رمضان در اسارت (1)
با نزدیک شدن ماه رمضان، اسرا برای روزه داری آماده می شدند. عده ای روزهای آخر شعبان را به استقبال می رفتند، عراقی ها جیره ناهار را قطع می کردند و افطاری و سحری می دادند. سحری ساعت 3 بامداد توزیع می شد و افطاری 5 عصر. همان غذای روزانه بود، فقط ساعت آن تغییر یافته بود. غالب اسرا روزه می گرفتند، به جز چند نفری از پیرمردها و افراد مریض که توانایی روزه گرفتن نداشتند و همچنین عده معدودی که با تمارض به نوعی مریضی، روزه نمی گرفتند!
مشکل عمده بچه ها تعیین اوقات شرعی و روز اول و آخر ماه بود. رسانه های عراق بنا بر مذهب اهل سنت حدود 20 تا 25 دقیقه زودتر افطاری را اعلام می کرد، به طوری که هنوز شعاع هایی از خورشید دیده میشد.
برای افطاری مشکلی نداشتیم. آن قدر صبر می کردیم که در مغرب شدن شبهه ای باقی نماند، اما مهم سحرها بود. آسمان را که نمی دیدیم و اوقات شرعی عراق هم برای ما مبنایش تعیین کننده نبود؛ زیرا خود آنها 30 دقیقه را به عنوان امساک معین کرده بودند. روش خوبی بود. اسرا هم همین کار را کردند.
بر اساس محاسبات افراد خبره، سحرها قدری زودتر اعلام می شد و در وقت مقرر امساک میکردیم؛ ولی نماز صبح را 30 تا 40 دقیقه بعد که روشنی هوا از لابه لای میله های پنجره معلوم بود برپا می کردیم. مشکل سحر را هم همین طور حل کردیم.
با جرأت می توان گفت که در طول روز، روزه اسرا به خاطر احتیاط یک ساعت بیشتر از وقت شرعی طول می کشید. مشکل دیگر، تعیین روز اول رمضان و روز عید فطر بود.
در سال 61، ماه در عراق رؤیت نشد؛ اما حکومت عراق اعلام کرد: برای همبستگی با امت عرب ما هم عید اعلام می کنیم!؟
با این مسئله دیگر کسی به رسانه های عراق اطمینان نمی کرد. بالاخص در روز آخر ماه دچار سرگردانی و حیرانی می شدیم. اگر عید باشد و روزه بگیریم حرام است و اگر عید نباشد و روزه نگیریم باز هم حرام. بین دو حرام سرگردان بودیم در اینجا باز درایت حاج آقا ابوترابی و دیگر روحانیون برجسته به یاری اسرا آمدند حاج آقا گفتند: ما در عراق به سر می بریم و به آنچه که از جانب رسانههای عراق اعلام می شود، عمل کنید.
مشکل حل شده بود؛ اما عده ای ایراد می گرفتند. برخی از اردوگاهها که به رادیو دسترسی داشتند با اعلام ایران هماهنگ می شدند که آن هم شاید خالی از اشکال نبود.
کلاً عمده ترین مشکل اسرا در احکام شرعی، نبود مرجع صحیح و مطمئن در موارد نادر بود. جایی که حاج آقا ابوترابی با حاج آقا جمشیدی بودند مشکلی نبود؛ اما در اردوگاه های دیگر، اسرا در عمل به احکام شرعی مشکل داشتند و این مشکل تا آخر اسارت اسرا را به زحمت می انداخت.
یادم هست که روزی اعلام شد در ظرف غذایی فضله موش دیده شده. همه ناهار خود را دور ریختند و صبح تا شب را گرسنه ماندند.
یکبار هم شخصی با پایش که مجروح بود در آسایشگاه راه رفته بود. اثری از خون نبود؛ اما به ناگاه همه افراد آسایشگاه وسایل خود را آب کشیدند و در آن زمستان سخت، عده ای مریض شدند. برخی از برداشت ها از دستورات شرعی باعث بروز این گونه مشکلات می شد. قلب های طاهر اسرا گرسنگی و زحمت را تحمل می کردند؛ اما ناپاکی را خیر و در ماه مبارک رمضان اسرا حریص بودند که درست عمل کنند. عدم دسترسی به مرجع آنان را دچار سر درگمی میکرد و این جداً از مزاحمت هایی بود که دشمن برای شکستن روحیه اسرا ایجاد میکرد.
یادم می آید روز اولی بود که در عراق روزه گرفتیم. ایام روزه با گرم ترین روزهای عراق مصادف بود. به خودم اطمینان نداشتم که تا غروب بتوانم در این گرمای 45 تا 50 درجه دوام بیاورم! به هر صورت آن روز گذشت. دقایقی به افطار باقی نمانده بود. ناگهان در آسایشگاه باز شد. سرباز عراقی داخل شد و با اشاره، مرا به همراه دو نفر دیگر به بیرون محوطه برد. یک ماشین ماسه خالی کرده بودند. گفت: اینها را با فرغون به داخل ببرید! شروع به کار کردیم. نای حرکت نداشتیم. گرمی عجیبی بدنم را گرفته بود و کشیدن فرغون پر، برایم با جا به جایی کوهی برابری می کرد. نزدیک بود از حال بروم. هوا کاملاً تاریک شده بود. نزدیک به یک ساعت از وقت افطار گذشته بود و ما هنوز با لبانی خشک مشغول بیگاری بودیم. کار که تمام شد از فرط خستگی از پای در آمدم.
آرام در گوشه ای نشستم. سرباز عراقی در حالی که به سیگارش پک می زد با تمسخر گفت: چیه؟ خسته شدی؟ گفتم: نه، تشنه ام. روزه هستم. خودش از کارش شرمنده شد و گفت: من نمی دانستم روزه هستید و ادامه داد: آه راست می گویید امروز اول رمضان است. بیچاره راست می گفت. خودش یا کسی از دوستانش روزه نمی گرفت که با خبر باشد و لذا امروز هم برای او مثل دیروز بود. به هر حال به آسایشگاه برگشتم و احساس می کردم شاید خداوند می خواست توان مرا به رخم بکشد و این هم نوعی آزمایش بود. خدا را شکر کردم و افطاری مختصر خود را صرف کردم.
رمضان در اسارت (2)
ماه مبارک رمضان که رسید مانده بودیم که باید روزه می گرفتیم یا نه ؟ روحانی ای هم دم دستمان نبود که مسئله را بپرسیم. از طرفی عراقیها فقط دو وعده غذا می دادند که نه به کار سحری مان می آمد و نه افطارمان. تردیدهایی از این دست باعث شد که متاسفانه به تفسیر به رای بعضی ها اعتنا کرده و سال اول را روزه نگیریم.
بچه هایی که خود را مقید به روزه گرفتن کردند سحری چیزی نبود بخورند فقط یک لیوان آب میل می کردند. به عراقی ها اعتراض کردند که لااقل نان و خرمایی بدهید. بچه ها خود ترتیبی دادند که صبحانه و نهار را برای سحر و افطاری نگه دارند و موقع سحر و افطار آن را میل کنند. این کار مشکلاتی هم در برداشت.
صبح زود یکی از بچه ها اذان میگفت تا به اشهد ان علی ولی الله رسید قشقرقی به پا شد که شما می خواستید توطئه کنید و دیگر حق اذان گفتن ندارید. پاسخ دادند که بابا ما شیعه هستیم و این جزو اذان ماست ولی گوششان بدهکار نبود.
رمضان در اسارت (3)
برای سحری مکافات داشتیم
آزاده: امین ارجمند
هرساله ماه مبارک رمضان شور و حال دیگری داشت. در سالهای اول اسارت واقعا برای سحری مکافات داشتیم. نهار را تا وقت اذان مغرب نگهداری کرده و به جای افطاری میل می کردیم و صبحانه را برای سحری نگه می داشتیم. این در شرایطی بود که نه وسیله گرم کننده داشتیم و نه یخچال برای حفظ مواد غذایی.
اما با گذشت زمان و فشار اسرا عراقی ها سحری و افطاری را در برنامه غذایی ما جا دادند نه این که سهیمه را اضافه کنند بلکه وقت وعده ها ی غذایی را تغییر دادند و این کمک بسیار شایانی برای ما بود.
سحرها وقتی برای سحری بیدار می شدیم خبلی از بچه ها نماز شب شان ترک نمی شد. بسیاری نیز تا طلوع خورشید به دعا و استغاثه ونمار مشغول می شدند شاید تنها دعایی که هر صبح با خضوع خاصی خوانده می شد دعای عهد بود . دعایی که همواره ما را به یاد مولایمان صاحب الزمان می انداخت و آرزوی همرکاب شدن با او را هربار در ما زنده می کرد.
عیدهای فطر هر سال با شور و حال فراوانی در بین بچه ها برگزار می شد و دیدوبازدیدها چه به صورت گروهی و فردی چند برابر می شد.
حضور معنوی حاج اقا ابوترابی نیز به این معنویت و صمیمت می افزود. ایشان از طریق مسئولین فرهنگی اصرارزیادی داشت که کلیه مراسم مذهبی اعم از اعیاد وعزاداری ها برگزار می شد .