راسخون

خدا بود و دیگر هیچ نبود

omidayandh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7483
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 
خدا بود و دگر هیچ نبود، خلقت هنوز قبای هستی در عالم نیاراسته بود. ظلمت بود. جهل بود. عدم بود. سرد و وحشتناک، و در دایره‌ی امکان هنوز تکیه‌گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه‌ای که هنوز القاء نشده بود. خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود. خدا رحمان و رحیم بود ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود. خدا زیبا بود، ولی هنوز زیباییش تجلی نکرده بود. خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود. خدا قادر و توانا بود ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه‌ی عمل نگذاشته بود. در عدم چگونه کمال و جمال و جلال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زائیده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود. ظلمت بود. سکوت و جمود و وحشت بود.



اراده‌ی خدا تجلی کرد. کوه‌ها، دریاها، آسمان‌ها و کهکشان‌ها را آفرید. چه انفجارها، چه طوفان‌ها! چه سیلاب‌ها! چه غوغاها، که حرکت، اساس خلقت شده بود و زندگی با شور و هیجان زائد‌الوصفش به هر سو می‌تاخت. درخت‌ها حیوان‌ها و پرنده‌ها به حرکت درآمدند. جلال بر عالم وجود خیمه زد، جمال صورت زیبایش را نمایان ساخت، و کمال اداره‌ی این نظام عجیب را به عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، وجود نغمه شادی آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند. آنگاه خدا، انسان را از « گل تیره‌ی ریخته شده » آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را بر او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.



انسان، غریب و نا آشنا، از این همه رنگ‌ها، شکل‌ها، حرکت‌ها و غوغاها وحشت کرد و از هر گوشه به گوشه‌ای دیگر می‌گریخت و پناهگاهی می‌جست که در آن با یکی از مخلوقات هم‌رنگ شود و در سایه‌ی جمع استقرار یابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به در آید.



به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد. همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پر شورش سکوت کردند. این انسان وحشت‌زده و دل‌شکسته با خود ناامیدانه می‌گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی می‌خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آنگاه با عتاب به خود می‌گفت: چطور می‌خواهی استحقاق همنشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشکسته و خجل گریخته در گوشه‌ای پنهان شد، تا کم کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه‌ی خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.



پرنده‌ای یافت در پرواز، که بال‌های بلندش را باز می‌کرد و به آرامی در آسمان‌ها سیر می‌نمود، خوشش آمد و از اینکه پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند شیفته شد، اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت: آیا استحقاق دارم که هم‌پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی باقی گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده‌ام ولی می‌خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم! چه آرزوی خامی! چه انتظار بی‌جایی! به حیوانات نزدیک شد، هر یک بلا جواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند، خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه‌های ابر بر فراز آسمان‌ها پرواز کند. اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت. به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد. اما دریا با سکوت خود طلب او را بلا جواب گذاشت. او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه دریا بلغزم، از شادی بجوشم و از غضب بخروشم و بر چهره‌ی تخته‌سنگ‌های مغرور سیلی بزنم و بعد تا ابدیت خدا پیش روم و در بی‌نهایت محو گردم؟...



اما موج بی اعتنا از او گذشت و جوابی نداد. انسان دلشکسته و ناراحت روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و شیفته‌ی جبروت و عظمتش شد و تقاضای دوستی کرد. کوه جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند. انسان دلشکسته و نا امید سر به آسمان بلند کرد. از وسعت بی‌پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستی کرد. اما سکوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکی استحقاق هم‌نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد، ولی هر یک بی‌اعتنا گذشتند و جوابی ندادند. انسان به صحراهای دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به در آید ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود، انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقی گذاشت.



انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‌شکسته، وحشت‌زده و مأیوس، تنها سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد. او از لجن است، لجن متعفن، از پست‌ترین مواد و هیچ‌کس او زا به دوستی نمی‌پذیرد. آنگاه صبرش به پایان رسید. ضجه کرد، اشک فرو ریخت، و از ته دل فریاد زد: کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم. من پستم، ناچیزم، بدبختم، گناهکارم، رو سیاهم. من از همه جا رانده شده‌ام. من پناهگاهی ندارم. کیست که دست مرا بگیرد؟ کیست که ناله‌های مرا پاسخ دهد؟ کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد ؟ کیست که به استغاثه من لبیک گوید؟



ناگهان طوفانی به پاشد. زمین به لرزه در آمد. آسمان غریدن گرفت. برق همچون تازیانه‌های آتشین بر گرده آسمان کوفته می‌شد. گویی که انفجاری در قلب عالم به وقوع پیوسته است. صدایی در زمین و آسمان طنین‌انداز گردید، که از هر گوشه، از دل هر ذره و از زبان هر موجودی بلند شد:

ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به خاطر تو خلق کرده‌ام و تو را بر صورت خود آفریدم و از روح خود در تو دمیده‌ام. اگر کسی به ندای تو لبیک نمی‌گوید به خاطر آن است که هم طراز تو نیست و جرأت برابری و هم‌نشینی با تو را ندارد. حتی جبرئیل، بزرگترین فرشتگان، قادر نیست که هم طراز تو شود زیرا بالش می‌سوزد و از طیران به معراج باز می‌ماند. ای انسان تنها تویی که زیبایی را درک می‌کنی. جمال، جلال و کمال، تو را جذب می‌کند. تنها تویی که خدای را با عشق (و نه با جبر) پرستش می‌کنی. تنها تویی که در تنهایی نماینده‌ی خدا شده‌ای. ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می‌کنی. تنها تویی که غرور می‌ورزی و عصیان می‌کنی و لجوجانه می‌جنگی و شکسته خورده می‌شوی و رام می‌گردی و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب‌نظری درک می‌کنی. تنها تویی که قادری فاصله‌ی بین لجن و خدا را بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی! تنها تویی که با کمک بال‌های روح به معراج می‌روی. تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می‌کند و از شوق می‌سوزی و اشک می‌ریزی.



ای انسان خلقت، در تو به کمال رسید، و کلمه در تو تجسم یافت و زیبایی، با دیدگان زیبا‌بین تو ظهور کرد و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت و خدایی خدا در صورت تو تجلی کرد.



ای انسان تو مرا دوست می‌داری و من نیز تو را دوست می‌دارم. تو از منی و به سوی من باز می‌گردی.
ayesh1344 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5083
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389 
مطلب مفیدی است