دخترک فقیر دکمه ها را از جیب در آورد.

آن ها را روی تن آدم برفی فرو کرد.

عقب ایستاد و به آن نگاه کرد.

لبخند زد:حالا تو ام برای خودت یه دست لباس گرم داری.

 

 

پسرک به اطراف نگاه کرد.

جلو رفت:فکر کنم خیلی وقت باشه که تو ام یه سیب درسته نخورده باشی

و هویج را از تو صورت آدم برفی برداشت.

به آن گاز کوچکی زد 

و با سرعت از آن جا دور شد.

هنوز چند لحظه ایی از رفتن پسرک نگذشته بود

که یکی از ذغال ها از جای چشم آدم برفی در آمد

 و روی زمین افتاد.