رنگ نو
توت کالي هستم
بر درختي فرتوت
باد را با تن من کاري نيست.
حسرت روز رسيدن دارم.
در وجودم از دير
عافيت کرده رسوب
از حضيض اين اوج
تا بلنداي سقوط
هوس رخت کشيدن دارم
بر درختان ديگر
توتهاي شيرين
چه غرورآميزند
باد تا ميگذرد از برشان
عاشقانه،
به زمين ميريزند
مرگشان حاصل سنگيني و شيرين شدن است.
بر درختي فرتوت
توت کالي هستم
(از گزند همه آفاق مصون!)
پشهها دور و برم ميلولند،
بودنم رنگ تجاهل دارد.
خوب ميدانم، ليک
با همه تلخي،
خود
عاقبت طعمة شيرين کلاغان هستم!
اسمه جالبيه، بايد کتابو بخونيد تا بفهميد چي مي خواد بگه. تو مقدمش گفته:
سرودههاي مستقل و در عين حال به هم پيوستهاي ... تلاشي است براي گنجاندن طنز و فکاهه با زباني ساده و در قالب نيمائي.
شعراي زير چند تا از اوناست. اگه کتابو پيدا کرديد حتماً بخونيد. بيشتر از نيم ساعت وقتتونو نمي گيره!!!
ر
نرخ غم ارزان شد
از تورم
دل شاعر ترکيد!!!
تاجري
مجلس تفسير گذاشت
ابتدا
فاتحه بر قرآن خواند!
ر
شاعري دفتر خود را سوزاند
پاي تا سر
بدنش تاول زد!
شاعري در مشعر
عارفي در عرفات
بر گل روي محمد صلوات
نانوائي ز قضا شاعر شد
شاعري را غم نان
کاسب کرد!
شاخهاي گل چيد
در گلدان گذاشت
بعد – روي کاغذي رنگي – نوشت:
ما براي وصل کردن آمديم!
رمی توانم برویم - اگر بگذارند
بر بلندای کوهی نشسته - آفتاب راببویم
اگر بگذارند
می توان - با جان دل دید نه دیده
اگر بگذارند
می توانم دیده را از دل و دل را از جان رها سازم اگر بگذارند
باز می توان دید -اشک ذوق مادری درپس پرده
اگر بگذارند
ماهی در آب است و ما رندانه به دنبالش
به دریاچه رهایش سازم
اگر بگذارند
قانون در پس پرده سیاه است و پرده را بالا زنم
اگر بگذارند...
دست هایی که یاری می رسانند ، مقدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانند./
با اين همه بغض صبر سخت است استاد
شادي با لحن ابر سخت است استاد
امروز که روز جشن ميلاد تو است
تبريک به سنگ قبر سخت است استاد
ساکت شده ايم درس فرياد بده
به جاي قلم تيشه ي فرهاد بده
ما بعدِ تو رد شديم قيصر برگرد؛
دستور زبان عشق را ياد بده..
گلدان ها بعد از تو پريشان شده اند
محتاجِ نم و شبنم و باران شده اند
از وقتي که به آسمان کوچيدي
گل ها همه آفتاب گردان شده اند
قيصر! بي تو لب از سخن دوخته ايم
چون لاله نه، مثل تو جگر سوخته ايم
آخر ما در کلاس دَرسَت استاد
دستور زبان عشق آموخته ايم
و ..
آهاي اي عکس روي بوم.. قيصر!
نگاهِ خسته ي مغموم.. قيصر !
کنارِ نام تو هر وصفِ زيبا
سزاوار است، جز "مرحوم قيصر"
احسان پرسا
گفتم که سينه ام پر از آواز است
بالي بده شانه ام پر از پرواز است
فرمود که آرام تر .. آرام .. آرام
اي سالک عشق، بند کفشت باز است..
احسان پرسا
تمام بلوزم را
مي شکافم
که بادبادکم
صدف..
صرف مرواريد شدن کردم
تو کنار دريا
صدف خالي
جمع مي کني..
روز معلم
او پاسخ و ما هزار پرسش داريم
او بخشش و ما هزار خواهش داريم
گويند معلم است همکار نبي
فردا ما پيغمبر ورزش داريم !!
وقتي با دست علم بيدار شدم
هشيار شدم اگر چه بيکار شدم
من خُل بودم چوب معلم ها گل
از بس که مرا زدند گلزار شدم !!
(احسان پرسا)