معامله
مرد چادر را از روي ماشين برمي دارد و آن را در انباري مي گذارد. سپس در ماشين را باز مي كند و سوار مي شود. ابتدا آينه جلو را تنظيم مي كند، و بعد با لنگ گرد و خاك جلو داشبرد را مي گيرد. نگاهي به ساعت مچي مي كند و با خود مي گويد: «تنها نيم ساعت تا انجام معامله مونده. بايد هرچه زودتر خودم رو به بنگاه برسونم.» ماشين را روشن مي كند. ترمز دستي را پايين مي دهد، دنده را جا مي زند و بعد از سراشيبي پاركينگ بالا مي آيد. كليد در پاركينگ را از روي داشبرد برمي دارد، دكمه آن را فشار مي دهد و بعد از چند ثانيه در پاركينگ باز مي شود. يك ماشين جلوي پاركينگ درست روي پل ايستاده است. پيرمردي هم داخل آن نشسته. مرد بوق مي زند و سپس پنجره را پايين مي دهد و سرش را از آن خارج مي كند. با صداي بلند مي گويد: «آقا اين ماشين رو كمي جلو ببر تا من بتونم بيام بيرون!» پيرمرد لبخندي مي زند و با علامت دست نشان مي دهد كه صبر كند. مرد يك بار ديگر ساعت خود را نگاه مي كند. دو، سه دقيقه، عقربه جلو رفته است. با خود مي گويد: «اگه به اين معامله نرسم، زندگيم به باد فنا مي ره، تا آخر عمر بايد درجا بزنم.»
در همين حين گوشي مرد زنگ مي خورد، كت خود را با دست لمس مي كند، تا بتواند گوشي را پيدا كند، (گوشي در جيب داخلي كت است) آن را با دست پاچگي برمي دارد، روي صفحه نمايشگر گوشي نوشته شده است: «صالحي در حال تماس»؛ دست پاچگي مرد بيشتر مي شود. جواب مي دهد: «الو سلام، مخلصم صالحي جان، من توي ترافيك شديد گير كردم. تا 20 دقيقه ديگه خودم رو مي رسانم.»
صالحي كه خيلي عصباني است، مي گويد: «سهرابي، از صبح تا حالا، بالاي 40 نفر اومدند. به همشون هم جواب رد دادم.» خودت خوب مي دوني بحث فروش يه مجتمع تجاريه، كم چيزي نيست. اگه تا 20 دقيقه ديگه اومدي، ملك مباركت باشه. اگه نيومدي،...!» و بدون خداحافظي تلفن را قطع مي كند، عصبانيت تمام وجود مرد را فرامي گيرد، دستي را بالا مي دهد و از ماشين پياده مي شود و جلو مي رود. پيرمرد با لبخندي از او عذرخواهي مي كند. مرد با صداي بلند مي گويد: «عذرخواهي هم شد كار. تو سن باباي منو داري. هنوز نمي دوني نبايد ماشين رو، جلوي پاركينگ نذاري.» مرد كمي راه مي رود و بازمي گويد: «ببينم تو رانندگي بلدي؟»
پيرمرد جواب مي دهد: «آره!»
مرد بر شدت عصبانيتش افزوده مي شود. اين بار با صداي بلندتر مي گويد: «پس اگه بلدي چرا ماشين رو جلو نمي بري، ببينم، نكنه مي ترسي پشت فرمون بشيني!» پيرمرد بازهم لبخندي مي زند و مي گويد: «اگه بي زحمت دو دقيقه صبر كني، دخترم مي ياد. رفته توي خونه تا يه چيزي را بياره، در ضمن اگه الآن سوييچ پيشم بود مي دادم تا خودت زحمت اين كار را بكشي. تازه ترسي هم از پشت فرمان نشستن ندارم، مشكلي دارم كه نمي تونم اين كار رو انجام بدم.»
مرد بازهم ساعت خود را نگاه مي كند، تنها 18 دقيقه باقي مانده تا معامله. مرد در اطراف ماشين قدم مي زند. چند دقيقه مي گذرد. مرد كه ديگر كاسه صبرش سرآمده از شيشه دست خود را داخل ماشين مي برد و يقه پيرمرد را مي گيرد. فريادكشان مي گويد: «اگه تا يك دقيقه ديگه ماشين را از اين جا برنداري دخلت رو ميارم. فهميدي. آخه مرد هم اين قدر دست و پاچلفتي! الآن ديگه يه بچه 10 ساله هم مي تونه ماشين برونه چه برسه به تو!»
در همين موقع از دور دختر جواني مي آيد، به همراه او يك ويلچر دستي است، پيرمرد بازهم لبخندي مي زند و مي گويد: «خودشه، بالاخره اومد.» مرد آرام و مات زده يقه پيرمرد را ول مي كند!