راسخون

رد پای خدا

omidayandh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7483
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 
روزی جوانی به خدا گفت: خدایا تو که همیشه گفته ای با انسانها هستی پس چرا الان که به تو احتیاج دارم نیستی؟ و اگر هستی چرا من نمی بینمت؟!   جوان برای اینکه به خدا اثبات کند که حرفش درست است و خدا همیشه با انسان ها نیست به ساحل میرود. همچنان که در حال قدم زدن در ساحل دریا بود لبخندی زد و به خدا گفت:   خدایا دیدی حق با من است !؟ من در ساحل قدم زدم تا ببینم چند رد پا به جا می ماند اما حالاکه نگاه می کنم تنها یک رد پا به جا ماند آن هم رد پاهای من است!   اما اگر تو با من بودی دو رد پا به جا می ماند..   خدا لبخندی زد و فرمود: من در همه حال با انسانها هستم.. تو فکر می کنی این رد پا , رد پاهای توست!!   آن جوان پرسید: پس اگر هستی کجایی ؟   خدا فرمود: این رد پاهای من است و اگر رد پایی از تو به جا نمانده به خاطر این است که تو در آغوش من بودی..      
dastanpor کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 777
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 
بسیار جالب بود و خواندنی