در شرح حال یكی از عرفا آمده است كه شبی دزدی به

 

 
خانه اش رفت و هرچه گشت چیزی پیدا نكرد.




خواست ناامید برگردد كه شیخ برخاست و گفت ای جوان

 
وضویی بساز و نمازی بگزار تا چون چیزی برایم




اورند به تو دهم و تهیدست از خانه من برنگردی.جوان چنین

 
كرد و چون روز شد زری برای شیخ اوردند.




شیخ گفت این را بگیر كه پاداش یك شب نماز توست.

 
دزد دگرگون شد لرزید و گریست و گفت راه غلط

 

 
كرده بودم.یك شب از برای خدای متعال كار كردم مرا چنین


اكرام فرمود. پس توبه كرد وبه خدای متعال بازگشت