راسخون

لیلی و مجنون ایمیلی

sabz_ac کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 465
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 

گـلـه مـی كـرد زِ مـجـنـون لـیـلـی كـه شـده رابـطـه‌ مـان ایـمـیـلـی
حــیــف از آن رابـطـه انـسـانـی كـه چـنین شـد كـه خـودت می دانی
عـشــق وقـتـی بـشـود دات‌كـامی حـاصلـش نـیـسـت بـه جـز نـاكـامـی
نـازنـیـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده یا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟
بــهــرت ایـمـیـل زدم پـیشـترك جـای "سابجكت" نـوشـتم بـه درك
بـه درك گـر دل مـن غمگین است بـه درك گـر غم مـن سنگین است
بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آن هم بـه جـهـنـم، بـه درك
آن قـدر دلـخـور ازیـن ایـمـیـلـم كـه بـه ایـن رابـطـه هـم بـی ‌مـیـلم
مـرگ لـیـلی، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جای "اوكِی" ، "كنسِل" كن
"اف"كـن كـامـپـیـوتـر را جـانـم  یـار مـن بـاش و بـبـیـن مـن  "آنم
اگـرت حـرفـی و پـیـغـامـی هسـت روی كـاغـذ بـنـویـس بــا دسـت
نــامـه یـك حـالـت دیـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد
خسته از"فونت" و ز"فرمت" شده ام دلخور از گـردالـیِ @ شــده‌ام
كرد "ریـپـلی" بـه لـیـلـی مـجـنـون كه دلم هست ازین "سابجكت"خون
بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتی كـه بكن خـواهم كـرد
زودتـر پـیـش تـو خـواهـم آمـد هی مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد
راسـت گـفتـی تـو عـزیـزم لـیـلـی دیــگر از مــن نــرسـد ایـمـیـلی
نـامـه ‌ای پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـیـدی كـه سـرآیـد قـهـرت 

sabz_ac کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 465
|
تاریخ عضویت : شهریور 1388 

يک شبي مجنون نمازش را شکست ...

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم