یکسان است
دل مردم به یادگار خوش است
ماندن نام شخص آخر نیز
بر سر لوحه مزار خوش است
ای بسا کار باقیات الخیر
در جهان هست بهر ماندن یاد
معبد و مرقد و کتاب و کلام
اثری از حضور بی فریاد
هر کسی نام خویش دارد دوست
نام هر کس نشان بودن اوست
نام نیک است آنچه میماند
یاد نیکو قرین نام نکوست
یاد نام آوران به نام کنند
نام اگر نیست، یاد چون باشد
دل ز گمنامی شهید سعید
گرچه سنگ است غرق خون باشد
آن که بی نام میکند ایثار
هست نزدیکتر ز قرب اله
ای خوشا در گذشتن از همه چیز
بی نشان خالصاً لوجهالله
وقت ایثار جان به گمنامی
هست یک سر نشان حق جویان
رهروان طریقه اخلاص
وحدهلاشریک له گویان
در شگفتم آن چگونه دل است
دل در یافته پیام الست
دل در باخته به عشق وصال
دل پرداخته ز هر چه که هست
یک سر و صدهزار سر همراز
یک تن و صدهزار تن همراه
همه از بینشانی اش رنجور
همه از سرفرازیاش آگاه
یاد او زنده تا ابد بر جای
نام او رفته پیام او مانده
برتر از هر چه جهان هستند
درس جانبازی و شرف خوانده
ای شهید بزرگوار که کرد
همتت جان فدای دین و وطن
کشور از توست در امان از خصم
دوست از توست ایمن از دشمن
ای رها کرده هر چه دنیایی است
پدر و مادر و زن و فرزند
رفته تا عرش کبریا تنها
همه با حیرت و تو با لبخند
دم فرو بسته جان گرفته به دست
گشته بینام و بینشان مفقود
از تصلای دوستان محروم
با تولای خالق معبود
جان به قربان چون تو قربانی
دل فدای تو باد و همگامان
جان تو در جوار حضرت حق
اجر تو با خدای گمنامان
گر نداری مزار باکی نیست
جای آرامگاه تو دل ماست
تو در مشکلات حل کردی
آنچه رد جان ماست، مشکل ماست
ما ز روی تو تا ابد خجلیم
که تو واصل شدی و ما به رهیم
گر نداریم پاس همت تو
در دل از شرم خود چگونه رهیم
آفرین بر تو آفرین خدای
ای جوانمرد نام رفته ز یاد
آفرین خدای بر پدری
که تو پرورد و مادری که تو زاد
گرچه گمنام رفتی از دنیا
خود ز نامآوران شدی معدود
از من ای نیکنام بر تو سلام
از من ای زندهیاد بر تو درود
تنظیم : رها آرامی
کدام شعر؟، کدام دفاع مقدس؟
بحث بر سر آنکه آیا اصالت در شعر، چگونه گفتن است یا چه گفتن؟ چیزی نیست که بتوان به سادگی پاسخ قانع کننده ای به آن داد. اما بی شک باید پذیرفت موضوعی که شعر از آن و درباره ی آن سخن می گوید خود می تواند منشأ نگاه ها و تأملات بسیار باشد. تقسیم بندی شعر به شعر دفاع مقدس و جز آن نیز از همین رهگذر بوده است. می توان این رویکرد را در بررسی دقیق تر شعر دفاع مقدس نیز اتخاذ کرد و غیر از تأمل در ساختارهای شکلی و ویژگی های صوری این نوع از شعر، نظر به مضامین و موضوعاتی انداخت که در شعر دفاع مقدس به آنها توجه شده است یا انتظار می رفته است که توجه شود. سید اکبر میر جعفری در مقاله ی «کدام شعر؟ کدام دفاع مقدس؟» با هدف بازکاوی بخشی از این مسئله به سراغ شعر دفاع مقدس رفته است.
دیروز
«تابستان سال 63 بود یا 64، نمی دانم. با چند نفر از هم سالانم قدم می زدیم و می رفتیم که بعدازظهر کشدار یکی از روزهای تابستان را به پایان برسانیم. در راه چند برگی از نشریه ای (شاید اطلاعات هفتگی) را پیدا کردیم. اولین چیزی که در یکی از برگ های آن مجله به چشم مان خورد، یک شعر بود که این گونه آغاز می شد:
ای یلان صف شکن اسطوره شد ایثارتان
کوه آهن آب شد در عرصه ی پیکارتان
گونه را در شط خون شویید رو در روی خصم
تا شود گلگون تر از روی شفق رخسارتان...
وارثان فتح خورشید شما روح خداست
آن که کرد از خواب سنگین قرون بیدارتان
آن شعر چنان ذوقمان را برانگیخت که آن را دست به دست چرخاندیم و خواندیم و به خاطر سپردیم».
این ماجرا، سرآغاز آشنایی من با شعر جنگ بود. از آن جمع چند نفره نیز بحمدالله هیچ کدامشان جز من گرفتار شعر نشد.
دیروز شعر دفاع مقدس چنین باید می بود و بود. شعری صریح، حماسی و برانگیزاننده که کمابیش عموم خوانندگان را تحت تأثیر قرار می داد. این شعرها پا به پای مردم و رزمندگان بود و جنگید و شهید شد، اما جاودانه نشد! بسیاری از این دست شعرها به صورت سرود، پارچه نوشته و ... به جامعه راه پیدا کرد. این بخش از شعر دفاع مقدس شعری کاربردی بود و به خوبی از عهده ی رسالت خویش برآمد.
البته و صد البته که این، همه ی شعرهای آن روزگار نبود. نمونه های زیادی را می توان یافت که شاعرانه تر و نجیبانه تر در کنار صداهای رسای حماسی، زمزمه ای هنرمندانه داشتند و هنوز هم نه تنها آن صداها به گوش می رسد. بلکه سرمشق شعر امروز دفاع نیز شد.
امروز
شعر دفاع مقدس، یعنی شعری که موضوع محوری آن دفاع مقدس است. این نوع شعر یا تأویل ناپذیر است؛ یعنی از آن جز موضوع دفاع مقدس هیچ برداشت دیگری ممکن نیست یا شعری است که یکی از تأویل های ممکن آن «دفاع مقدس» است. اما آنچه از شعر دفاع مقدس توقع داریم، اغلب همان گونه ی اول است؛ یعنی شعری که درباره ی دفاع مقدس سروده شده است. چنان که وقتی از شعر آیینی، شعر اجتماعی نیز سخن می گوییم منظورمان همان گونه ی اول است؛ یعنی شعری که موضوع دارد. به عبارت دیگر شعر دفاع مقدس باید هم «شعر» باشد و هم به «دفاع مقدس» پرداخته باشد. در اینجا چند پرسش مطرح است.
1. آیا می توان شعر دفاع مقدس را به همین یک گونه منحصر کرد؟
2. درباره ی شعرهایی که یکی از قرائت های آن «دفاع مقدس» است، چگونه قضاوت خواهیم کرد؟ آیا این شعرها را می توان شعر دفاع مقدس نامید؟
اما پاسخ:
1. همان طور که در آغاز گفتیم، آنچه را شعر دفاع می خوانیم، عمدتاً همان گونه ی نخست است و شاهد مثال ما نیز همین کتاب هایی است که هر ساله کنگره های دفاع مقدس منتشر می کنند. درباره ی ویژگی های شعر دفاع مقدس بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم. به اجمال می توان گفت شعر دفاع مقدس فراز و فرودهای زیادی داشته است. دوره ی آغازین این شعر با زیانی صریح و حماسی آغاز می شود. در این دوره شعرها بیشتر رجز و شعار است.
در سال های پایانی دهه ی شصت، همان زبان صریح و حماسی کم کم رنگ شاعرانه به خود می گیرد. دهه ی هفتاد دهه ی شعرهای اعتراض است و در این سال ها جریانی نوپا در شعر دفاع مقدس را می توان نظاره کرد.
در همه ی این دوره ها بهره گیری از واژگانی آشنا، موضوع را کاملاً اختصاصی کرده است. اگر در شعر دهه ی شصت کلماتی چون لاله، شهید، خون و خطر، نشانه های آشنای شعر دفاع مقدس بود، در این سال ها «استخوان، پلاک و چفیه (آن هم از نوع پوسیده ی آن!)» نشانه های رایج این نوع شعر است و این کلمات در اغلب شعرها به چشم می خورد.
مواجهه ی شاعر با کلمات، دو حالت بیشتر ندارد، یا شاعر آن قدر قدرتمند شعر می گوید که کلمات انتخابی خود را از عرصه ی جغرافیا و زمان فراتر می برد و به عنصری عمومی تبدیل می کند؛ چنان که کلماتی چون محتسب، صوفی و رند در دیوان حافظ از محدوده ی زمانی و مکانی فراتر می رود و این عناصر بومی چنان با قدرت به کار گرفته می شوند که تا زمانه ی ما و در جغرافیای دیگر ملل می توان آن را درک کرد و فهمید. به عبارت دیگر، حافظ این عناصر را از معانی اولیه ی آن تهیه نکرده، بلکه مفاهیم دیگری را به آن افزوده است.
آنچه مسلم است شاعران زمانه ی ما نه ادعای حافظ شدن دارند و نه در عمل توانسته اند به کلمات و نشانه های شعرشان تشخصی بدهند. از سوی دیگر، هر چه شعر به عناصر و نشانه های بسته و محدود بسنده کند، از جمال پرواز خود کاسته، و آینه واری خود را نیز کاهش داده است. دقیق تر اینکه چنین شعری از رسالت خود باز می ماند.
آنچه مسلم است؛ هنوز که هنوز است واژگانی چون چفیه، خاکریز، پلاک و... نتوانسته اند در شعر این دوره بیش از آنچه که هستند، نمودی داشته باشند. در واقع این واژگان برای نماد شدن، طبع های هنرمندانه تری را طلب می کنند. البته گویا در سینمای دفاع مقدس چنین اتفاقی رخ داده است؛ به ویژه برای «پلاک» در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا؛ پلاک در سینمای حاتمی کیا به نماد هویت تبدیل شده است. از همین رو این نماد باید حفظ شود و به وسیله ی «مهاجر» از دسترس دشمن دور بماند و حتی نقش داغ آن بر کف دست های رزمنده باقی بماند که ماند.
البته هنگامی که از تأویل پذیری، که همان خاصیت آیینگی است، سخن می گوییم، باید توجه داشت که هر شعری بنا به قدرت و استحکام آن می تواند یک یا چند حوزه را در نوردد. باز هم حافظ مثال خوبی در این زمینه است. در شعرهای حافظ نمونه هایی وجود دارد که قابلیت تأویل در چند حوزه مانند حوزه های عرفانی و اجتماعی را دارد. مثال بارز در این باره غزل مشهور حافظ با مطلع ذیل است:
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
در شعر شاعران دهه ی شصت، نمونه هایی از شعرهای تأویل پذیر را می توان یافت. شعر زیر از قیصر امین پور به اشارت خود شاعر برای شهدای فاتح لانه ی جاسوسی سروده شده است، اما می توان آن را نمونه ای از شعر «دفاع مقدس» (یعنی شعر جنگ) به حساب آورد.
ناگه رجز هجوم خواندند
بر گرده ی گردباد راندند
شستند به خون شب زمین را
شمشیر به آسمان رساندند
لرزید زمین چنان که گفتی
چندین رمه را ز جا رماندند
این شعر اگر هم درباره ی جنگ تأویل شود، باز در همان حوزه ی اجتماعی باقی مانده است و قطعاً نمی توان از آن قرائتی عاشقانه ارائه کرد.
شعر مقاومت از آنجا که در ذات خود شعری اجتماعی است، از عناصر بومی نیز بهره می برد و این در شعر مقاومت دیگر ملل نیز دیده می شود. آنچه مسلم است، نمی توان بدون نشانه های اجتماعی، شعر اجتماعی سرود. اما اینکه شاعر بتواند کلمات و عبارات شعر خود را از بند زمان و مکان رها کند، بحث دیگری است و این امر جز از شاعران و نویسندگان بزرگ بر نمی آید.
در شعر «طبل های غرّان» ضیاءالدین ترابی بهره گیری از عناصر بومی کاملاً روشن است:
سیاه مثل من، بی نام و نشان اینجا
مرگ من در الیزابت ویل مرگ تو بود
خون ریخته بر شارپ ویل
پیش از این بر زمین ریخته بود
دریولوندی
آلاباما و ممفیس
فرد هامپتون در بستر شیکاگو
خون و شلیک تفنگ در تاریکی
چنین پیش بینی کرده بودند آیا
که پلنگ باید بی هیچ جست و خیزی
در بسترش بمیرد؟
شاعر هر چقدر هم که مضامین و مفاهیم بکری را در ذهن خود خلق کند، باز هم ابزاری جز واژه برای بیان آن ندارد. اگر شاعر به هر دلیلی خود را در چنبره ی چند واژه محدود کند، قطعاً ابزارهای خود را محدود کرده است. در عین حال شاعر هر چقدر هم که قدرتمند باشد، به سختی می تواند کلماتی که دارای شناسنامه ای شناخته شده هستند به خدمت بگیرد، ولی هویتی دیگر به آن ببخشد. کدام شاعر قدرتمندی قادر است کلماتی «می»، «ساغر»، «خال لب» و... را با تعریفی جدید ارائه دهد؟
با این توضیح، شاعر دفاع مقدس مجبور است برای توفیق، از واژگان تکراری و کلیشه ای عبور کند.
3. چرا نباید شعرهای تأویل پذیر را نیز جزیی از شعرهای دفاع مقدس بدانیم؟
آیینگی مهم ترین خاصیت شعر است و اگر شعر حافظ و سعدی تا این زمان زنده و پویا مانده است، به همین دلیل است.
در شعر دهه هفتاد نمونه هایی یافت می شود که به شهادت خود شاعر درباره دفاع مقدس سروده شده است. چند بیت از غزل «آن روزها سبز» محمدرضا روزبه در اینجا آورده می شد"
با موجی از ترنم آن روزهای سبز
می رویم از تلاطم آن روزهای سبز
گل می کند دوباره در آیینه ی خیال
سوسو زنان تبسم آن روزهای سبز
در قاب چشم شعله ورم نقش می زند
تصویر پرتلاطم آن روزهای سبز
یک شب به میهمانی چشمان من بیا
ای از تبار مردم آن روزها سبز
این شعر یادی است از روزهای دفاع مقدس و خاطرات خوشی که شاعر از آن دوران دارد، اما روشن است که در آن کمتر نشانه های رایج شعر دفاع مقدس دیده می شود. در واقع شاعر نخواسته با چند واژه ی تکراری فضای شعر خود را محدود کند. در عین حال این شعر در فضاهای دیگر نیز تأویل پذیر است.
دو بیتی ذیل از سید عبدالله حسینی نیز از همین نوع است که اتفاقاً با غزل بالا فضایی مشترک دارد:
دلا چون صبحدم صادق نبودی
برای پر زدن لایق نبودی
بیا تا فاش گویم جرمت این است
که در آن روزها عاشق نبودی
بعضی از کلمات و ترکیبات در گذر زمان حامل مفاهیم مختلفی شده اند. بهره گیری از این کلمات، شعر را در یک حوزه متوقف نمی سازد. به کلمات گل و لاله در بیت ذیل از سهیل محمودی توجه کنید:
اگر که در کف دیوارها گل و لاله است
عجیب نیست که دیدار یار نزدیک است
گل و لاله می تواند نشانی از آذین بندی باشد، اما توجه داشته باشیم که گل و لاله را می توان تصاویر شهدا در نظر گرفت.
معمولاً حالت تأویل پذیری (از این نوع که مثال زدیم) در شعر سنتی بیشتر در غزل، دو بیتی و رباعی اتفاق می افتد؛ زیرا در این قالب ها مجال تفصیل نیست و فقط عرصه هایی برای بیان لحظه های ناب شاعرانه اند. اما در قصیده و مثنوی شاعر اگر هم نخواهد، کمابیش موضوع واحدی را در شعر پیگیری می کند و این از تأویل پذیری شعر می کاهد. با توجه به آنچه گفتیم، نمی توان این گونه شعرها را از حوزه ی دفاع مقدس حذف کرد؛ زیرا این شعرها از جمله شعرهای موفق هستند.
فردا
«آسیاب جنگ تقریباً از آب افتاده بود، اما هنوز جبهه های جنگ را ترک نکرده بودیم. یکی از آن روزها که دور هم جمع شده بودیم و از هر دری سخنی؛ سخن از تصرف فاو و عملیات والفجر هشت به میان آمد و سپس باز پس گیری فاو توسط دشمن. یکی از همین بسیجی ها که هنوز حتی پشت لبش هم سبز نشده بود، جمله ای گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: «ما فاو را تصرف کردیم و دشمن آن را پس گرفت. اما باید دقت کرد که چه تصرف کردنی و چه پس گرفتنی! ما فاو را چگونه و با چه امکاناتی به دست آوردیم و عراق آن را چگونه پس گرفت؟!».
سال های دفاع مقدس روزهایی را به خود دید که نه قلم شاعر و نویسنده آن را به نگارش درآورد و نه دوربین فیلم ساز. کدام قلم توانسته شکوهمندی یک عملیات را به رشته تحریر درآورد و کدام دوربین به ثبت چنین لحظه هایی اهتمام ورزیده است.
در این زمینه می توان دو پرسش دیگر را مطرح کرد:
1. اگر شعرهای تأویل پذیر را نیز شعر دفاع مقدس بدانیم، چگونه می توان فرهنگ دفاع مقدس را به دوره های بعد منتقل کرد؟ آیا اصولاً این وظیفه به عهده ی شعر است؟
2.آیا منظور از دفاع مقدس تنها همان دوره ی جنگ عراق با ایران است؟
و شاید پاسخ:
1. برای اینکه یک شعر درباره ی دفاع مقدس باشد، باید کلیت آن فضای دفاع را تداعی کند. بی شک فرهنگ دفاع مقدس به چفیه، پلاک، سنگر و... خلاصه نمی شود.
شعر دفاع مقدس راه های نرفته ی زیادی پیش رو دارد. شاعر دفاع مقدس برای توفیق نباید خود را گرفتار تعدادی به اصطلاح نماد کند که دیگر حتی تأثیر عاطفی آن نیز به شدّت کم شده است. پاسخ به سؤالاتی چون چیستی و چرایی جنگ، فرهنگ حاکم بر جبهه ها و دستاوردهای دفاع مقدس می تواند موضوع شعر دفاع مقدس باشد. توجه به ظواهر جنگ بدون توجه به ساخت های معنوی آن دیر یا زود شاعر دفاع مقدس را به بن بست و تکرار می کشاند. گلوله مهم است، اما از آن مهم تر کسی است که آن را شلیک می کند و از آن مهم تر نیز انگیزه ی شلیک است. متأسفانه در شعر امروز حتی به شلیک کننده هم کمتر پرداخته شده است چه رسد به انگیزه ی شلیک!
از این نکته غافل نباشیم که بسیاری از آثار ادبی جهان در سایه ی جنگ تولد یافته اند که بارزترین آن «جنگ و صلح» تولستوی و «بینوایان» ویکتور هوگو است. چنگ ما نه در شکوه از جنگ های دیگر چیزی کم داشت و نه در انگیزه. اما چرا ما چنین شاهکارهایی را خلق نکرده ایم؟
از آنچه گفتیم می توان نتیجه گرفت که شعر در حکم یک رسانه، نه توان انتقال بعضی از لحظه های دفاع مقدس را دارد و نه رسالت آن را. بخش مهمی از میراث دفاع مقدس باید از طریق هنرهای دیگری ماندگار شود. شعر معاصر مجال شرح و تفصیل را از شاعر ربوده است و خواننده ی امروزی نیز از شعر چنین توقعی ندارد.
داستان، رمان و فیلم برای ثبت و انتقال صحنه های دفاع مقدس رسانه های توانمندتری هستند.
2. دفاع مقدس به معنای عام، نه در ظرف زمان محدود می شود و نه در ظرف مکان. ادبیات مقاومت مرزهای ملی و قومی را در می نوردد و مخاطب آن وجدان عام بشری است. بنابراین اگر بخواهیم بر مبنای تعریف ادبیات مقاومت به این موضوع بنگریم، جنگ هشت ساله فقط بخشی از آن را به خود اختصاص می دهد. حتی موضوعات جنگ هشت ساله نیز هنوز در جامعه ساری و جاری است و به راحتی نمی توان از کنار آن گذشت. از سوی دیگر هر روز در جهان وقایعی رخ می دهد که می تواند موضوع شعر مقاومت باشد. اگر منظور از برگزاری کنگره های دفاع مقدس حفظ فرهنگ جهاد و ایثار است، نادیده گرفتن وقایعی که در آن حقوق مظلومان نادیده گرفته می شود، نقض غرض است. البته نمی توان به بهانه ی وقایع روز، دوره ی جنگ هشت ساله را به فراموشی سپرده. اما گویی فصل الخطاب همه ی این حرف ها تصمیم متولیان کنگره ی دفاع مقدس است. آنان تصمیم می گیرند که کدام شعر درباره ی دفاع مقدس است و دفاع مقدس کدام است؟
سید اکبر میر جعفری
نامه های بی جواب
| چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم |
|
برای آمدنت شب به شب ستاره شمردم |
|
چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر |
|
برای باور مردم قسم به جان تو خوردم |
|
در انتظار تو و قاصدی كه هیچ نیامد |
|
هزار مرتبه جانم به لب رسید و نمردم |
|
و عكس های تو را، من امیدوار و صبور |
|
برای هر كه می آمد ز جبهه بردم و بردم |
|
صدای زنگ در، اما، همیشه دغدغه زا بود |
|
نیامدی و من از آن چه خون دل كه نخوردم |
|
چقدر هروله كردم میان كوچه و ایوان |
|
و بال روسری ام را به زیر پلک فشردم |
|
چه پستچی كه از این خانه می گذشت شتابان |
|
چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم |
پروانه نجاتی
مطالب مرتبط :
صحبت از استخوان و پلاک دیگر بس
مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم...
آی خاکی ها...
بعضی از جاده شمال به جبهه رفتند
که می داند بر سرخ بوته ها، چه رفت؟
دیشب از چشمم بسیجی میچكید
چفیه از روز ازل مظلوم بود
به یاد حاج همت
خاطرات جبهه ها یادش بخیر
جمجمک برگ خزون ، یه پلاک یه استخون
جنگ از چشم عروسکی که خون آلود است
شعر جنگ و ضد با تکیه بر شعر «شعری برای جنگ»
در سال های پس از جنگ و در مصاف پرداخت هنرمندانه به این مقوله، شاعران از زوایای مختلفی به جنگ و تبعات آن نگریستند، از جمله ی رویکردهای متأخر و البته رو به گسترش می توان نگاه ضد جنگ را بر شمرد که بازخوردهای متفاوتی را نیز در پی داشته است؛ در تحلیل و بازکاوی بسترها و زمینه های این نوع نگاه، حمیدرضا شکارسری به سراغ شعر دفاع مقدس و شاعران همسو و غیرهمسو با آن رفته است؛ و البته با نگاهی دقیق تر به شعر قیصر امین پور.
«اینجا /گاهی سر بریده ی مردی را / تنها / باید ز بام دور بیاریم / تا در میان گور بخوابانیم / یا سنگ و خاک و آهن خونین را / وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم / در زیر خاک گل شده می بینیم: / زن روی چرخ کوچک خیاطی / خاموش مانده است.»
این تصاویر مهیب، رقت انگیز و تکان دهنده، نمایی سرد و تیره از حادثه ای به نام جنگ را گزارش می کند. گفتم «گزارش» چرا که شاعر کوشیده است اصل رویداد را انعکاس دهد؛ زیرا بیم از آن دارد که باز آفرینی شاعرانه ی صحنه ها از شکوه رعب آور آنها بکاهد و از سوی دیگر چنین هول عظیمی گویا خود آغشته به مبالغه ای فراواقعی است و نیازی به تعبیه ی صنعت یا شگردی شعری ندارد تا تأثیری همسنگ یک شعر داشته باشد.
«مردی به روی جوی خیابان / خم بود / با چشم های سرخ و هراسان / دنبال دست دیگر خود می گشت / باور کنید / من با دو چشم مات خودم دیدم / که کودکی ز ترس خطر تند می دوید / اما سری نداشت / لختی دگر به روی زمین غلتید / و ساعتی دگر / مردی خمیده پشت و شتابان / سر را به ترک بند دوچرخه / سوی مزار کودک خود می برد / چیزی درون سینه ی او کم بود».
چنین اشعاری در واقع وظیفه دارند موجب انزجار مخاطب از مقوله ی جنگ شوند؛ پس نام شعر ضد جنگ بر آنها اطلاق می گردد. شعری که جنگ را از منظر کشتار، ویرانی، سبعیت و قساوت نوع انسانی به تماشا می نشیند و وجوه تاریک و ترسناک و تهوع آور آن را بازتاب می دهد آیا انکار پلشتی و پلیدی و ناپسندی این وجوه سیاه پدیده ی جنگ، اساساً امکان پذیر است؟
امّا «قیصر امین پور» در فراز دیگری از همان شعر (شعری برای جنگ) چنین می سرآید:
«دیگر قلم زبان دلم نیست / گفتم: / باید زمین گذاشت قلم ها را / دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست / باید سلاح تیزتری برداشت / باید برای جنگ / از لوله ی تفنگ بخوانم / با واژه ی فشنگ»
شاعر چگونه می تواند مخاطب خود را به این ترتیب، با این بیان حماسی به جنگ فراخواند؟ فراخوان به هنگامه ای که در فرازهایی دیگر چنان تلخ و وحشیانه تصویر شده است که گویا هیچ واژه ی روشنی در قاموس آن وجود ندارد! آیا جنگ وجوه دیگری نیز دارد که باید در تحلیل درست این مقوله به آن توجه شود؟ آیا جنگ یکسره زشتی و پلشتی است؟
«باری / این حرفه های داغ دلم را / دیوار هم توان شنیدن نداشته است / آیا تو را توان شنیدن هست؟ دیوار! / دیوار سرد و سنگی سیار!/ آیا رواست مرده بمانی / دربند آنکه زنده بمانی؟ / نه!»
جنگ با تمام مختصات و ویژگی های زشتش، اضلاعی از زیبایی و ارزش های متعالی انسانی را داراست که در نگاه اوّل در پسِ دود و آهِ صحنه های نبرد پنهان و نادیده می ماند.
از منظری دیالکتیکی جنگ در هر صورت پدیده ای اجتناب ناپذیر به نظر می رسد. انسان از بدو پیدایش، نوعی مرزبندی را بین خود و منافع خود با دیگری و منافع او حس می کند و آزمندی ذاتی او از آن پس، موجب تعدی و دست اندازی او به دیگری یا برعکس بوده است. منافع مورد طمع انسان البته همیشه مادی و از جنس آب و خاک و مال نبوده است و چه بسا طمع قدرت طلبی و حتی تجاوز به مرزهای عقیدتی دیگری موجب ایجاد درگیری و جنگ شده است. در این آوردگاه اگر جنگ از یک سو با انگیزه ی تجاوز و زیاده خواهی آغاز می شود. در دیگر سو با انگیزه ی دفاع و مقاومت دنبال می گردد. حتی در سوی نخست چه بسا تجاوز و زیاده خواهی با حمایت یک ایدئولوژی کاملاًَ موجه جلوه نماید! اینجاست که قضاوت درباره ی طرف عادل و محق در جنگ کار چندان ساده ای به نظر نمی رسد.
امّا در هر صورت با توجه به زاویه ی دید یک جنگجو، در گستره ی نسبیت باوری، می توان توجه به ارزش هایی والا و متعالی را ردیابی کرد. این ردیابی در هر دو سوی هر جنگی اجرا شدنی است.
با این اوصاف می توان جنگ را صاحب ظرفیت ها و پتانسیل های زیبایی و زیباشناسانه دانست. معمولاً شاعران این ظرفیت ها و پتانسیل ها را در شعر جنگ یا شعر دفاع یا شعر مقاومت و پایداری به فعل در می آورند. شعری که به تقدیس دفاع از مرزهای مادی یا عقیدتی می پردازد، شعری که متجاوز را به باد حمله می گیرد یا به تمسخر می گیرد، شعری که از جان باختگان، شهدا یا آسیب دیدگان چنین دفاعی تحلیل می کند، شعری که ناب ترین و لطیف ترین احساسات و عواطف انسانی را در خشن ترین و پرهیاهوترین لحظات نبرد به تصویر می کشد و چنین است که شعر جنگ چون خود جنگ نه اجتناب ناپذیر است و نه یکسره خالی از ارزش.
پس وقتی «امین پور» مخاطب شعر خود را به تمام پست ها و پلشتی های دشمن بعثی، در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بی تفاوت می بیند، او را شاعرانه به دشنام می گیرد. دیوار سرد و سنگی سیار! پس وقتی «امین پور» وقاحت دشمن را می بیند در دفاع از مظلوم، سلاحی تیز و تفنگی با واژه فشنگ را بر سلاح سرد سخن ترجیح می دهد. او آشکارا مخاطب را به جنگ ترغیب می کند؛ امّا جنگ در این موقعیت زمانی، از دیدگاه او دفاعی مشروع زیباست:
«باید گلوی مادر خود را / از بانگ رود رود بسوزانیم / تا بانگ رود رود نخشکیده است / باید سلاح تیزتری برداشت / دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست»
چنانچه دیدیم گاه حتی در یک شعر واحد از اشعار دفاع مقدس، هم شعر ضد جنگ خودنمایی می کند و هم کوس شعر جنگ به گوش می رسد. حتی شاعر دفاع مقدس نمی تواند جنبه های منفی جنگ را انکار کند. با این وصف چرا گاهی شعر دفاع مقدس را مطلقاً شعر جنگ و شاعر آن را شاعر جنگ طلب معرفی می کنند و در برابر آن شعر ضد جنگ یا شعر صلح را علم می کنند؟ آیا نیتی شوم یا غفلتی مرموز پشت این اعتقاد سنگر نگرفته است؟
«شهیدی که بر خاک می خفت / سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت / دو سه حرف بر سنگ: / «به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ/ که بر جنگ!»
اگر شاعر را به مثابه انسان دارای مسئولیت های انسانی، تاریخی و اجتماعی بدانیم، او دارای یک مسئولیت مهم دیگر در حیطه ی هنر خود نیز هست و آن همدستی و مشارکت در توسعه و تکامل هنر روزگار است. در دوران وقوع حوادث بزرگ و فراگیر اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، بخش اعظم هنرمندان تحت تأثیر محیط پیرامون و به منظور جذب و هدایت مخاطب (و چه بسا مخاطب عام) توجه به مسئولیت های غیر هنری خویش را نسبت به مسئولیت های هنری در اولویت قرار می دهند. حاصل کار، به طور مثال در شعر، آثاری به شدّت محتواگرا و آرمان خواه، متوجه به فرم و ساختارهای ساده و تجربه شده، متمایل به صراحت و عریانی معنا (شعار)، مطلق نگر و بالاخره بهره مند از بیانی ژورنالیستی و گزارشگرانه است. پیروزی انقلاب اسلامی چنین فضایی را بر شعر و ادبیات ایران حاکم نمود. فضایی مملو از اشعاری که از مختصات شعر متعهد و ملتزم سیاسی و اجتماعی تبعیت می کردند. امّا همه ی این شعرها از سوی شاعران همدل و همراه با نظام تازه استقرار یافته صادر نمی شد. شاعرانی هم که این نظام را مطابق خواسته های انقلابی خود نمی دانستند متأثر از این فضا و با همین مشخصات به روند شعری خود ادامه می دادند، و بدین گونه بود که کم کم به شاعران همدل و همراه نظام «شاعر انقلاب» و به شعر آنان «شعر انقلاب» اطلاق گردید. شعر انقلاب طبعاً «شعری انقلابی» و ستاینده ی همیشگی انقلاب و نظام برخاسته از آن محسوب گردید. از آنجا که وزن مهمی از این نام گذاری یا تقسیم بندی، اصول خود را از خارج از ادبیات اخذ نموده بود و هنوز هم اعتبار خود را حفظ کرده است، گاه حتی دیده شده و می شود که شعری حتی بدون خوانده شدن و صرفاً با توجه به نام شاعرش، در ژانر خاصی طبقه بندی می گردد! پس شاعری که به شاعر انقلاب یا شاعر دفاع مقدس معروف شده، حتماً شعری ستاینده ی جنگ است؛ زیرا جنگ در دفاع از نظامی است که باب طبع منتقد محترم نیست. پس جنگی است تا مقدس و تنها ابعادی پلشت و متجاوزانه دارد و شعر والا شعری است که تنها چهره ی مخرب و نابودگر جنگ را به تصویر بکشد و بس. در واقع اگر شعر دفاع مقدس در سال های جنگ، بنابر ملاحظات موجه اجتماعی و سیاسی، حداقل تا مقاطع پایانی جنگ نمی توانست نگاهی همه جانبه نگر به جبه ها و پشت جبهه ها داشته باشد، شعر ضدجنگ شاعران روشنفکر نیز آگاهانه(!) همین نگاه تک بعدی و به اصطلاح سیاه و سپید را به جنگ داشت. جالب اینجاست که شعر هر طرف توسط شاعران و حتی مخاطبان طرف دیگر کمتر خوانده می شد و مورد نقد و بررسی قرار می گرفت. این فقدان دیالوگ، شکاف بین شاعران و شعر انقلاب و دفاع مقدس را با شاعران و شعر به اصطلاح روشنفکری عمیق و عمیق تر کرده است و تاکنون بیشتر تلاش ها برای نزدیک کردن دو طرف تقریباً با شکست کامل روبه رو شده است. کافی است تلاش «عبدالجبار کاکایی» را در راه اندازی جشنواره ی سالانه شعر دفاع مقدس در فضایی نو و با حضور تمام طرفین درگیر شعر ایران، در همین دو سه سال پیش به یاد آورید تا مصداقی روشن از آنچه بیان شد، داشته باشید. آنجا مشخص گردید که شاعر و منتقد روشنفکر اصولاً شاعر دفاع مقدس را مزد بگیر نظام و شعر او را شعری فرمایشی یا با تخفیف، سفارشی می داند. شعری که توسط آنان خوانده نشده و به صرف نام شاعرش، جنگ طلبانه است! این حکم برآمده از ذهنیتی غیر تاریخی، متعصب مطلق نگر، سطحی و غیر علمی است که به جای نقدی جامعه شناسانه به نقدی معطوف به شخصیت صاحب متن، آن هم براساس شناختی غیر دقیق، معطوف گردیده است.
«ما در تاریکی / ستارگان پراکنده / شب بوها. یاس...
در کوچه نعش شهیدی را می برند / در خانه / رخت جهازش را دختر می دوزد / (و چندانکه صدایش را نشنوند / شادمانه / ترانه ای می خواند).
این نعش کدام شهیدی می تواند باشد! / تنها دکمه های رخت عروسی مانده است.»1
«پس آنچه می ماند نامش زندگی ست.
توفان جنگ می گذرد / با خانه ها و خیابان ها و آدمیان / و مغازه های عظیمی به وسعت شهرها باقی می ماند / و سگانی لاغر و آلوده / که از بسیاری گشنگی/ در زیر پوستمان / استخوان هامان را می لیسند.
پس / اینانی که به جای می مانند زندگانند / ژنده / آلوده / گرسنه/ حسرتکش مردگان.»
2
اگر سروده های زیبای فوق به توصیف کلیتی به نام جنگ و تبعات آن دست زده است و به خوبی نفرت از جنگ را بازتابانده و تبلیغ کرده است، رباعی ذیل نیز دقیقاً با همان شیوه، همان هدف را دنبال می کند:
«موسیقی شهر بانگ رودارود است
خنیاگری آتش و رقص دود است
بر خاک خرابه ها بخوان قصه ی جنگ
از چشم عروسکی که خون آلود است»
امّا به استناد آن دو شعر می توان «شمس لنگرودی» را شاعر ضد جنگ و صلح طلب دانست؛ اما برای ضد جنگ بودن «قیصر امین پور» نمی توان به این رباعی یا به «شعری برای جنگ» استناد کرده زیرا منتقد پیش از و بیش از ماهیت شعر به شخصیت شاعران توجه می کند. «شمس» به هر صورت پزی اپوزیسیونی دارد؛ امّا «قیصر» نه. محکومیت «قیصر» قطعی است! دلیل قاطع قاضی – منتقد محترم این رباعی مثلاً:
«آهنگ و سرود لبتان سوختن است
اندیشه ی روز و شبتان سوختن است
رازی است میان تو و پروانه و شمع
کز روز ازل مذهبتان سوختن است»
«امین پور» شهدا و رزمندگانی را مدح کرده است که از نظام پاسداری می کند حکم روشن است!
می توان از وجوه متفاوتی به جنگ نظر انداخت:
- کلیت جنگ و تبعات آن
- جنگ از دیدگاه طرفین درگیر در جنگی خاص و تبعات آن
- لحظات زشت و زیبای جنگ و تبعات آن
شعر ضد جنگ تنها در وجه نخست و نیز در ثبت لحظات زشت جنگ هویت می یابد (که آن هم در طرح کلیت جنگ تصویر می شود و محکوم می گردد)؛ امّا شاعر جنگ (در اینجا شاعر دفاع مقدس) با دیدی متوسع، همه جانبه نگر (حداقل در سال های پس از جنگ)، و ایدئولوژیک به جنگ می نگرد و از ثبت لحظات زیبای جنگ نیز خود را محروم نمی کند در جنگ تحمیلی بر ایران که خواه ناخواه در دو سوی مرزهای اعتقادی جریان داشت، نمی توان دیدگاه ایدئولوژیک گروهی از شاعران را نادیده گرفت. بدین ترتیب بخشی از اشعار این شاعران را می توان متوجه به وجه دوّم شعر جنگ دانست. وجهی که در شعر شاعران به اصطلاح ضد جنگ به عمد حذف شده است. از این رو در شعر ایشان غالباً هیچ نشانی از رزمنده و ایثارگر نیست و اگر هست نقشی کاملاً فرعی و کم رنگ دارد و تلاشی شاعرانه به منظور برجسته سازی این نقش به چشم نمی آید. جنگ در این اشعار، طبیعت بی جانی است که تنها بر کابوس گونگی آن تأکید می گردد و کمتر اثری از حماسه در آن یافت می شود:
«غروب / قوطی رنگ / بر پشت دری های سپید می پاشید / دودکش های خانه / به سرفه می افتادند/ و عطر هر خوراک / بر لایه ی خاطرات خانه می افزود / مهتابی های محجوب / در حضور حس سعادت / رنگ می باختند / فلوس و عناب و رازیانه / بنشن های ذخیره / و کتاب مقدس / خانه چیزی کم نداشت / گنجشک بی تدبیری هم / سه صدف کوچک / پشت پنجره گذاشت.
پرنده با چیله ای بازگشت / امّا در خاطر خاک متروک / مگر کابوسی / هیچ نمانده بود
.»3
متأسفانه شعر دفاع مقدس طی سه دهه ی گذشت، کم و بیش از حمایت حکومتی بهره برده است.
«تأسف»؟!
چرا هنر از این نوع حمایت بهره می برد هم زمان تأسف نیز می خورد؟
بی تردید رشد و توسعه و شکوفایی تولید آثار هنری به حمایت های مادی و معنوی نهادهایی خارج از هنر نیازمند است. فرایند توسعه ی هنر، فرآیندی بین رشته ای که آفرینش هنری تنها یکی از این رشته هاست. امروزه این فرآیند آن قدر طولانی و پیچیده است که طی کردن آن توسط هنرمند به تنهایی امکان پذیر نیست.
شعر و شاعر دفاع مقدس نیز از این امر مستثنی نیست. اما نکته ی مهم اینجاست که حامی شعر دفاع مقدس در واقع خود حکومت است. مراکزی که به درست یا نادرست متولی تولید و عرضه ی آثار ادبی متعهد به انقلاب و دفاع مقدس هستند، غالباً (حداقل در عرصه ی ادبیات) با همه جانبه نگری شاعر سر سازگاری ندارند. شاید بتوان فقدان دید هنرمندانه در بین این متولیان را مشکل اصلی کار داشت. از آنجا که این مراکز غالباً ماهیتی سیاسی یا نظامی دارند نمی توانند یا نمی خواهند ملاحظات خاص خود را نادیده بگیرند و نقش حمایتی خود را بدون انتظاراتی غیر هنری به اجرا بگذارند. متأسفانه برخی از مشاوران هنری مراکز فوق نیز به ملاحظاتی دیگر(!) با رؤسای خود هم داستان شده و به کارمندان هنری تبدیل شده اند. پس از یک طرف شعر دفاع مقدس از حمایت های دولتی به منظور رشد خود بهره برده است، اما از طرف دیگر به خاطر ماهیت این حمایت ها از دیالوگ بین شاعران دفاع مقدس و شاعران دیگر که به بدنه ی نظام متصل نیستند اما دارای عِرق و تعصب ملّی هستند، محروم مانده است.
«قیصر امین پور» سال ها پس از خاتمه ی جنگ در دهه ی هشتاد چنین می سراید:
«شهیدی که بر خاک می خفت / سر انگشت در خون خود می زد و می نوشت / دو سه حرف بر سنگ: / «به امید پیروزی واقعی / نه در جنگ/ که بر جنگ!»
شاعر در این شعر بر جنگ تاخته است او شاعری ضد جنگ است نه صرفاً در این شعر. او حتی هنگامی که برای دفاع مقدس و در تجلیل از آن شعر می سرود، ضد جنگ بود؛ زیرا نجنگیدیم مگر برای دافع.
پی نوشت ها:
1- شمس لنگرودی، در مهتابی دنیا، تهران: چشمه، 1372، ص 64.
2- قصیده ی لبخند چاک چاک، تهران مرکز، 1369، صص 59 و 60.
3- فرشته ی ساری ، قاب های بی تمثال، تهران؛ چشمه 1368، صص 16 و 17.
صحبت از استخوان و پلاک دیگر بس
"مثنوی شعله های آبی!" سرودهای از محمدحسن حسینی که حکایت از درد دل های پدری بسیجی با پسرش دارد
| پسرم جبهه جای مردان بود |
|
جای عرش خدانوردان بود |
|
هر کسی شعله داشت دود نداشت |
|
خطر زندگی وجود نداشت |
|
برکت در زمین فراوان بود |
|
میوه زخم و مین فراوان بود |
|
داستانی چنین شنیده کسی؟ |
|
شخم میدان مین شنیده کسی؟ |
|
خبری داری از شهیدان هیچ؟ |
|
از دلیران مرد میدان هیچ؟ |
|
دیده ای روی سیم ها سربند؟ |
|
روی بال نسیم ها سربند؟ |
|
تشنگی دیده ای سه روز و سه شب؟ |
|
زخمی و خسته و دعا بر لب |
|
از شهیدان چه دیدهای پسرم؟ |
|
چه از آنها شنیده ای پسرم؟ |
|
نوحه خوان ها زیاد می خوانند |
|
شعر از آنها زیاد می خوانند |
|
استخوان و پلاک دیگر بس |
|
صحبت از مهر و خاک دیگر بس |
| بنشین با تو حرفها دارم |
|
حرف ، از آن شگرف ها دارم |
| نوحه خوان ها چرا نفرمودند: |
| بچه ها ساده ، مختصر بودند |
|
مال دنیا کسی نمی طلبید |
|
بنز و ویلا کسی نمی طلبید |
| عکسشان را ببین همین هایند |
| عاشقانی که عرش پیمایند |
| ساده هستند نه؟ بدون ریا |
| ساده و باگذشت و اهل وفا |
| ساده مانند کودکی خندان |
| شب حمله شب حنابندان |
| شب شور و کشاکش و دعوا |
| سر سربندهای یا زهرا(س) |
| در شب حمله آنچه عادت بود |
| شوخی شربت شهادت بود |
| از گذشت از گذشتشان بشنو |
| توی میدان مین به وقت درو |
| روبرو بود هرچه بود .همین! |
| روبرو بود و تانک و ترکش و مین |
| همه ماجرا گذشتن بود |
| نه نرفتن نه بازگشتن بود |
| در کجا دیده ای سرور کند؟ |
| آنکه تن را پل عبور کند |
| پسرم عکس ها زبان دارند |
| رنگ ها زنده اند جان دارند |
| سروها را بیا تماشا کن |
| یادی از عاشقان مولا کن |
| اسم شب نور بود در آنجا |
| یاعلی(ع) یاحسین(ع) یازهرا(س) |
| این یکی را ببین که کم سال است |
|
اسم او مصطفای تک بال است |
|
عکس او را ببین. ندارد دست |
|
آستینش به شانه سنجاق است |
|
مصطفی توی جبهه سقا بود |
|
با کرم بود ،خیلی آقا بود |
|
روز و شب در خروش و جوشش بود |
|
کلمن آب روی دوشش بود |
|
این یکی جاسم است اهل جنوب |
|
از همان بچه های ساده و خوب |
| جاسم آخر شبی منور شد |
| روی دست نسیم پرپر شد |
| این حبیب است اینکه این گوشه ست |
| اینکه بی کوله بار و بی توشه ست |
| توشه اش تکه نان و آبی بود |
| موقع سوختن چه آبی بود! |
| هیچ دودی نداشت سوختنش |
| هیچ باقی نماند از بدنش |
| پسرم خاطرات بسیارند |
| خاطراتی که سرخ و خون بارند |
| نبر از یاد یاد یاران را |
| یاد آن رفتگان، سواران را |
| کاروان رفت و من به جا ماندم |
|
من و شب های اشک و نوحه و غم |
| من و شمع مزار و باران، آه |
| نوحه خواندن برای یاران آه |
| پسرم هرچه هست در عکس است |
| گردش روزگار برعکس است |
| عکس زنده ست ،عکس و خاموشی؟ |
| جبهه و سنگر و فراموشی؟ |
| جبهه از یاد میرود؟ هرگز |
| کوه برباد میرود؟ هرگز |
| کوه آتشفشان نگردد سرد |
| کوه آتشفشان غربت و درد |
| جبهه خون بود خون ز فرط شهید |
|
عاشقان بدون شرط شهید |
| بس که شرطی نداشت رفتنشان |
| هیچ باقی نماند از تنشان |
| اولین شرط عشق سوختن است |
|
اوج پروانه شعله ورشدن است |
| پسرم کربلاییان رفتند |
| عشقبازان،خداییان رفتند |
|
عشق وقت خطر جلا دارد |
|
بویی از زخم کربلا دارد |
|
پسرم نرم تر قدم بردار |
|
بنشین گوش بر زمین بگذار |
|
نفس خاک را بیا حس کن |
|
بوی افلاک را بیا حس کن |
|
خاک، عشق است ذره ذره شده |
|
تپه و دشت و کوه و دره شده |
|
خاک جبهه حقیقتش نور است |
|
تکه پاک وادی طور است |
|
پابرهنه قدم برآن بگذار |
|
قدمی پا بر آسمان بگذار |
|
عشق می گوید آب آب ببین |
|
سنگ و خاموش و بی صدا منشین |
|
عشق تشنه ست آب می خواهد |
|
از من و تو جواب می خواهد |
|
عطش عشق می رود از دست |
|
علقمه تشنه ابالفضل است |
|
بوی امن یجیب می آید |
|
بوی گلهای سیب می آید |
|
باز گویا شهید آوردند |
|
باز گویا مرا صدا کردند |
|
باز تابوت ها و پرچم ها |
|
مادران شکسته در غم ها |
|
می شناسند مردم آنها را |
|
مادران بوی استخوان ها را |
|
لاله هایی که دست چین شده اند |
|
نام هایی که نقطه چین شده اند |
| یادگاری میان سنگرها |
|
پر به جا مانده از کبوترها |
|
باشکوه است اینکه می بینی |
|
رشته کوه است اینکه می بینی |
|
کوه هایی پراز گدازه زخم |
|
چشمه در چشمه جوش تازه زخم |
|
از شب و خواب و تیرگی دورند |
|
مرز جغرافیایی نورند |
|
کوه در جعبه دیده بودی هیچ؟! |
|
صف به صف کعبه دیده بودی هیچ؟! |
|
کوه آتشفشان و خاموشی؟! |
|
کعبه و غربت و فراموشی؟! |
|
زخم و خون رشته رشته می آید |
|
بوی بال فرشته می آید |
|
صلوات و سلام و باران است |
|
کعبه هم در طواف یاران است |
|
آه یاران من کجا رفتند؟ |
|
هم قطاران من کجا رفتند؟ |
|
آه یاران آسمانی! آه |
|
هم قطاران آسمانی! آه |
|
در کجا خفته اید سرد و غریب؟ |
|
مصطفی !جاسم عزیز!حبیب! |
|
پسرم نام ها فراوانند |
|
سرواندام ها فراوانند |
|
سروقامت زیاد بود آنجا |
|
سروهای بلند باغ خدا |
|
پسرم جبهه جای مردان بود |
|
جای عرش ....... |
مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم...
این شعر از شاعر جوان تبریزی ،آقای رضا شیبانی به مناسبت عطرآگین شدن شهرمان به بوی خوش شهدا تقدیم به مادران همیشه منتظر شهدای گمنام می شود:
| مادر سلام! آمدهام بعد سال ها |
|
انگار انتظار تو را پیر کرده است |
|
زود است باز این همه پیری برای تو |
|
شاید منم که آمدنم دیر کرده است |
| مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم |
|
جایی که بودم از نفس جاده دور بود |
|
آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت |
|
آیینه شکسته من پر غرور بود |
|
دیرینه سال بود که در دور دستها |
|
یک سرزمین به گرده من بار درد بود |
|
در من کسی شبیه یلان حماسه ساز |
|
بی وقفه با زمین و زمان در نبرد بود |
|
دیرینه سال بود که سرپنجههای من |
|
چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد |
|
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک |
|
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد |
|
قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من |
|
تنها برای خاطر تو این چنین شدم... |
|
... که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم |
| یک عمر استخوان گلوی زمین شدم |
| مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم |
|
یک مشت استخوان شدنم طول میکشید |
|
تا ارتفاع شانه مردان شهرمان |
|
از دست خاک پر زدنم طول میکشید |
|
مادر نمیر!...زندگی من از آن تو! |
|
مادر نمیر!...زندگی از آن میهن است |
|
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد! |
|
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!.. |
آی خاکی ها...
|
ندیدم آینهای چون لباسخاکیها |
|
همان قبیله که بودند غرقِ پاکیها |
|
به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن |
|
شده ست حاصل آنها ز سینه چاکیها |
|
دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست |
|
نه بی مزار شدنها، نه بی پلاکیها |
|
به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند: |
|
"زمین چقدر حقیر است، آی خاکیها!" |
سید محمد جواد شرافت
شعری برای جنگ
نگاهی به ساز و کار «شعری برای جنگ» زندهیاد قیصر امینپور
اول، یک شعر 10 سطری بود یا همین قدرها؛ کوتاه بود. احتمالاً یکی از پرنسخهترین شعرهای «روزگار نیما به این طرف» است. منظورم البته نسخههای چاپیست. «شعری برای جنگ» امینپور، رفته رفته رشد کرد و تبدیل شد به بهترین شعرش و بهترین شعر جنگ تا حالا. خودش آنقدرها خوشایندش نبود این حرفها اما مثل تمام مواقعی که جدل نمیکرد، قناعت میکرد به حیرتی انگار از بدو تولد با او مانده، با این کلام که: «نه بابا!»
این بهترین شعر جنگ البته بهترین نسخهاش در دسترس همگان نیست یعنی آن نسخهای که در هفته جنگ سال 63 و در روزنامه کیهان به چاپ رسید. در منتخبها، همانی که در «تنفس صبح» چاپ شد، آمده. موقعی که پرینت آخر گزینه کارش توسط ناشر ارسال شد به سروش نوجوان، آنجا بودم. نگاهی انداختم دیدم که از آن نسخه شهریور 63 خبری نیست. گفتم: «بهترین نسخه همان بود.» گفت: «بود. حالا نیست. بعضی وقتها آدم باید کوتاه بیاید تا نگویند از مواضعش کوتاه آمده!» گفتم: «از آن موقع خیلی گذشته.» خندید. همیشه میخندید. ادامهاش ندادم. شعر خودش بود.
میخواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمیشود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
- با واژه فشنگ-
شروع این شعر، با سرگردانی و حیرانی همراه است که بخشی از ذات شعر است. وقتی راوی درباره رویدادهای پس از موشکباران شهرش حرف میزند، دلیل این حیرانی را درک میکنیم. راوی، منگ است انگار موج انفجار، درکش را نسبت به جهان پیرامونی، دچار «لرزش» کرده بنابراین گاهی که به شعار میگراید، بیش از آن که مخاطب دچار شعارگریزی شود، آن را بخشی از عصبیت راوی میانگارد و حاصل همان لرزش. از طرف دیگر، این تغییر در چشمانداز، برخی از وقوفها راوی را دچار اختلال نکرده مثلاً میداند که لفظ «موشک» ناخوشایند است [لااقل تا موقعی که این شعر گفته نشده بود و «موشک» به رویکردی شاعرانه بدل نشده بود، ناخوشایند بود!] و از زیبایی کلام میکاهد.
میخواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم- دزفول-
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد
اما
موشک
زیبایی کلام مرا میکاست
گفتم که بیت ناقص شعرم
از خانههای شهر که بهتر نیست
بگذار شعر من هم
چون خانههای خاکی مردم
خرد و خراب باشد و خونآلود
باید که شعر خاکی و خونین گفت
باید که شعر خشم بگویم
شعر فصیح فریاد
- هر چند ناتمام-
این «ورودیه» گرچه خیلی خوب شکل میگیرد اما اوج شعر آنجاست که شاهد صحنههای پس از موشکبارانیم؛ صحنههایی که تأثیرگذارتر و عینیتر از صحنههای داستانی همان موقع، در ذهن مینشینند و ماندگار میشوند. راستی یادم رفت بگویم امینپور آن اوایل، اوایل دهه 60، قصه هم مینوشت. یکی از آنها در جنگ سوره چاپ شد اما ادامه نداد. منظورم این است که از اولش دغدغه روایت داشت و این دغدغه را نه فقط در «شعری برای جنگ» که در رباعیاتش هم شاهدیم.
| موسیقی شهر بانگ «رودارود» است |
| خنیاگری آتش و رقص دود است |
| بر خاک خرابهها بخوان قصه جنگ |
| از چشم عروسکی که خونآلود است |
در غزلهایش هم شاهدیم:
|
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید |
|
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید |
| محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید |
|
خطوط منحنی خنده را خراب کنید... |
به گمانم راز ماندگاری «شعری برای جنگ» همین روایت شفاف و عینی است. صحنه، خوب توصیف میشود و چون روایت به قدر کافی تأثیرگذار هست، همیشه جلوی چشم مخاطب باقی میماند. در واقع، شعر بدل به سند میشود. گواهی زمانه میشود. میشود با آن تاریخ نوشت و مخاطب میتوان با آن، تاریخ شفاهی خودش را بنویسد انگار که جنگ را دیده باشد، حاضر بوده باشد در صحنه.
اینجا
گاهی سر بریده مردی را
تنها
باید زبام دور بیاریم
تا در میان گور بخوابانیم
یا سنگ و خاک و آهن خونین را
وقتی به چنگ و ناخن خود میکنیم
در زیر خاک گل شده میبینیم:
زن روی چرخ کوچک خیاطی
خاموش مانده است
اینجا سپور هر صبح
خاکستر عزیز کسی را
همراه میبرد
اینجا برای ماندن
حتی هوا کم است
امینپور در این شعر موزون نیمایی، بیشترین سعی را به خرج میدهد که به «عادت کلام» و «شیوه سخن گفتن معمول» نزدیک شود؛ چیزی که کمابیش با رعایت وزن عروضی دشوار مینماید و برخی اوقات، به تصنع نیز در برخی آثار- حتی در برخی شعرهای نیمایی خود او- منجر میشود اما این شعر دچار این بلیه نیست. به نظر، زادگاه و خاستگاه ذهنیاش که با دیدهها و تجربه شدهها آغشته است، هر نوع تصنع و تکلف را از آن دور کرده. از سویی دیگر، این شعر چندان شگردمند هم نیست یعنی بی آن که درگیر شگردهای شاعرانه باشد، در میانه «واقعنما»یی، عین «تخیل» هم هست. این شگرد که با «واقعیت»، «کلام متخیل» شکل گیرد، محتملاً تنها شگرد مشخص این متن است.
امینپور پس از مرگ نامنتظرهاش، پاسخ خود را از مخاطبان «شعری برای جنگ»اش گرفت: یک سوگواری عمومی. خب، این طوری هاست که شاعری به حافظه عمومی یک ملت هجرت میکند. البته، احتمالاً اگر خودش اینجا بود و این حرف را از من میشنید، با همان حیرت که از کودکی با او همراه بوده، میگفت: «نه بابا!»
روزنامه ایران
بعضی از جاده شمال به جبهه رفتند
نگاهی به نقاط عطف شعر دفاع مقدس
یک: جنگ جنگ تا پیروزی
«شعر جنگ» که با تعمیق رویکردهای آئینی جنگ هشت ساله ایران و عراق، به «شعر دفاع مقدس» تغییر نام داد و هم اکنون از هر دو نام بهره میبرد، فراز و فرودهای گوناگونی را پشت سر گذاشته. محتملاً اولین مشکل سد راه این شعر [همچون «دیگر شعر»هایی که در «دیگر جنگها» و در «دیگر کشورها» سروده شدند] شعارگرایی بوده. مشکلی که پس از گذشت بیش از بیست سال از پایان جنگ، هنوز بخش قابل توجهی از تولیدات ادبی این عرصه را، زمینگیر خود کرده. بیهیچ دلیل موجهی شعار در زمان جنگ، البته منطقی است؛ چرا که بنابراین است شاعر هم در پیشبرد نبرد میهنی یا آئینی یا هر دو دخیل و شریک باشد و بنابراین مثلاً رباعی:
| از دست منه تفنگ تا پیروزی |
| ننگ است دمی درنگ تا پیروزی |
| دانی چه بود پیام یاران شهید؟ |
| این است که جنگ جنگ تا پیروزی |
چه شأن نزولش، چه استقبال بیسابقهای که در جبههها از آن شد و ورد زبانها بود و چه مرگ آنیاش پس از ورود به مرحله «آتشبس»، منطقی است. به قول زنده یاد سیدحسن حسینی «وقتی دستت لای در مانده منطقیترین عمل جیغ کشیدن است» و شعارگویی به جای شعرگویی، همان جیغ است که از گلوی شاعر درمیآید موقعی که دست یک ملت لای «در جنگ» گیر کرده، اما حالا که نه دری است نه دستی لای آن و نه انگیزه تهییج ملی و نه تجربهای حتی که شاعران جوان از آن بهره برده باشند دیگر چه دلیلی برای شعارگرایی؟ [وقتی شاهد مجموعههایی از شاعران جوانی هستی که پس از قبول قطعنامه 598 به دنیا آمدهاند و حتی فرق بین گلوله کلاش با گیرنوف را نمیدانند و به شعار دچارند، شگفت زده میشوی. بخش اعظمشان حتی به «موزههای فضای باز»ی که برای ماندگاری روزگار دفاع مقدس در حافظه جمعی شکل گرفتهاند سری نزدهاند یا حتی یک کتاب خاطره جنگ نخواندهاند!] اما آیا همه شعر دفاع مقدس همین رویکرد شعاری است؟ چه شعر زمان جنگ و چه شعر پس از آن، عاری از عینیت و شکار لحظه و «تاریخ محوری» و ماندگاری در حافظه ملی است؟ [خب، بگذارید به نمونههای خوب برسیم؛ نمونههایی که از وجوهی چندگانه و گاه «عبورکننده از شأن نزول تاریخی خود و پیوند خورده به تجربیات متفاوت نسل بعد» برخوردارند؛ شعرهایی مثل «شعری برای جنگ» زندهیاد قیصر امین پور یا غزل «یاران چه غریبانه» بیگی یا...]
دو: با دهانی پر از ترکش
«... بیا به آفتابی نهجالبلاغه برگردیم
چرا نهجالبلاغه را جدی نمیگیریم؟
مولا ویلا نداشت
معاویه کاخ سبز داشت
پیامبر به شکمش سنگ میبست
امام سیبزمینی میخورد
البته به شما توهین نشود
بعضی برای جنگ شعار میدهند
و خودشان از جاده شمال به جبهه میروند...» [مولا ویلا نداشت/ علیرضا قزوه/ زمستان 66]
مطمئناً این شعر بلند «قزوه» دیگر مثل آن روزها تأثیرگذار نیست، چندوجهی هم نیست و در گوشه گوشهاش هم میشود حضور شعار را دید اما به عنوان یک «گزارش تاریخی» هنوز خواندنی است و باید به این نکته وقوف داشت که انتشار آن «در روزگار قحطی وجدان»، مسیر «شعر دفاع مقدس» را از شعری هماهنگ با روند «توافق جمعی» در مورد مسکوت گذاشتن مشکلات اجتماعی به سمت «شعری انتقادی» تغییر داد. این دو اثر «قزوه» را آن روزها مثل «برگ زر» روی دست میبردند و تلفن پشت تلفن و دعوت پشت دعوت بود که شاعر را طلب کنند برای حضور در فلان مجلس در دانشگاه یا انجمن یا میزگرد یا گردهمایی.
شاعر جوانی که جنگ را تجربه نکرده، در بهترین حالت، یک «شگفتزار» خواهد آفرید که هم خود و هم مخاطب در آن گم میشوند و به دلیل عدم انطباق ذهنی، عینی و حسی با واقعیات جنگ، در حد «مدی زودگذر» میماند و محو میشود
شعارگرایی این شعرها از جنس «شعارگرایی حماسی» نبود «شکوه»ای بود در «سوگ حماسه و یاران رفته»؛ درواقع شعری که در فاصله 1367 تا 1377، در بطن شعر دفاع مقدس شکل گرفت و از وجوه عینی و انتقادی – توأمان- برخوردار شد ریشه در این شعرها داشت [البته افراط در این شیوه به سرانجامی دیگر انجامید و به شعری رسید که عنوان کنایه آمیز «پلاک و استخوان و گریه» نصیبش شد از سوی ریش سفیدان شعر جنگ.]
علیرضا قزوه بعدها، شعرهای به مراتب بهتری در حوزه «سپیدگویی» عرضه کرد [به هرحال او، چه در حوزه شعر دفاع مقدس و چه شعر آئینی، غزلهای پیشنهاد دهنده بسیاری دارد] کتاب «قطار اندیمشک» نه تنها در «گزارش نویسی خلاقانه و شاعرانه جنگ» تجربهای غافلگیرکننده بود که در حوزه «سپیدگویی» هم با محور قرار دادن شکلهای روایی جدید، نقد ادبی هنوز درگیر با معیارهای مدرن و اغلب بیخبر از روزگار پسامدرن را به چالش طلبید.
« و باز میگردد
با قطار اندیمشک
بهروز مرادی با آن خروس موجیاش
در خط اول
و آن جوان
که در تک شلمچه دیده بودمش
از شانهاش هنوز
دو رود خون، جاری است
و باز میگردد
با قطار اندیمشک
حمید گلستانه
و با همان دهان پر از ترکش
میخندد
و باز می گردند با قطار اندیمشک
فرشته های جنوب»
سه: گذر از مد روزگذر؟!
از « قطار اندیمشک» تاکنون، گذشته از فضای تازه و متنوعی که از تلفیق زبان کتابت با فرهنگ محاوره یا نقل مکان کلی به حوزه فرهنگ محاوره، در آثار کاکایی شاهدیم، نقطه عطف تازهای را شاهد نبودهایم. البته این نظر میتواند انتقادهای بسیاری را متوجه این متن کند چرا که «منتقدان این نظر» خواهند گفت شاعران جوان، آنقدر تصاویر رنگارنگ و پر از انرژی و گرما به این عرصه آوردهاند که هر یک میتوانند نقطه عطف تازهای باشند.
با این همه آنان از یاد میبرند که شعر، در مرحله نخست امری حسی است که این حس بدون برخورداری از تجربه، به در بسته میخورد و تصنع میآفریند. یک نویسنده جوان میتواند با استناد به خواندهها، گفتوگوها یا فیلمهای مستند و البته دیدار با آدم های جنگ، به اثری ماندگار [به طور بالقوه عرض میکنم] دست یابد اما شاعر جوانی که جنگ را تجربه نکرده، در بهترین حالت، یک «شگفتزار» خواهد آفرید که هم خود و هم مخاطب در آن گم میشوند و به دلیل عدم انطباق ذهنی، عینی و حسی با واقعیات جنگ، در حد «مدی زودگذر» میماند و محو میشود. ببینید! آدمهای جنگ، طالب «فرهنگ رپ جنگ» نیستند!
برخوردار از «ماهیتی مضاعف»
اولین نقطه عطف مهم در شعر دفاع مقدس را با انتشار «همصدا با حلق اسماعیل» زندهیاد سیدحسن حسینی شاهد بودیم در اوایل دهه شصت. نگرش حسینی به جنگ در این کتاب مخصوصاً در حوزه «رباعی»، پیشنهاددهنده و گزارشگرانه بود. برخی از این رباعیات، اکنون بعد از گذشت سه دهه از زمان سرودنشان، علاوه بر وجوه تاریخ محورانه خود، از خصوصیت بدل شدن به «ماهیتی مضاعف» نیز برخوردارند مثل این رباعی:
| گامی به تولا زده بودم ای کاش |
| جامی ز می«لا» زده بودم ای کاش |
| آن شب که قراولان توفان رفتند |
| چون موج به دریا زده بودم ای کاش |
شعرهای حسینی، مسیر «شعر جنگ» را از شعارگرایی به سمت تلفیق «شعر و موقعیت» تغییر داد.
از چشم عروسکی که خونآلود است
انتشار «تنفس صبح» و «در کوچه آفتاب» که اولی مجموعهای از آثار کلاسیک [مگر رباعیات و دوبیتیها] و شعرهای نوی زندهیاد قیصر امینپور بود و دومی منحصر شده بود به رباعیات و دوبیتیها، دومین نقطه عطف «شعر دفاع مقدس» به شمار میآید. «شعری برای جنگ» او هنوز بهترین شعری است که در حوزه شعر نیمایی و برای عینیت بخشیدن به وضعیتی کاملاً عینی عرضه شده است.
شعرهای حسینی، مسیر «شعر جنگ» را از شعارگرایی به سمت تلفیق «شعر و موقعیت» تغییر داد
رباعیات و دوبیتیهای او هم در همان اوایل دهه شصت، چه در جبههها و چه در پشت جبهه دهان به دهان نقل میشدند.
| موسیقی شهر بانگ «رودارود» است |
| خنیاگری آتش و رقص دود است |
| بر خاک خرابهها بخوان قصهی جنگ |
|
از چشم عروسکی که خونآلود است |
شمارگانی چند هزار نسخهای
سومین نقطه عطف شعر دفاع مقدس با انتشار کتاب «از نخلستان تا خیابان» علیرضا قزوه رقم خورد. با این کتاب، «شعر انتقادی ـ اجتماعی» که به دلیل وضعیت جنگی، قریب به هشت سال از صحنه رسانههای ایران خارج شده بود با پیوند مشخص و تأثیرگذارش با «شعر جنگ» به صحنه بازگشت تا صدای «بچههای جبهه» و خواستههاشان، بیهیچ تساهل و تسامحی، توسط جامعه شنیده شود. استقبال از این کتاب، در یاد ماندنی شد [دو شعر مشهور آن البته یک سال قبل از انتشار کتاب، به شکل «کپی» در شمارگانی چند صدهزار نسخهای، پخش و خوانده شده بودند]. قزوه بعدها در کتاب «قطار اندیمشک» به این «دستاورد» غنای بیشتری بخشید.
| شب است و سکوت است و ماه است و من |
| فغان و غم و اشک و آه است و من |
| شب و خلوت و بغضی نشکفتهام |
| شب و مثنویهای ناگفتهام |
| شب و نالههای نهان در گلو |
| شب و ماندن استخوان در گلو... |
مطالب مرتبط :
كدام شعر؟ كدام تعهد؟
جنگ یک تخیل شاعرانه نیست!
جسم تو در كجای زمین ناپدید شد؟
با بوی سیب قطعهای از جبهه میرسد
روزنامه ایران
عده ای را بنزها بلعیده اند
بجـای لعن تـاریکی ........ بیا شمعی برافروزیم
شعری از محمد حسین جعفریان
نمی دانم قصد شاعر از سرودن این شعر چه بوده ولی می دانم که مفاهیمش به امروز ما بسیار شبیه است.
به روزگاری که دروغ و ریا با حقیقت آمیخته شده است. بارها دلاورمردی حسین (ع) و یارانش را در عرصه کربلا شنیده ایم. از حسین (ع) پرسیدند برای شهادت می روی یا خلافت؟
فرمود برای هیچ یک برای امر به معروف و نهی از منکر می روم. در آن زمان ظالمی بود و الان نیز هست در آن زمان ظلمی بود و الان نیز هست در آن زمان حسین (ع) و یارانش بودند و امروز هم میلیونها ایرانی هستند که دوست ندارند مظلوم باشند و مورد ظلم قرار بگیرند و می خواهند برای حفظ کشور، شرف و دینشان مبارزه کنند
. وقتی می شنویم کل الیوم عاشورا و کل الارض کربلا یعنی که در هر زمان و هر مکان باید هدف سالار شهیدان را که همانا امر به معروف و نهی از منکر بود را دنبال کرد.
فصل های پیش از این هم ابر داشت
بر کویرم بارشی بی صبر داشت
پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوه ها آرش شدند
از بلند از حلق آویزها
قلبهای مانده در دهلیزها
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد میکشند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای حسن القضاء را دیده اند
عدهای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه میدانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه میدانی سقوط "پاوه" را
"عاصمی" را "باکری" را "کاوه" را
هیچ می دانی"مریوان" چیست؟ هان!
هیچ میدانی که "چمران" کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی "دو عیجی" در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندقها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زندههای کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از "شکست حصر آبادان" بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در "فتح المبین"
از "شلمچه"، "فاو" از "بستان" بگو!
از شکوه رفته! از "مهران" بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گلها که می بردی بگو!
از "بقایی" از "بروجردی" بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
خواب دیدم دیو بیعار کبود
در مسیل آرزوها خفته بود
خواب دیدم برفها باقی شدند
لحظههای مرده ام ساقی شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصل هامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلودهاند
آسمانهامان لجن آلودهاند
هفته ها در هفته ها گم میشوند
وهمها فردای مردم میشوند
فانیان وادی بی سنگری!
تیغ ها مانده در آهنگری
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، شاید که برگردیم ما
"یسطرون" هم رفت و ما نون ماندهایم
بعد لیلا باز مجنون ماندهایم
بحر مرداب است بی امواج،آی !
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی!
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمیام، اما نمک... بی فایده است
درد دارم، نی لبک... بی فایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشگر چنگیز از روحم گذشت
كدام شعر؟ كدام تعهد؟
تأملی در واژهی تركیبی «شعرِ دفاعمقدس»
پارهی اول: شناخت ـ کلمه
پنجرهای به جز شهود و کشف برای ورود به حقیقت اشیا و یا تماشای حقایق وجود، وجود دارد که آن را «شناخت» نامیدهاند. هرچند که شناخت، خود محیط بر شهود است، یعنی کشف و شهود هم در نهایت منجر به نوعی شناخت خواهد شد؛ اما در این مقال به آن مقولهی تقربی نداریم و این قلم را در آن وادی ورودی نیست. معنایی که ما از استخدام این کلمه (شناخت) مراد میکنیم، همآنا توصیف شیء یا مفهوم برای ذهن و تعریف آن، هم به عنوان کل و هم به عنوان جزیی از یک کل است. به بیانی دیگر شناخت یعنی تاباندن نور درک به زوایای قابل مشاهدهی شیء و نمایاندن تصویر واضح آن در مقابل دیدهگان فکر. با این تعریف میتوان گفت تنها شناخت است كه میتواند صراط تقرب به حقیقت وجود یا وجود حقیقت شود و اولین قدم در این صراط، تعریف كلمه خواهد بود، زیرا تنها ابزار شناخت در عالم ماده، کلمه است. برای تعریف مفهومی مانند کلمه هیچ راهی نیست مگر رجوع به متن مقدس که در غیراینصورت حاصلی جز سرگشتهگی در توهمات خیال نصیب فکر نخواهد شد.
در قرآن مجید آیات متعددی هست که به کلمه بهماهو کلمه اشاره دارد، که از آن جمله یکی هم سوگند خداوند است به نون و قلم و آنچه مینویسد: نون و القلم و ما یسطرون (آنچه از قلم میتراود بهجز کلمه نیست.) و تورات در شرح ابتدای عالم و پیدایی هستی میگوید: در ابتدا کلمه بود! با این گزارهها به نظر میرسد که باید به سوی ابتدا نظر کرده و به مرز وجود و عدم سفر کنیم.
ملاصدرا میگوید که صادر اول، وجود ممبسط (یا به قول عرفا حقیقت محمدیه) بوده است؛ اما در خصوص کیفیت این وجود ممبسط و چیستی آن سخنی نمیگوید. بنابراین با زاویهی تماشایی که از این گزاره گرفتهایم به قرآن باز میگردیم و سفر میکنیم به صحرای توبهی آدم ابوالبشر، آنجا که لحظهی «شهادت عفو»1 فرارسیده است و قرآن کریم آن را با این کلمات روایت میکند: «فتلقی آدم من ربه بکلمات». این کلماتاند که کلید قفل آن پنجرهاند و معنی حقیقت شهادت در ایشان مستور است. اما این کلمات چه یا که هستند و ارتباط ایشان با آن صادر اول چیست؟
مفسران قرآن کریم، ذیل این کریمه گفتهاند: مقصود از این «کلمات» همآن خمسهی طیبه است و خمسهی طیبه نیز همه از همآن صادر اول که حقیقت محمدیه است ساطع شدهاند.حال عیان میشود که آن وجود ممبسط یا حقیقت محمدیه، همآن کلمه است؛ کلمهای در قاب قوسین او ادنی مرتبه قربت به حی مطلق.
از این مجمل به گزارهای میرسم که شاید سرّ «نون و القلم و ما یسطرون» باشد:
میانگارد که «کلمه» سرالاسرار وجود است و فصل وجود و عدم. بههرحال سفرهایی باید و مقایسه و تجهیز به آلت قانونی منطق2 و فلسفه تا شاید كلامی تام از این گزارههای مختلف كشف شود، كه ظرفیت قلم و مقال نیست، تاكنون...
بنابراین وضع كلمات برای نشاندادن اشیا بوده است و تعریف كلمات برای شناخت میسوری از حقیقت وجودی اشیا.
پارهی دوم: تعریف شعر
در تعریف شعر بسیار گفته و كوشیدهاند. چه، این كلام سحرانگیز، نه كه خود همآنند كلمات دیگر در عین یگانهگی، جهانی از كثرتها است، در همآن حال روی در وحدتی رازآلود و نامكشوف دارد، بل بیشتر از كلمات دیگر. یا اینكه حقیقت او را از زمرهی «من استرق السمع» بدانیم كه از پس ملهمکردن شاعر به كنجی میگریزد و آن جان نحیف را آماج شهاب مبین مینماید.
هم از این روست كه معدودند رهاشدهگان از مستی عمیق این شراب مردافكن و اوحدی از این عدد، پس از به هوش آمدن و نگریستن در اندام لرزان این شراب سرخ و قبل از مستی دیگر سرودهاند كه:
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میكنی وقت رفتن است ...
آه ای دریغ و حسرت همیشهگی
ناگهان چهقدر زود دیر میشود3
و یا:
همهی حرفها بر سر آن
حرفیست
كه هنوز نتوانستهایم بگوییم4
و یا:
من گنگ خوابدیده و عالم تمام كر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدش
و یا بیانی كه از قلندر ستیزهجوی این حوالی شنیدهام با این مضمون که: «شاعری تشبه به نبوت است و نویسندهگی تشبه به الوهیت و هم از این روست كه نویسش و آفرینش نویسنده او را وزن و سكون میافزاید و در صراط هوالمتین سالك میكند. اما انتقال تماشای شاعر او را آشفتهگی و بیقراری میافزاید و سالك سبیل جنون میكند»6.
با تكیه بر هماین تختهپارهی مجمل از غرق به سطح میآییم و به جستوجوی ساحلی میشویم كه تماشای بهتری از این دریای مواج را نثارمان كند. از میان همهی آنچه كه تماشا كردهاند و گزارههای حاصل از آن، به ساحل تعریف شاعری نزدیك میشویم كه تماشایی غریب دارد و از این منظر به عریانی عشق و خطبههای امواجش نگاه میكنیم. هرچند كه شاید او هم لحظهای در زمان یا زمانی در لحظه، توقفی بر این ساحل داشته و تماشایی كرده و رفته و یا حتا بیچشم دیده باشد... از این منظر وقتی به او میگویند كه شعر را تعریف كنید؛ میگوید: «شعر، تعریف است!»7 اینکه چنین تعریفی از جهانبینی انسان مدرن، آنهم در نهایت پوچگرایی و برای گریز از عالم وحدت و خاطره ذهن انسان از نظم ازلی عالم به دامن تکثر مبتنی بر وهم تمدن جدید برمیآید، را هم میپذیرم و هم به آن معتقدم8.
اما بر این رأیم که بهرهمندی از تکنیکهای مختلف و متفاوت تماشا برای یافتن و شناخت ابعاد گوناگون یک موضوع و یا حتا اطلاع از پنجرههایی که سویی به مفهوم موردنظر ما ندارند عین صواب است و محرومکردن تفکر از آن لابد که خشکسری خواهد بود.
حال بیا
بر زمختای این صخرهی سنگی
و تماشا كن
شعر، سفرنامهی شاعر است به سرزمین اسرار؛ نگاه شاعر است به حقیقت اشیا و سمع شاعر است و لمس شاعر است و شامهی شاعر است از این سفر غریب و پس از آن است كه باید چشم و گوش و درك و سواد او را معاینه كرد، تا به قوت و ضعف سفرنامهاش آگاهی حاصل آید. (علم این معاینه را نقد میگویند.)
با این تعریف عمدهای حجیم و یا حجمی عمده از متون قدیم و جدید، كلاسیك و مدرن و پسامدرن و لابد پسای پسامدرن از شعر به متن تبعید خواهند شد و این تبعید ارتباطی به موزون و مقفابودن یا نبودن كلام ندارد. پس شاید بتوان گفت که شعر، تعریف شاعر است از شهادت خیال او، و نشاندهندهی شناخت او و سکوی تماشای او به هستی و ماورای آن.
یعنی اینکه شعر، حاصل تماشای شاعر و نحوهی نزدیكی او با حقیقت وجود و سفر او به دنیای كلمات است؛ چنین مخلوقی كه از جان خالق زاده شده مشحون از دغدغهها و تأثیر و تأثر او از پدیدهها و رخدادهای گوناگون است و بنابراین شعر بهمعنای تعهد است، چه شاعر بپذیرد و چه نپذیرد.
با این نگاه تعهد در ذات شعر مستور است، چه اینکه هر شاعری زبان و بیان خاصی را برای نوع خاص نگاهش انتخاب میکند تا به تعریف خاص خودش بپردازد. بنابراین شعر آن شاعر تعهد اوست به آنچه که میاندیشد و محدودهی پرواز خیال اوست.
پارهی سوم: عهد شاعر ـ خاتمه
از پس هماین كوتاه مجمل به اشارهای میرسم كه نسیم محرك این قلم برای این ارایه شد؛ (چه اینكه امروز برای ما روز اندوختن است و نه ارایه، که سرنوشت این باغ بزرگ مویزهای قبل از غورهگی در نسل اهل فکر و قلم پس از انقلاب عبرتی دارد بزرگ!) و آن اشاره اینكه: وقتی اضافهی معنایی كه در ذات یك حقیقت مستور است به خود آن حقیقت بیمعنا باشد، چهگونه میتوان واقعیتی را از تاریخ و اجتماع گرفت و بر سر شعر آوار كرد و آنگاه از این جعل، منتظر معنی بود!
از این منظر میتوان پیشنهاد کرد بهجای اضافهکردن چنین واژههایی بر سر شعر («شعرِ اجتماعی»، «شعرِ دفاعمقدس» و...) به قصد نمایش تعهد او به ایشان، آنها را به عنوان تعهد شاعر شناخت که در این صورت دایرهی بسته نگاههای تنگ و جشنوارهای به شعر هم شکسته خواهد شد.
وقتی که شاعری به حقیقت یک موضوع متعهد است، لاجرم هرچه بسراید رنگی از تعهد او در آن خواهد بود. هرچند که به چشم پیروان مذهبِ ظاهر و ظاهرمذهبان نیاید و هم از این راه است که میتوان به ابزاری جدید برای تمیز شعر از شعار دست یافت.
وقتی از چنین منظری به جشنوارههای رنگارنگی که براساس موضوعی خاص، دایرهای تنگ و اغلب اشتباه را تعریف کرده و به دنبال جریانسازی و سخنانی از این دست میدوند، نگریسته شود، آنگاه به ناگاه پرده از حقیقتی تلخ برمیافتد و آن جفایی است که به شعر و جریان اصیل آن به عنوان تعهد جاری در زبان، که رنگ فرهنگ یک قوم است، میرود.
از میان همهی این جشنوارهها و کنگرههای رنگارنگ، بیش از همه منظور این قلم جشنوارهها و کنگرههایی است که در حوزهی ادبیات پایداری و به نام دفاع مقدس برگزار میشوند. با تعریف این کلمهی مرکب کاری نداریم، که فرصتی و جولانی میطلبد بسیار بیش از این آن. صد البته که تماشای کشتهگان بسیاری که در این کمند پیچاپیچ اسیر شبگیر، در شب دهم ماندهاند و به ظهر واقعه نرسیده، رو به شام و کوفه و بغداد، مرگ را دویدهاند؛ ما را زنهاریست که در این معنی نپیچیم. اما وقتی این حقیقت خونین ـ که ریشهای در ظهر واقعه دارد و ریشهای هم در تاریخ حماسی این قوم ـ را بر سر شعر آوار کرده و منتظر تولد معنا نشستهاند، باید که باز هم نازل شویم و به معنای این اضافه و نتایج حاصل از برنامهریزیهایی که بر این اساس صورت میگیرد بپردازیم و اینکه با این کودک ناگزیر چه میتوان کرد؟ كاش كسی پیدا میشد و در این برهوت قحطالفكر به اینان میفهماند كه همهی آنچه با حمایت بیهدف شمایان تولید شود، مشتی شعار است و نه شعر! مگر آنچه كه از تأثر حقیقی شاعر و پرواز خیال او برآمده باشد كه آن شعر خودش دفاعی مقدس است از همهی همهچیز همهی ما!
وقتی قیصر شعر اینگونه آغاز میكند كه:
میخواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمیشود ...
و آنگاه به پایان میبرد كه:
باید سلاح تیزتری برداشت...
یعنی دفاع، یعنی دفاعی كه مقدس است، یعنی شعر، یعنی شعری كه چون خانههای مردم خاكی و خراب است! و این حاصل سفر شعر در جان شاعریست که خود مسافر غریب دردها و رنجهای مظلوم مردمی بیپناه و حماسهی بشکوه سیاوشان آذرشکن شرقستان پاکیهاست. اما نسلی كه نه تجربهی عینی دارد و نه آن مایه شناخت از واقعیت موضوع كه به تجربههای ذهنی دست یابد و اندیشهاش متأثر شود، تنها میتواند شعار بدهد، و با ساختار و فرم بازی كودكانهای را هنرمندانه اجرا نماید تا ... . بدیهی است که وقتی با پدیدهای جاری در تاریخ اجتماع روبهرو هستیم، امکان ایجاد تجربهی عینی برای غایبین از اتفاق موردنظر وجود ندارد. اما شناخت چه؟
آیا نمیتوان میزانی از شناخت و آگاهی نسبت به حقیقت مفهوم و ابعاد مختلف انسانی، اجتماعی، دینی و حتا عاطفی آن در ذهن مخاطبان آتی پدید آورد؟ چهگونه است که دیگران میتوانند تهمتی به نام هولوکاست را تا حدود یک باور قلبی در اذهان نسلی که نزدیک به یک قرن از اصل ماجرا فاصله دارند تعریف کرده و از این تعریف، عمل درو کنند!
یا اصلاً چرا راه دور برویم؛ چهگونه است که حکیمی به نام ابوالقاسم فردوسی با هماین کلمهای که امروز تا پایینترین حد تنزلش دادهایم، با استفاده از افسانهها و واقعیتهای کماهمیت اجتماعی (مثل: رستم یلی بود از سیستان) شاهکاری خلق میکند که ناجی زبان، فرهنگ و غرور ملتی رو به زوال میشود و امروز کار ناتوانی ما به آنجا کشیده که به تولید مشتی شعار سالیانه در وصف حماسهای که حقیقتش را از خون جوانان وطن وام گرفته است راضی شدهایم.
بنابراین میتوان پیشنهاد کرد که نهادهای متولی بهجای خرجهای میلیونی برای تولید شعار، فکری برای بازنمودن پنجرهی شناخت رو به دیدهگان تماشای شاعران جوان كنند، که این شناخت و تأثیر آن بر اندیشهی شاعر خود به خود به تولد شعر خواهد انجامید؛ با یا بی حمایت!
حال کسی پیدا شود و به مسئولین سرهنگیِ نهادهای فرهنگی بگوید که در حقیقت امر مشغول خیانتی بزرگ به کلمهی دفاع مقدس و کلمهی شعر هستند و خواهند دید که روزی آنچه بر سر کلماتی مثل «ایثار» آمد، دامن این اضافهی ترکیبی را هم خواهد گرفت و نقش ایشان در این امر نامقدس که سیدشهیدان اهل قلم آن را «بهفحشاکشاندن کلمات» نامید بسیار صریح خواهد بود9.
پینوشتها:
1. گشایش پنجرهی غیب به سمت عفو الاهی؛ چه اینکه شهادت قهر و شهادت جبر و... هم هست، یعنی همهی صفات و اسماء حضرت حق را مرتبهای است که شهادت نام دارد.
2. در تعریف منطق گفتهاند: آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فالفكر.
3. قیصر امینپور
4. یدالله رویایی
5. مولوی
6. یوسفعلی میرشکاک
7. یدالله رویایی
8. چنین برداشتی از جهانبینی و زاویهی نگاه این جریان شعری، با مطالعهی آرا و اقوال گوناگون یدالله رؤیایی و همچنین نقدها و تحلیلهای مختلف در این خصوص حاصل شده است و نه صرفاً براساس هماین بیان کوتاه. 9. دوست شاعری میگفت روزی به ملاقات زندهیاد قیصر امینپور رفته بودیم و ایشان در خلال صحبتهاش به هماین نکته اشاره کرده بود، با این مضمون که: اگر پای این نهادها و سکهبازیها و حمایتها به این حوزه باز نشده بود من هنوز هم، حضور داشتم...
نوشته: كاظم رستمی
تنظیم از گروه هنر مردان خدا
که می داند بر سرخ بوته ها، چه رفت
منبع :کتاب حماسه های خرمشهر
دیروز درد حقیقی، امروز درد زمینی
آن چه خواهید خواند شعری است از شاعر بسیجی ، علیرضا قزوه. از فحوای شعر چنین برمی آید كه در رثای شهید «بهروز مرادی» سروده شده است و با الهام از شعر «ممد نبودی ببینی / شهر آزاد گشته» است:
| بهروزهم رفت ممد! با آخرین لاله چینی |
| آزادی شهر ما را، ممد! نبودی ببینی |
| ممد نبودی و بودند آنان كه هرگز نبودند |
|
عاشق تر از تو كسی نیست، ممد! تو عاشقترینی |
|
محو كدام آستانی، غیر هوالهو هوالهو |
|
مانند تو عارفی كو، با روح قرآن قرینی؟ |
|
آتش شدی، میشدی، می، خالی شدی، نی شدی، نی |
|
بیرون شدی – دف شدی، دف ـ بیپوست، بیپوستینی |
|
گفتی بمیریم در عشق، در عشق باید بمیریم |
|
مردید، مردید، مردید، با مرگ زیباترینی |
|
در من رسوب درختان، در من غروب زمستان |
|
ممد !كجایی كه امروز، پایان من را ببینی |
|
دیروز، شبهای سنگر، امروز، شبهای دربند |
|
دیروز، درد حقیقی، امروز، درد زمینی |
|
از قله پایین بیایید! ای عارفان دروغین |
|
دیدم كه صبحی ندارد، پایان این شبنشینی |